Archive for the ‘Uncategorized’ Category

ترس های متقابل

مارس 25, 2007

 ترس از «همجنس بازی» ( و کمتر از آن ترس از هیولای «همجنس بازان» و مطامع و اهداف آنها؟!) واقعی است. » همجنس بازان» چرا اینطوری هستند؟ اگر به اینها آزادی داده شود همه بچه های ما را » همجنس باز»  منحرف می کنند،  از آسمان آتش بر ما می بارد، دین و سنت و اخلاق ما را از بین می برند، سنگ روی سنگ باقی نمی ماند وآنوقت سگ صاحبش را نخواهد شناخت و….

همجنسگرایان هم ترس دارند، ترس از برملا شدن همجنسگرایی اشان و در معرض شلیک » ننگ، رسوایی نفرت، کینه، تهمت، توهین، آزارهای جسمی/ روحی، اخراج از کار، رانده شدن از حلقه خانواده و دوستان قرار گرفتن و….ترس جامعه و همجنسگرایان از همدیگر دو طرفه است. اعتراف به ترس دو طرفه می تواند مقدمه ای برای روبرو شدن با مشکل و یافتن راه حلی برای آن باشد.  منطق حکم می کند که قبل از هر چیز، از تهمت زنی و بکارگیری اصطلاحات و تعاریف تحقیرکننده و ترس دامن زن ( همچون همجنس باز) پرهیز شود. ترس جامعه از همجنسگرایان ناشی از بی اطلاعی است اما ترس همجنسگرایان واقعی و در عین حال دو گانه است؛ یکی ترس از حکومت و دیگری ترس از جامعه؛ چه حاکمیت هم بنا به برداشت های اعتقادی خشک  و غیر امروزی از مذهب، » برای حفاظت» از جامعه، و «صیانت اخلاق عمومی»، هر گونه گفتار و نوشتار غیر منفی در باره همجنسگرایی را با مشکل و مانع مواجه می سازد و قانون تنبیهات شدید و ( وحتی اعدام)  برای کسانی که دست به عمل همجنسگرایی می زنند، تدوین کرده است.

سرکوب تاریخی همجنسگرایان همزاد استبداد است و هر چه جامعه بسته تر و دیکتاتورزده تر باشد بهمان نسبت همجنسگرایان آن جامعه هم تحت فشار و پیگرد هستند. و ترس از «همجنس بازی» ریشه ای تر. اما  در درازی تاریخ هیچ سرکوبی در هیچ جامعه ای نتوانسته همجنسگرایان را بکلی از بین ببرد. هیچ فردی  این را انتخاب نمی کند که به چه نوع گرایش جنسی تعلق داشته باشد، یعنی  طیبعت و خلقت این انتخاب را به انسان نداده همانطور که انتخاب رنگ پوست، کلفتی صدا و.. انتخابی نیست.  همجنسگرایی کالای وارداتی و » از غرب آمده» نیست، همجنسگرایان در طول تاریخ بشر در همه جوامع بشری بوده و هستند و رد پای آنها را میتوان در ادبیات، فرهنگ و فولکلور همه ملل جهان مشاهده کرد. همجنسگرایی بخشی از افراد اجتماع در واقع بیانگر این است که گرایش داشتن همه انسانها از جنسی به جنس مخالف افسانه ای بیش نیست و نزدیک به یک قرن است که علم و دانش بشری بر طبیعی بودن همجنسگرایی  ( و دوجنس گرایی) را بعنوان دو گرایش دیگر جنسی  انسانها در کنار گرایش به جنس مخالف تآکید کرده است. هر چه انسانها با دانش تر، آگاهتر و دمکرات تر باشند، بهمان اندازه پذیرش  واقعیت حضور همجنسگرایان در جامعه و احترام به آنها هم برایشان آسان تر است. بلعکس هر چه افراد متعصب تر، ناآگاهتر و غیر دمکرات تر باشند، درجه کینه و عداوت به همجنسگرایان در آنها بیشتر است. نگاهی به مخالفان و موافقان همجنسگرایی در همه جوامع بشری همین را می گوید.

همجنسگرایان در جامعه ما همان سرنوشتی را دارند که همجنسگرایان دیگر جوامع غیر دمکرات. اما بنا به آنچه گفته شده، با توجه به تحولات مثبت فرهنگی و ذهنیتی پیش آمده در جامعه، وقت آن رسیده که جامعه و فرهنگ ما ایرانیان هم همچون مردم و فرهنگ  جوامع متمدن امروزی بر ترس و تشویش موهوم و خیالی خود از همجنسگرایی و همجنس گرایان فائق آمده و قدمی دیگر در تثبیت نواندیشی در این کشور بردارد. این ایجاب می کند که آگاهی رسانی به جامعه  در باره همجنسگرایی و طرح مسائل و حقوق همجنسگرایان نباید تنها بر دوش خود همجنسگرایان نهاده شود بلکه هر انسان آزاده و غموار ملت و فرهنگ این مرز و بوم در حد توان و امکان خود به اطلاع رسانی در باره همجنسگرایی همت  و در غلبه بر ترس فرهنگی و آلایش دید اجتماع مشارکت جوید.

هیچ فرد و گروهی از جمله همجنسگرایان نباید نماد سرکوب، ذلت و بی حقوقی در این جامعه باشند. لازمه نهادینه شدن عدالت، حقوق بشر و دمکراسی در این کشور آن است که  به مسائل، نیازها و منافع همه گروه های اجتماعی توجه شود بخصوص محرومترین گروه ها،  و گرنه دمکراسی همان کالای لوکسی  می شود که بعضی ها با تفرعن به آن می نگرند و حقیرش می شمارند. دمکراسی به نگهبانانی دمکرات نیاز دارد، مردم و جامعه اگر دمکرات نباشند، حاکمان (هر کسی که باشد) دمکراسی را از آنها می گیرد و ذهنیت اشان را بزیر فرمان خود در می آورد. پس تربیت دمکراتیک مردم، رها ساختن ذهن هایشان از تحجر، آشنا ساختن آنها با   اهمیت همزیستی انواع و اقسام سلیقه و علائق ( از جمله در عرصه مسائل جنسی) و کمک به خلاص شدن از ترس های موهوم وغیر واقعی،  بخشی مهم در امر زمینه سازی برای دمکراسی است. تقویت گروه های مختلف اجتماعی و آشنا ساختن آنها با حقوق انسانی، شهروندی  خود، بخش دیگری از مقدمه چینی برای ایجاد جامعه مدنی است. جامعه همجنسگرایان این کشور با همه پراکندگی اما  آنقدر وسیع و گسترده است که اگر  تقویت شود قادر است نقشی مهم  درتحول جامعه بسمت  دمکراسی ایفاء کند.هر کسی بعنوان عضوی از جامعه در ستم اجتماعی و فرهنگی وارده بر همجنسگرایان سهمی دارد. اخلاق و فضیلت حکم می کند که نسبت به درد، رنج، محرومیت و تنهایی انسانها ( حتی یک نفر هم که شده) بی تفاوت نباشیم و هر چه صداها بیشتر شوند اعتبار ترس ها و به همراه آن درجه محرومیت  و تنهایی ها هر چه بیشتر فرو می ریزد.

در شرایط امروز، نه حکومت و نه جامعه هیچکدام خود را مسئول و نگران سرنوشت و حال و روز همجنسگرایان نمی دانند، اما قوانینی که صادر و اجرا می کنند، و قضاوت های روزمره، همجنسگرایان را در گازانبری از ترس، دلهره، اضطراب و تشویش فرو می برند و آنان را به فرو رفتن در نفی خویشتن خویش و گم شدن در دروغ و ریا فرا می خوانند.

 دوستی نوشته بود » دلم می خواهد در باره همجنسگرایان مطلبی بنویسم ولی همه فامیل و دوستان و بستگان وبلاگم را می خوانند و می ترسم اگر چیزی بنویسم همه واکنش منفی نشان دهند.»  قرار نیست همه دوستان و فامیل مثل ما فکر کنند. نوشتن در باره هر موضوع مورد علاقه می تواند به بحث حول آن موضوع در حلقه آشنایان منجر، تحجر و نادانانی را درمان و ترس ها را علاج کند. جامعه و مردمانش سزاوار کمک و خدمتی هستند که  نوری بر ناشناخته هایشان ( از جمله در باره همجنسگرایی) بتاباند و آنها را از ترس هایشان برهاند.

چه بسیارند کسانی که فکر می کنند همجنسگرایان تنها چند جوان سر در گم و بی غم و دردی هستند که در این وا انفسای اجتماعی و سیاسی امروز ایران، خروس اشان آواز بی محل می خواند، پس  گاهی نه بطور جدی بلکه از سر تفنن به » این جوانان بی هویت و خود باخته» اشاره می کنند. بی سبب نیست که اینگونه مسائل بیشتر در روزنامه ها و مجلات غیر جدی در کشور دیده می شوند و روزنامه های معتبر همچنان  از کنار » این مسئله فرعی » می گذرند.ترس همجنسگرایان  یک جنبه واقعی و یک جنبه ذهنی دارد. ترس به فرد می قبولاند که دست یابی به آرزوهایش امکان ناپذیر است و در نتیجه  نیروی هر گونه حرکتی را در درونش خفه  و او را در دایره کوچک زندگی اش ( با همه دلمردگی و نارضایتی) زندانی می کند. اما بی اعتنایی و پشت پا زدن به مشکلات و نارسائی ها امکان غلبه بر زجر، خشونت و بیعدالتی ناشی از آنها  را از فرد می گیرد. چه گریز از روبرو شدن با مشکلات و فشارهای زندگی، به انباشته شدن و در نهایت آوار شدن اشان بر سر انسان می انجامد و او را زندانی خود می کنند.

ترس خواهی نخواهی به دورویی و دروغگویی در رفتار و گفتار  می انجامد و اگر ادامه یابد حتی  به ریاکاری و دروغگویی در تفکر و اندیشه منجر می شود.

خودفریبی و دلخوشی به آینده ای دور یا به انتظار  » گودو» نشستن (1)، تاریخ  » توده» و » گله» بودن را امتداد می دهد و دریغ، افسوس و دلمردگی  پاسخ ساده ولی بی نتیجه خشونت های روزه مره ای می شود که در هر لحظه و هر مکانی جان و روح انسان را شلاق می زنند و کرامت، شخصیت، ارزش و فردیت او را لگدمال می سازند. چه بسیار کسانی که در هراس از روبرو شدن با ترس خویش به خودفریبی مستمسک می شوند و به هر بهانه ای دست می یازند. بخشی از روانشناسی این کار برای در امان ماندن و آزار ندیدن است اما بخشی از آن ناشی از عادت به وضعیتی است که فرد در آن قرار دارد و ترس از روبرو شدن با ناشناخته ها و وضعیت های تازه.کالبد شکافی ترس می تواند تا حدودی شدت آن را در فرد کاهش  و جرائت و شهامت او را تقویت کند. ناآگاهی و یا عدم شناخت کافی به پابرجایی ترس کمک می کند.  اما داشتن دانش کافی، هدف و انگیزه، به کمرنگ شدن ترس می انجامد.» خود»خواهی ( خود دوستی) هم  به تقویت ترس کمک می کند، » مبادا برای خودم دردسر درست کنم» اما اگر همین ترس ناشی از خودخواهی ( خود دوستی) باعث شود که  به سیستم های سیاسی و فرهنگی که «خود» فرد را له و لورده می کنند، تسلیم شویم آنوقت » خود» خواهی رنگ می بازد و ترس و تن دادن به ذلت و بی حقوقی جایش را می گیرد.

ادیان الهی ترس از انتقام و عقوبت خداوندی در دل مؤمنان می کارند. در جامعه ای  با حاکمانی که خود را متولیان دین خدا می دانند، ترس از خدا و » نمایندگان» او در دلها نهادینه می شود، گیریم که به کلی مکر و فریب آغشته شود. رمز موفقیت تمام جوامع اما چیزی نیست جزء غلبه بر ترسی که حاکمان و فرهنگ حاکم بر دلها چیره کرده اند.

محافظه کاری اگربه تن دادن به بی حقوقی تعبیر شود و با ترس برای بدست آوردن حقوق خود عجین گردد، آنوقت به  سستی و تنبلی تغییر شکل می دهد،  فرد بی حقوق مسخ می شود و نوعی وابستگی خلسه وار به شرایط موجود آنچنان در او رشد می کند که او را به تحقیر  و خوار شمردن فعالان و مبارزان وا می دارد.

بر حق بودن گرایش همجنسگرایانه و  برابری حقوق جنسی با دگرجنسگرایان باید از یک شناخت سطحی به باوری جدی در خود همجنسگرایان فرا روید تا انگیزه برانگیز شود. آزادی،  در تخیلات  و آروز کردن های هر چند زیبا حاصل نمی شود. باید از این مرحله عبور کرد. به چالش کشیدن ترس درون می تواند مقدمه ای برای اصلاح شرایط محیطی باشد. همجنسگرایان تنها با شکستن غول ترس در درون خود، آرزوی آزادی و حقوق برابر شهروندی در دل های خود را پاس می دارند و برای زمینی شدن آنها بذر می افشانند.

اگر نه کل جامعه اما بخش بزرگی از آن به غلط همجنسگرایی را غیر طبیعی می داند. این احساس متاسفانه در درصد بزرگی از همجنسگرایان درونی شده. پس برای غلبه بر این ترس،  همجنسگرایان بایستی احساس غیر نرمال و غیر طبیعی بودن خود و گرایش خویش را بکنار نهند و این واقعیت را بپذیرند که بخشی از وجود آنها ( گرایش و تمایل جنسی و احساس و عواطف مربوط به آن) با گرایش جنسی اکثریت در جامعه همخوانی ندارد اما این عدم همخوانی نباید به تن سپردگی به بی حقوقی  و کم ارزش دانستن گرایش و خواسته های خود منجر شود.

پافشاری بر داشتن  تعلقات جنسی متفاوت، با خطر و ترس فرد از طرد شدن  از محیط دوستان و اطرافیان که در طی سالها جزئی از آن بوده، همراه است، اما این ترس چندان واقعی نیست. به این خاطر که بخشی از آن بعلت نامعلوم بودن آینده و حس تنها ماندن است . ولی انسان از توان درونی و روانی خارق العاده ای برای زنده ماندن و غلبه بر مشکلات برخوردار است که خیلی از اوقات خود  از آن اطلاعی ندارد و تنها در عمل است که این توان بظهور می رسد. پس کنار گرفتن از حلقه دوستان فعلی بمعنای تنها ماندن ازلی نیست. مسئله دیگر اینکه بخشی از ترس طرد شدن از حلقه دوستان و آشنایان ساخته و پرداخته ذهن خود فرد است؛ از کجا معلوم که در صورت اطلاع اطرافیان از گرایش فرد، چه بسا که دیگرانی هم خود را مثل او بدانند یا خیلی راحت او را قبول کنند. و آخر اینکه  برای سر و سامان دادن به زندگی خود، گاهی خطر کردن لازم است. اگر اشتیاق به آزادی جدی باشد، خطر کردن آسان تر می شود. تغییر نگاه منفی نسبت به همجنسگرایی که قرنها شکل گرفته به آسانی امکان پذیر نیست بهمین خاطر همجنسگرایان نباید توقع تغییرات سریع فرهنگی داشته باشند، بلعکس می بایست با پشتکار، اراده و ادامه کاری فعالیت های خود، همچون خوره بجان فرهنگ نفی، تحقیر و نادیده گرفتن شدن بیفتند و آن را بی اثر کنند. بهمین خاطر ارتباط و کنش با غیر همجنسگرایان  چه در جامعه و چه در فضای اینترنت و آشنا سازی طیف های هر چه بیشتری از جامعه نسبت به موضوع گرایشات مختلف جنسی و همجنسگرایی بعنوان اهرمی جدی در راه مقابله با نگاه منفی جامعه ضروری است. در عین حال همجنسگرایان باید بطور جدی هوای همدیگر را هم داشته باشند، نسبت به هم و منافع  گروهی خود احساس مسئولیت و تعلق خاطر بکنند و در ایجاد گروه ها و دسته های  دوستی و حمایتی از همدیگر بکوشند. ایجاد گروه های مشاوره ( حتی از طریق اینترنت هم که شده)، انتشار مجلات، ساختن وبلاگهای متنوع، تشکیل تیم های ورزشی، راه انداختن اردوها یا پیک نیک هایی بمناسبت های مختلف و….کاری کنند که جامعه همجنسگرایان به جامعه ای زنده، پویا، متحرک و مشتاق آزادی فرا روید. و گرنه گریز از بدست آوردن آزادی و کرامت خود، تنها به ادامه محدود شدن آزادی ها می انجامد و عدم نفی استبداد اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و خانوادگی، به ثبات آنها یاری می رساند. همه اینها  فرد را  سهمی در آزادی کشی و برده بودگی می بخشد.

از یاد نباید برد که توقع از غیر همجنسگرایان به طرح مسائل و مشکلات همجنسگرایان باید با ذهنیت های جامعه، امکانات، سطح دانش و اطلاعات قابل دسترس همخوانی داشته باشد و گرنه به دلسردی و یاس می انجامد. همجنسگرایان خود باید آنچنان منابع اطلاعاتی و امکانات گسترده ای فراهم کنند که علاقمندان به طرح مسائل آنها براحتی بتوانند به اطلاعات و دانش مورد نیاز دسترسی داشته باشند.  مسئله دیگر اینکه غیر همجنسگرایان آن احساس بی حقوقی جنسی و ناچاری ای که یک همجنسگرا از ناحیه فشارهای جامعه احساس می کند را حس نمی کنند بهمین سبب علاقه و انگیزه درونی چندانی به صحبت از این موضوع هم ندارند، پس باید بدنبال راه و اهرم هایی بود که غیر همجنسگرایان را نسبت به مسئله علاقمند کرد. نکته مهمی که نباید از آن غفلت کرد موضوع خانواده های همجنسگرایان است:  http://www.hamjensgra.blogfa.com

همجنسگرایان نباید دوستان  هم گرایش خود را از افراد خانواده خود مخفی نگه دارند. خانواده ها لازم دارند که دوستان همجنسگرای فرزند خود را ملاقات کنند،  بدانند که طرف معتاد نیست، هرزه نیست، اهل علم و دانش است و بقول معروف سرش به تن اش می ارزد.چه این امر به پذیرش گرایش همجنسگرایانه فرزند کمک  و حس اعتماد و اطمینان را در خانواده تقویت می کند. خانواده باید اطمینان حاصل کند که  تنها فرزند آنها  اینگونه نیست بلکه خانواده های زیادی مثل آنها هستند که عضوی همجنسگرا دارد تا بتواند بر حس ترس و دلهره خود فائق آید.

