Archive for مارس 2007

ترس های متقابل

مارس 25, 2007

 ترس از «همجنس بازی» ( و کمتر از آن ترس از هیولای «همجنس بازان» و مطامع و اهداف آنها؟!) واقعی است. » همجنس بازان» چرا اینطوری هستند؟ اگر به اینها آزادی داده شود همه بچه های ما را » همجنس باز»  منحرف می کنند،  از آسمان آتش بر ما می بارد، دین و سنت و اخلاق ما را از بین می برند، سنگ روی سنگ باقی نمی ماند وآنوقت سگ صاحبش را نخواهد شناخت و….

همجنسگرایان هم ترس دارند، ترس از برملا شدن همجنسگرایی اشان و در معرض شلیک » ننگ، رسوایی نفرت، کینه، تهمت، توهین، آزارهای جسمی/ روحی، اخراج از کار، رانده شدن از حلقه خانواده و دوستان قرار گرفتن و….ترس جامعه و همجنسگرایان از همدیگر دو طرفه است. اعتراف به ترس دو طرفه می تواند مقدمه ای برای روبرو شدن با مشکل و یافتن راه حلی برای آن باشد.  منطق حکم می کند که قبل از هر چیز، از تهمت زنی و بکارگیری اصطلاحات و تعاریف تحقیرکننده و ترس دامن زن ( همچون همجنس باز) پرهیز شود. ترس جامعه از همجنسگرایان ناشی از بی اطلاعی است اما ترس همجنسگرایان واقعی و در عین حال دو گانه است؛ یکی ترس از حکومت و دیگری ترس از جامعه؛ چه حاکمیت هم بنا به برداشت های اعتقادی خشک  و غیر امروزی از مذهب، » برای حفاظت» از جامعه، و «صیانت اخلاق عمومی»، هر گونه گفتار و نوشتار غیر منفی در باره همجنسگرایی را با مشکل و مانع مواجه می سازد و قانون تنبیهات شدید و ( وحتی اعدام)  برای کسانی که دست به عمل همجنسگرایی می زنند، تدوین کرده است.

سرکوب تاریخی همجنسگرایان همزاد استبداد است و هر چه جامعه بسته تر و دیکتاتورزده تر باشد بهمان نسبت همجنسگرایان آن جامعه هم تحت فشار و پیگرد هستند. و ترس از «همجنس بازی» ریشه ای تر. اما  در درازی تاریخ هیچ سرکوبی در هیچ جامعه ای نتوانسته همجنسگرایان را بکلی از بین ببرد. هیچ فردی  این را انتخاب نمی کند که به چه نوع گرایش جنسی تعلق داشته باشد، یعنی  طیبعت و خلقت این انتخاب را به انسان نداده همانطور که انتخاب رنگ پوست، کلفتی صدا و.. انتخابی نیست.  همجنسگرایی کالای وارداتی و » از غرب آمده» نیست، همجنسگرایان در طول تاریخ بشر در همه جوامع بشری بوده و هستند و رد پای آنها را میتوان در ادبیات، فرهنگ و فولکلور همه ملل جهان مشاهده کرد. همجنسگرایی بخشی از افراد اجتماع در واقع بیانگر این است که گرایش داشتن همه انسانها از جنسی به جنس مخالف افسانه ای بیش نیست و نزدیک به یک قرن است که علم و دانش بشری بر طبیعی بودن همجنسگرایی  ( و دوجنس گرایی) را بعنوان دو گرایش دیگر جنسی  انسانها در کنار گرایش به جنس مخالف تآکید کرده است. هر چه انسانها با دانش تر، آگاهتر و دمکرات تر باشند، بهمان اندازه پذیرش  واقعیت حضور همجنسگرایان در جامعه و احترام به آنها هم برایشان آسان تر است. بلعکس هر چه افراد متعصب تر، ناآگاهتر و غیر دمکرات تر باشند، درجه کینه و عداوت به همجنسگرایان در آنها بیشتر است. نگاهی به مخالفان و موافقان همجنسگرایی در همه جوامع بشری همین را می گوید.

