Archive for آوریل 2007

رابطه ی اخلاق و خشونت

آوریل 27, 2007

زلیخا یک زن بوشهری است. سواد ندارد. در دوازده سالگی شوهرش داده بودند، به مردی که سی سال  بیشتر از عروس سن داشته است.  یکسال بعد اولین فرزند زلیخا، قاسم، متولد می شود و اسم زلیخا برای همیشه از ذهن ها محو می گردد؛ حالا به رسم و زبان محلی بوشهری او را  دی قاسم ( مادر قاسم) و یا ننه قاسم  صدا می کنند. خودش هم اسمش را » فراموش» کرده و خود را دی قاسم می نامد.هشت سال بعد، زلیخا تازه 20 ساله شده که کشتی ( لنج ی ) که شوهرش مسافر او بوده در  بازگشت از کویت غرق و همه مسافران آن طعمه آبزیان دریا می شوند، زلیخا بیوه و سه فرزندش یتیم می شوند. زلیخا با هزار فقر و بدبختی بچه هایش را بزرگ می کند. قاسم، پسر بزرگ زلیخا در 22 سالگی ازدواج می کند و در 28 زنش را طلاق و برای دومین بار ازدواج می کند. دختر و پسر دیگر زلیخا هم هر دو ازدواج کرده اند. زلیخا در 36 سالگی مادر بزرگ می شود و درست در همین سال است که با مردی 50 ساله که زنش را سالها قبل از دست داده، آشنا و گاهی با هم رفت و آمد می کنند.

مدتی نمی گذرد که غروب روزی، دو پسر زلیخا، قاسم و برادرش، به خانه مادر وارد شده و با مشت و لگد آنچنان به جان او می افتند که نگو و نپرس. اما باز خشم اشان فروکش نمی کند و در آخر با میله بزرگی آنچنان به ساق پای او می کوبند که پایش می شکند و زلیخا آنچنان زمین گیر می شود که رختخوابش در هنگام ضرورت مستراح او می شود. 

 دلیل و سبب این عمل وحشیانه را خودتان می توانید حدس بزنید، به اعتقاد این دو پسر، مادرشان  سر پیری با مرد غریبه ای  روی هم ریخته و آبرو و ناموس آنها را بر باد داده است. یعنی احساس و نیاز انسانی زلیخا قربانی تعصباتی می شود که حرف های درگوشی در وهمسایه کلید آن را می زنند. زلیخا محکوم است وهمه چیز را باید در درون خود خفه کند تا » آبرو، حیثیت ، شرف و ناموس» فامیل محفوظ بماند و بعد بعنوان یک زن سنگین و با وقار دارای » ارزش و احترام» دروغینی شود که براستی بی مایه است و زندانبان ابدی  زیباترین احساسات انسانی اوست. 

فرهاد از دوستان صمیمی بندرعباسی است که سالهاست در هلند زندگی می کند. روزی از روزها با زنی بنام کریستین آشنا می شود. کریستین چهل ساله است و با پسر 18 ساله خود تنها زندگی می کند.یک هفته از آشنایی فرهاد و کریستین نگذشته که کریستین فرهاد را به جشن تولد خود دعوت می کند و در همانجا است که فرهاد با پدر و مادر، دو برادر و پسر کریستین آشنا می شود. ساعت 10.5 شب، بعد از پایان مراسم شام، کریستین در جلو همه حاظران  رو به پسرش می گوید که امشب باید تنها در خانه باشی چون  من و فرهاد بیرون می رویم و  من امشب  به خانه برنمی گردم. حاظران از این خبر استقبال و با خنده و شوخی نوید خوردن شیرینی عروسی کریستین و فرهاد را به هم می دهند. ارزش های اخلاقی و ذهنیت فرزندان زلیخا را با ارزش های اخلاقی و ذهنیت فرزند و بستگان کریستین  با هم مقایسه کنیم.  والدین یا برادران کریستین از خود نپرسیدند که چرا خواهرشان با یک مرد غریبه و خارجی خاورمیانه ای سبزه پوست و پناهنده دوست شده و با او بیرون می رود،  شاید هم  در ذهن خود  با مسئله مشکل داشته اند اما عنوان نمی کنند. به این دلیل که در  اعماق ذهن خود باور دارند که کریستین یک انسان مستقل است و حق انتخاب دوست برای خود را دارد و خوشبختی و زندگی خود را آنطور که به مذاقش خوش می آید، سامان می دهد. آبرو و حیثیت خانواده و فامیل به جنسیت کریستین وابسته نیست. و ناموس برای آنها (بدرستی) واژه ی بی مسمائی است.چرا جامعه ما سرکوب احساسات و نیاز های درونی انسانها را ارزش بحساب می آورد؟ ضررهای روانی و عاطفی ناشی از این سرکوب تا چه اندازه به روانشناسی و روحیات خلقی ما آسیب رسانده و عقده هایمان را  ابدی کرده  و تا چه اندازه در روابط ما با کسانی که از ما  قویتر و یا ضعیف تر هستند، تآثیرگذار؟ چرا وقتی  کلمه ی «ناموس» بگوش ما می خورد فورآ مسئله به خواهر، مادر( یا دختری از فامیل) و سکس و رابطه گره می خورد؟ 