در مورد شرکت عملی همجنسگرایان در اعتراضات گروه های مختلف اجتماعی مطالب زیادی نوشته شده است. چنین اندیشه ای با ارزش است و همچنان معتبر، از جمله بدان خاطر که در فضای بسته و منجمد سیاسی و فرهنگی،  صحبت از حقوق همجنسگرایان مشکل تر و دردسرساز تر خواهد بود، اما شرکت در فعالیت های دیگران نباید باعث شود که همجنسگرایان به نوعی انحلال طلبی برسند و اهمیت تشکیلات و سازماندهی خود را بعنوان یک گروه معتبر اجتماعی فراموش کنند. برای اینکار همجنسگرایان باید دوگانگی بین خواستن و بی عملی را بشکلی حل کنند . رسیدن همجنسگرایان به عدالتی که از آن محرومند، در گرو فعالیت ها و قدم هایی است که در عمل بر می دارند. پشت کامیوترهای خود نشستن و ساختن وبلاگ کاری است مهم و با ارزش، همینطور تشکیل انواع و اقسام گروه های دوستی برای دور هم جمع شدن و برپایی پارتی های مختلف،  اما دسترسی به حقوق لازمه اش کارهای بیشتری است. از دل همین گروههای دوستی و دور هم جمع شدن های گاهگاهی باید  تشکلاتی سر برآورند که با برنامه و هدف وارد میدان عمل شوند، بهم بپیوندند و جنبش همجنسگرایان این کشور را عینیت ملموس تری ببخشند. ترس از زندان و دستگیری نباید  به مرز کشتن روح آزادی و عدالت خواهی در انسان فرا روید، چه آنوقت به تسلیم منجر می شود و این دیگر نه فضیلت است، نه ارزش و نه عقلانیت. و آنگاه فرد باید همواره بخود دروغ بگوید تا خلآهای زندگی خود را بپوشاند و از آزادی و عدالتی که از آن محروم است همچنان صرف نظر کند. ترس جامعه و همجنسگرایان دو طرف است.  هر دو طرف باید قدم جلو نهند و برای غلبه بر این ترس و  رسیدن به آشتی با هم حرکت کنند. در چند سال گذشته نشانه ها و اقدامات مثبت زیادی از هر دو طرف مشاهده شده اما برای اجتماع بزرگ ایران، کارهای بیشتری لازم است و شرکت تعداد هر چه بیشتری در امرخیر غلبه بر ترس های فرهنگی جامعه و تنهایی فرزندان آن.

=====

(1) – یکی از نمایشنامه های ساموئل بکت بنام » در انتظار گودو» است. در این نمایشنامه مردمان همه از حل مشکلات خود طفره می روند، دست روی دست گذاشته و منتظر نجات غریقی بنام گودو هستند که هیچوقت هم نمی آید. چیزی شبیه  سیمرغ و سی مرغ  افسانه ای خودمان.

نوروز و ذهنیت ما ایرانیان

مارس 15, 2007

نوروز یکی از مهمترین عناصر تاریخی و فرهنگی ما ایرانیان  است که از زمان پادشاهی جمشید و قرنها قبل از ورود اسلام به ایران، تا به امروز برجا مانده و  بطور بالقوه این امکان را دارد که به جشن و رسمی جهانی تبدیل شود.

ایرانیان با چهارشنبه سوری به پیشواز نوروز می روند؛ یعنی با برافروختن آتش، سرخی ( زندگی) را از آن ( آتش) گرفته و  تاریکی، رنج، غم، محنت، کینه و تعصب را از خود دور کرده، به روشن کردن دل و دیده می نشینند تا چند روز بعد همراه با طبیعت با پوشیدن لباسی نو، نوروزی (دوره و سالی) را آغاز کنند که پربارتر و شادتر از سالهای قبل باشد. اما ذهن و تفکر و باورهای ما چی؟

 ایرانیانی هستند که قبل از هر چیز مذهبی اند ( مسلمان، مسیحی، بهایی، یهودی و…)و بعد ایرانی. یعنی وفاداری اشان به مذهب خویش بیش از وفاداری آنها به کشور و ملت اشان است. آنهایی که عزت اسلام را بر عزت ایران ترجیح می دهند و تا آنجا پیش می روند که خواهان جایگزینی شعائر مذهبی خود همچون غدیر خم بجای عید نوروز می شوند، از این نمونه اند. یا آنهایی که اعتقادات و اندیشه های سیاسی جزم و خشکی دارند که حتی اگر کشور و ملت در ذلت و نکبت بسر برند، باز همچنان از همنشینی و همکاری با مخالفان اندیشه ای خود سرباز می زنند. نمونه این دسته را میتوان در بعضی از نیروهای چپ در اپوزیسیون یافت.

 ایرانیانی هم هستند که  به دین و مذهب و اندیشه خود وفادرند اما نهایتآ ایران و منافع آن از هر چیزی ( حتی  ازمذهب و ایدئولوژی اشان) برایشان ارجح تر است. این دسته از هموطنان متاسفانه  پراکنده اند.

 بخش بزرگی از نیرو های معروف به اصلاح طلب در دسته اول و بخش کوچکی از آنها در دسته دوم جای می گیرند. برای نمونه آن بخش بزرگ اصلاح طلبان تا آن اندازه حاظر به مخالفت با حکومت هستند که به اساس نظام حکومت اسلامی خدشه ای وارد نشود و از هرگونه همکاری و نزدیکی با نیروهایی که به فکر عوض کردن حکومت اند، خود داری می کنند.

 سالها است که عده ای از هموطنان بر سر اینکه حکومت پادشاهی بهتر است یا جمهوری با هم بحث و جدل می کنند. مسلمآ توافقی حاصل نخواهد شد و اختلاف ادامه خواهد یافت. اما مسئله این است که این دعوا چه دست آوردی برای ملت و کشور ما داشته و چه کسانی از این اختلاف سود برده اند. یک حکومت پادشاهی مشروطه می تواند از صدها جمهوری دمکرات تر و مدرن تر باشد، درست بهمان شکلی که یک پادشاهی میتواند بدتر از هر جمهوری باشد. یا همانطور که یک هوادار جمهوری می تواند دیکتاتور منش باشد و غیر دمکرات، یک هوادار سلطنت هم می تواند متعصب باشد و شخصیت پرست.  مهم هسته حکومت و تفکرات و اندیشه های افرادی اند که حکومت می کنند و همچنین مردمی که حکومت می شوند، هستند.  گفتنی است که در این اواخر طرفداران جمهوری کمی  عقب نشینی کرده و می گویند نفس استدلال فوق درست است اما این مشروطه خواهان  ایرانی دمکرات نیستند. نتیجه بهر حال فرقی نمی کند و همانی می شود که در این 28 سال داشته ایم یعنی ادامه تفرقه.

 پراگماتیست به کسی گفته می شود که از هر فکر و اندیشه (و مذهبی)  نتائج عملی مشخص می طلبد و گرنه آن فکر و اندیشه و ایدئولوژی و مذهب را هر چقدر هم پر زرق و برق باشد بکنار می نهد. بر عکس پراگماتسیت ها، ایده آلیست ها هستند یعنی کسانی که به چارچوب فکری و ایده خود عمیقآ پایبندند حتی اگر در عمل نتائج منفی و مصیبت بار با خود بهمراه آورند. یک پراگماتیست تعصبی ندارد و براحتی می تواند فکر و اندیشه خود را بنا به مصالح زمینی و عملی کنار نهند. در حالی که ایده آلیست ها متعصب اند و مرغ اشان فقط یک پا دارد. ایران گویا کشور ایده آلیست ها است و چندان خبری از پراگماتیست ها بگوش نمی رسد. آیا این مسئله حداقل یکی از راز و سبب های وضعیتی که امروز در آن بسر می بریم نیست؟ (1)

تنها حاکمیت نیست که آزادی های فردی و گروهی را محدود  کرده است. خانواده هم در بسیاری از مواقع زندان اندیشه و عمل فرزندان ودیگر اعضاء خود است. همینطور خیابان و جامعه. و خودسانسوری و ترس های گاهآ بیمورد،  گفته و نوشته های نه چندان سیاسی اما فرهنگ ساز و سنت زدا را با کمبود مواجه می کند. 

اگر معیار مدارا و پذیرش  فرد و احترام به  حقوق اش بر اساس انطباق  اعمال و رفتار او با فکر  و سلیقه ما باشد، هنری نکرده ایم. هنر آن است که با مخالفان فکری، سلیقه ای خود با احترام برخورد کرده و  دفاع از حقوق اشان را جزء وظایف شهروندی خود قرار دهیم. احترام به انتخاب پوشش دیگران از جمله پوشش زنان، احترام به بهائیان، یهودیان، احترام به اقلیت های قومی و زبانی، احترام به گرایش و سبک زندگی همجنسگرایان ( نه دگرباشان که این کلمه کلی حرف دارد) و….این همان فرهنگ لیبرالی است که جامعه ما نیازمند آن است. متمدن کردن روابط و افکار خود و اطرافیان به متمدن شدن جامعه و حاکمیت ها کمک می کند.

ما اگر در عرصه و زمینه ای با هم توافق نداشته باشیم، امکان هرگونه همکاری و تعامل را مسدود شده می انگاریم. اگر بتوانیم بجای چنین رهیافتی به عدم توافق،  با هم توافق کنیم که توافقی با هم  نداریم آن وقت راه کدورت و دشمنی را بسته  و فضایی برای  همکاری حول مسائلی که در باره اشان با هم توافق داریم، فراهم می شود. ذهنیت مساعد به حل عدم توافق و تفاهم کمک می کند و دوستی ها را کاملآ از بین نمی برد.

قضاوت و عدالت  با انتقام جویی  یکی نیست. قانون و قوه قضائیه اگر به اهرمی برای انتقام حکومت از مخالفان تبدیل شود، نه تنها استقلال که اعتبار خود را هم از دست می دهد.

 روشنفکران ما حق دارند بحث ها و محافل خاص خود را داشته باشند. اما مخالفان آزادی اگر زخمی شوند هنوز قادرند با اهرم » به خطر افتادن اسلام» نیروهای کوری را به میدان آورند که خشم اشان می تواند تر و خشک را با هم بسوزاند. خرد و ساده کردن تفکرات امروزی و بردن آنها به جامعه و خیابان می تواند پادزهر مناسبی باشد. همینطور توجه و نظر به هر فرد و نیرویی که بطور بالقوه می تواند در خدمت اصلاح فرهنگی اجتماعی قرار گیرد. همجنسگرایان  یکی از این نیروها هستند که سزاوار توجه بیشتری می باشند. خود همجنسگرایان هم باید نیاز و خواسته های خود را  به یک تمایل برای کسب حقوق فرا رویانند.  جامعه ما هیچوقت به اندازه امروز برای کسب شناخت در باره همجنسگرایی مساعد نبوده است.

ایران و اسلام خدمات متقابلی به هم کرده اند اما قدرت گیری روحانیون مسلمان و تشکیل حکومت اسلامی  در سال 1357پیوند زناشویی اسلام و ایران را دچار بحران کرده است. حل هر چه زودتر این بحران به نفع طرفین است و قرار نیست که یکی غالب و دیگری مغلوب شود. اسلام وارد ایران شده و به آن شناسنامه ایرانی اعطاء گردیده اما قرار نیست که صاحب خانه را بیرون کند.

ملی گرایی با تاسف و غصه و نوستالژی برای گذشته های  بسیار دور فرق دارد. ملی گرایی اگر با خشم و کینه نسبت به ترک و عرب و  دیگر اقوام و ملل آغشته شود، حتی متضمن صلح وحقوق شهروندی خود ملت ساکن کشور هم نخواهد بود.

 مدرنیت بدون یک شالوده اقتصادی حداقل، بسختی ( اگر نه غیر ممکن) ریشه می دواند. در دنیای امروز، بدون دمکراسی، آزادی و روابط حسنه با جهان خارج، اقتصاد پایدار رشد نمی کند.

 نوروز بر همه ایرانیان و دیگر برگزارکنندگان آن مبارک باد.

( 1) – علاقمندان به مطالعه در باره پراگماتیسم میتوانند به این کتاب مراجعه کنند: پراگماتیسم / ویلیام جیمز / ترجمه:عبدالکریم رشیدیان / ناشر:علمی و فرهنگی

نه به خودکشی

مارس 8, 2007

مقدمه: در همه ادوار و جوامع معدود افرادی دست به خودکشی زده و می زنند. یک توافق نانوشته هم در این وسط عمل می کند که وسایل ارتباط جمعی از پرداختن به موضوع خودکشی اکراه دارند مبادا که این کار به افراد ایده بدهد و فکر کسانی را به سمت این عمل سوق دهد. در دو دهه ی اخیر تاریخ کشور ما، خودکشی اما رنگ و بوی نوع دیگری از اعتراض بخود گرفته است ؛ بیشتر افرادی که در این دو دهه دست به خودکشی زده اند  اکثرآ یا زنان و دختران بوده اند یا افرادی که از نظر گرایش و عواطف جنسی خود در حاشیه نگه داشته شده اند؛ یعنی ترانس سکشوالها یا همجنسگرایان. بعبارت دیگر افرادی از گروه ها و اقشار جامعه که بیش از دیگران در معرض تبعیضات جنسی واقع می شوند. اما خودکشی راه حل خلاصی از مشکلات نیست. مطلب زیر بقلم دختر لزبین را با هم بخوانیم:

خودکشی بقلم

دختر لزبین

beautifullesbiangirl@yahoo.com      

از آنجائی که من برای جان انسانها ارزش قائلم و متأسفانه در جامعه ما انسان افسرده کم نیست و یکی از نشانه های افسردگی اندیشیدن یا اقدام به خودکشی است، به عنوان کسی که چندین بار در زندگی تصمیم به خودکشی گرفته و معنای واقعی آنرا درک کرده،  تصمیم گرفته ام تجربیاتم را با شما در میان بگذارم.

یک زمانی من فکر می کردم که خودکشی یکی از سخت ترین کارهای دنیاست و کسی که اقدام به خود کشی می کند، فرد بسیار شجاعی است و کار خارق العاده ای انجام داده است.  تبلیغات دینی و عرفانی هم که هر ایرانی ای چه مذهبی و چه غیر مذهبی در طول زندگی خود و خصوصا در طی دوران تحصیل مواجه می شود، همه مشوق خود آزاری و بر انگیزاننده میل به خود کشی در وجود انسان هستند. همچنین اینطور تداعی می شود که انسانهای بزرگ و عارف علاقه ای به زیستن در این دنیا نداشته و همیشه آرزو می کرده اند که خداوند روح پاک و مطهر آنها را از قفس تن رهانیده تا  به وصال خود نائل شوند. شرایط توبه هم که جای خود دارد. توبه زمانی پذیرفته می شود که شخص آنقدر خود را عذاب دهد تا تمام گوشتی که با گناه بر تن او روئیده بوده آب شده و شخص گنهکار به پوست و استخوان تبدیل شود (مرتاضی)، سپس دوباره و اینبار در قالب انسانی پاک به تن او گوشت جدید اضافه گردد. ما ایرانیان واقعا انتظار داریم در دامن چنین دین و فرهنگی به طور نرمال پرورش یابیم؟ اگر عرفا واقعاً خواستار مرگ  و وصال به حق بوده اند، اما من که شخصا معتقدم همه آنها افسردگان روانی ای بیش  نبوده اند.

 نکته قابل ذکر این است که اصلا گناه چیست؟ عامل تمام بدبختی های ما احساس گناهی است که همیشه در طول زندگی داشته ایم. به نظر من کلاً ما انسانها باید این کلمه گناه را از فرهنگ لغت حذف کرده و آنرا دور بیندازیم . انسان جایز الخطاست و هر انسانی در زندگی مرتکب یک سری اشتباهاتی می شود که قابل بخشش اند. کلآ خطا کردن یعنوان یک حق ( و روشی برای کسب تجارب) باید برسمیت شناخته شود. لغت درستی که ما باید به کار ببریم کلمه اشتباه است نه گناه. آیا می دانید که بسیاری از معتادین به خاطر یک اشتباه کوچکی که در زندگی مرتکب شده اند و در دل احساس گناه کرده اند، آنهم گناهی غیر قابل بخشش، به دام اعتیاد کشیده شده اند؟ آیا می دانید که اگر بسیاری از اشتباهات کوچک و بزرگی که انسانها و خصوصا کودکان در طول زندگی خود مرتکب می شوند،  قابل بخشش بود و از طرف دیگران بخشوده می شد، آمار جرم و جنایت و اعتیاد به مقدار زیادی پائین می آمد؟ من خودم را مثال می زنم. من خوشبختانه نه معتادم و نه مجرم. تنها اثر سوئی که همین احساس گناه در زندگی من گذاشته میل به خودکشی بوده. و اما بشنوید از زندگی من:

من فرزند اول خانواده هستم و پدر و مادرم از من انتظار داشتند که هر چیزی باشم به غیر از انسان. یعنی من باید یک موجود غیر عادی و کامل باشم. نمی دانم آیا چنین موجودی در دنیا وجود دارد یا نه. بنا بر اعتقاد والدینم من هرگز نباید هیچ اشتباهی مرتکب می شدم، هیچ نمره کمتر از بیستی نمی گرفتم. هر گز من را در زندگی تشویق نکردند. همیشه با مشاجره و دعوا آنها مواجه بودم و  طوری تربیت شدم که انگارهمیشه  مایه ننگ پدر و مادرم بودم. آنها هیچ وقت حاضر نبودند به اشتباهات خود اعتراف کنند، بهترین حالت اعتراف به اشتباهاتشان این بود که » اگرما اشتباه  هم می کنیم اما تو حق نداری مرتکب اشتباه بشوی». به وضوح می دیدم که ارزش من برای آنها در حدی است که درس بخوانم و در مسابقات علمی مقام بیاورم تا پز من را جلوی بقیه بدهند. به همه بگویند دختر ما اهل مطالعه است. جالب اینجاست که من اصلا نفهمیدم پدر مادرم از چی خوششان می آید و از چی خوششان نمی آید. همیشه عکس آن چیزی را می خواستند که من داشتم یا می خواستم. خلاصه کلام اینکه من در زندگی، خودم را یک موجود گنهکار کثیف و به درد نخوری می دیدم که مایه ننگ این و آن هستم. کوچکترین احساس خوشایندی نسبت به خودم نداشتم و عادت کرده بودم که شخصآ خودم را تحقیر کنم و متأسفانه این عادت هنوز  به طور کامل در وجودم از بین نرفته و علتش هم این است که من هنوز اعتماد به نفس خودم را به طور کامل به دست نیاورده ام. نتیجه این شد که این دختر با استعداد و درسخوان به مرحله ای رسید که لیسانس اش را هم گرفته بود اما خود را جز یک دختر ابله، کودن و خنگ چیز دیگری نمی دید. تا زمانیکه درسم تمام شد بارها به خود کشی فکر کرده بودم اما آخرین باری که به طور جدی به مرگ فکر کردم سه سال پیش بود.