همجنسگرایان در جامعه ما همان سرنوشتی را دارند که همجنسگرایان دیگر جوامع غیر دمکرات. اما بنا به آنچه گفته شده، با توجه به تحولات مثبت فرهنگی و ذهنیتی پیش آمده در جامعه، وقت آن رسیده که جامعه و فرهنگ ما ایرانیان هم همچون مردم و فرهنگ  جوامع متمدن امروزی بر ترس و تشویش موهوم و خیالی خود از همجنسگرایی و همجنس گرایان فائق آمده و قدمی دیگر در تثبیت نواندیشی در این کشور بردارد. این ایجاب می کند که آگاهی رسانی به جامعه  در باره همجنسگرایی و طرح مسائل و حقوق همجنسگرایان نباید تنها بر دوش خود همجنسگرایان نهاده شود بلکه هر انسان آزاده و غموار ملت و فرهنگ این مرز و بوم در حد توان و امکان خود به اطلاع رسانی در باره همجنسگرایی همت  و در غلبه بر ترس فرهنگی و آلایش دید اجتماع مشارکت جوید.

هیچ فرد و گروهی از جمله همجنسگرایان نباید نماد سرکوب، ذلت و بی حقوقی در این جامعه باشند. لازمه نهادینه شدن عدالت، حقوق بشر و دمکراسی در این کشور آن است که  به مسائل، نیازها و منافع همه گروه های اجتماعی توجه شود بخصوص محرومترین گروه ها،  و گرنه دمکراسی همان کالای لوکسی  می شود که بعضی ها با تفرعن به آن می نگرند و حقیرش می شمارند. دمکراسی به نگهبانانی دمکرات نیاز دارد، مردم و جامعه اگر دمکرات نباشند، حاکمان (هر کسی که باشد) دمکراسی را از آنها می گیرد و ذهنیت اشان را بزیر فرمان خود در می آورد. پس تربیت دمکراتیک مردم، رها ساختن ذهن هایشان از تحجر، آشنا ساختن آنها با   اهمیت همزیستی انواع و اقسام سلیقه و علائق ( از جمله در عرصه مسائل جنسی) و کمک به خلاص شدن از ترس های موهوم وغیر واقعی،  بخشی مهم در امر زمینه سازی برای دمکراسی است. تقویت گروه های مختلف اجتماعی و آشنا ساختن آنها با حقوق انسانی، شهروندی  خود، بخش دیگری از مقدمه چینی برای ایجاد جامعه مدنی است. جامعه همجنسگرایان این کشور با همه پراکندگی اما  آنقدر وسیع و گسترده است که اگر  تقویت شود قادر است نقشی مهم  درتحول جامعه بسمت  دمکراسی ایفاء کند.هر کسی بعنوان عضوی از جامعه در ستم اجتماعی و فرهنگی وارده بر همجنسگرایان سهمی دارد. اخلاق و فضیلت حکم می کند که نسبت به درد، رنج، محرومیت و تنهایی انسانها ( حتی یک نفر هم که شده) بی تفاوت نباشیم و هر چه صداها بیشتر شوند اعتبار ترس ها و به همراه آن درجه محرومیت  و تنهایی ها هر چه بیشتر فرو می ریزد.

در شرایط امروز، نه حکومت و نه جامعه هیچکدام خود را مسئول و نگران سرنوشت و حال و روز همجنسگرایان نمی دانند، اما قوانینی که صادر و اجرا می کنند، و قضاوت های روزمره، همجنسگرایان را در گازانبری از ترس، دلهره، اضطراب و تشویش فرو می برند و آنان را به فرو رفتن در نفی خویشتن خویش و گم شدن در دروغ و ریا فرا می خوانند.

 دوستی نوشته بود » دلم می خواهد در باره همجنسگرایان مطلبی بنویسم ولی همه فامیل و دوستان و بستگان وبلاگم را می خوانند و می ترسم اگر چیزی بنویسم همه واکنش منفی نشان دهند.»  قرار نیست همه دوستان و فامیل مثل ما فکر کنند. نوشتن در باره هر موضوع مورد علاقه می تواند به بحث حول آن موضوع در حلقه آشنایان منجر، تحجر و نادانانی را درمان و ترس ها را علاج کند. جامعه و مردمانش سزاوار کمک و خدمتی هستند که  نوری بر ناشناخته هایشان ( از جمله در باره همجنسگرایی) بتاباند و آنها را از ترس هایشان برهاند.