خیلی ها شاید فکر کنند که افکار و عقاید امثال فرزندان زلیخا دیگر در این جامعه خریداری ندارند. اما در جامعه ای که مسئولانش  بنا به دیدگاه خود،  زن را گناهکار و عامل بدبختی مرد می دانند و هنوز » گناهی» که حوا مرتکب و اسباب وسوسه آدم شد، را فراموش نکرده و همچنان زنان و دختران را از ابتدائی ترین حقوق شهروندی خود یعنی انتخاب پوشش محروم کرده اند، نمی تواند در خوش خیالی پشت سر گذاشتن خرافات  بسر برد. گیریم که مسئولان، این تجاوز به حقوق شهروندان  را » طرح ارتقای امنیت اجتماعی با محوریت برخورد با بدحجابی» نام نهند. اما خنده دارتر از آن اینکه روزنامه کارگزاران بجای اعتراض به اصل مسئله یعنی بکارگیری خشونت دولتی برای  جا انداختن نوع خاصی از اخلاق،  تیتر می زند که » در اجرای این طرح حقوق شهروندان نباید نقص شود» و  می نویسد: » در هر حال در اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی بسیاری از افراد عقیده دارند وجود یک مقام قضایی در کنار پلیس ضروری است تا در بعضی مواقع که احتمال تضییق حقوق فردی می رود ضابطین قضایی وارد عمل شوند. البته  قابل ذکر است که در این بین برخی از افسران پلیس با خوشرویی و به نحو مطلوب افراد بدحجاب را ارشاد می کردند که متعاقبآ رضایت و برخورد مناسب شهروندان را بدنبال داشت.» ( بنقل از روزنامه کارگزاران»http://www.kargozaraan.com/Released/86-02-03/201.htm 

امنیت اجتماعی با  تضییق حقوق نیمی از شهروندان جامعه تامین نمی شود. اخلاق اگر برای تثبیت و تداوم خود نیاز به خشونت داشته باشد، ضد اخلاق است.  جامعه ما نیازمند  نگاهی ریشه ای به مسائل است. پاشنه آشیل همه اینها  سکس و مسائل جنسی است. در جوامع  اسکاندیناوی، هلند و دیگر کشورها که مسئله سکس  تا حدودی حل شده، خشونت بمراتب بسیار کم تر از سطح خشونت در کشور ماست.  اگر جامعه شناسان به رابطه بین خشونت و اخلاق مربوط به سکس و جنسیت در سطوح مختلف جامعه ما توجه کنند ، کشف رابطه ایندو کار چندان شاقی نخواهد بود، خشونت نسبت به زنان، همجنسگرایان، خشونت نسبت به شکل پوشش و نمایان بودن موی سر زنان، خشونت نسبت به زنان خیابانی ، دختران فراری، خشونت نسبت، به فیلم سازان، نویسندگان و دیگرانی که این قربانیان را غیر از آنچه منادیان اخلاق رسمی می گویند،  تصویر می کنند. و….به همین سبب همجنسگرایان ( و همینطور زنان و کل اصلاح طلبان فرهنگی) در مبارزات خود باید همه عرصه های خشونت را نمایان سازند و روشنگری های خود  را محدود به عرصه گروهی خویش نکنند. 

دوری گزینی از» قاسم ها» در جامعه، راه حل نیست. باید راههایی جست تا بتوان نوری بر ریشه تفکرات و ارزش های ذهنی آنان و خشونت ناشی ازآن تاباند و از بازتولید اشان جلوگیری کرد. اگر مردم صلح دوست و متنفر از قهر و خشونت در جامعه،  بر خشونت های موجود در همه سطوح چشم بندند و خود را بکوچه علی چپ بزنند، معنی صلح دوستی و تنفر از خشونت را بد فهمیده اند. اعتراض به خشونت و دفاع از حقوق قربانیان آن مترادف بکارگیری قهر و خشونت نمی باشد. سکوت اگردلیل بر  تآئید نباشد، ولی شریط را هم تغییر نخواهد داد. ================================

داستان زلیخا و کریستین واقعی اند و ساخته ذهن نگارنده نیستند، تنها چند اسم جابجا شده اند.

آنچه انسان را انسان می کند

آوریل 19, 2007

آقای محمود ارجمندی نویسنده سایت » سلوک» در کامنتی در تیزبین نوشته بود:«سلام..
توي نت من شايد با كافر…سني يا… بحث كنم اما مطمئن باش با همجنس باز هيچ حرفي ندارم….
خيلي خودتون رو پست كرديد…
حق آدم اين نبود….
. مطمئن باشيد تو ايران خيلي مخالف داريد…عده اي كه حتي باورشون نميشه كه ما ايراني همجنسگرا داشته باشيم.
. اين حق انسان و مقامش نبود. «
 مطلب زیر به بهانه کامنت آقای ارجمندی  و یکی دو ایمیل رد و بدل شده بین ما نوشته شده است. البته آقای ارجمندی دو کامنت تیزبین در سایت خود را حذف کرده. بگذریم. 