 یک اتفاق خیلی مسخره توی زندگی ام پیش آمد که واقعا نمی دانم که چطور از این اتفاق مسخره یک حادثه وحشتناک برای خودم ساختم و به طور جدی تصمیم به خودکشی گرفتم. خودکشی بالاترین درجه خودآزاریست که یک فرد برای خود در نظر می گیرد. برخلاف تصورخیلی از ماها، خودکشی، سخت ترین کار نیست، برعکس خودکشی آسان ترین راه برای » مبارزه» با مشکلات زندگی است. در واقع مبارزه نیست بلکه حذف کلی تمام مشکلات از صحنه زندگی است. تنها لحظه سخت همان لحظه مرگ است و بعد شخص راحت می شود. این مهم نیست که چند نفر یک شخص را دوست داشته باشند، مهمترین عامل در زندگی هر فرد این است که خود آن شخص خود و خویشتن خویش را دوست داشته باشد. بارها و بارها در طول زندگی خود دیده یا شنیده ایم که یک فرد بسیار معروف اقدام به خودکشی کرده است. معمولا انسانهای معروف، طرفدار و به قول معروف کشته مرده زیاد دارند، پس چه عاملی باعث می شود اقدام به خودکشی کنند؟ آن خلاء عظیمی که در درون خود احساس می کنند، همان تنها عامل محرک آنهاست. کسی که خود را دوست ندارد اگر تمام دنیا هم در برابرش به سجده در آیند باز فکر می کند که تنهاست و باور ندارد که کسی او را دوست دارد، او شاید ادعا داشته باشد که خیلی ها او را دوست دارند، یا حتی به ظاهر آنرا باور داشته باشد، اما در اصل و در عمق وجود خود باور ندارد که دیگران دوستش دارند و همین عامل نشان دهنده افسردگی وناامیدی اوست. کسی که خود را دوست ندارد از دیگران برای خود یک بت می سازد و آنها را می پرستد. وقتی عاشق شد احساس می کند بدون عشقش یک لحظه هم نمی تواند زنده بماند (چون برای شخصیت خودش به عنوان یک انسان مستقل ارزش قائل نیست) و همیشه فکر می کند عشق او تنها انسان ارزشمند روی زمین است و بعد از او دیگر زندگی و دنیا به پایان می رسد.  من در همچون مرحله و شرایطی از زندگی ام به سر می بردم اما هنوز وجود دیگران برای من مهم بود. دومین عاملی که محرک شخص برای اقدام به خودکشی است هنوز در من بوجود نیامده بود. من خودم را دوست نداشتم اما هنوز خانواده ام را دوست داشتم.

 توی وان زیر دوش آب دراز کشیده بودم و به دنبال کم دردترین راه برای خودکشی می گشتم و داشتم به مراسم عزاداری خودم فکر می کردم که قیافه پدر و مادر و خواهرم جلوی چشمم آمد. خواهرم تازه نامزد کرده بود و من به وضوح می دیدم که علاوه بر گریه و زاری هائی که می کنند چقدر جلوی فایل و خصوصا فامیل داماد جدید خجالت زده و شرمنده اند. به وضوح می دیدم که آبروی خواهرم را همین اول زندگیش جلوی فامیل شوهرش برده ام. نه، من نمی توانستم اجازه دهم که خانواده ام با مرگم اینطور در عذاب باشند. در همین هنگام بود که تصویر دیگری در برابر دیدگانم ظاهر شد. چند نفر پشت سر من حرف زده بودند و آبروی من را برده بودند و از طرفی باعث به هم خوردن رابطه دوستی من با کسی که دوستش داشتم شده بودند. بعد از مرگ من چه خواهد شد؟ به وضوح تصویر این چند آدم بد ذات را می دیدم که فاتحانه به من می نگرند و لبخند پیروزی بر لبانشان نقش بسته. با مرگ خود، به آنها ثابت می کردم که به هدفشان رسیده اند و موفق شده اند من را از پای در آورند. در اینجا بود که من تصمیم گرفتم با هر بدبختی ای که  شده به زندگی خود ادامه بدهم. تصمیم گرفتم تمام سختی ها را تحمل کنم اما نگذارم که دیگران در هم شکسته شدن من را ببینند.  مدتی بعد من متوجه شدم که واقعا برخلاف آنچه که فکر می کردم نه تنها ضعیف و ناتوان نیستم، بلکه انسان بسیار قوی ای هم هستم. چون به جای انتخاب آسانترین راه و راحت شدن از بار مشکلات زندگی به مبارزه ادامه دادم و در برابر مشکلات ایستادم. همیشه می گویند سخت ترین راه برای رسیدن به یک هدف برداشتن گام اول است. من آن گام اول را برداشته بودم.  و اما مهمترین مسئله ای که هر شخصی برای درمان افسردگی و مشکلات روحی روانی خود باید رعایت کند این است که مسئولیت تمام مشکلاتی که تا کنون در زندگی داشته را خود بر عهده بگیرد و آنها را بر دوش دیگران نیانداخته و دیگران را مسئول نداند. نکته دوم این است که این دیگرانی که بنا به هر دلیلی یک سری مشکلات را در زندگی او بوجود آورده اند را ببخشد. تا شخص این دو اصل را رعایت نکند به سوی بهبودی پیش نخواهد رفت. ضمناً یک نکته مهم دیگر را هم بگویم که من در تمام این مدتی که واقعا حالم بد بود یک دونه قرص هم نخوردم. همیشه دلم می خواست خواب باشم تا از زندگی هیچ چیز نفهمم، اما هرگز آرامبخش یا قرص خواب آور نخوردم. روزها از صبح تا شب پشت کامپیوتر بودم و شبها به جای مصرف دیازپام می نشستم فیلم فارسی یا فیلم هندی می دیدم. چون اصلا وضعیت فکریم طوری نبود که تحمل دیدن فیلم یا برنامه ای جدی را داشته باشم. البته اکثر مواقع فقط موقع خواب دلم می خواست برنامه های  جدی نبینم. اما دیدن همین فیلمها بخشی از حقایق زندگی را بر من آشکار کرد و پی به بخشی از ریشه مشکلات جامعه ا مان بردم و حتی یک ایمیل برای یکی از متخصصین روانشاس مقیم لس آنجلس ارسال کرده و این مسئله را با ایشان در میان گذاشتم و ایشان که در یکی از شبکه های ماهواره ای به کار مشاوره می پرداختند و از جمله کسانی بودند که من همیشه برنامه های او را می دیدم از همین نتیجه گیری ای که من از مشاهده فیلمهای فارسی به دست آورده بودم استفاده کرده و آنرا با بینندگانشان در میان گذاشت.

 و اما بشنوید از ادامه ماجرا بعد از تصمیمی که من در جهت ادامه زندگی گرفتم.

من در یک آموزشگاه درس می خواندم که آن اتفاق برای من افتاد و چند نفر دست به یکی کردند و پشت سر من حرف زدند. بعد از پشت سر گذاشتن تمام مراحلی که ذکر کردم واقعاً برای من سخت بود که دوباره پا به آن آموزشگاه بگذارم و واقعا نمی توانستم جلوی دیگران سر بلند کنم اما خوب تصمیم گرفته بودم برای اینکه از خودم ضعف نشان نداده باشم به راهم ادامه بدهم. مدتی گذشت و من دیدم نه مثل اینکه کسی کاری به کار من نداره و مثل همیشه جواب سلام من را می دهند. کمی اعتماد به نفس پیدا کردم و آرام شدم تا اینکه یک روز برای ثبت نام دوره جدید وارد دفتر آموزشگاه شدم و در برابر دو شخصیت مهم آن آموزشگاه ایستادم. همانطور که داشتم قبض ثبت نام را دریافت می کردم ناگهان آن آقائی که مهمترین شخصیت در آموزشگاه بود و تمام اساتید ازش می ترسیدند و از وی حساب می بردند برگشت به من گفت که نظرت راجع به استادهای اینجا چی هست؟ من با تعجب به این شخص نگاه کردم و گفتم نظر من را می پرسید؟ مگر شما به من اعتماد دارید؟ آن شخص به من گفت چرا اعتماد نداشته باشیم؟ شما یکی از بهترین دانشبران ما هستید. باور کنید که یک زمانی پشت سر شماخیلی حرف زدند ولی من به همه گفتم من این دختر را می شناسم. این دختر بی خودی پایش را توی این آموزشگاه نگذاشته و من او را می بینم که چقدر با علاقه از اساتید سؤال می پرسد و چقدر به فراگیری علم علاقه نشان می دهد. دخترم چند بار تا حالا شاگرد اول شده ای؟ من که شوکه شده بودم گفتم همش سه بار، که یک دفعه هر دوی آنها گفتند، عالیه، عالیه. آفرین به تو، آفرین. دخترم اسم آن افرادی که پشت سرت حرف زدند را به ما بگو. من در آن لحظه واقعاً فقط با چشمان اشک آلود ایستاده بودم و باورم نمی شد که این دو شخص راجع به من این نظر را دارند. به آنها گفتم خواهش می کنم دیگر راجع به این موضوع با من صحبت نکنید. من ترجیح می دهم چیزی نگویم چون نمی خواهم با این کارم باعث شوم آنها ضرر ببینند. چون دو تا از آنها از اساتید اینجا بودند و من نمی خواهم کسی به خاطر اعتراض من از کار برکنار بشود. آنها اصرار کردند که ما با آنها کاری نداریم، اما من ترجیح دادم در آن لحظه چیزی نگویم. البته همان روزی که پشت سر من حرف زده بودند من اسم آن دو شخص را تلفنی گفته بودم و اعتراض کرده بودم که این دو شخص برای من دردسر درست کرده اند. اما در آن لحظه دلیلی برای اشاره مجدد به اسم آندو نمی دیدم. البته دختری هم در این ماجرا دست داشت که بعد از مدتی از آموزشگاه اخراج شد. اما این حادثه بهترین حادثه زندگی من بود. چون بعد از رخ دادن این ماجرا بود که من به طور جدی به مطالعه و مشاهده کتب و برنامه های روانشناسی پرداختم و تحول عظیمی در زندگی من رخ داد.

 شما چی فکر می کنید؟ اگر من تسلیم شده بودم و تنها به خاطر آنچه که به غلط به آن می اندیشیدم دست به خودکشی می زدم چه می شد؟ زندگی من به بیهودگی و بطالت خاتمه می یافت در حالیکه من، اکنون در سن بیست و هشت سالگی به آینده خود بسیارامیدوارم و آرزوی من در زندگی این است که به مرحله ای برسم که بتوانم بهترین کمکها را به انسانهای دوروبر خود، خصوصاً همجنسگرایان عزیز بکنم. در مواقعی هم که بر اثر بعضی از مشکلاتی که پیش پای من وجود داره، افسردگی به سراغم  می آید و امید هایم را ازم می گیرد، باز آرزوی مرگ می کنم، ولی در چنین لحظاتی جدا از غرو لندهایی که می کنم یا برای دیگران می نویسم، تصمیم می گیرم که به یک نفر کمک کنم. یعنی همیشه زمانی که به آینده خودم امیدی ندارم با خودم فکر می کنم که خوب من که آینده ای ندارم. لااقل بگذار به یک نفر دیگر کمک کنم. در چنین مواقعی اگر واقعاً شرایطش هم جور نباشد که به کسی کمک کنم یا با دوستم تماس گرفته و احوال او را می پرسم و یا اینکه به یاد یکی دیگر از دوستانم که اصفهان را خیلی دوست دارد به پیاده روی می روم.

اگر بخواهیم بمیریم و بپوسیم و نابود بشویم هزاران هزار راه در پیش پای ما وجود دارد و اگر هم بخواهیم زنده بمانیم و در سلامت زنگی کنیم باز هم هزاران هزار راه برای این کار وجود دارد. انتخاب با خود ماست و فقط و فقط خود ما مسئول انجام کارها و کیفت زندگی و سرنوشت خود هستیم. در آخر هم به شما توصیه می کنم که هیچ وقت خودکشی نکنید. چون من دو نفر را می شناسم که بعد از اقدام به خودکشی، آنها را به اصطلاح نجات دادند. یکی از آنها دچار مرگ مغزی شد و یکسال گوشه خانه افتاد تا حدی که بدنش کرم افتاد و بعد از دنیا رفت و دیگری هم بعد از نجات یافتن دچار توهم و اختلال حواس شد. هیچ تضمینی نیست که بعد از اقدام به خودکشی کسی ما را نجات نده. خودکشی راه حل مشکلات نیست بلکه فرار از مشکلات است.  با اقدام به خودکشی مشکلات همچنان باقی می مانند و فرد تنها جان خود را فدا کرده است. پس بیائیم فرهنگ مرگ و عزا و شیون را از خود دور کنیم.  زندگی را میتوان برای خود و دیگران زیبا و رنگین ساخت، کمی استقامت و شجاعت پا بیرون گذاشتن از دایره ای که نفس زندگی ما را تنگ کرده کافی است تا به خودکشی نه گفته و زندگی را پاس بداریم.

هشتم مارس تیزبین یک زن خواهد بود

مارس 2, 2007

نقش ، جایگاه و حضور زنان از دوره ساسانی، آئین زرتشت، انقلاب مشروطه و دیگر تحولات تاریخی تا به امروز چشمگیر است.  جنبش زنان و فعالان آن در کنار همسران، فرزندان، همکاران و همکلاسیان مرد برای آزادی و صلح نقش فعالی ایفا کرده و می کنند. اما در عین حال قوانین تبعیض آمیز بهمراه فرهنگ و سننی که زن را کهتر و مرد را برتر می شمارند، باعث می شوند که هر زنی ( فارغ از سطح آگاهی خود) با عملکرد های مردسالارانه در خانه، رختخواب، خیابان، دانشگاه، کارخانه،  محل کار و…روبرو شده،  طعم تلخ تبعیض را بچشد و  به اشکال و روش های خاص خود به مقابله با آنها برخیزد ( حتی اگر مقابله ابتدایی و کم دردسر ساز هم که شده). .با توجه به اینکه زنان بیش از نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می دهند، می توان سطح، عمق و گسترده اعتراضات زنان ( به کهتر شماری خود) در سطوح مختلف جامعه در هر روز و ساعت و دقیقه را متصور شد. با این حساب جنبش زنان قدیمی ترین و وسیع ترین جنبش اجتماعی ماست.

ضمن اعلام همبستگی با فعالیت های زبانی، قلمی و عملی که بدون شک بمناسبت فرا رسیدن 8 مارس، روز جهانی زن،  برای بیان نابرابری  زنان و مردان و در اهمیت اصلاح و تغییر قوانین تبعیض آمیز گفته، نوشته و فریاد خواهد شد، ترجیح می دهم  از زاویه و نگاهی دیگر به جنبش زنان بپردازم. چرا که جنبش زنان در سالهای اخیر بلوغ زیادی از خود نشان داده و با بکارگیری کنش های دمکراتیک، غیر خشن و سنجیده، نه تنها حاکمیت بلکه  کل جامعه را غافلگیر کرده  و تحسین همگان را بر انگیخته است. صفت برجسته دیگر جنبش نوین زنان مستقل بودن آن است، با اینهمه، جنبش زنان در عین فعالیتها، فداکاری ها و دست آوردهای  خود، اما، از چند مسئله رنج می برد که غلبه بر آنها راه را برای پیشرفت بیشتر هموار می کند. هدف این نوشته نه خرده گیری به جنبش زنان  بلکه با هدف کمک به بهتر شدن آن، نوشته شده است.

درک واحد: تا حد امکان داشتن درک واحد از هدف جنبش مهم است چه درک مشترک افراد را به هم نزدیکتر می کند و تلاشها را مؤثرتر. اینطور به نظر می رسد که فعالان و رهبران جنبش زنان در به تصویر کشیدن  درک واحد و جا انداختن آن در ذهنیت زنان و مردان جامعه توفیق چندانی نداشته اند یا اینکه خود بر سر  رسیدن به درک  واحد مشکل داشته اند.

شبکه های گسترده:  به نظر می رسد که فعالان جنبش زنان به  ایجاد شبکه های گسترده نه تنها در مرکز بلکه در سراسر کشور و پیوند زدن آنها به هم واقف اند اما ( با  در نظر گرفتن مشکلات موجود)، چنین استنباط می شود که که فعالان جنبش زنان به این مهم توجه چندانی نکرده اند. موفقیت در این امر در تقویت جنبش زنان  و همینطور سازماندهی اعتراضات سراسری و گسترده تاثیر بسزایی دارد و آنوقت سرکوب و ایزوله کردن جنبش زنان هر چه مشکل تر می شود.