چه بسیارند کسانی که فکر می کنند همجنسگرایان تنها چند جوان سر در گم و بی غم و دردی هستند که در این وا انفسای اجتماعی و سیاسی امروز ایران، خروس اشان آواز بی محل می خواند، پس  گاهی نه بطور جدی بلکه از سر تفنن به » این جوانان بی هویت و خود باخته» اشاره می کنند. بی سبب نیست که اینگونه مسائل بیشتر در روزنامه ها و مجلات غیر جدی در کشور دیده می شوند و روزنامه های معتبر همچنان  از کنار » این مسئله فرعی » می گذرند.ترس همجنسگرایان  یک جنبه واقعی و یک جنبه ذهنی دارد. ترس به فرد می قبولاند که دست یابی به آرزوهایش امکان ناپذیر است و در نتیجه  نیروی هر گونه حرکتی را در درونش خفه  و او را در دایره کوچک زندگی اش ( با همه دلمردگی و نارضایتی) زندانی می کند. اما بی اعتنایی و پشت پا زدن به مشکلات و نارسائی ها امکان غلبه بر زجر، خشونت و بیعدالتی ناشی از آنها  را از فرد می گیرد. چه گریز از روبرو شدن با مشکلات و فشارهای زندگی، به انباشته شدن و در نهایت آوار شدن اشان بر سر انسان می انجامد و او را زندانی خود می کنند.

ترس خواهی نخواهی به دورویی و دروغگویی در رفتار و گفتار  می انجامد و اگر ادامه یابد حتی  به ریاکاری و دروغگویی در تفکر و اندیشه منجر می شود.

خودفریبی و دلخوشی به آینده ای دور یا به انتظار  » گودو» نشستن (1)، تاریخ  » توده» و » گله» بودن را امتداد می دهد و دریغ، افسوس و دلمردگی  پاسخ ساده ولی بی نتیجه خشونت های روزه مره ای می شود که در هر لحظه و هر مکانی جان و روح انسان را شلاق می زنند و کرامت، شخصیت، ارزش و فردیت او را لگدمال می سازند. چه بسیار کسانی که در هراس از روبرو شدن با ترس خویش به خودفریبی مستمسک می شوند و به هر بهانه ای دست می یازند. بخشی از روانشناسی این کار برای در امان ماندن و آزار ندیدن است اما بخشی از آن ناشی از عادت به وضعیتی است که فرد در آن قرار دارد و ترس از روبرو شدن با ناشناخته ها و وضعیت های تازه.کالبد شکافی ترس می تواند تا حدودی شدت آن را در فرد کاهش  و جرائت و شهامت او را تقویت کند. ناآگاهی و یا عدم شناخت کافی به پابرجایی ترس کمک می کند.  اما داشتن دانش کافی، هدف و انگیزه، به کمرنگ شدن ترس می انجامد.» خود»خواهی ( خود دوستی) هم  به تقویت ترس کمک می کند، » مبادا برای خودم دردسر درست کنم» اما اگر همین ترس ناشی از خودخواهی ( خود دوستی) باعث شود که  به سیستم های سیاسی و فرهنگی که «خود» فرد را له و لورده می کنند، تسلیم شویم آنوقت » خود» خواهی رنگ می بازد و ترس و تن دادن به ذلت و بی حقوقی جایش را می گیرد.

ادیان الهی ترس از انتقام و عقوبت خداوندی در دل مؤمنان می کارند. در جامعه ای  با حاکمانی که خود را متولیان دین خدا می دانند، ترس از خدا و » نمایندگان» او در دلها نهادینه می شود، گیریم که به کلی مکر و فریب آغشته شود. رمز موفقیت تمام جوامع اما چیزی نیست جزء غلبه بر ترسی که حاکمان و فرهنگ حاکم بر دلها چیره کرده اند.