بسیاری از انسانها با افکار و عقاید خود خو می گیرند یا بعبارتی  به باورهای خود معتاد می شوند.  کسان زیادی از برخورد و مصاحبت با افراد همفکر و هم عقیده لذت می برند. اما اگر  این کشش تا آنجا فرا روید که ما را به گریز، دوری گزینی و حتی نفرت از مصاحبت و معاشرت با دیگرانی که مثل ما نمی اندیشند و یا احساسی متفاوت از احساس ما دارند، بکشاند، آنوقت خصلت خوگیری به افکار خود، به تعصب فرا می روید،  فکر و اندیشه ای که تاب تحمل دیگران را از ما می گیرد، زندانی است که ما را در چارچوب قفس خود اسیر می سازد.هر انسانی نیازمند مراوده و معاشرت با کسانی است که مثل او نمی اندیشند و یا احساسی متفاوت از احساس او دارند، این گونه مراوده ها به خودشناسی و در نتیجه به احساس رضایت و خوشبختی  خود فرد منتهی می شوند. چرا که با دیدن تفاوتها در دیگران، خصوصیات  و حالات خود را  بهترمی شناسیم. تنها جانواران هستند که از ابد و ازل تا به امروز تنها به  مراوده و معاشرت با  » همنوعان» خود اکتفا کرده اند.  کلید  درک و فهم دیگران همانا گوش دادن به حرف ها و گفته های آنان است. دیگران زمانی صداقت گفتاری و کرداری با ما در پیش می گیرند که برخورد و رفتار ما خالی از پیش داوری و تعصب باشد. پیشداوری، تعصب و نفی در مواجه با دیگران بدین معنا است که ما ارزشی برای حرف های طرف مقابل قائل نیستیم، و بدون آنکه حق دفاع به طرف بدهیم، پیشاپیش او را محکوم کرده ایم. این یعنی تعصب خشک، یعنی خود را صاحب حقیقت کامل و مطلق دانستن. این شیوه مواجه با مخالفان ( از هر جهتی)، قبل از هرچیز امکان رشد خود فرد را را از اومی گیرد؛  او ناشناخته های زیادی دارد اما بر این باور است که  از راز همه چیز آگاه است و دانش او تنها معیار است. بدون شک چنین شخصی عدم درک شدن خود توسط دیگران را تجربه کرده و دلگیر شده اما در مواجه  با دیگرانی که مثل او نیستند، خود دچار عدم تحمل و درک می شود. دیگرانی که مثل ما نیستند لزومآ مخالف یا دشمن ما نیستند.تفاوتهای پوستی، نژادی، اندیشه ای، احساسی، جنسی  و مذهبی به کیفیت و ترقی جامعه می انجامند.  احترام به این تفاوتها و پاسداشت آنها، معیار تمدن و تعالی اندیشه ای جامعه و مردمانش می باشد. فرد و جامعه ای که تفاوتها را بر نمی تابد، قبل از هر چیز خود را محدود می کند و  از همه امکانات  نهفته در درون و پیرامون خود بهره نمی گیرد. با بهبود رفتار خود با دیگران، نه تنها زندگی و جهان را آنگونه که واقعآ هست می بینیم بلکه خود زندگی ما هم دچار تحول می شود. در غیر اینصورت چشمان خود را بر واقعیتها بسته و نقش های خیالی ذهن خود را  که از اعتیاد به اندیشه ای  محدود  نشخوار می کنند را با حقیقت و واقعیت زمینی اشتباهی می گیریم.

هر چیزی که در دیگران اسباب عصبانیت ما می شود، خود وسیله ای است برای کشف محدودیت های فکری و اندیشه ای ما  که راه  شناخت خویشتن خویش ما را هموار می کند. پس بخاطر شناخت خود هم که شده باید تفاوتها را ارج نهیم.هر کسی با کمترین زحمت و حوصله و بدون هیچگونه هزینه ای براحتی می تواند دیگرانی که مثل او نیستند را محکوم  و حکمی در باره آنها صادر نماید، می تواند با آنها » قهر» کند و گریزپای شود. اما معیار تشخص و خرد همانا مهار زدن بر باورهای خود در مواجه با دیگران است و تلاش برای گوش دادن و درک آنان، فارغ از درجه تفاوتهای بینشی و اعتقادی با آنان. خوش و بش کردن و احترام به  همفکران و هم احساسان ( خودی ها) هنر نیست، هنر احترام به دارندگان سلیقه ها، افکار و احساسات متفاوت  است. محکوم کردن به رهایی فکر و اندیشه نمی انجامد، بلکه خود محکوم کننده را هر چه بیشتر به عمق زندان باورهای خود فرو می برد.

افراد متعصب  که اسیر زندان ذهنی مخیله خود هستند، اغلب در مواجه با  تفاوتهای انسانی،  تعصب،  کم بینی و عدم توان خود در درک و تحمل دیگران را با این بهانه که » طرف آدم نیست» ، » ارزش ندارد»،» این دیگر بی اخلاقی است» و امثالهم می پوشانند و هرگز از خود نمی پرسند که چه چیزی من نوعی را از احترام  و درک دیگران باز می دارد، و یا، آیا اندیشه من،  انسان دیگری را از دست یابی به حقوق خود محروم می کند یا نه؟ چنین کسانی در برابر احساس رنج و حرمان انسانهای دیگر مسئولیتی بعهده نمی گیرند، در حالی که رنج و تنهایی دیگران که از بی حقوقی ناشی می شود، اغلب از تسلط اندیشه همین کسان بر جامعه نشآت می گیرد. هر وقت آروز می کنیم که  بتوانیم چیزی را در کسی عوض کنیم، باید به این هم فکر کنیم که آیا این آرزو ی عوض کردن دیگران، بیانگر و علامت بالینی این نیست که چیزی باید در تفکر، رفتار و قضاوت خود ما عوض شود؟ اگر هر کسی بپذیرد که او انسانی است خود ویژه با خصوصیات، احساسات و حال و احوالی خاص خود، آنوقت احترام به ویژه گی، حال و احوالات و خصوصیات دیگران آسان تر می شود. اگر هر کسی به تفاوت های خود با دیگران ارج نهد و این تفاوتها را بخشی از وجود انسانی خود بپذیرد، آنوقت درک و تحمل انسانهای دیگر با خود ویژه گی های متفاوت سهل و آسان می شود. هر آنکس که تاب تحمل دیگری را ندارد، نه خود را شناخته و نه تفاوت های خود را پذیرفته است.

اگر قبل از قضاوت در باره هر موضوعی،  زحمت کسب حداقل اطلاعات و دانش در باره موضوع را ( نه از زبان همفکران خود بلکه از زبان دیگران) بخود بدهیم، آنوقت قضاوت و برخورد بهتری خواهیم داشت.اعلام اینکه ما  این چیزها را می دانیم کافی نیست، گاهی لازم است دانش و آموزه های  ذهن خود را گردگیری کنیم.