شرم زدایی از طلاق و جدایی:  با توجه به وضعیت اقتصادی زنان و بخصوص نگاه و برخورد جامعه با زنان مطلقه، بسیاری از زنان انواع خشونت های روانی / فیزیکی  و جنسی خانگی را تحمل کرده، دم بر نمی آورند. جنبش زنان تا بحال تنها بر اهمیت استقلال اقتصادی زنان تاکید کرده و از شرم زدایی از طلاق و جدایی چشم پوشی نموده. یافتن راه هایی برای غلبه بر این ضعف می تواند اعتبار به نفس زنان بسیاری را تقویت کرده آنها را به مقابله با خشونت بکشاند. البته شرم زدایی از طلاق و جدایی  ظرافت خاصی می طلبد چه اینکار میتواند حساسیت منفی بخشهایی از جامعه را ( علاوه بر حکومت) باعث شود اما این نباید مانع بی توجهی فعالان جنبش زنان به این مهم گردد.

ترس از تهمت ها: جنبش زنان نباید از شانتاژهای نیروهای  تندرو چپ و راست بترسد و از خوردن صفت لیبرال بودن یا همکاری با بعضی از نیروهای مذهبی واهمه داشته باشد. از یاد نباید برد که بسیاری از قوانین نابرابر فعلی با استناد به دین و مذهب تثبیت شده و به خورد جامعه داده شده اند. به همین دلیل جنبش زنان باید بخشی از نیروی خود را صرف کنش با  آندسته از روحانیان و خوش فکران مذهبی که قرائت های تازه و امروزی تری از قوانین دارند، صرف کند. همراهی مذهبیون خوش فکر حتی یک قدم هم که شده، باز در خدمت دست یابی به هدف است و در بی اعتباری بسیاری از قوانین در اذهان جامعه کمک می کنند.

غرور کاذب یا برداشت غلط از استقلال: اینطور احساس می شود که یا رهبران و فعالان جنبش زنان دچار نوعی غرور کاذب هستند یا برداشت نادرستی از استقلال دارند. استقلال جنبش زنان از قطب های قدرت و احزاب سیاسی (با توجه به تجارب گذشته) امری است قابل تحسین و یکی از نقاط قوت و بلوغ جنبش زنان است اما تجارب  جنبش های زنان در کشورهای دیگر بما می آموزند که پیوند با جنبش اجتماعی همسو در کشور و تقویت آنها، یکی از اهرم های مؤثر دست یابی به نفوذ اجتماعی و بسیج نیرو می باشد. مثلآ جنبش زنان آمریکا  در سالهای دور با جنبش ضد برده داری و جنبش سیاهپوستان، همجنسگرایان، کارگران و مخالفان جنگ پیوند خورد و دست آوردهایی را درو کرد. اما جنبش زنان ایران ظاهرآ مستقل بودن را منزه طلبی، دورگزینی و بی اعتنایی نسبت به جنبش های دیگر اجتماعی می داند. مثلآ جنبش زنان  تنها تا حدودی،  آن هم بعد از انتقاداتی که وارد شد،  بصورت کلیشه ای به مسئله زندانیان سیاسی و مبارزات کارگران توجه کرد در حالی که نسبت به جنبش همجنسگرایان که قوی ترین متحد جنبش زنان بر علیه مردسالاری است، همچنان سکوت آزار دهنده ای در پیش گرفته است. البته باید اذعان نمود که جنبش زنان ایرانی در خارج تا حدود زیادی به این مسئله توجه کرده و هر چند شرایط داخل می تواند بعنوان مانع عمده ای در راه حمایت فعالان زنان داخل کشور از همجنسگرایان  باشد ولی جنبش زنان برای غلبه بر موانع و مشکلات بوجود آمده نه برای احترام و یا مماشات نسبت به آنها. از طرف دیگر جنبش زنان  نمی تواند و نباید از توجه به جنبش نوپای همجنسگرایان ( هرچند ضعیف و پراکنده) بعنوان عرصه و میدانی  دیگر برای بسیج نیرو و چالش مردسالاری  غفلت کند. اینجاست که همجنسگرایان  با همه حمایتی هایی که به حق و بدرستی از جنبش برابری طلبی زنان بعمل می آورند اما از بی توجهی جنبش زنان به خواسته های  خود ( همجنسگرایان) ناراضی اند. جنبش زنان توان پرداخت هزینه معنوی این » فراموش کاری» را ندارد و به نفع طرفین است که به هم نزدیک تر شوند. بقول قره العین: «چند مغایرت کنی؟ با غمت آشنا منم»

توضیح مفاهیم:  در ادبیات  جنبش زنان مکرر با » تبعیض جنسی / تبعیض جنسیتی» روبرو می شویم اما فعالان و تئورسین های این جنبش از پرداختن و شکافتن بیشتر » تبعیض جنسی»  یا » تبعیض جنسیتی» طفره می روند.آیا این تبعیض جنسی تنها در حوزه قانون و اقتصاد است یا به عرصه سکس زنان هم مربوط می شود؟ شکی در این نیست که فعالان جنبش زنان خواهند گفت سکس زنان و مالکیت آنها بر بدن و احساس و عواطف خود هم شامل همین مسئله می شود اما سئوال این است که پس چرا  مسائل جنسی در ادبیات فعالان این جنبش  غایب هستند ( در خارج تا حدودی این مسئله کمتر به چشم می خورد.) یا چرا تا بحال در ادبیات جنبش زنان به مسائل زنان لزبین که هم بخاطر زن بودن و هم به خاطر گرایش جنسی همجنسگرایانه خود مورد تبعیض واقع می شوند، سکوت شده است؟  اگر جنبش زنان پاشنه آشیل جنبش دمکراسی خواهی کشور است بدون شک موضوع سکس و جنسیت پاشنه آشیل جنبش آزادی زنان می باشد. تا مسئله سکس زن و استقلال جنسیت او  دستگیر نشود، صحبت از حقوق برابر واقعی زنان و مردان تهی از مفهوم و محتوا خواهد بود. جنبش زنان باید به جنبش (انقلاب) جنسی در جامعه فرا روید تا بتواند هرگونه اشکال تبعیضات جنسی را ریشه کن کند. » بی صدایان» در جامعه ما تنها زنان نیستند. جنبش زنان همانقدر در طرح همه صداها مسئول است که کل جامعه در طرح صداهای زنان.

انتشار لیست های مختلف: فعالان جنبش زنان می توانند ابتکارات زیادی بخرج دهند مثلآ تهیه و توزیع وسیع لیستی از انواع و اقسام خشونت های روانی، فیزیکی و جنسی در محیط خانواده همراه با لیستی از نتائج این تبعیضات به زنان از جمله افسردگی زنان، سکس گریزی و ضعیف شدن غریزه و تمایل جنسی زنان، کاهش علاقه به همسر، اعمال خشونت زنان نسبت به فرزندان خردسال خود ، خودکشی زنان، فرارآنها، شوهر کشی و… همینطور لیستی از نابرابری های قانونی موجود و در کنار آن لیستی از درخواست های زنان. می توان این لیست ها را بصورت وسیعی در جامعه و اینترنت منتشر کرد. این کار باعث می شود که چهره زشت مرد سالاری و بی حقوقی زنان در سطوح مختلف بطور مشخص در برابر دیدگان جامعه قرار بگیرد. اصلاح قوانین خانواده، رفع تبعیض در رابطه با قانون دیه، نابرابری در قانون ازدواج، بی حقوقی زنان در قانون اساسی ( مثلآ یک زن نمی تواند رئیس جمهور شود) همه اینها را باید  خرد کرده و برای جامعه توضیح داد تا قابل لمس باشند و آن وقت است که انگیزه برانگیز می شوند.

 حجاب و پوشش اجباری:  بعد از قدرت گیری سیاسی روحانیون در ایران، بسیاری از تبعیضات عرفی، شرعی و فرهنگی به قانون تبدیل شدند. اما رفتن به زیر حجاب  اسلامی در واقع  قبل از بقدرت رسیدن حکومت اسلامی و در همان روزهایی صورت گرفت که تظاهرات و اعتراضات میلیونی بر پا می شد و حجاب را در درون ذهنیت بسیاری از زنان و مردان درونی کرد. در آن روزها،  زنان نه تنها اتوریته ی  منادیان حجاب را پذیرفتند بلکه اخلاق دلخواه آنها را هم به درون خویش منتقل کردند. حجاب تحمیلی سمبل فرهنگ و دیدگاهی است که زن را مایملک مرد می داند و زن را عامل هوس و گناه مرد. چنین دیدگاهی کلآ سکس و جنسیت مستقل زن را برسمیت نمی شناسد. دیدگاهی هم در بین خود زنان وجود دارد که معتقد است حجاب و پوشش اسلامی راه را برای ورود بیشتر زنان و دختران به مراکز کار و تحصیل هموار کرده است . حتی اگر نیمه حقیقتی در این ادعا وجود داشته باشد باز نمی توان  بر حجاب اجباری و  سمبلی که برجسته می کند و به قیمت نفی استقلال جسم و جان زن تمام می شود،  چشمها را بست. جنبش زنان هر چند  به موضوع پوشش اجباری توجه کرده اما  این توجه هیچ تناسبی با عمق مسئله حجاب ندارد. جنبش زنان ایران بدرستی حالت تهاجمی بخود گرفته و این ایجاب می کند که نفی حجاب و پوشش اجباری شکل بارزتر و سمبلیک تری بخود بگیرد.  چندین بار و در مقاطعی خاص موضوع به آتش زدن چادر در مراسم های مختلف یا » کشف حجاب دسته جمعی»مطرح شده اما برد چندانی نداشته است. زنان می توانند  بمناسبت های مختلف، حتی در حین استفاده از حجاب و پوشش اسلامی، اما بطور سمبلیک  به چنین کارهایی یا ابتکاراتی  مشابه( مثلآ سر تراشی گروهی)  دست بزنند تا نارضایتی خود را نسبت به پوشش اجباری برجسته تر کنند.  

در پایان:  بدوش کشیدن بار سنگین جنبش زنان که طلیعه دار عدالت جنسی، اجتماعی، خانوادگی، حقوق شهروندی و دمکراسی است  نباید تنها به عهده فعالین و دست اندرکاران جنبش زنان و افراد دور و بر آنها   واگذار شود. این کارغیر عادلانه است. بر همه  انسان های آگاه، برابری خواه و دمکرات است که سهمی در به جلو کشاندن جنبش زنان بعهده بگیرند.   ایجاد زمین تمامآ مسطح برای «بازی» و رقابت مسالمت آمیز شهروندان و همه گروه های اجتماعی که در آن بتوانند بر اساس قانون و امکانات برابر، جهت  سازماندهی خویش  و طرح درخواست های خود بپردازند، وظیفه دولت است.  در حالی که دولت ایران  زمین بازی مردان را چمنی و هم سطح کرده، زمین بازی زنان را پر از سنگلاخ، پر از دست انداز و  بسیار نامسطح  کرده است. در چنین » بازی ایی» فتوحات برندگان ( بخوان مردان) بعنوان » رشوه»  بی اعتبار می شوند. به همین دلیل مردان خود نباید به حقوقی که آنها را برتر و شایسته تر از زنان می دانند دلخوش کنند و حداقل جهت اعتبار دادن به حقوق خود هم که شده، برای لغو تبعیضات نسبت به زنان و کمک به هم سطح کردن زمین بازی یاری رسانند. درست بدان علت که حقوقی که مردان جامعه در وضعیت فعلی از آن برخوردارند،  نه یک » حق» بلکه رشوه  شراکت در اعمال تبعیض به زنان است. و این توهینی به مردان این سرزمین می باشد. مردان فمینیست و مدافع جنبش زنان  ضمن شرکت در فعالیت های،  بهتر است که در شکل گیری جنبشی  مردان فمینیست برای به تصویر کشیدن ستم ناشی از مرد سالاری و نتائج زیان بار آن بر جامعه همت کنند و به اشکال مختلف از  زن ستیزی و فرهنگ آن اعلام برائت کنند از جمله چند همسری و صیغه. همچنین  عدم تحمیل حجاب اجباری به زنان و دختران و بستگان خود، توجه به زنان مطلقه و کلآ دست رد زدن بر همه » رشوه هایی» که حکومت به قیمت نادیده گرفتن حقوق زنان، به مردان داده است. زن موجودی موهوم، خیالاتی و خارج از زمان و مکان نیست. زن خواهر مرد است، مادر او، معشوقه او، همرزم و همکار او، دختر او و…..آیا مردان ایران می بایست از «حق شراکت در تبعیض» نسبت به زن در قوانین دلخوش باشند؟ حتی اگر سکوت  مردان در شرایطی بمعنای تآئید بیعدالتی نباشد حداقل در شرایط رشد جنبش زنان، بی اعننایی به خواسته های زنان  و غنودن در » خوشبختی رشوه های» خویش می باشد.

چه خوب می شد اگر در روز جهانی زن بطور سمبلیک هم که شده همه مردان ایران، یا حداقل مردان مدافع برابری حقوق  زنان، اعلام کنند که زن هستند و این را در وبلاگها، سایتها و یا به هر شکل ممکن اعلام کنند. بدان سبب که این قوانین ناحق، غیر عادلانه و تنفر آورند و مردان نباید در ستم رسانی به زنان شراکت داشته باشند. بگذار وضع کنندکان قانون این شرمساری را به تنهایی به دوش بکشند و کسی را شریک و همراه خود ندانند.

روز هشتم مارس تیزبین یک زن خواهد بود. هشتم مارس، روز جهانی زن بر همه زنان و دختران ایران، مردان زن شده ایرانی و تمام آزادیخواهان جهان مبارک باد.

 

برای رهایی حکومت از زندان خود ساخته و برای عزت وطن

فوریه 22, 2007

در تاریخ، گاه در شرایطی خاص، افراد و شخصیت هایی ظهور می کنند که بعدها به جزئی از فرهنگ، هویت و افتخارات آن ملت تبدیل می شوند. فردوسی، امیر کبیر، مصدق و…از این نمونه اند و در تاریخ گاه لحظاتی پیش می آیند که سرنوشت ملتی را رقم می زنند. درگیری دولت ایران و آمریکا بر سر برنامه هسته ای می رود که به یکی از آن لحظات تاریخی سرنوشت ساز تبدیل شود. اصل قضیه چیست؟

قرارداد معروف به ان پی تی ( قراداد عدم تکثیر و گسترش سلاح های هسته ای ) در سال 1970 تصویب شد و دولت ایران یکی از امضاء کنندگان  آن می باشد. طبق ماده چهار این قرارداد، دولت های عضو حق دسترسی به سوخت هسته ای برای مصارف غیر نظامی را دارند و از این نظر دولت ایران درست می گوید.

 واقعیت این است که آمریکا در زمان شاه با برنامه هسته ای ایران نه تنها مشکلی نداشت بلکه از آن حمایت هم می کرد. اما چرا آمریکا و غرب با برنامه هسته ای ایران تحت حاکمیت روحانیون مذهبی مخالفت می کنند؟

بیست و هشت سال پیش، همزمان با  سرنگونی حکومت پهلوی و قدرت گیری روحانیون مسلمان در ایران، حکومت جدید سرمست و مغرور از پیروزی سریع دچار تشبه و توهماتی شد که بمرور همچون تار عنکبوتی به دور تنه حکومت تنیده شد و آن را در زندانی فرو برد که رهایی از آن بدست خود حکومت مشکل به نظر می رسد. حکومت از درون زندان عنکبوتی خود ساخته، به ادامه جنگ هشت ساله با عراق پرداخت،  با بسیاری از کشورهای همسایه و غیر همسایه در افتاد، شعارهای تند و آتشین برای صدور انقلاب، مبارزه با استکبار،» نابودی صهیونیسم و اسرائیل» سر داد و تا توانست پرچم سوزی کرد و بطور همزمان درداخل به خشونت متوسل شد و با بگیر و ببندها، کشتار و اعدام های بی رویه، انگشت گذاشتن بر احساسات مذهبی و سپس ملی گرایانه مردم، سانسور و از میدان بدر کردن مخالفان و بکارگیری بلندگوهای تبلیغاتی و جار و جنجال و هیاهوهای تهی از عقلانیت و منطق چنین وانمود می کرد که چهار اسبه ایران را بسمت  تبدیل شدن به قدرتی جهانی ( یا لااقل منطقه ای) می راند. همین به مرور دامن خود حکومت را هم گرفت و بر او متشبه شد که براستی دارد به یک قطب قدرت جهانی ( اسلام) در برابر غرب فرا می روید. از آن گذشته هر پروژه ای خواه بزرگ یا کوچک قاعدتآ بایستی بدون جنجال و هیاهوی تبلیغاتی، در وسایل ارتباط جمعی به بحث و نظر عمومی گذاشته شده و کارشناسان و مردم بتوانند بسته به مسئله مورد نظر،  جوانب مثبت و منفی موضوع را از زوایای مختلف سیاسی، فرهنگی، امنیتی و اقتصادی تحلیل و بررسی کنند اما حکومت ایران برنامه هسته ای خود را بمدت 18 سال تمام از انظار داخل و جهانیان مخفی نگه داشت تا پنج سال پیش که توسط مخالفان حکومت افشاء شد و آقای خاتمی مجبور به اعتراف گردید. بعد از آن هم حکومت تنها با سانسور حرف مخالفان و ممنوعیت  هر گونه گفتمان غیر موافق، توانسته با تکیه بر جار و جنجال تبلیغاتی و شعارهای عامه پسند موافق ذهن های ساده نگر، بخش بزرگی از مردم را با خود همراه سازد.

با چنین پس زمینه ای است که آمریکا و غرب به گفته های رهبران حکومت مبنی بر صلح آمیز بودن برنامه هسته ای اعتماد نمی کنند و معتقدند که حکومت ایران مقاصد نظامی دنبال می کند. این مسئله بخصوص از آن جهت  اهمیت دارد که در سال 1970 و انعقاد قرارداد ان پی تی، بین تولید سوخت برای انرژی هسته ای و برای سلاح هسته ای شکاف و فاصله زیادی وجود داشت اما پیشرفت تکنولوژی این شکاف را هر چه رقیق تر کرده است و امروزه عبور از تولید برای سوخت تا تولید برای سلاح هسته ای فاصله چندانی باقی نمانده است.