محافظه کاری اگربه تن دادن به بی حقوقی تعبیر شود و با ترس برای بدست آوردن حقوق خود عجین گردد، آنوقت به  سستی و تنبلی تغییر شکل می دهد،  فرد بی حقوق مسخ می شود و نوعی وابستگی خلسه وار به شرایط موجود آنچنان در او رشد می کند که او را به تحقیر  و خوار شمردن فعالان و مبارزان وا می دارد.

بر حق بودن گرایش همجنسگرایانه و  برابری حقوق جنسی با دگرجنسگرایان باید از یک شناخت سطحی به باوری جدی در خود همجنسگرایان فرا روید تا انگیزه برانگیز شود. آزادی،  در تخیلات  و آروز کردن های هر چند زیبا حاصل نمی شود. باید از این مرحله عبور کرد. به چالش کشیدن ترس درون می تواند مقدمه ای برای اصلاح شرایط محیطی باشد. همجنسگرایان تنها با شکستن غول ترس در درون خود، آرزوی آزادی و حقوق برابر شهروندی در دل های خود را پاس می دارند و برای زمینی شدن آنها بذر می افشانند.

اگر نه کل جامعه اما بخش بزرگی از آن به غلط همجنسگرایی را غیر طبیعی می داند. این احساس متاسفانه در درصد بزرگی از همجنسگرایان درونی شده. پس برای غلبه بر این ترس،  همجنسگرایان بایستی احساس غیر نرمال و غیر طبیعی بودن خود و گرایش خویش را بکنار نهند و این واقعیت را بپذیرند که بخشی از وجود آنها ( گرایش و تمایل جنسی و احساس و عواطف مربوط به آن) با گرایش جنسی اکثریت در جامعه همخوانی ندارد اما این عدم همخوانی نباید به تن سپردگی به بی حقوقی  و کم ارزش دانستن گرایش و خواسته های خود منجر شود.

پافشاری بر داشتن  تعلقات جنسی متفاوت، با خطر و ترس فرد از طرد شدن  از محیط دوستان و اطرافیان که در طی سالها جزئی از آن بوده، همراه است، اما این ترس چندان واقعی نیست. به این خاطر که بخشی از آن بعلت نامعلوم بودن آینده و حس تنها ماندن است . ولی انسان از توان درونی و روانی خارق العاده ای برای زنده ماندن و غلبه بر مشکلات برخوردار است که خیلی از اوقات خود  از آن اطلاعی ندارد و تنها در عمل است که این توان بظهور می رسد. پس کنار گرفتن از حلقه دوستان فعلی بمعنای تنها ماندن ازلی نیست. مسئله دیگر اینکه بخشی از ترس طرد شدن از حلقه دوستان و آشنایان ساخته و پرداخته ذهن خود فرد است؛ از کجا معلوم که در صورت اطلاع اطرافیان از گرایش فرد، چه بسا که دیگرانی هم خود را مثل او بدانند یا خیلی راحت او را قبول کنند. و آخر اینکه  برای سر و سامان دادن به زندگی خود، گاهی خطر کردن لازم است. اگر اشتیاق به آزادی جدی باشد، خطر کردن آسان تر می شود. تغییر نگاه منفی نسبت به همجنسگرایی که قرنها شکل گرفته به آسانی امکان پذیر نیست بهمین خاطر همجنسگرایان نباید توقع تغییرات سریع فرهنگی داشته باشند، بلعکس می بایست با پشتکار، اراده و ادامه کاری فعالیت های خود، همچون خوره بجان فرهنگ نفی، تحقیر و نادیده گرفتن شدن بیفتند و آن را بی اثر کنند. بهمین خاطر ارتباط و کنش با غیر همجنسگرایان  چه در جامعه و چه در فضای اینترنت و آشنا سازی طیف های هر چه بیشتری از جامعه نسبت به موضوع گرایشات مختلف جنسی و همجنسگرایی بعنوان اهرمی جدی در راه مقابله با نگاه منفی جامعه ضروری است. در عین حال همجنسگرایان باید بطور جدی هوای همدیگر را هم داشته باشند، نسبت به هم و منافع  گروهی خود احساس مسئولیت و تعلق خاطر بکنند و در ایجاد گروه ها و دسته های  دوستی و حمایتی از همدیگر بکوشند. ایجاد گروه های مشاوره ( حتی از طریق اینترنت هم که شده)، انتشار مجلات، ساختن وبلاگهای متنوع، تشکیل تیم های ورزشی، راه انداختن اردوها یا پیک نیک هایی بمناسبت های مختلف و….کاری کنند که جامعه همجنسگرایان به جامعه ای زنده، پویا، متحرک و مشتاق آزادی فرا روید. و گرنه گریز از بدست آوردن آزادی و کرامت خود، تنها به ادامه محدود شدن آزادی ها می انجامد و عدم نفی استبداد اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و خانوادگی، به ثبات آنها یاری می رساند. همه اینها  فرد را  سهمی در آزادی کشی و برده بودگی می بخشد.