 تحمل کردن مترادف درک کردن نیست اما از تعصب، گریز و نفرت از دیگران بهتر است. تحمل کردن دیگران یعنی غلبه بر ترس های درون خود از خصوصیات خود ویژه دیگرانی که مثل ما نیستند. در ابتدای تاریخ بشر، اگر دسته ای از انسانها به دسته ای دیگر بر می خوردند که  زبان، رنگ پوست یا لباس متفاوتی داشتند، جنگ و کشتار و در نتیجه پیروزی یکی بر دیگری حتمی بود. متعصبانی که امروز  علیرغم اینهمه پیشرفت در علم و دانش بشری، در برخورد با » غیر خودی» کماکان حقوقی برای او قائل نمی شوند و چه بسا خواهان کشتن و از بین بردن طرف شوند، دانسته یا نادانسته درس تاریخ را نیاموخته  و همچنان غیر متمدنانه با  دیگران برخورد می کنند. افراد متعصب همیشه به خود حق می دهند که با تندی، پرخاش و بی احترامی  نسبت به عقاید  و باورهای دیگران مواجه شوند اما اگر کسی  همان روش برخورد با اعتقادات و باورهای خودشان در پیش گیرد، داد و فغان بر می آورند که به مقدسات اشان توهین شده. زیاده خواهی صفت افراد متعصب است. زیاده خواهی زیوری نیست که افراد آراسته به دانش و سعه صدر، بگردن خود بیاویزند.یکی از کارکردهای مغز همانا زنده نگه داشتن فرد است. در مواجه با ناشناخته ها، مغز ما را به نوعی جهت و موضع گیری ( منفی) وا می دارد( تعادل منفی). این بدان علت است که مغز » ناشناخته ها» ( افراد با شکل و شمایل متفاوت، اندیشه و افکار نامآنوس، احساس و گرایش جنسی دیگر و…) را بعنوان یک نوع » خطر» دسته بندی می کند تا زمانی که عکس آن ثابت شود. پس در مواجه با » غیر خودی» اولین کار مفز  برانگیختن حس ترس  و مواجه در درون ماست. در هنگام غلبه ترس، ما کمتر مستعد برخورد عاقلانه و سنجیده هستیم و بیشتر به گاردگیری در برابر پدیده جدید متمایل می شویم. این مسئله تا حدود زیادی منفی نگری و خصومت ( بخصوص مذهبیون متعصب) نسبت به همجنسگرایی و حقوق انسانی/ شهروندی همجنسگرایان را توضیح می دهد. خوشبختانه مغز قدرت یادگیری دارد. پس با یادگیری احترام به تفاوتها در دیگران و پذیرش اینکه همه مثل ما نیستند و انسانها دارای رنگ، زبان، پوشش، گرایش جنسی، ملیت، مذهب و فرهنگ های متفاوت هستند، خود بخود بر حس ترس غلبه می کنیم و مغز یاد می گیرد که دیگر آن حس اولیه منفی در برابر ناشناخته ها را در ما برنیانگیزد.

از همان لحظه ای که ما به ارج گذاری تفاوتها رو می آوریم، » غیر خودی» های اولیه، انسانهایی جالب و توانا می شوند که از مصاحبت و معاشرت با آنها لذت می بریم وجهان پیرامون دیگر جهانی پر از دشمن و بدخواه جلوه نخواهد کرد و زندگی هر چه پر رنگ تر و دلپذیرتر می شود.

کسانی که همچنان به عداوت و کینه نسبت به » غیر خودی» ادامه می دهند، خواه ناخواه در خم همان کوچه اول گرفتار خواهند ماند، چه جهان ما بسرعت دگرگون می شود و هر چه توان تحمل و درک دیگران در ما بیشتر شود بهمان اندازه خود را با جهان سازگارتر و زندگی را بر خود آسان تر کرده ایم. بقولی آنچه انسان را انسان می کند همانا قدرت و توان درک و فهم جهان پیرامون خود است و پذیرش انواع تنوعات و تفاوتها.بله آقای ارجمندی، شما می توانید با  » همجنس باز» حرفی نداشته باشید، می توانید محکوم اشان کنید، در برابر حس بی هویتی و بی حقوقی اشان احساس مسئولیت نکنید، خودکشی های همجنسگرایان و درد و رنج آنها را نادیده بگیرید. در  فضای حاکم امروز جامعه اما هیچکدام از اینها نه هنر است و نه هزینه دارد. معیار خرد و انسانیت اما این است که در این وانفسا، بدفاع از حقوق هموطنانی برخیزیم که سنت های غلط اجتماعی/فرهنگی و قوانین حاکم آنها را به حاشیه رانده و نه تنها از نیرو و دانش آنها بهره نمی گیرد بلکه رنج و حرمانی مداوم بر آنها تحمیل می کنند. بله، همجنسگرایان را می گویم.

آدرس سایت محمود ارجمندی:

http://solouk.ir/

گو میشیما، پیشقراول همواروتیک ژاپن

آوریل 9, 2007

جنبش های همجنسگرایان همچون هر جنبش اجتماعی دیگر  نه تنها سازماندهی و تشکیلات بلکه هنر و ادبیات را هم در مبارزات خود بخدمت می گیرند و دایره خرده فرهنگ خود را گسترش می دهند.  هنر همواروتیک بدون شک تآثیر قابل ملاحظه ای در خلاصی همجنسگرایان از احساس ننگ و شرمی که فرهنگ اجتماعی  در طول تاریخ بر همجنسگرایان تحمیل کرده و می کند، داشته است و در مقابله با فشارهای اجتماعی به همجنسگرایان نیرو  و اعتماد می بخشد. 

 یکی از پیشقراوالان همواروتیک آسیا که معروفیت جهانی دارد،  گو میشیما، هنرمند ژاپنی است. گو میشیما در سال 1942 درست یکسال قبل از تولد دوست خود » یوکیو میشیما» (نویسنده معروف ژاپن) در یکی از نواحی توکیو زاده  شد. نام اصلی او سویوشو یوشیدا ( 1 ) است. بعد از پایان دبیرستان، در 18 سالگی وارد ارتش شد، جایی که اولین تماس های جنسی همجنسگرایانه را با همقطاران خود در سربازخانه ها تجربه می کند.