آقای محمود احمدی نژاد در سفر اخیر خود به گیلان گفته است که » دلیل مخالفت کشورهای غربی با برنامه هسته ای جمهوری اسلامی ناخرسندی آنان از پیشرفت ایران است.» اما واقعیت همانی است که در بالا گفته شد یعنی نه مخالفت با ایران بلکه مخالفت با ایران تحت هدایت جمهوری اسلامی.

علیرغم ادامه مذاکرات چندین ساله اما راه حل چندانی بدست نیامده و هر دو دولت ایران و آمریکا بازی موش و گربه ای خود را ادامه داده و خود را برای درگیری نظامی آماده می کنند؛ دولت آمریکا علاوه بر امکانات نظامی وسیعی که در خلیج فارس و کشورهای اطراف ایران  دارد، از رابطه صمیمی و نزدیکی با دولتهای همسایه ایران هم برخوردار است. علاوه بر آن ناوهای هواپیما بر و کشتی های پاک سازی مین های دریایی را هم به منطقه اعزام کرده و سه ما پیش موفق شد سازمان ملل را به اعمال تحریمی هر چند محدود بر علیه ایران با خود هماهنگ سازد. احتمالا این تحریمها  در نتیجه شکست دور اخیر مذاکرات  گسترده تر خواهد شد. دولت های اروپایی، بهمراه سوئیس، ژاپن و نروژ هم از این تحریم ها استقبال کرده و به آن پیوسته اند.

دولت ایران هم بیکار ننشسته  و با بوق و کرنا در باره موفقیت های خود در تولید سلاح های نظامی جدید ، موفقیت رزمایشات و مانورهای نظامی خود و «دانشمندان جوان» ایرانی؟ سروصدا راه انداخته، اما

 چه کسی است که نداند که علیرغم گیر افتادن پای آمریکا در عراق ولی آمریکا از نظر اقتصادی، نظامی، سیاسی و قدرت مانور جهانی که دارد براحتی از عهده مقابله با ایران برمی آید و توان آن را دارد که همزمان در چندین نقطه از جهان وارد درگیری نظامی شود. علاوه بر آن آمریکا متحدان سیاسی و نظامی قوی در جهان دارد. علاوه برآن، این احتمال را هم نباید از نظر بدور داشت که در صورت بروز درگیری بین واشنگتن و تهران، چه بسا آمریکا برنامه های خود در عراق و افغانستان را نیمه کاره رها کرده و تمام امکانات منطقه ای خود را برای مقابله با تهران بخدمت خواهد گرفت.

طبق خبری که اخیرآ بی بی سی منتشر کرده، فرماندهان نظامی آمریکا حتی  مواضعی که در ایران باید مورد همجوم قرار گیرند را هم مشخص کرده اند. طبق این خبر حمله آمریکا تنها به مراکز هسته ای ایران محدود نخواهد شد بلکه مراکز سپاه پاسداران، مواضع دریایی، زمینی و موشکی ارتش را هم شامل خواهد شد.

اگر جنگ درگیرد بدون شک تظاهرات و اعتراضات زیادی در منطقه و کل جهان بر علیه آمریکا صورت خواهد گرفت اما این تظاهرات و اعتراضات هیچ دردی از دردهای ما ایرانیان را مداوا نخواهند کرد همانطور که تظاهرات میلیونی مخالفان حمله آمریکا به عراق نتوانست از بهم ریختن اوضاع عراق و کشتار و ویرانی در آن کشور ممناعت کند. پس ما ایرانیان باید قبل از وقوع فاجعه چاره ای اندیشیده و برای حفظ چارچوب کشور خود و حفظ امنیت مرزهای آن و جلوگیری از کشته شدن هموطنان خود، فکری اساسی بکنیم. توجه داشته باشیم که اگر درگیری شروع شود این درگیری بر سر شهرهای تهران، اصفهان، اهواز، مشهد و … خواهد بود نه بر سر شهرهای نیویورک، لس آنجلس یا واشنگتن. همانطور که حمله آمریکا به عراق شهرهای عراق را ویران کرده نه شهرهای آمریکا.( من شخصا با هر گونه کشتار و درگیری در هر نقطه و شهری از جهان مخالفم.)

در جنگ ایران و عراق بالاخره آقای آیت الله خمینی مجبور شد برای جلوگیری از شکست بیشتر، بقول خودش جام زهر را سر کشد. اینک حکومت  ایران و بخصوص رهبر مذهبی آن آقای علی خامنه ای باید همچون آقای خمینی  جام زهری را بر خود حلال کند و کشور را از فرو رفتن به کام جنگ و ویرانی نجات دهد. آقای خامنه ای ( و اطرافیان او) حتی اگر اعتراف نکند اما خوب می داند که » حضور گسترده، کم نظیر و پرنشاط مردم در راهپیمایی 22 بهمن» ما را از حمله مصون نگه نخواهد داشت همانطور که دوستی با سوریه و کره شمالی که خود  در عرصه بین المللی منزوی هستند،  عامل بازدارنده حمله به ایران نخواهند بود. صذام حسین هم قبل از حمله آمریکا با 99 درصد آرا مجددآ بعنوان رئیس جمهور عراق انتخاب شد و میلیونها نفر از مردم فریب تبلیغات خورده عراقی  بر علیه آمریکا و اسرائیل تظاهرات کردند. اما نتیجه چی شد؟

مشکلات امروز ما یکی دوتا نیستند؛ از کمبود قبرستان برای مردگان تهرانی گرفته تا ستم سالیان بر اقوام مختلف کشور که هر از گاهی به تشنجات و ناآرامی هایی منجر می شود،  از بی حقوقی زنان، همجنسگرایان و دیگر اقشار اجتماعی گرفته تا کمبود سوخت و بنزین  در کشوری که از ذخایر عظیم نفتی برخوردار است، از بقول کارشناسان 20 تا 25 ملییون ایرانی که زیر خط فقر زندگی می کنند گرفته تا مشکل ترافیک، از فرار سرمایه های مادی و معنوی کشور به خارج گرفته تا مشکلات زیست محیطی که ایران را  بعد از افغانستان در پائین ترین رتبه کشورهای جهان قرار می دهد، از بازگشت مرض سل ( که سی سال پیش  در ایران ریشه کن شد) به کشور و اپیدمی شدن آن در بعضی شهرستانها گرفته تا افسردگی و ناامیدی وسیعی که بر کشور و مردم حاکم شده. آیا برنامه هسته ای که تا همیجا هم کلی خسارات معنوی، سیاسی و اقتصادی به ما وارد کرده، ارزش آن را دارد که همه مشکلات خود را رها نموده و تنها به طناب برنامه هسته ای بیاویزیم؟ حتی به قیمت حمله خارجی به کشور؟

مسلمآ آنانی که از این حکومت دل خونی دارند از حمله آمریکا و  تنبیه روحانیون خوشحال خواهند شد اما چنین رویکردی با منافع ملی ما همخوانی ندارد چرا که حمله به ایران و شکست آن نه تنها غرور ملی ما را جریحه دار می سازد چه بسا چارچوب ارضی کشور و منافع ملی ما را هم به خطر اندازد. ادامه مواضع فعلی حکومت ایران و نادیده گرفتن هشدارها به احتمال زیاد به درگیری منجر خواهد شد و در این درگیری حکومت نه تنها سر خود که کل کشور را بر باد خواهد داد.

شعارهایی همچون » انرژی   هسته ای و معجزات فناوری هسته ای دانشمندان جوان و نابغه ایرانی، وحدت ملت ایران» و کشاندن مردم با زور، تهدید، تطمیع و تبلیغ به خیابانها و تکرار طوطی وار » انرژی هسته ای حق مسلم ماست» اهرم و وسیله مناسبات و معاملات سیاسی با دولت های جهان نیست.. شعارهای عامه پسند در مورد خودکفایی که از زبان مسئولین شنیده می شوند از منطق و خرد تهی اند. در جهانی اینهمه بهم پیوسته و اقتصاد و سرمایه ای که وطن ندارد، صحبت از خودکفایی بی معنی است. . مگر پاکستان بمب اتمی و اورانیوم ندارد، مگر کره شمال در فن آوری هسته ای از ما پیشرفته تر نیست؟ کدامیک از این کشورها مشکل برق، انرژی، گرسنگی، انزوای جهانی و… خود را حل کرده اند که ما بخواهیم برای دست یابی به انرژی هسته ای اینهمه هرینه کنیم؟ توسعه پایدار ربطی به انرژی هسته ای ندارد، امکانات و توانایی های ما از هر جهت کفاف نمی کنند، ما نباید به هر قیمت و بهایی که شده به  انرژی هسته ای  دست یابیم. انرژی هسته ای قرار است در خدمت منافع ملی ما باشد نه برعکس. پس اگر دست یابی به انرژی هسته ای جنگ و کشتار را به ما تحمیل می کند، عاقلانه آن است که انرژی هسته ای را کنار نهیم. مگر قرار نیست که برنامه هسته ای برای منافع کشور باشد؟ پس این چگونه منافعی است که کشور ما را مورد همجوم خارجی قرار می دهد و مردم را به کشتن؟ نباید به خاطر یک دستمال ( هر چند که مهم هم باشد) کل قیصریه را به آتش کشانید. همگان می دانند که درگیری ایران و آمریکا تنها به ضرر ایران تمام می شود و چه بسا بعدآ ایران مجبور به دادن امتیازات بیشتری هم بشود و یکپارچگی کشور دستخوش تلاطم شود.

درست است که مسئولان برای حرف های خود مالیات نمی دهند اما با این شعارها و کردارها هزینه مالیاتی سنگینی بر ملت و کشور تحمیل کرده و می کنند و موضوع می رود که به فاجعه جنگ و درگیری نظامی ختم شود.بخش بزرگی از انزوای روزافزون کشور ما نتیجه رفتار و گفتار های تحریک آمیز و دشمن تراشی های حکومتیان بوده و هست. از همان روزهای بقدرت رسیدن شعار صدور انقلاب اسلامی، دفاع مقدس، مبارزه با استکبار، نابودی کشور اسرائیل و حکومت های کشور همسایه سر دادند و با کمک به گسترش بنیادگرایی اسلامی در منطقه، سپس برنامه غنی سازی اورانیوم را بمدت 18 سال تمام از انظار جهانیان مخفی نگه داشتند، بازی با دم آمریکا در عراق و دم اسرائیل در لبنان را گسترش دادند ، در مسئله بین فلسطین و اسرائیل کارشکنی کردند، هولاکوست و کشتار یهودیان توسط هیتلر را نفی و در قلب پایتخت های اروپایی به شکار مخالفان سیاسی خود پرداختند و….. پس جهانیان با ترس و دلهره به نیات حکومت ایران شک کردند و همین عامل بی اعتمادی غرب به حکومت ایران است.ناکامی ها، شکست ها و سرخوردگی های تاریخی ما کم نیستند، بیائیم این بار با چشمان باز و از دریچه عقل و منطق به خود و جهان بنگریم و کمتر احساساتی شویم تا فردا روزی بجای ملامت کردن خود و تکرار » اشتباه کردیم» همین حالا از وقوع اشتباه  و افزوده شدن شکست و ناکامی دیگری بر ناکامی های گذشته امان جلوگیری کنیم.

خواننده میتواند در قسمت نظر دهی این وبلاگ کلی فحش و بد و بیراه به نگارنده بنویسد، میتواند کلی بد و بیراه به آمریکا و اسرائیل بگوید، میتواند کلی از حکومت ایران آه و ناله سر دهد، می تواند چیزی ننویسد و تنها با بی تفاوتی نظاره گر رویدادها شود، می تواند آرزو کند که آمریکا به ایران حمله و » پدر آخوندها را در بیاورد»، می تواند……. اما هیچ کدام از اینها چاره مشکل نخواهند بود. دشمنی یا دوستی نسبت به حکومت ایران یا دولت آمریکا بجای خود اما شرایط بحرانی امروز ایجاب می کند که گفتمان رسمی حکومتی مبنی بر ادامه غنی سازی اورانیوم و ادامه تشنجات با جامعه جهانی را با چالش مواجه کنیم همانطور که اروپائیان و آمریکائیان برای فاصله گرفتن  از جنگ و درگیری به دولتهای خود فشار می آورند. جنگ و درگیری تنها همین امکانات محدود غنی سازی را از بین نمی برد بلکه علاوه بر وارد آوردن خسارات جانی  و مالی و معنوی فراوان، مطالبات و مبارزات گروهها و اقشار مختلف، حقوق بشر و دمکراسی خواهی راهم به عقب خواهد راند و تنها زنده ماندن به هر قیمتی تنها معیار خواهد شد.حال و روز عراق همسایه خود بهترین شاهد  این مدعا است.

البته دست زدن به عمل کار ساده ای نیست. اما واقعیت این است که کشور ما لحظات حساسی را طی می کند که اشتباه در محاسبات بر سرنوشت ما و نسل های بعدی تاثیر مخربی خواهد گذاشت و بر عذاب وجدان های بیدارمان خواهد افزود. مردم نباید با طناب حکومت به چاه بروند و از روندی دنباله روی کنند که نتیجه آن بر سرنوشت ما و نسل های بعدی تآثیر بدی خواهد گذاشت. واگذاری مسئله ی به این مهمی تنها به حکومتی زندانی در تار عنکبوتی خود، ستم به ملت و کشور است. برای جلوگیری از ادامه این روند و دفع خطری که ممکن است به تحمیل جنگی دیگر به کشور منجر شود، تک تک ما ایرانیان وظیفه داریم که همین امروز بکوشیم که افسوس خوردن های فردا بی فایده خواهد بود.

خوشبختانه صداهایی در درون و پیرامون حکومت شنیده می شوند که جسته و گریخته دولت را به عقلانیت و دوری گزینی از مقابله با غرب و پیش گرفتن راههایی برای اعتماد سازی فرا می خوانند. بیائیم حداقل با عدم سکوت خود، از خفه شدن جسارت ممانعت کنیم و خودسانسوری را از خود دور سازیم. در حد توان  به روشنگری در بین اطرافیان خود  رو آوریم و وبلاگ نویسان ( در هر عرصه ای که می نویسند) حداقل برای یکبار هم که شده در موضوع پروژه هسته ای و مغایر بودن آن با منافع ملی و هزینه هایی که از هر جهت بر ملت و کشور روا می دارد نظرات  خود را بنویسند و  در کنار گفتار رسمی حکومتی به روشن گری اذهان خواب آلود یاری رسانند، حتی در دو جمله هم که شده. مهم آن که سکوت نکنیم و به حکومت نشان دهیم که مخالفت ما  قبل از هر چیز بخاطر منافع کشور و ملت است و در عین حال کمک به آزاد شدن حکومت از زندان عنکبوتی خود ساخته که در آن گرفتار آمده است.

کنوانسیون حقوق کودک و دولت ایران

فوریه 12, 2007

در این هفته کمیسیون قضایی و حقوق مجلس شورای ملی ( 27 سال اسلامی شده)، در مورد لایحه الحاق ایران به پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک در خصوص فروش، فحشاء و پورنوگرافی کودکان ( مصوب 25/5/2000 میلادی برابربا 4/9/1379 شمسی)، به مجلس گزارش خواهد داد.

بدون شک امضای پروتکل سازمان ملل در خصوص حمایت از کودکان و مقابله با فروش، فحشاء، سوء استفاده جنسی و پورنوگرافی کودکان امر بسیار نیکویی است و باید از آن استقبال کرد اما صرف امضاء کاری را از پیش نمی برد مگر آنکه دولتهای امضاء کننده جهد و جدیت خود در حمایت از کودکان را درعمل و با صداقت به منصه ظهور برسانند.

علیرغم مخالفت افکار عمومی داخل و جهانیان با اعدام بخصوص اعدام افراد زیر 18 سال(بخوان کودکان)، اما اعدام کودکان در کشور ما قانونی است و  بارها اجرا شده است. علاوه بر آن ازدواج دختران کم سن و سال قانونی است. ازدواج هایی که اگر در کشورهای دیگر صورت بگیرد چه بسا مسئولان و شوهران زیادی را به جرم سوء استفاده جنسی از دختران کودک دادگاهی خواهند کرد. گفتنی است که در مناطقی از کشور حتی بعضی خانواده ها بدون توجه به سن (پائین) تعیین شده توسط قانون، دحتران بسیار خردسال را هم به ازدواج مجبور می کنند. صداقت و جدیت دولت ایران در حمایت از کودکان زمانی نمایان می شود که همزمان با پیوستن به پروتکل گفته شده سازمان ملل متحد، حداقل اعدام افراد زیر 18 سال( کودکان) و همچنین ازدواج افراد زیر 18( کودکان) را غیر قانونی اعلام و با متخلفان بشدت مقابله کند.

از طرف دیگر  اکثریت بسیار بزرگی از دولت هایی که پروتکل گفته شده سازمان ملل در حمایت از کودکان را امضاء کرده اند، در تمیز دادن سره از ناسره کوشیده اند؛ به این معنی که چون کودکان با توجه به امکان اغوا، تهدید، ترس و یا عواملی همچون گرسنگی و یا عدم برخورداری از قدرت و توان تصمیم گیری مستقل ،  ممکن است به دام سوء استفاده کنندگان بیفتند، پس بدرستی فحشاء،سوء استفاده جنسی و پورنوگرافی کودکان و هرگونه خشونت فیزیکی و روانی به آنها را ممنوع کرده  و با متجاوزان به حقوق آنها بشدت مقابله می کنند، این دولتها عکس قضیه را هم در عمل پذیرفته اند یعنی با توجه به اینکه بزرگسالان از قدرت تصمیم گیری مستقل برخوردار و قادرند در برابر تهدید و اغواء بایستند، لذا دولتها از دخالت در روابط خصوصی بزرگسالان اجتناب می کنند فارغ از اینکه محتوای روابط بزرگسالان باب طبع اخلاق دولتها باشند یا نباشند. درست در همین رابطه است که طرح مسائل جنسی مربوط به بزرگسالان در وسایل ارتباط جمعی، و یا انتشار مجلات علمی آموزشی مربوط به جنسیت و یا تحقیق و تفحص در اینمورد را آزاد اعلام کرده  و در کنار آن به علائق و گرایشات جنسی مختلف در بین بزرگسالان که به حوزه خصوصی آنها مربوط می شود را آزاد گذاشته و با هدف برابری حقوقی شهروندان در تمام زمینه ها، قوانینی در حمایت از این حقوق تصویب کرده اند از جمله برسمیت شناختن حقوق همجنسگرایان و دیگر اقلیت های جنسی یا حق افراد دگرجنسگرای دارای علائق مشترک جنسی در برپایی کلوبهایی مخصوص خود. چرا که در اینگونه فعالیتها زورگویی و حق کشی موردی ندارند و افراد بنا به سلیقه و ذائقه جنسی خود و بر اساس اختیار به آنها می پیوندند بدون آنکه مرز آزادی دیگری را خدشه دار سازند. در حالی که در ایران وضع به گونه دیگری است و خود خواننده بهتر می داند.