از یاد نباید برد که توقع از غیر همجنسگرایان به طرح مسائل و مشکلات همجنسگرایان باید با ذهنیت های جامعه، امکانات، سطح دانش و اطلاعات قابل دسترس همخوانی داشته باشد و گرنه به دلسردی و یاس می انجامد. همجنسگرایان خود باید آنچنان منابع اطلاعاتی و امکانات گسترده ای فراهم کنند که علاقمندان به طرح مسائل آنها براحتی بتوانند به اطلاعات و دانش مورد نیاز دسترسی داشته باشند.  مسئله دیگر اینکه غیر همجنسگرایان آن احساس بی حقوقی جنسی و ناچاری ای که یک همجنسگرا از ناحیه فشارهای جامعه احساس می کند را حس نمی کنند بهمین سبب علاقه و انگیزه درونی چندانی به صحبت از این موضوع هم ندارند، پس باید بدنبال راه و اهرم هایی بود که غیر همجنسگرایان را نسبت به مسئله علاقمند کرد. نکته مهمی که نباید از آن غفلت کرد موضوع خانواده های همجنسگرایان است:  http://www.hamjensgra.blogfa.com

همجنسگرایان نباید دوستان  هم گرایش خود را از افراد خانواده خود مخفی نگه دارند. خانواده ها لازم دارند که دوستان همجنسگرای فرزند خود را ملاقات کنند،  بدانند که طرف معتاد نیست، هرزه نیست، اهل علم و دانش است و بقول معروف سرش به تن اش می ارزد.چه این امر به پذیرش گرایش همجنسگرایانه فرزند کمک  و حس اعتماد و اطمینان را در خانواده تقویت می کند. خانواده باید اطمینان حاصل کند که  تنها فرزند آنها  اینگونه نیست بلکه خانواده های زیادی مثل آنها هستند که عضوی همجنسگرا دارد تا بتواند بر حس ترس و دلهره خود فائق آید.

در مورد شرکت عملی همجنسگرایان در اعتراضات گروه های مختلف اجتماعی مطالب زیادی نوشته شده است. چنین اندیشه ای با ارزش است و همچنان معتبر، از جمله بدان خاطر که در فضای بسته و منجمد سیاسی و فرهنگی،  صحبت از حقوق همجنسگرایان مشکل تر و دردسرساز تر خواهد بود، اما شرکت در فعالیت های دیگران نباید باعث شود که همجنسگرایان به نوعی انحلال طلبی برسند و اهمیت تشکیلات و سازماندهی خود را بعنوان یک گروه معتبر اجتماعی فراموش کنند. برای اینکار همجنسگرایان باید دوگانگی بین خواستن و بی عملی را بشکلی حل کنند . رسیدن همجنسگرایان به عدالتی که از آن محرومند، در گرو فعالیت ها و قدم هایی است که در عمل بر می دارند. پشت کامیوترهای خود نشستن و ساختن وبلاگ کاری است مهم و با ارزش، همینطور تشکیل انواع و اقسام گروه های دوستی برای دور هم جمع شدن و برپایی پارتی های مختلف،  اما دسترسی به حقوق لازمه اش کارهای بیشتری است. از دل همین گروههای دوستی و دور هم جمع شدن های گاهگاهی باید  تشکلاتی سر برآورند که با برنامه و هدف وارد میدان عمل شوند، بهم بپیوندند و جنبش همجنسگرایان این کشور را عینیت ملموس تری ببخشند. ترس از زندان و دستگیری نباید  به مرز کشتن روح آزادی و عدالت خواهی در انسان فرا روید، چه آنوقت به تسلیم منجر می شود و این دیگر نه فضیلت است، نه ارزش و نه عقلانیت. و آنگاه فرد باید همواره بخود دروغ بگوید تا خلآهای زندگی خود را بپوشاند و از آزادی و عدالتی که از آن محروم است همچنان صرف نظر کند. ترس جامعه و همجنسگرایان دو طرف است.  هر دو طرف باید قدم جلو نهند و برای غلبه بر این ترس و  رسیدن به آشتی با هم حرکت کنند. در چند سال گذشته نشانه ها و اقدامات مثبت زیادی از هر دو طرف مشاهده شده اما برای اجتماع بزرگ ایران، کارهای بیشتری لازم است و شرکت تعداد هر چه بیشتری در امرخیر غلبه بر ترس های فرهنگی جامعه و تنهایی فرزندان آن.