در سال 1945، بعد از شکست ژاپن در جنگ دوم جهانی از ارتش کناره می گیرد.  بعد از جنگ و شکست، در جامعه ژاپن فضایی برای فعالیت انواع گروه ها از جمله گروه های غیرقانونی فراهم می شود؛  فعالان حقوق همجنسگرایان به تکاپو می افتند و در شکل گیری خرده فرهنگ خود شروع به فعالیت می نمایند. درست در همین دوره است که مافیای ژاپن معروف به «یاکوزا» هم رشد می کند و در زندگی شبانه، بارها، محلات خودفروشی زنان، قاچاق و قمار قدرتی به هم می زند.   علیرغم فقر و خرابی ناشی از جنگ دوم جهانی و شکستی که نسیب ژاپن شد،  اما  زندگی گو میشیما  چندان نامساعد نمی شود چرا که توسط یکی از افسران آمریکایی  که دوست همجنسگرای او بود، مورد حمایت مالی قرار می گیرد. پس او همزمان با کناره گیری از ارتش، محافل و بارهای شبانه همجنسگرایان در توکیو را پاتوق خود می کند  و در خرده فرهنگ همجنسگرایان ژاپن که در این دوره رو به شکوفایی بود ، نقش فعالی بعهده می گیرد.  در همین زمان با اعضای مافیای ژاپن  در تماس واقع می شود و تحت تاثیر روش و استیل ظاهری اعضاء آن که با رفتار و برخوردهای «فوق مردانه» و خشن، چهره هایی بی حالت، موی سر کوتاه ( آرایشی معروف به کاکوگاری)، و خالکوبی بدنی زیاده از حد و تا حدودی اغراق آمیز ظاهر می شدند، واقع می شود، که در عکسها و تصاویر هنری که می کشد، منعکس میگردد.

در سال 1955 اولین تماس بین گو میشیما و یوکیو میشیما نویسنده معروف ژاپن  در یک باشگاه ورزشی پرورش بدنی اتفاق می افتد که به دوستی پایداری بین آنها می انجامد. بخصوص که سلیقه و علائق مشترکی با هم دارند؛ هر دو هنرمند، هر دو همجنسگرا، هر دو علاقمند به کاراته، شمشیربازی، بدن سازی، پرورش عضلات خود و ذائقه جنسی مشابه یعنی تمایل جنسی  به مردان پرعضله، تسمه ای، ستبر و قوی. یوکیو میشیما،دوست جدید خود گو میشیما را تشویق می کند که همواروتیک را وارد تصاویر و کارهای هنری خود بکند. گو میشیما از این پیشنهاد استقبال و آن با بکار می گیرد. او حتی به تصاویر آلت های جنسی مردانه رو می آورد که در آن زمان در ژاپن ممنوع بود. دوستی و صمیمیت این گو میشیما و یوکیو میشیما تا بدان حد بود که که گو  برای احترام به یوکیو ، نام خانوادگی میشیما را برای خود بر می گزیند و با اسم مستعار گو میشیما  معروف می شود. جالب اینکه  اسم » یوکیو میشیما» (2) که  معروفترین و مطرح ترین نویسنده ژاپنی بعد از جنگ است، خود یک نام مستعار است که نویسنده در 16 سالگی، گویا در احترام به نام شاعری قدیمی در ژاپن، برای خود انتخاب می کند. اسم اصلی یوکیو میشیما،  کیمیتاکه هیراوکو می باشد. 

در دهه پنجاه و شصت میلادی گو میشیما با کارهای هنری توم فنلادی (3) آشنا می شود و به نقاشیها و تصاویر او  علاقمند می گردد. گو میشیما و توم فنلاندی  از یک نسل هستند و کارهای هنری هر دو تآثیر شگرف مشابهی در شکل گیری یکی از ستون های خرده فرهنگ همجنسگرایی داشته اند.  در سال 1970 ( 1349) یوکیو میشیما به روش هیراکیری یا  هاراکیری ( رسم و شکلی از خودکشی آئینی سامورایی های قدیم) دست به خودکشی می زند. تحت تاثیر همین حرکت، گو میشیما، هاراکیری، شکنجه، درد و خشونت را وارد کارهای هنری خود می کند. در سال 1972 اولین مجله همجنسگرایان ژاپن با نام » بارازوکو» منتشر می شود.  مدت کوتاهی بعد از آن گو میشیما مسئولیت تصاویر و عکس های مجله را بعهده می گیرد ولی فقط در یک شماره با آنها همکاری می کند و در اعتراض به سیاست مجله در انتشار عکس ها و تصاویر » جوانان خوش روی بی خط و خال» خود را کنار می کشد تا در سال 1974 خود مجله جدیدی به اسم «سابو» برای همجنسگرایان منتشر سازد.

 » سابو» سبک و روش خاص خود را انتخاب می کند و تصاویر و عکس های آن همان ایده آلهای  گو و یوکیو میشیما هستند یعنی مردان و پسران همجنسگرای قوی هیکل، مودار، عضلانی، مردانه و ستبر که کمتر دچار موانع ذهنی هستند و تمایلات  همجنس خواهانه خود را بشکل قوی تری ابراز می دارند.

گو میشیما بعنوان یک هنرمند پیشقراول جنبش همجنسگرایان زبانزد محافل همجنسگرایی ژاپن، بخصوص در توکیو می شود. حالا او تابلوهای نقاشی و تصاویری که رسم می کند را به دوستان و اطرافیان خودهدیه و بخشی از آنها را بفروش می رساند.