 جالب اینکه در همین هفته، مجلس ضمن  شنیدن گزارش کمیسیون قضایی و حقوق در مورد  لایحه الحاق دولت به پروتکل سازمان ملل در خصوص حمایت از کودکان، به تقاضای عده ای از نمایندگان مبنی بر رسیدگی به» طرح حریم خصوصی» هم رسیدگی خواهد کرد. سکه حمایت از حقوق کودکان روی دیگری هم دارد و آن محترم شمردن حریم خصوصی بزرگسالان و تصویب قوانینی در حمایت از این حریم خصوصی است. آیا دولت ایران استعداد و آمادگی این را دارد که مثلآ قانون مجازات همجنسگرایان را لغو کند؟    در مورد حاکمانی که بنا بر برداشت های مذهبی خود  و اخلاق جنسی نشآت گرفته از آن، حتی زنان و دختران را از مشاهده بازی فوتبال مردان در استادیوم ممنوع کرده اند بسختی می توان پیش بینی کرد که چنین امری ( برسمیت شناختن حقوق همجنسگرایان و کلآ اعتراف به تفاوتهای جنسی در جامعه) را بپذیرند، اما بنا به تجارب تاریخی اگر ملتی خود بخواهد حاکمان را به هر کاری مجبور خواهد کرد.

دعوا و جنگ و گریز دولت ایران با دولت آمریکا و دیگران بکنار اما هیچ دولتی از جنگ و گریز با ملت خود پیروز نخواهد شد، از طرف دیگر ظاهرآ ماجرای دعوای دولت ایران با ذیگر کشورها بر سر حق ملت ایران ( اینبار  با شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست) می باشد. اگر قضیه واقعآ همین است چرا دولت ایران خود حقوق  ما ملت این کشور را مراعات نمی کند. بقول آن مرد معروف، ما بجزء انرژی هسته ای حقوق دیگری هم داریم، چرا دولت خود ما آن را از ما دریغ می کند؟ ظریفی می گفت دولت قصد دارد از حقوق ما وقتی که کودک هستیم حمایت کند اما بزرگ که شدیم ما را از همه حقوق خود محروم کند.

آشنایان بزبان انگلیسی می توانند برای مطالعه متن پروتکل گفته شده سازمان ملل در حمایت از حقوق کودکان به آدرس زیر مراجعه کنند:

http://www.ohchr.org/english/law/crc-sale.htm

دمکراسی، هدف یا وسیله

فوریه 8, 2007

اردوی دمکراسی خواهان در کشور ما رو به گسترش است و انواع و اقسام گروههای اجتماعی،  برقراری دمکراسی را بعنوان یکی از اهداف مهم خود تعریف می کنند. حتی در جهان وضع به جایی رسیده که دیکتاتورترین دیکتاتورها هم دیکتاتور بودن خود را نفی  و با هزار نیرنگ و فریب  اعمال و رفتار خود را به لعاب دمکراسی، قانون و حقوق ملت مزین می کنند. همین خود حکایت از آن دارد که در جهان امروزی ارزش های دمکراسی بر ارزش های دیکتاتوری پیروز شده است.

اما دمکراسی یعنی چه؟ آیا هدف  مبارزه رسیدن به دمکراسی است یا برای بخدمت گرفتن دمکراسی جهت رسیدن به آمال، آرزوها و خواسته های خود؟ طرح چنین بحثی از آن رو ضروری است که توهمات  را کمتر و  چشمان ما را بر خواسته اولیه خود یعنی دمکراسی بازتر می کند.

 اگر نه همه اما بسیاری  از افراد بر این توهم اند که با رسیدن به دمکراسی، حقوق آنها خود بخود اعطاء می شود و دیگر نیازی به تلاش و مبارزه نخواهند داشت. در حالی که دمکراسی بجزء یکسری اصول عام اما دست یابی هیچ قشر و گروهی به حقوق خود را تضمین نمی کند. دمکراسی تنها شرایطی را تضمین می کند که در آن افراد، جمعیت ها و گروهها  قادر خواهند بود بدون ترس از دستگیری، زندان، شلاق و یا محرومیت از حقوق اجتماعی، برای روشنگری افکار عمومی و اصلاح و تغییر قانون بشیوه مسالمت آمیز بنفع خود، تلاش کنند.

 عده ای بر این باورند که دمکراسی یعنی هر چند سال یک بار انتخابات. اما صرف برگزاری انتخابات،  کشور و جامعه ای را به صفت دمکرات بودن مزین نمی کند. نمونه مشخص آن کشور خودمان است که علیرغم برگزاری انتخابات  به فواصل معین اما دمکراسی همچنان در محاق مانده است.  

قبل از خود دمکراسی، پرنسیب و افکار برابری انسانها در ذهن بشر شکل گرفتند، در ادامه آن فلسفه دمکراسی و سپس جنبش و حرکت بسمت دمکراسی. 230 سال پیش آبراهام لینکلن و توماس جفرسون پیش بینی کردند که آزادی به همه کشورها و ملل جهان سرایت خواهد کرد. قبل از استقلال آمریکا از امپراطوری بریتانیا در نیمه دوم قرن 18 میلادی، تاریخ جهان، تاریخ جنگ و کشمکش های بین زورمداران، قدرتمندان و چپاولگران دیکتاتور بود اما بعد از انقلاب آمریکا تا به امروز تاریخ جهان، تاریخ جنگ و کشمکش بین دمکراسی و دیکتاتوری است. در اینهمه سال دیکتاتورها با انواع و اقسام ایدئولوژی ها سعی در مقابله با حرکت رو به جلو دمکراسی کرده اند اما به گواه تاریخ اکثر آنها شکست خورده و دمکراسی  سربلند و پیروز شده است. فلسفه سیاسی انواع و اقسام شیوه های کشورداری را تعریف کرده  از جمله فاشیسم، کمونیسم، سوسیالیسم، جمهوری، پادشاهی، دمکراسی، تئوکراتیک و غیره. اما واقعیت همان چیزی است که توماس جفرسون و آبراهام لینکلن سالهای سال پیش اعلام کردند و آن اینکه تنها دو شکل حکومتی وجود دارند؛ دمکرات و غیر دمکرات.

 فرقی نمی کند که بگوئیم همه انسانها برابر آفریده شده اند یا اینکه همه انسانها حقوق برابر دارند. توجه به این نکته از آن جهت ضروری است که بنا به فلسفه مذاهب خدواند انسانها را برابر  آفریده و همه مذاهب عمومآ بر برابری ارزش انسانها تآکید می کنند. با این حساب شاید بتوان گفت که دمکراسی خواسته خداوند است و نتیجه آنکه  حاکمان دیکتاتورکشورهای دارای حکومت های مذهبی نمی توانند ادعا کنند که آنها نماینده خداوند بر زمین هستند و نقض حقوق بشر و دمکراسی را با استناد به تفاسیر مذهبی اعمال کنند.

بعضی از نظریه پردازان بر این باورند که شعارهای دمکراسی که واقعیت زندگی ملتهای گرسنه که در غم نان شب خود هستند، را منعکس نمی کند، معنا و مفهومی ندارد. به گواه تاریخ گرسنگی همچنان در جهان بیداد می کند اما با اینهمه روز بروز بر تعداد کشورها و جوامعی که دمکراسی را برای اداره امور خود بر می گزینند، افزوده می شود و اتفاقآ این جوامع با استفاده از مکانیسم دمکراسی بهتر توانسته اند با گرسنگی و فقر در جوامع خود مقابله کنند.  دمکراسی نسخه حاظر و آماده ای نیست، دمکراسی ها در جهان همه به یک شکل عمل نمی کنند، همه دمکراسی ها به یک اندازه دمکرات نیستند، یک دمکراسی جوان با یک دمکراسی پایدار و بالغ به یک اندازه   و به یک شکل حقوق انسانها را تضمین نمی کنند.  دمکراسی با برابری حقوق انسانها و دست یابی اقلیتهای قومی، مذهبی، سیاسی، جنسی و… به حقوق خود  گسترش می یابد و دمکراسی های امروزی هر کدام به درجات مختلف در این راه حرکت کرده اند. دمکراسی ایستا نیست اما در جهت خیر و صلاح همه جوامع انسانی است. دمکراسی بخودی خود  حقوق کسی را دو دستی تقدیم او نمی کند اما شرایطی فراهم می آورد که افراد بتوانند آزادانه برای رسیدن به حقوق خود تلاش و کوشش کنند.

دمکراسی دارای مختصاتی است که شاید بتوان گفت عمده ترین آنها بدین قرارند:

اول حق رای: برخورداری همه شهروندان به سن قانونی رسیده از حق رای دادن. فارغ از جنسیت، رنگ، نژاد،  مذهب و یا هر باور سیاسی و اعتقادی.

دوم آزادی: حق رای دادن باید ارزش و اعتبار داشته باشد و این محقق نمی شود مگر اینکه رای دهنده  آزادی رای دادن به هر کاندید مورد نظر خود را داشته باشد.

سوم شمولیت: برای اینکه حق رای و آزادی شهروندان معنی و مفهومی داشته باشد، رای دهندگان باید حق انتخاب واقعی و دلخواه خود را داشته باشند. غیر خودی اعلام کردن افراد و گروههای سیاسی مختلف و محروم کردن آنها از کاندید شدن بدلیل مخالفتشان با حاکمان یا تعلق داشتن به دین و مذهب دیگری، یا بدلیل همجنسگرا بودن یا کمونیست / سوسیالیست بودن، یهودی یا بهایی بودن و…. نه تنها  حقوق شهروندی و آزادی علاقمندان به کاندید شدن را نقض می کند بلکه امکان انتخاب کردن را هم برای شهروندان دارای حق رای محدود می سازد.

چهارم استقلال قوا؛ یعنی قوه مققنه ( مجلس) از قوه اجرائیه ( دولت) و قوه قضائیه و دادگستری ها کاملآ جدا از هم و مستقل عمل می کنند. همه شهروندان از حق اندیشه ، گفتار و تبلیغ افکار و عقاید خود برخوردارند و اگر مجلس ( نمایندگان مردم) قانونی را وضع کند که بر اساس اصول دمکراسی به نفع اکثریتی از مردم جامعه باشد، اقلیت حق داشته باشد که نظر خود را در باره قانون وضع شده اعلام و با تبلیغ و ترویج افکار و اندیشه های خود با هدف تغییر نظر اکثریت و نهایتآ تغییر قانون، حرکت کند. محروم کردن اقشار و گروههای اجتماعی از بحث و اظهار نظر علنی در باره قوانین تصویب شده با اصول دمکراسی همخوانی ندارد. برای نمونه مخالفان قانون اعدام در کشور ما نمی توانند در مخالفت با این قانون اعلام نظر علنی کنند یا همجنسگرایان نمی توانند بر علیه  غیر قانونی بودن رابطه همجنسگرایانه  نظر خود را در رسانه های عمومی اعلام دارند یا بهائیان و یهودیان حق ندارند در باره تبعیض و ستمی که  به آنها روا می شود ابراز نظر علنی کنند.

پنجم مطبوعات و وسایل ارتباط جمعی آزاد و نبود سانسور. حضور مطبوعات قوی و بدون سانسور این امکان را فراهم می آورد که مطبوعات بتوانند آزادانه در باره هر موضوع اجتماعی و هر قانون تصویب شده نقد و نظر بنویسند و مسئولان مملکتی نسبت به تصمیمات و اعمال خود پاسخگوی ملت باشند.

در چنین فضایی کاندیداها نه به تآسی از فلان مقام یا برای تآئید کاندیداتوری خود از سوی فلان ارگان، بلکه برای جلب نظر رای دهندگان و گروههای مختلف اجتماعی محروم از حقوق اجتماعی، خواسته های آنها را در سرلوحه  برنامه انتخاباتی خود قرار می دهند. و اینجاست که برخورداری شهروندان از حق رای معنا و مفهوم می یابد. پس گروه های مختلف اجتماعی برای طرح گسترده تر خواسته های خود و استفاده از اهرم رای دهی، متشکل شده  و چه بسا با استفاده از لوبی گری، تظاهرات قانونی، انتشار نشریات و… ضمن جلب توجه عمومی به ظلمی و ستمی که بر آنها روا می شود، نظر و خواسته خود را  به کریدورهای قدرت و  محل های تصمیم گیری دولتی هل داده و سیاستمداران را به اصلاح قوانین مجبور می سازند.  بنا بر این،  دمکراسی زمینه ای است برای رسیدن به حقوق  و نه خود بخود تضمین کننده حقوق. با این حساب جا دارد که هر فرد و گروهی  بدون توهم نسبت به دمکراسی و امکاناتی که فراهم می آورد، بهتر است قبل از هر چیز برای رسیدن به شرایط مطلوب ( یعنی دمکراسی) که امکان تلاش و فعالیت جهت دست یابی به حقوق انسانها را تضمین می کند، تلاش و کوشش نماید.

 

گرایش جنسی لزومآ به پذیرش هویت جنسی نمی انجامد

ژانویه 30, 2007

مقدمه: همانطور که در قسمت «اطلاعاتی در باره این سایت» ( سمت راست وبلاگ) گفته شده، دوستان و علاقمندان خواننده این وبلاگ میتوانند مطالب اجتماعی و فرهنگی خود را برای چاپ در این وبلاگ ارسال کنند. دختر لزبین تنها کسی است که تا بحال از این امکان استفاده کرده و در رابطه با موضوع همجنسگرایی مطالبی برای انتشار ارسال نموده. امید است که دیگر خوانندگان هم با هر فکر و گرایشی، از این امکان بهره گرفته و دغدغه های فکری- ذهنی خود را در رابطه با مسائل فرهنگی و اجتماعی، برای انتشار در این وبلاگ ارسال دارند. چه این وبلاگ تنها برای همجنسگرایان در نظر گرفته نشده بلکه محلی است برای  نگاهی تازه به مسائل فرهنگی و اجتماعی بدون سانسور و با هدف دامن زدن به تبادل فکر و اندیشه. در زیر مطلب جدید دختر لزبین تحت عنوان » گرایش جنسی لزومآ به پذیرش هویت جنسی نمی انجامد»  را با هم بخوانیم.

گرایش جنسی لزومآ به پذیرش هویت جنسی نمی انجامد

دختر لزبین                                   beautifullesbiangirl@yahoo.com 

بسیاری از مردم  به اشتباه بر این باورند که یک همجنسگرا خود انتخاب می کند که به جنس موافق گرایش داشته باشد، و اغلب بر این تصورند که او ( همجنسگرا) فردی است هوسباز که در زندگی تنها به امور جنسی اندیشیده و همواره بی توجه به امور معنوی،  بیشتر از هر چیز به مسائل جنسی فکر می کند و به دیگر امور زندگی بها نداده یا کمتر بها می دهد. اما واقعیت چیز دیگری است؛ یعنی نه تنها همجنسگرایان گرایش خود را انتخاب نمی کنند بلکه در بسیاری از مواقع برای رهایی از آن، چه رنج ها که نمی کشند هر چند که دیر یا زود متوجه این واقعیت می گردند که خلاصی از حس و گرایش جنسی درونی برایشان امکان پذیر نیست.  پس بخشی از همجنسگرایان بنا بر کم دانشی و عدم شناخت از پدیده همجنسگرایی  یا نداشتن قدرت و اراده سرپیچی از قید و بندها و سنت های اجتماعی، ماسکی بر چهره زده و خود را غیر از آنچه که هستند معرفی می کنند یعنی هویت جنسی ای برمی گزینند که با گرایش جنسی درونی اشان نمی خواند و خود را دگرجنسگرا معرفی کرده و حتی اقدام به ازدواج با جنس مخالف می کنند. این امر دوگانگی و تضادی را در درونشان شعله ور می سازد که تا آخر عمر رهایشان نمی کند و بقول صادق هدایت مثل خوره بجانشان می افتد که توان بیان آن به دیگران را ندارند. بگذریم از اینکه این ماسک به چهره زدن و در تنهایی و انزوا رنج کشیدن به خودشان ختم نمی شود بلکه دامن  همسر و زندگی خانوادگی اشان را هم می گیرد. به همین دلیل امروز تصمیم دارم در مورد همجنسگرایانی صحبت کنم که با گرایش جنسی خود مشکل دارند.