=====

(1) – یکی از نمایشنامه های ساموئل بکت بنام » در انتظار گودو» است. در این نمایشنامه مردمان همه از حل مشکلات خود طفره می روند، دست روی دست گذاشته و منتظر نجات غریقی بنام گودو هستند که هیچوقت هم نمی آید. چیزی شبیه  سیمرغ و سی مرغ  افسانه ای خودمان.

نوروز و ذهنیت ما ایرانیان

مارس 15, 2007

نوروز یکی از مهمترین عناصر تاریخی و فرهنگی ما ایرانیان  است که از زمان پادشاهی جمشید و قرنها قبل از ورود اسلام به ایران، تا به امروز برجا مانده و  بطور بالقوه این امکان را دارد که به جشن و رسمی جهانی تبدیل شود.

ایرانیان با چهارشنبه سوری به پیشواز نوروز می روند؛ یعنی با برافروختن آتش، سرخی ( زندگی) را از آن ( آتش) گرفته و  تاریکی، رنج، غم، محنت، کینه و تعصب را از خود دور کرده، به روشن کردن دل و دیده می نشینند تا چند روز بعد همراه با طبیعت با پوشیدن لباسی نو، نوروزی (دوره و سالی) را آغاز کنند که پربارتر و شادتر از سالهای قبل باشد. اما ذهن و تفکر و باورهای ما چی؟

 ایرانیانی هستند که قبل از هر چیز مذهبی اند ( مسلمان، مسیحی، بهایی، یهودی و…)و بعد ایرانی. یعنی وفاداری اشان به مذهب خویش بیش از وفاداری آنها به کشور و ملت اشان است. آنهایی که عزت اسلام را بر عزت ایران ترجیح می دهند و تا آنجا پیش می روند که خواهان جایگزینی شعائر مذهبی خود همچون غدیر خم بجای عید نوروز می شوند، از این نمونه اند. یا آنهایی که اعتقادات و اندیشه های سیاسی جزم و خشکی دارند که حتی اگر کشور و ملت در ذلت و نکبت بسر برند، باز همچنان از همنشینی و همکاری با مخالفان اندیشه ای خود سرباز می زنند. نمونه این دسته را میتوان در بعضی از نیروهای چپ در اپوزیسیون یافت.

 ایرانیانی هم هستند که  به دین و مذهب و اندیشه خود وفادرند اما نهایتآ ایران و منافع آن از هر چیزی ( حتی  ازمذهب و ایدئولوژی اشان) برایشان ارجح تر است. این دسته از هموطنان متاسفانه  پراکنده اند.

 بخش بزرگی از نیرو های معروف به اصلاح طلب در دسته اول و بخش کوچکی از آنها در دسته دوم جای می گیرند. برای نمونه آن بخش بزرگ اصلاح طلبان تا آن اندازه حاظر به مخالفت با حکومت هستند که به اساس نظام حکومت اسلامی خدشه ای وارد نشود و از هرگونه همکاری و نزدیکی با نیروهایی که به فکر عوض کردن حکومت اند، خود داری می کنند.