در پنجم  ژانویه 1988 گو میشیما در اثر یک بیماری کبدی در توکیو در می گذرد. یکسال بعد اولین مجله همجنسگرایان ژاپن » بارازوکو»، همان مجله ای که گو میشیما فقط در یک شماره با آن همکاری کرده بود، یکی از شماره های خود را به زندگی مبارزاتی، کارهای هنری و تلاش های گو میشیما اختصاص می دهد و از زحمات و خدمات او بعنوان پیشقراول همواروتیک جنبش همجنسگرایان ژاپن و آسیا، تجلیل بعمل می آورد. معروفیت گو امروز جهانی است و به میلیونها همجنسگرا در سراسر دنیا که درگیر پذیرش گرایش جنسی خود هستند، نیرو و الهام می دهد.  گفته می شود که گو میشیما بزرگترین کلکسیون تصاویر و عکسهای همواروتیک ژاپن را در خانه خود گردآوری کرده بود که  تا همین امروز بعنوان گنجینه هنری جامعه همجنسگرایان ژاپن از آن نگه داری می شود.

 برای مطالعه در باره زندگی و آثار نویسندگان و هنرمندان همجنسگرا،  ژان کوکتو، آندره ژید، توماس مان، صادق هدایت، لودویک ویتگن اشتاین و گارسیا لورکا به این  وبلاگ فارسی زبان مراجعه کنید:

http://adabvahonar.blogspot.comTsuyoshi Yoshida(1)

(2)- یوکیو میشیما نویسنده نه چندان گمنامی در ایران است. هوشنگ حسامی کتاب » بانو آئویی» را از او ترجمه کرده و فرحناز حائری  کتاب » آوای امواج» او را.


  برای دیدن عکسها و تصاویری از گو میشیما می توان به این لینک مراجعه کرد:http://www.tomoffinlandfoundation.org/foundation/Tom-Of-Finland-Galleries/art-and-artists/Mishima/index.htm 

3- Tom of Finland http://www.tomoffinlandfoundation.org 

این هم آدرس گالری عکسهای توم: http://www.tomoffinlandfoundation.org/foundation/Exhibits/ToF_01_2006_06/index.html و برای دیدن موزه گالری همواروتیک جهان می توان به این آدرس مراجعه کرد:http://www.homoerotimuseum.net/wel.html

قطب نماهای قلابی و معده های فاسد ما

آوریل 2, 2007

 سال 1357 آقای » ب » 16 ساله بوده؛  نه مطالعه زیادی داشته و نه ایران و جهان دیده. سال 1357 و سالهای بعد از آن دوره شور بوده و شرر.، دوره حاکمیت احساس بر عقل و خرد ما ایرانیان. جوانان دسته دسته جذب شعارهای آتشین و احساس برانگیز گروههای انقلابی می شوند، فدائیان خلق، پیکار، راه کارگر، رزمندگان، مجاهدین، جنبش مسلمانان مبارز و… و عده ای هم جذب شعارهای انقلابی و اسلحه بسیج و سپاه پاسداران. در چنین فضایی،  کمتر جوانی بوده که  تعلق سیاسی نداشته. آقای » ب» هم بنا بر رسم روزگار هوادار یکی از گروه های چپ می شود؛ فدائیان. و شعارهای ضد آمریکایی آنها به تار و پودش نفوذ می کنند.

آقای » ب» کارمند ساده وزارت بهداشت و درمان است. بعد از بگیر و ببندهای دهه شصت دیگر تماسی با گروهی که هوادارش بوده نداشته و مسیری که در این سالها طی کرده اند را نمی شناسد. تنها تلفن های گاهگاهی با  یکی از » همرزمان» سابقش در خارج، که او هم دیگر فعالیتی ندارد،  چیزهایی جسته و گریخته می شنود. با اینهمه آقای » ب» همچنان خود را چپ میداند، اما نماز خوان شده، مخالف حکومت است اما  احساسات تند ضد آمریکایی نهفته در جانش از سالهای دور او را بدفاع از » مقاومت» حکومت در برابر آمریکا  می کشاند و مزید بر آن از بن لادن تروریست و متعصب  ضد آزادی هم با همین بهانه مخالفت با آمریکا حمایت میکند. و هنوز هم با گذشت سالهای سال اصطلاحات و جملاتی تحویل می دهد( به دوستان قابل اعتمادش) که خود هم معنی دقیق آنها را نمی داند؛ رویزیونیست، اپورتونیست، راه رشد غیر سرمایه داری، انقلاب کارگری، هوشی مین، امپریالیسم  و…… و خلاصه هنوز که هنوز است ادبیات بیش از دو دهه پیش را بلغور می کند و هر چیز  و هر کس ضد آمریکایی را خوب و قابل ارزش می داند.

اگر نه همه اما  بخشی از جوانانی که امروز تحت عنوان چپ در دانشگاهها و دنیای اینترنت قد علم کرده اند هم تا حدود زیادی از همان آبشخوری تغذیه می کنند که  آقای » ب»،  و تعجیب ندارد که  مخالف لیبرالیسم  باشند و امپریالیسم آمریکا. بدبختی اما اینجاست که چپ های منتشر کنندگان چنین افکاری در سابق که امروز ظاهرآ بر سر عقل آمده و  شعار » مرگ بر امپریالیسم جهانی بسرگردگی امپریالیسم آمریکا» را کنار نهاده و  خود را لیبرال و دمکرات می دانند،  از شنیدن صداهای امثال آقای » ب » بخود می بالند که چپ دوباره در کشور جوانه می زند و مسئولیتی در اصلاح اندیشه های مذهبی / جهان سومی  تنگ نظرانه ی غیر دمکرات و ضد لیبرال این جوانان برای خود قائل نمی شوند.چپ ها  صداقت دارند، بیشترین زحمت ها را می کشند و از خودگذشتگیهای فراوانی بخرج می دهند اما بنا به گفته خودشان مرغی هستند که هم در عزا و هم در عروسی سرشان را می برند. ولی چپ ها هیچوقت از خود نمی پرسند که چرا چنین است و عیب های خود را نمی بینند. بقول دوستی صداقت دال بر درستی و حقانیت نیست، گاهی  همزاد حماقت است.