 من خودم را جزو انسانهای خوشبختی می دانم که زمانی به هویت همجنسگرایانه خود پی بردم که قبل از آن خیلی از مسائل جنسی، علمی و مذهبی را برای خود حل کرده بودم. من انسانی هستم که دو سال و نیم پیش اگر به من می گفتند با دختر همکلاسی ات تنها توی کلاس نمان، به من بر می خورد و زمین و زمان را به هم می آوردم که چرا به من تهمت می زنید، ما داریم با هم درس می خوانیم، همجنسگرائی را برابر با فساد اخلاقی دانسته و کلا ارتباط جنسی را کثیف و بد می دانستم. ولی همه همجنسگراها مثل من خوش شانس نیستند که به آگاهی و اطلاعات دسترسی پیدا کنند و یا آن نیرو و اراده من را ندارند که بعد از رسیدن به آگاهی،  هویت جنسی بیرونی مطابق با گرایش جنسی درونی خود برگزینند.*

برخلاف تصورات رایج، یک همجنسگرا بعد از پی بردن به گرایش خود از فرط خوشحالی جیغ نمی کشد و فورا لخت نمی شود که بپرد توی بغل همجنس خود. حتی خود من با وجود دید مثبتی که نسبت به همجنسگرایان پیدا کرده بودم، دو بار با یک متخصص مشورت کردم  تا مطمئن باشم نسبت به خودم شناخت درستی دارم و واقعا یک همجنسگرا هستم. چرا که شوکه شده بودم و حتی کمی دچار بحران و نوعی دوگانگی شخصیتی. فکر می کردم الان که همجنسگرا هستم چی می شه؟ چطور باید لباس بپوشم یا رفتار کنم؟ چند ماه گذشت تا من به حالت نرمال خود باز گشتم و به خودم قبولاندم که من هیچ فرقی با بقیه ندارم و آزادم هر طور که دوست دارم ( البته تا آنجا که قوانین حاکم اجازه می دهند) باشم. اگر می بینم همجنسگرایان دیگر تیپ یا رفتاری متفاوت از من دارند به این دلیل است که انسانهائی هستند متفاوت از من، هر کسی یک جوره و همه همجنسگرایان مثل هم نیستند بلکه تنها در یک چیز مشترک هستند و آن گرایش به جنس موافق خودشان ولی در بسیاری از مسائل دیگر زندگی از جمله علاقمندی ها، اخلاق، رفتار، احساس مسئولیت اجتماعی، موقعیت شغلی و غیره میتوانند تفاوتهای زیادی با هم داشته باشند.مشکل دیگر من این بود که از برقراری ارتباط با جنس موافق به شدت می ترسیدم، چون جسم مرد را دوست نداشتم و حس می کردم که اگر از جسم زن هم خوشم نیاید، دیگر هیچ راهی در زندگی پیش پای من قرار نخواهد داشت. البته هنوز هم من با هیچ زنی ارتباط جنسی برقرار نکرده ام، اما واقعاً میل و کشش و علاقه من به جنسیت و جسم زن بود که سرانجام باعث شد  به هویت خودم پی ببرم، اما بعد از کسب آگاهی، تازه دردسرها شروع شد؛ قبل از اینکه بفهمم من لزبین هستم، واقعا آروز داشتم دوست دختر داشته باشم، اما بعد از کسب آگاهی، حس می کردم نمی توانم به طرف دست بزنم، می ترسیدم. راستش هنوز هم این ترس همراه من هست، اما نه به شدتی که یکی دو ماه پیش در من وجود داشت. و همین ترس باعث شد که من برای بار دوم با متخصصی که می شناختم مشورت کنم و بفهمم که واقعا یک لزبین هستم.

 و اما دیگران چه؟ ما همجنسگرایانی داشته و داریم که با گرایش خود مبارزه می کنند و هرگز آنرا نمی پذیرند. ازدواج می کنند، شاید بتوانند تغییر کنند. اصلا باور ندارند که همجنسگرا هستند. شدیدا احساس گناه می کنند. پسر همجنسگرائی نوشته بود که به مسجد می رود و به خدا التماس و آنقدر گریه می کند که مردم دور او جمع می شوند و می پرسند چه شده؟ مشکلت چیست؟ دختر همجنسگرائی می شناسم که آروز می کند ای کاش دگر جنسگرا بود و می توانست با جنس مخالف خود باشد. علاوه بر آن اینجا می خواهم داستان مردی را برای شما تعریف کنم که نمی دانم آیا او خود می داند که یک گی هست یا نه؟ فقط این را می دانم که بعید است در این باره با کسی سخن بگوید. این شخص من را نمی شناسد و من ماجرای زندگی او را از طریق یکی از دوستانش شنیده ام و دوست این آقا هم خود نمی دانست که این شخص یک گی است.او مردی است بسیار متدین و دارای سمتی بسیار مهم، به همین دلیل من فکر می کنم ممکن است به دلیل اعتقادات مذهبی و میانسال بودن و اینکه در دوران جوانی او، مثل امروز امکانات وسیع اطلاع رسانی وجود نداشته، وی اصلا هویت و گرایش خود را نشناخته  باشد. ممکن هم هست که به گرایش خود پی برده باشد اما نتوانسته با این مسئله کنار بیاید، در زندگی هرگز تصمیم نداشته ازدواج کند، اما مادر او همچون سایر مادران ایرانی آرزو داشته دامادی پسر خود را ببیند و بالاخره این مرد حول و حوش سن چهل سالگی به علت ابتلای مادر به سرطان تن به ازدواج می دهد تا وی آرزو به دل از دنیا نرود. شب عروسی هر چند لحظه یکبار از سر سفره عقد بلند می شده و به اتاق کناری می رفته و می گریسته. بعد از ازدواج خود را در کار روزمره غرق می کند، شبها تا نیمه های شب به خانه بر نمی گردد و البته اینطور که من دورادور از زندگی او با خبرم اگر بتواند حتی گاهی تا چند روز به خانه هم باز نمی گردد. فرزند کوچک این مرد تا سن چهار سالگی پدر خود را عمو خطاب می کرده و این مرد همسر خود را هر چند وقت یکبار به همراه فرزند کوچکشان به مسافرت می فرستد ( بدون اینکه خود آنها را همراهی کند). می دانید چرا من فکر می کنم این شخص یک گی است؟ چون مردان زیادی را دیده ام که بر خلاف میل خود ازدواج کرده اند اما بالاخره (شاید به دلیل نیاز جنسی یا مهمتر از آن بدلیل تابو بودن همجنسگرایی) درکنار همسر خود مانده اند. حتی مردانی که فساد اخلاقی هم دارند و با زنان متعدد ارتباط برقرار می کنند هم باز گاهاً همسر خود را دوست دارند و حاضر به ترک او نیستند. این مرد فساد اخلاقی ( لااقل در زمینه امور جنسی) ندارد ( با توجه به موقعیت شغلی و محیط شهری که او ساکن آن است چنانچه کوچکترین خطائی از او سر زده بود تا کنون همه خبردار شده بودند) و حتی من شنیده ام فرزند یکی از دوستان خود را هم بسیار دوست داشته و به او محبت فراوان می کرده، و بعد از مرگ آن کودک در حد پدر وی دچار بحران روحی شده. اما خوب وقتی کسی نمی تواند با جنس مخالف خود زیر یک سقف باشد و برخلاف میل خود تن به ازدواج می دهد بالاخره یا راه در خانه ماندن و دعوا و مرافعه را در پیش می گیرد، یا به اعتیاد کشیده می شود. و البته این شخص هم خود را معتاد به کار کرده و البته بسیار هم در این زمینه و در زمینه های علمی پیشرفت نموده. اما اینکه چقدر در زندگی احساس خوشبختی می کند را تنها او می داند و خدای او. به هر حال شاید بتوان فرض را بر این گذاشت که این مرد گی نیست، اما هزاران هزار گی و لزبین هستند که چنین راهی را در زندگی خود در پیش گرفته اند. امیر عباس هویدا به دلیل موقعیت اجتماعی مجبور می شود تن به ازدواج بدهد. صادق هدایت در زندگی خود زخمهائی داشته که هرگز نمی توانسته از آنها سخن بگوید. اگر تنها مشکل او قوانین و فرهنگ عقب مانده اسلامی بوده که او در کتابهای خود بسیار از آنها سخن گفته، پس مشکل او آن چیزی بوده که هرگز نتوانسته از آن سخن بگوید. محمد خردادیان در دورانی که در زندان بوده نماز و قرآن می خوانده و از خدا می خواسته که به او کمک کند. به او بگوید که آیا گناهکار است یا یک انسان طبیعی. شاید شما او را یک رقاص بدانید و انسانی کم ارزش ( مشکلی فرهنگی که متأسفانه خیلی از  ما ایرانی ها با آن مواجه هستیم)، اما من خود شخصاً با اینکه تماشای رقص خیلی های دیگر را به تماشای رقص خردادیان ترجیح می دهم و لی برای او به عنوان یک انسانی که آگاهانه رفتار کرده، برای خود ارزش قائل بوده، مطالعه کرده، با روانشناسان آگاه مشورت نموده و راه درست را در زندگی خود انتخاب کرده، ارزش و احترام قائلم. رفتاری که او در زندگی داشته را من در بسیاری از انسانهای دارای تحصیلات عالیه – در حد تخصص-  ندیده ام. چه دانش اجتماعی و فرهنگی انسانها و به دور از خرافه و جهل زیستن، با مدرک دانشگاهی و ثروت بی کلان به دست نمی آید.… سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سؤال.قاطری دیدم بارش انشااشتری دیدم بارش سبد خالی « پند و امثال ».… من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می فت).… کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ…کار ما شاید این استکه میان گل نیلوفر و قرنپی آواز حقیقت بدویم.                                              « سهراب سپهری» 

به هر حال هدف این بود که بگویم نه تنها افراد انتخاب نمی کنند که همجنسگرا شوند بلکه  بر عکس آن زور زیادی هم می زنند که از این گرایش و احساس رهایی یابند ولی توان آن را ندارند چون گرایش جنسی عوض شدنی نیست. حال بعضی از همجنسگرایان این گرایش را در خود خفه و سرکوب و در ظاهر بعنوان یک دگرجنسگرا زندگی را می گذرانند  و عواقب فشار و سختی های روحی و عاطفی ناشی از این سرکوب و خود سانسوری را به جان می خرند که به قیمت افسردگی، یآس، حرمان، محرومیت از لذت جنسی و احساس کامل بودن و کلآ احساس شکست دائمی در زندگی برایشان تمام می شود. پس نه تنها همجنسگرایان گرایش جنسی خود را انتخاب نمی کنند بلکه چه بسیارانی که آن را در درون خود سرکوب هم می کنند. پس گرایش جنسی همجنسگرایانه لزومآ به هویت جنسی همجنسگرایانه نمی انجامد. چرا که سنت های غلط فرهنگی و فشارهای اجتماعی، بخشی از همجنسگرایان را به زندگی ای مشحون از غم و احساس شکست و محرومیت دائمی در زندگی وادار می کنند و این  از جمله عیوب فرهنگ و سنت های این سرزمینی است که کشور ما ایران خوانده می شود.

اما بعضی از همجنسگرایان  بنا بر فاکتورها و عوامل  متفاوتی تصمیم می گیرند نه به خود و نه به اجتماع دروغ نگویند و خود را سانسور و سرکوب نکنند؛ پس هویت جنسی همجنسگرایانه که مطابق احساس و گرایش همجنسگرایانه آنهاست را برای خود انتخاب می کنند و به سنت ها و آموزش های غلط و غیر علمی پشت پا می زنند  و از آنجا که جامعه این چیزها را نمی شناسد و قبول نمی کند ، پس قدم  در راه مبارزه می نهند و برای آشنایی مردم با همجنسگرایی و  اصلاح قوانین ، سنت ها و فرهنگ اجتماعی می کوشند و بر این امیدند که  همجنسگرایان در ایران هم مانند همجنسگرایان کشورهای دارای آزادی و دمکراسی، به برابری حقوق شهروندی و اجتماعی خود برسند. مبارزه در شرایط نابرابر کار  آسانی نیست، مشکلات و سختی های زیادی دارد و شناخت، عزم و اراده قوی می طلبد. پس  همجنسگرایان این کشور که به آگاهی رسانی و فعالیت مشغولند و همینطور همجنسگرایانی که تنها به سانسور خود نمی پردازند افرادی نیستند که فقط به سکس می اندیشند و دیگر مسائل را به هیچ می گیرند بلکه اینها  شهروندان آگاهی هستند که  برای  تعمیق دمکراسی، حقوق بشر و برابری حقوق شهروندی می رزمند و در راه اصلاح فرهنگ و سنت های جامعه چه سختی ها که بر خود هموار نمی کنند. من امید دارم که همجنسگرایان عزیز در زندگی خود آگاهانه عمل نموده و زندگی خود را بر طبق اصول علمی و صحیح مطابق با زمان پیش ببرند و هر چه کمتر به خود سانسوری و سرکوب گرایش جنسی خود رو آورند، چه هر چه تعداد کمتری از ما همجنسگرایان به سرکوب درونی خود بپردازیم بهمان نسبت توجه جامعه را به خود جلب کرده و  راه را برای تفکر و بازاندیشی جامعه در باره همجنسگرایی باز کرده ایم و باز امیدوارم که در آینده نه چندان دور، دانش و فرهنگ مردم ایران اینقدر بالا رفته باشد که برای هر انسانی با هر گرایش جنسی یا مذهبی، احترام قائل باشند، انسانهای ناتوان چه از نظر جسمی، مالی و علمی را خوار و حقیر نشمارند و کسی را به دلیل دو جنسه بودن و داشتن رفتاری مشابه رفتار جنس مخالف تحقیر نکنند. * هویت جنسی بیرونی از این لحاظ گفتم که ممکن است کسی گرایش جنسی خود را خوب بشناسد و در باطن  هویتی را بپذیرد که با گرایش او مطابقت داشته باشد و برای خود قبول کند که او همجنسگرا است اما در ظاهر و در اجتماع  اینطور وانمود کند که گرایش و هویت جنسی او دگرجنسگرایانه است و در عین ازدواج با جنس مخالف اما در خفا به معاشرت جنسی با همجنسان خود رو می آورد. اما کسانی هم هستند که گرایش همجنسگرایانه خود را را فقط حس می کنند ولی شناختی از آن ندارند و از جایی اطلاعاتی دریافت نمی کنند و بنا  بر باورهای جامعه فکر می کنند مریض هستند و بر اساس همین ناآگاهی به ازدواج با جنس مخالف رو آورده و هویتی دگرجنسگرایانه  در پیش می گیرند. 

دمکراسی و مدرنیسم یکی نیستند اما لازم و ملزوم یکدیگرند

ژانویه 22, 2007

در جایی خبری خواندم مبنی بر اینکه در یکی از سریالهای پربیننده تلویزیونی کشور بریتانیا، از یک هنرپیشه معروف هندی دعوت شده بوده که در یکی از قسمت های آن سریال بازی کند. او این دعوت را قبول  و نقشی را می پذیرد. اما در حین بازی یکی از هنرپیشه گان انگلیسی  در باره اسم هندی این هنرپیشه شرقی و لهجه انگلیسی او نظراتی می دهد که حمل بر نژاد پرستی هنرپیشه انگلیسی می شود و سر و صدا و اعتراضات زیادی در خود بریتانیا و مطبوعات آن کشور بپا می کند و تا حدودی به تحریم آن سریال توسط بینندگان می انجامد. تا جایی که مسئولان آن برنامه هنرپیشه انگلیسی را از آن فیلم اخراج می کنند. مسلمآ خبر به هند و مطبوعات آن هم می رسد و مطالبی در اینباره منتشر می کنند که احساس ملی بسیاری از مردم هند را برمی انگیزاند و در اعتراض به تحقیر و توهین به مردم هندوستان، اسامی انتخابی آنها و هنرپیشه هندی تظاهرات زیادی براه می اندازند.

برای بسیاری ممکن است این خبر ارزش پردازش زیادی نداشته باشد اما میتوان از زاویه دیگری هم به مسئله نگاه کرد. از زمان استقلال هند تا به امروز تعداد زیادی  از مردم هند بجرم تعلق داشتن به مذهب هندو یا اسلام یا سیک توسط هم میهنان که به مذهب دیگری تعلق دارند،  کشته و یا بی خانمان شده اند، نمونه دیگر سیستم کاست هندی است که بر طبق آن درجه احترام  یک هندی به هندی دیگربر اساس تعلق طرف به کاستی بالاتر یا پائین تر تنظیم می شود. حتی ازدواج دو نفر عاشق و دلباخته هم که به دو کاست متفاوت تعلق داشته باشند تا حدود زیادی تابو است. چرا مردم هند از فقر، بی خانمانی و گدایی میلیونها هندی در خیابانهای آن کشور، حس ملی اشان جریحه دار نمی شود و احساس شرم نمی کنند اما  نسبت به اتفاقی در سرزمینی دورتر اینهمه واکنش نشان می دهند؟ آیا خشم و احساس جریحه دار شده آن دسته از مردم هند که در اعتراض به هنرپیشه انگلیسی دست به تظاهرات  زدند یک احساس اصیل و قابل  احترام است یا احساسی دروغین و برانگیخته شده توسط مطبوعات و عمدتآ دامن کسانی را می گیرد که جو زده می شوند و مسائل را سطحی می بینند؟

 ما ایرانیان چه درسی از این واقعه می گیریم؟ احساس غرور و ملی گرایی ظاهری و برانگیخته شده توسط مطبوعات و رادیو تلویزیون تا چه اندازه ما را از دیدن واقعیت های زمینی و عیب و عیوب خودمان محروم می کند؟ چرا بسیارانی از ما ایرانیان نسبت به هم میهنان خود خضومت و دشمنی داریم یا در بهترین حالت آنها و حقوق انسانی اشان را نفی می کنیم و خود را برتر از آنها می دانیم؛  یکی را به جرم کرد بودن، دیگری را به جرم سنی مذهب یا بهایی بودن، دیگری را به جرم با لهجه حرف زدن، یکی را به جرم همجنسگرا بودن، یکی را به جرم فقیر بودن یا مدرک تحصیلی نداشتن و…. تا چه اندازه غرور کاذب ملی گرایی برانگیخته شده در ما باعث می شود که ما ظلم، ستم و حق کشی صاحبان قدرت را تحمل و مشکلات  خود را تنها توطئه دشمنان خارجی تفسیر کنیم؟ چرا ما در کوچه و خیابان اینهمه خشونت، بد رفتاری و بی احترامی نسبت به هم اعمال می کنیم، به هم دروغ می گوئیم، پشت سر هم حرف می زنیم، چاخان بازی در می آوریم و تعارفات صد من یک غاز به هم تقدیم می کنیم؟ مگر آن انسانهایی که چنین رفتارهایی با آنها در پیش می گیریم هم میهنان ما و ایرانی نیستند؟ مگر آنها همانقدر صاحب و مالک این سزمین نیستند که خود ما؟  اگر من نوعی ایرانی بودنم را ارج می نهم و به آن افتخار می کنم باید احترام به ایرانی با هر عقیده، مذهب، قومیت و گرایش جنسی، را هم یاد بگیرم و نسبت به حق کشی، ظلم و تعدی نسبت به او از جانب هر کسی که باشد حساسیت بخرج دهم.