هنوز هم عده ای حوادث سال های 1356 و 1357  را انقلاب می خوانند، آن را گرامی می دارند و از اینکه مذهبیون در رآس آن قرار گرفتند اظهار تآسف،  و بر» از دست رفتن دست آوردهای انقلاب توسط روحانیون» غصه می خورند اما یادشان می رود که در سال 57 هر نیرویی که در رآس قدرت قرار می گرفت دمکراسی و حقوق بشر برای ملت به ارمغان نمی آورد چه هیچکدام از نیروها از چپ چپ گرفته تا راست راست  به دمکراسی و حقوق بشر اعتقادی نداشتند و هر نیرویی تشنه خون رقیبان سیاسی خود بود. عقل و شناخت حاکم نبود، تنها احساس بود و سر بهوایی.

به میدان آمدن آقای شاپور بختیار در اواخر حکومت پهلوی نمی توانست جلو به بار نشستن طوفان را بگیرد چرا که دیگر خیلی دیر شده بود و حتی اگر  بختیارموفق می شد، مذهب و رهبران مذهبی در آن مرحله آنچنان اتوریته ای گرفته بودند و مذهب آنچنان  به جانها افتاده بود که قدرت هرگونه مانوری  را از او( بختیار) سلب می کرد و مذهبیون و قدرت آنها همچون شمشیر داموکلس بر سر ملک و ملت آویزان می شدند و در چنبره بی قدرتی اسیرش می کردند. باید خیلی قبل از بمیدان آمدن بختیار، کاری می شد، که نشد.

حکومت پهلوی دمکرات نبود ( به شکلی که  ما امروز به دمکراسی نگاه می کنیم) اما معیار و الگوی حکومت پهلوی کشورهای غربی بودند، همان کشورهای غربی که دمکراسی در آنها نهادینه شده، و  چپ و راست های ما امروز همه حسرت آنها را دارند. حکومت پهلوی با مدرن کردن کشور و فرهنگ آن مشکلی نداشت، انتخاب پوشش آزاد بود، بنیانهای اقتصاد، ارتش و ساختار اجتماعی جامعه را به سمتی می برد که همه امروز خواهان آن هستند، در عین حال به غلط در برابر مخالفان سیاسی خود مقاومت می کرد بخصوص زمانی که تعدادی جوان  با اسلحه بمیدان آمدند و با الگوی کوبا، یمن، مغولستان و ویتنام خواستار کمونیستی شدن کشور شدند. تجربه آذربایجان در دهه بیست و همسایگی خرس شمالی اما در آن دوره جنگ سرد بین سرمایه داری و کمونیسم، بدون شک در معادلات سیاسی داخل کشور بدون تآثیر نبود. گفتن اینها به معنای دفاع از همه اقدامات حکومت پهلوی نیست اما برای بیان این واقعیت  است که بهتر و مدرن تر از حکومت پهلوی ( با معیار ایرانی ما) در آن زمان هیچ نیرویی در کشور وجود نداشت که بتواند ما را به سرنوشت بهتری سوق دهد پس هر حرکتی با هر نیرویی  که در آن دوره در چنته ملی خود داشتیم، باز امکان موفقیت نداشت. ریشه و بنیان آن حرکت با هدف سرنگونی حکومت پهلوی محکوم به شکست بود چون  نیروی بهتری برای جانشینی وجود نداشت؛ کمونسیتها دیکتاتوری پرولتاریی می خواستند، لیبرالها و ملیون نیرویی نبودند و آنچه می ماند و میتوانست، نیروی مذهبیون بود که بدست آوردیم. حکومت پهلوی در تضعیف لیبرالها مقصر بود. اما چرا نیروهای دمکرات، لیبرال و طرفدار حقوق بشر ما امروز از چپ و راست و میانه و مشروطه، از همکاری و تقویت صفوف خود باز مانده اند؟ یا چرا با نیروهای مخالف حاکمیت که به  مخالفت بیشتر با لیبرالها و مدن های ما افتخار می کنند، کسی نهیبی نمی زند. تفرقه لیبرالها، دمکراتها و مدرن ها ( جه جپ و جه راست) تنها به ادامه وضع موجود می انجامد، همانطور که نزدیک به سه دهه است که انجامیده. ابتدا باید زمینی برای بازی بدست آورد و بعد نیروها هنر خود در بازی سیاسی برای رسیدن به حداکثرها را بکار گیرند.

تعداد ایرانیان  کشته شده در تمام دوره حکومت پهلوی بسیار کمتر از تعداد ایرانیانی است که از سال 1357 به این طرف کشته شده و  یا آواره گشته اند. با اینهمه رضا شاه  و محمد رضا شاه را با دیکتاتور خون آشام اسم می برند و از  آیت الله خمینی  با عنوان  » آقای خمینی»،  و فراموش می کنند که در دوره حکومت پهلوی  ترکیه و یونان گرفتار دیکتاتوری نظامیان بودند، اسپانیا و پرتقال دمکراسی نداشتند، آمریکای جنوبی و لاتین و مرکزی درزیر چکمه های ارتشیان، اروپای شرقی در چنگال دیکتاتوری کمونیستی و همسایه ما شوروی بود که همه را می خواست ببلعد و ما را به سرنوشت یمن جنوبی و مغولستان دچار کند.

با اینهمه مخالفان حکومت از همکاری و اتحاد با نیروهای طرفدار سلطنت و رضا پهلوی لیبرال،  آزادیخواه و دمکرات و پرورش یافته در دمکراسی غربی طفره می روند یا احساس ترس و «شرم» می کنند ولی در حمایت از اصلاح طلبان آزمایش شده که سر در آخور دارند و برای حفظ آن از جان خود می گذرند، نه ترسی دارند و نه شرمی. مزید بر آن هر گونه حرکت و گفتار خود با دیگر مخالفان لیبرال و دمکرات را طوری تنظیم می کنند که به این امامزادها و طرفدارانشان برنخورد.

میلیونها جوان در کشور برای رسیدن به آرزوهای خود له له می زنند و خواستار تغییراتی اساسی، اما  بساط انجمنها و گروهها و تشکلات مدنی و حقوقی بشری در کشورهمچنان راکد است و صف اعتراضات و تجمعات محدود. همه خواسته دارند اما برای تحقق خواسته های خود از هرگونه حرکتی و پرداخت هزینه ابا دارند.

کشور نروژ جزئی از کشور سوئد بود اما در اوائل قرن گذشته  بدون هیچ جنگ و خونریزی استقلال خود را گرفت و از زمان جدا شدن نروژ از سوئد تا به امروز، دوستی نروژی ها و سوئدی ها مایه رشک هر ملتی است. دریای بین فرانسه و انگلیس را فرانسویان دریای مانش می نامند و انگلیسیان کانال انگلیس، اما نه دعوایی با هم دارند و نه تیره گی روابط دیپلماتیک،  اسپانیا و انگلیس بهترین روابط را با هم دارند و این درحالی است که بریتانیا هنوز بخش کوچکی ازخاک اسپانیا، جبل اطارق، را در دست خود نگه داشته. حال به دعوای عرب و عجم خودمان نگاه کنیم و چه  سرو صدایی که برای نام خلیج فارس براه می اندازیم و احساسات ناسیونالیستی امان گل می کند اما در برابر به باد دهندگان کشور و منافع ملی امان، لنگ می اندازیم و اصلاح طلب می شویم. کاتولیک ها و پروتستانها در ایرلند شمالی سالها با اسلحه به کشتن هم پرداختند اما  در نهایت با هم به گفتگو نشستند و  خشونت در کشور خود را بپایان بردند. دمکرات ها و جمهوریخواهان آمریکایی هر چقدر با هم اختلاف داشته باشند اما بر سر منافع ملی کشور خود براحتی به توافق می رسندف همین امر در مورد نیروهای چپ و راست هر کشور دیگری صدق می کند. چرا ما ایرانیان دعوای سیاسی امان به کینه شتری می ماند. کینه ما ایرانیان نسبت به هم  از کجا ریشه می گیرد که رسیدن به  هرگونه توافق ملی و آشتی با هم بر سر منافع کشورمان را از ما سلب می کند. بدون شک این کینه  نه مدرن است و نه بدردبخور و ریشه هاش را باید در سنت  و نگاه مذهبی جهان سومی خودمان جستجو کنیم، گو اینکه ادعای مدرن بودن داشته باشیم و فریاد برآوریم که دمکراسی و حقوق بشر می خواهیم اما در عمل نه دمکرات هستیم و نه  حقوق مخالفان خود را برسمیت می شناسیم. مخالفان در برخورد با همدیگر حداکثرها را می جویند اما در برخورد با حاکمیت اصلاح طلب می شوند و به کمترین ها قناعت می کنند. جمهوری یا پادشاهی درد امروز ما نیست، از قضاء هر دو را تجربه کرده ایم. باید بر سر محتوا توافق کرد و انتخاب نوع نظام را به دوره ای واگذار کرد که مردم خود در رفراندمی آزاد بتوانند تصمیم بگیرند.

آرزوها و شعارها هرچقدرکه منطقی و عقلانی باشند اما اگر زمینه ای برای تحقق نداشته باشند،  به رؤیا می مانند. باید دید چی داریم، در چه شرایطی هستیم و  بر سرحداقل هایی که میتوانیم بدست آوریم و بهبودی در حالمان بوجود می آورند را حتی اگر ایده آل نباشند، به توافق رسید.

حکومت  و روحانیون را نمی توان ملامت کرد که ایران را قربانی منافع مذهب خود کرده اند هر آنگاه که اندیشه های دگم مخالفان حکومت که آنها را از با هم بودن برحذر می دارند هم بهمان اندازه مذهبی مآب اند و آنچنان  برای حاملان آنها مقدس  باشند که حاظرند  منافع کشور را نادیده بگیرند اما از ایده های خود نگذرند. ایده و افکاری که بدرد  آزادی و سعادت ملت و کشوری بکار نیایند، را باید دور ریخت.

بخشی از بی تفاوتی سیاسی مردم و بی حوصله گی آنها اگر از تبلیغات حاکمیت باشد اما بخشی از آن ناشی از نبودن بدلیلی است که بتوان با آن نوایی بر طبل جانها زد.

 تاریخ و آیندگان تنها حکومتیان را محکوم نخواهند کرد که چه بر سر  ایران و ایرانی آوردند، بلکه این سئوال که چرا خود ایرانیان و بخصوص  فعالان سیاسی پرمدعای این دوره هیچ کاری نکردند و همچنان بر طبل جدایی ها کوبیدند را مطرح وآنها را به همان اندازه مسئول  سرنوشت تلخ کشور و ذلت ملت در این دوره خواهد شناخت. امثال آقای » ب» در میان ملت ما فراوانند، اما با التقاط های فکری خود نه می توانند پیام آور آزادی باشند و نه قادرند خود را از مخمصه ای که در آن گرفتارند نجات دهند.

معده ملی ما براستی که فاسد است  و به داروهای تلخ نیاز دارد. قطب نماهای ما هم جعلی اند یا کهنه و از کار افتاده. سال تازه ای آغاز کرده ایم و در سیزده بدر از خانه هایمان بیرون زدیم. باشد رخوت و سستی را از خود دور کنیم، نحوست افکار و روش های  کهنه را دور بیندازیم و سال جدید با  گاهی نو و طرحی تازه به میدان بیائیم و بیش از این ملت خود را از شادی و پرواز محروم نکنیم.

====

مؤخره: امیدوارم خواننده این فکر را نکند که نگارنده طرفدار این یا آن شکل حکومت است. هدف پراداختن به اهمیت نزدیکی و همکاری همه نیروهای مدرن، دمکرات، حقوق بشری و آزادیخواه است، چه مذهبی  چه غیر مذهبی، چه طرفدار جمهوری و چه خواهان مشروطه، چه سوسیالیست و چه لیبرال.