مردمان ملتی که در روابط اجتماعی و فرهنگی در بین خود، انسانیت، مدارا، تحمل و احترام به همدیگر را بکار نگیرند بسختی می توانند  از ملت های دیگر سرزمین ها توقع داشته باشند که با آنها برخوردی احترام آمیز داشته باشند. چنین گفته ای به معنای تآئید برخوردهای تحقیر آمیز ملتی با ملتی دیگر نیست اما به معنای تآکید بر این نکته است که هر ملتی ابتدا باید احترام به خود را یاد بگیرد و در روابط اجتماعی درونی خود متمدنانه برخورد کند و آنوقت توقع داشته باشد که دیگران هم برخورد و منشی احترام آمیز نسبت به او در پیش بگیرند.

 دوباره به هندوستان برگردیم؛ ملت هند بیش از پنجاه سال است که دارای دمکراسی است اما فاقد مدرنیسم و در نتیجه در روابط اجتماعی خود اشکالات و نواقص زیادی دارند، از جمله تا همین امروز هم بسیاری از دختران و پسران هندی تنها با اجازه والدین، همسر خود را انتخاب می کنند، و این تنها به مسلمان هند محدود نمی شود بلکه  پیروان ادیان دیگر از جمله مسیحیان آن کشور هم چنین فرهنگی  دارند، مسائل جنسی وهمجنسگرایی کماکان بعنوان یک تابو بحساب می آیند، رسم  دفن زن بعد از مرگ شوهر هنوز در نقاطی از آن کشور اجرا می شود، از دوست دختر و دوست پسر گرفتن خبر چندانی نیست. سیستم کاست همچنان قوی است و….  البته در سالهای اخیر گویا همه اینها تا حدودی دچار تحول شده اند اما نه تا آن اندازه که کل جامعه را متحول و سنت های کهنه و نادرست را از بین ببرد. عکس قضیه را هم میتوان شاهد آورد؛ تا همین شانزده تا هفده  سال پیش کشورهای اروپای شرقی دارای سیستم دیکتاتوری کمونیستی بودند اما مردمان آنها در روابط خود تا حدود زیادی از اصول  امروزی زندگی پیروی می کردند، از جمله داشتن دوست دختر یا پسر، برابری نسبی حقوق زنان با مردان،  تابو نبودن سکس، آزاد گذاشتن همجنسگرایان، عدم دخالت والدین در انتخاب همسری فرزندان و…..

دمکراسی و مدرنیسم یکی نیستند اما دمکراسی میتواند راه را برای مدرنیسم هموار کند و مدرنیسم میتواند دیکتاتوری را دچار تحول سازد.  دمکراسی و مدرنیسم لازم و ملزوم یکدیگرند. دمکراسی بدون مدرنیسم و مدرنیسم بدون دمکراسی ناقص اند.  وجود همزمان دمکراسی و مدرنیسم  که در کشورهای غربی وجود دارد شاید  تنها راه و روش زندگی جوامع نباشند اما به تجربه ثابت شده که تا امروز بهترین روش اداره  یک جامعه اند و همین دو روش زندگی و اداره جامعه هستند که روز بروز مرزهای جدیدی را تسخیر می کنند اما تنها زمانی که مردم جوامع آنها را بشناسند،  تعلق خاطراحساسی به سنت و روش های کهنه ناکارآمد را کنار نهند، فلک را سخت بشکافند و طرحی نو درآندازند.

اومانیسم و ضرورت معرفی آن

ژانویه 13, 2007

مقدمه: خشونت در جامعه ما بیداد می کند. ظلم، تعدی، خشونت  و دست اندازی به حقوق دیگران تنها منحصر به حکومت نیست بلکه بطور گسترده در روابط اجتماعی مردم با هم و حتی در خانواده ها هم رواج دارد. باید اعتراف کرد که اخلاق و آموزه های دینی و مذهبی نتوانسته اند درتعدیل خشونت در جامعه نقش آنچنانی ایفاء کنند. . در صحبت از حقوق بشر، مبارزه با خشونت (در همه سطوح) و تلطیف روابط اجتماعی،  پردازش و معرفی اومانیسم (هومانیسم بزبان انگلیسی)  می تواند نقش مؤثری داشته باشد. واژه اومانیسم برای بسیاری از روشنفکران و متفکران ما واژه ای آشناست با اینهمه جای تعجب ( و افسوس) دارد که با در نظر گرفتن شرایط  سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ای که در آن بسر می بریم، در جامعه ما بطور جدی به بینش و فلسفه انسان مدار اومانیسم پرداخته نشده و مردم از آشنایی با آن محروم مانده اند مطلب زیر در باره اومانیسم در واقع مقدمه و مدخلی برای ورود و دامن زدن به این مبحث است و امید است که دیگران بسهم خود بیشتر و عمقی تر به این مهم بپردازند.

در میان فلاسفه یونان قدیم کسانی بودند که تفکر، بینش و استدلال آنها از دو صفت ویژه برخوردار بود؛ اول اینکه  آنها پاسخ و تبیین حوادث و پدیده ها را نه در استناد به قدرتی مافوق بشری و ماوار الطبیعه بلکه در طبیعت و علوم طبیعی جستجو می کردند. آنها پرسش و مورد سئوال قرار دادن هر امر و جواب از قبل تعیین شده ای را ارج می نهادند و تشویق می کردند. به اعتقاد آنان این روش راه را برای کنجکاوی، یافتن پاسخهای تازه و رسیدن به شناخت، تفکر و بینش جدید هموار می کرد. این فلاسفه انسان ( بشر) را مرکز،  محور و معیار همه چیز قرار می دادند و معتقد بودند که سعادت و خوشبختی جامعه و انسانها در دست خود بشر است. صفت بعدی تفکرات آنها این بود که باور و ارزش های فرهنگی به ارث رسیده از گذشتگان را چشم بسته و تنها به صرف اینکه اینها سنت های جامعه هستند، قبول نداشتند بلکه سعی در توضیح علل آنها و ریشه یابی سنت های گذشتگان داشتند تا از این طریق درجه عدالتی آنها و از این طریق اولویت و اعتبار آنها رابرملا  کرده، نواقص آنها را شناخته و راه را برای شکل گیری معیار، سنت و کدهای اخلاقی تازه هموار می کردند.استدلال این دسته از فلاسفه این بود  که افراد در هنگام تنظیم استانداردهای ارزشی و اخلاقی خود نباید به گذشتگان یا خدایان و جهان ماوراالطبیعه بلکه به خودشان نگاه کنند. یعنی رفتار و اخلاق و ارزش های ما نباید برای خوشنودی خداوند بلکه برای سعادت، بهروزی و احساس خوشبختی بشر باشد. انها با تضعیف باورهای مذهبی  و به چالش کشیدن مرجعیت اقتدار رهبران روحانی، مردم  را به تفکر و اندیشیدن و بهبود شرایط زندگی خود تشویق می کردند.

نفی وجود خدایان و به سخره گرفتن قدرت آنان  همزمان با عدم پذیرش چشم بسته سنت های بجا مانده از نسل های گذشته باعث شد که بسیاری از این متفکران قبل از میلاد حضرت عیسی مسیح به » کفر، الحاد و بی اخلاقی» متهم شده از آتن به مراکزی دور دست تبعید شوند.

بعد از تولد دین مسیح و نفوذ آن به اروپا و حوادثی که بعدها رخ داد، چندین قرن طول کشید تا رنسانس در اروپا زاده شود و همزمان با آن،  تفکرات آن دسته از فلاسفه تبعیدی و به بی اخلاق متهم شده ی یونانی بار دیگر نضج گرفت و رشد نمو کرد و به فلسفه ای با چارچوب و مختصات خاص خود، منسجم و معتبر فرا روئید که فلسفه اومانیسم نام گرفت.

گفتنی است که ابوبکر رازی بعنوان یک متفکر نمونه ای از یک انسان اومانیستی ایرانی است چرا که رازی هم دین را اثری نامیمون می دانست و هم برای عقل بشر مانع و عایقی قائل نبود. البته بعضی از متفکران مذهبی اسلامی هم در تفکرات و بینش خود توجه زیادی به انسان نشان داده اند اما از آنجا که به ماوراالطبیعه  و قدرتی مافوق بشری ( خداوند خالق) اعتقاد دارند و پاسخ حداقل بخشی از سئوالات خود را در متون دینی جستجو می کنند ، آنها را اومانیستی به معنای واقعی کلمه نمی دانند بلکه آنها را » انسان مداران اسلامی» خوانده اند که از این مبحث خارج است اما علاقمندان به این مبحث میتوانند به سایت کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت که لینک آنها در همین سایت گذاشته شده، مراجعه کنند.

 فلسفه اومانیسم درست همانند تفکرات یونانیان قدیم بر دو ستون اصلی بنا شده، یکی اینکه انسان را مختار و مسئول فرمولبندی ارزش های اخلاقی و ایده آل های خود می داند و در این فرمولبندی نه خدا بلکه انسان و انسانیت و همین جهان  دنیوی را در مرکز توجه خود قرار می دهد. اومانیسم این اعتقاد و اندیشه را رد می کند که قدرتی مافوق بشری و » آن جهانی» خالق دنیای مادی است و بر سرنوشت انسانها مسلط است و با وحی و الهام به پیامبران، بشر را با چگونگی رفع و رجوع نیازهای بشری خود آشنا کرده و رعایت یا عدم  دستورات الهی را با سعادت  یا عذاب آن جهانی پاسخ خواهد داد. اومانیسم  به انسان، قدرت پرسشگری و عقل و توان او در یافتن پاسخ  و علل پدیده ها باور دارد و معتقد است که نیکی و روش و کردار شایسته، درک

دیگران و کمک و یاری به آنها نباید بر اساس اینکه اجر و سعادتی آن جهانی خواهد داشت صورت بگیرد بلکه برای بهبود و ترقی روابط اجتماعی انسانها، برجسته شدن انسانیت و آسودگی وجدان بشری است. اومانیسم مرجعیت و اقتدار خدا و کسانی که خود را نماینده او می دانند رد کرده، اعتقادات خشک و لایتغیر را نفی و همنوایی با دیگران در پیروی از سنت های کهنه و یا اصول دینی را نکوهیده می شمارد.

اومانیسم فلسفه طبیعت گرایی است یا روشی از زندگی که بدفاع از انسان و قدرت او در خلق ارزش های خاص خود و تحقق خویشتن خویش او می پردازد و بر این باور است که انسان با سئوال و پرسش و بکارگیری عقل، برهان، منطق و علم میتواند جهان بهتری برای خود خلق کند. خدا و جهانی بغیر از جهان مادی وجود ندارد و تنها همین جهان است که ما را احاطه کرده و باید آن را شناخت و قوانین طبیعی  حاکم بر آن را کشف کرد چرا که جویندگی بن مایه های تضاد و تناقضات را بر ملا و به بینش و شناخت تازه ره می یاید.

نکته جالب اینکه اومانیستها به کارکرد روانی و اجتماعی مذهب در ایجاد آرامش درونی یا فعالیت های خیریه ای مذهبیون درکمک به مستمندان واقفند و آن را با ارزش می دانند اما بدون باور به خدا و خالقی که مذاهب ادعا می کنند. اومانیستها در عین حال مذهبیون خیرخواه را متهم می کنند که نیکی رفتار آنها نه برای احترام و ارزش گذاری به انسانها بلکه برای  دست و پا کردن جایی خوش در بهشت موعود برای خود شان است.اومانیستها معتقدند که بشر آزاد است و در نتیجه مجبور و مسؤل به معنا بخشیدن به زندگی، اهداف و ارزش های خود می باشد.( اشتراک نظری با فلسفه اگزیستانسیالیسم). اومانیستها به ساختن جهانی بر اساس شفقف درک و مهربانی، عدالت برای همه،  و برپایی جامعه ای دمکرات بر بنیاد تجارب و آموخته های بشری معتقدند و افراد بشری را فارغ از رنگ و نژاد یا ملیت و زبان و جنسیت برابر می دانند. همین نکته است که اومانیستها در بحث با مذهبیون بر آن انگشت می گذارند که چرا خدواند ( مورد ادعای مذهبیون) در کتابهای خود زنان را  از حقوق کمتری نسبت به مردان برخوردار کرده یا  انتخاب و اختیار و ارزش هایی که بشر بر اساس تجارب خود به آنها می رسد را نادیده می گیرد و تنها پیروی از دستورات الهی را اسباب سعادت بشر می داند. بر این اساس اعتقاد به دین و مذهب  در واقع بمعنای بی اعتقادی به آزادی و اختیار انسان و عقل و تجارب اوست.

اومانیسم یک فلسفه اخلاقی است و معتقد است که بشر بدون اعتقاد به ماوراالطبیعه میتواند  خوشبخت و سرفراز باشد. در مذهب خدا محور و مرکز است و همه چیز برای رضایت او انجام می گیرد، در هرگونه تفکر اقتدارگرا کلآ نوعی مرجعیت حضور دارد. ( خدا، هیتلر،موسولینی، امام زمان، مرچع تقلید، رهبر کبیرو…) در اومانیسم اما انسان مرکز است و هر ارزش و معیاری تنها تا زمانی اعتبار دارد که در خدمت بهروزی و سعادت بشری است. ضمن اینکه انسان باید معیارهای مورد قبول خود را هم مورد شک و تردید قرار داده و سعی در ارتقاء آنها داشته باشد نه اینکه بصورت دگم با آنها برخورد کند.

طبیعت، علم، اخلاق و شکاکیت عقلانی در واقع ستون های اصلی فلسفه اومانیسم را تشکیل می دهند.اومانیسم ریشه و مبنای ارزش های اخلاقی را تجارب بشری دانسته، رشد و شکل گیری ارزش های تازه را در نتیجه افزایش شناخت، دانش، تجارب و نیاز انسانها می داند. در نتیجه اومانیستها معتقدند که سنت ها و کدهای اخلاقی و راه سعادت انسان از فراز قله کوهی فرو نیامده اند بلکه بر بنیاد تجارب و تفکر خود انسانهای جامعه شکل گرفته اند و در نتیجه  انسانها در هر دوره ای برای تنظیم روابط خود و بهسازی فرهنگ اجتماعی زمانه خود حق دارند که کدهای اخلاقی بجا مانده از پیشینیان را نفی یا تعدیل کنند.

اینکه بسیاری از فلاسفه و حتی افراد عادی بشری بدون هر گونه اعتقادی به دین و مذهبی زندگی ای پربار، با متانت و اخلاقی والا سپری کرده اند خود مؤید این مسئله است که بدون مذهب و خدا هم میتوان به اصول و ارزش های متعالی بشری پایبند بود و بی مذهبی مترادف هرج و مرج اجتماعی فرهنگی نیست. اومانیستها متعصبان مذهبی و حاکمان را متهم می کنند که برای کسب اعتبار، با وعده ها و شعارهای بسته بندی شده و تکراری که بیشتر احساس برانگیزند تا عقلانی به » ششتشوی مغزی» مردم رو می آورند  تا با بکارگیری ترس از آخرت یا حاکم مقتدر انسانها را به در پیش گرفتن روش خاصی از زندگی مجبور یا متقاعد سازند. اومانیستها بر عکس، به پرسش و بزیر سئوال بردن هر چیزی و مسئولیت خود بشر تآکید می کنند. چرا که شکاکیت  عقلانی یکی از اصول اومانیسم است و ایمان مذهبی را اعتقادی بودن پشتوانه و سندی علمی و صرفآ بر بنیاد زایش در خانواده ای خاص یا احساساتی بدون توضیح می دانند. اومانیستها خودکامگی نهفته در مذهب را به چالش می گیرند و می گویند آنجا که سخن از دلیل و علت و علم و دانش باشد، حرف از مذهب و ایمان رنگ می بازد. انسانها زمانی از ایمان و مذهب حرف می زنند که احساسات جانشین سند و مدرک  شوند. صحبت از ایمان و اعتقاد غیرمتزلزل همین است که هیچ سند و دلیل و برهانی آن را خدشه دار نمی کند و در نتیجه ایمان مذهبی می تواند به دگم و خشک اندیشی و نفی داده ها و نتائج علمی بیانجامد. اومانیستها ادعا می کنند که چون دین و مذهب بر برهان ، منطق و علم متکی نیست  در نتجه با کمک علم هم نمیتوان با دین برخورد کرد و از آنجا که دین،  دلیل و برهان را برنمی تابد پس به دانش و علم قابل اتکاء هم منجر نمی شود و چه بسا در پی پنهان کردن نتائج و فاکت های علمی ای که به نفع اشان نباشند هم برآیند. از طرف دیگر مذهب قدرت و مرجعیت خود را از خدا می گیرد اما در جهان مدرن اقتدار و مرجعیت سکه ای است که خریداری ندارد پس علت ضعف ایمان مذهبی در جهان مدرن روشن میگردد و بهمین خاطر است که مذهبیون از کسب اطلاعات و مدرن شدن جوامع ترس و واهمه دارند یا با پدیده های مدرن مخالفت می کنند. مخالفت اومانیستها با هرگونه ساسور از همین جا نشآت می گیرد. گفتنی است که بسیاری از قوانین در کشورهای دارای دمکراسی با در نظر گرفتن اصول بشردوستانه اومانیسم و دست آوردهای علم بشری تنظیم شده اند، از جمله برابری حقوقی زنان با مردان، برسمیت شناختن حقوق همجنسگرایان و اقلیت های قومی و مذهبی و غیره.

در بسیاری از کشورهای جهان تشکلات و انجمن های  اومانیستها دایر هستند و فعالیت گسترده ای دارند. اما متاسفانه در کشور ما کماکان از چنین انجمنی خبری نیست. جا دارد که بخصوص افراد و فعالان گروههای تحت ستم در هماهنگی با دیگر علاقمندان دربرپایی تشکلات اومانیستی حتی بصورت محدود هم که شده بکوشند.

بسیاری از مکاتب فکری از اومانیسم وام گرفته اند و فلسفه اومانیسم همچون هر فلسفه دیگر انواع و اقسامی دارد. امیدوارم فرصتی پیش آید تا بیشتر در اینباره بنویسم و آرزو می کنم دیگران به سهم خود در معرفی اومانیسم بکوشند.