 سالها است که عده ای از هموطنان بر سر اینکه حکومت پادشاهی بهتر است یا جمهوری با هم بحث و جدل می کنند. مسلمآ توافقی حاصل نخواهد شد و اختلاف ادامه خواهد یافت. اما مسئله این است که این دعوا چه دست آوردی برای ملت و کشور ما داشته و چه کسانی از این اختلاف سود برده اند. یک حکومت پادشاهی مشروطه می تواند از صدها جمهوری دمکرات تر و مدرن تر باشد، درست بهمان شکلی که یک پادشاهی میتواند بدتر از هر جمهوری باشد. یا همانطور که یک هوادار جمهوری می تواند دیکتاتور منش باشد و غیر دمکرات، یک هوادار سلطنت هم می تواند متعصب باشد و شخصیت پرست.  مهم هسته حکومت و تفکرات و اندیشه های افرادی اند که حکومت می کنند و همچنین مردمی که حکومت می شوند، هستند.  گفتنی است که در این اواخر طرفداران جمهوری کمی  عقب نشینی کرده و می گویند نفس استدلال فوق درست است اما این مشروطه خواهان  ایرانی دمکرات نیستند. نتیجه بهر حال فرقی نمی کند و همانی می شود که در این 28 سال داشته ایم یعنی ادامه تفرقه.

 پراگماتیست به کسی گفته می شود که از هر فکر و اندیشه (و مذهبی)  نتائج عملی مشخص می طلبد و گرنه آن فکر و اندیشه و ایدئولوژی و مذهب را هر چقدر هم پر زرق و برق باشد بکنار می نهد. بر عکس پراگماتسیت ها، ایده آلیست ها هستند یعنی کسانی که به چارچوب فکری و ایده خود عمیقآ پایبندند حتی اگر در عمل نتائج منفی و مصیبت بار با خود بهمراه آورند. یک پراگماتیست تعصبی ندارد و براحتی می تواند فکر و اندیشه خود را بنا به مصالح زمینی و عملی کنار نهند. در حالی که ایده آلیست ها متعصب اند و مرغ اشان فقط یک پا دارد. ایران گویا کشور ایده آلیست ها است و چندان خبری از پراگماتیست ها بگوش نمی رسد. آیا این مسئله حداقل یکی از راز و سبب های وضعیتی که امروز در آن بسر می بریم نیست؟ (1)

تنها حاکمیت نیست که آزادی های فردی و گروهی را محدود  کرده است. خانواده هم در بسیاری از مواقع زندان اندیشه و عمل فرزندان ودیگر اعضاء خود است. همینطور خیابان و جامعه. و خودسانسوری و ترس های گاهآ بیمورد،  گفته و نوشته های نه چندان سیاسی اما فرهنگ ساز و سنت زدا را با کمبود مواجه می کند. 

اگر معیار مدارا و پذیرش  فرد و احترام به  حقوق اش بر اساس انطباق  اعمال و رفتار او با فکر  و سلیقه ما باشد، هنری نکرده ایم. هنر آن است که با مخالفان فکری، سلیقه ای خود با احترام برخورد کرده و  دفاع از حقوق اشان را جزء وظایف شهروندی خود قرار دهیم. احترام به انتخاب پوشش دیگران از جمله پوشش زنان، احترام به بهائیان، یهودیان، احترام به اقلیت های قومی و زبانی، احترام به گرایش و سبک زندگی همجنسگرایان ( نه دگرباشان که این کلمه کلی حرف دارد) و….این همان فرهنگ لیبرالی است که جامعه ما نیازمند آن است. متمدن کردن روابط و افکار خود و اطرافیان به متمدن شدن جامعه و حاکمیت ها کمک می کند.

ما اگر در عرصه و زمینه ای با هم توافق نداشته باشیم، امکان هرگونه همکاری و تعامل را مسدود شده می انگاریم. اگر بتوانیم بجای چنین رهیافتی به عدم توافق،  با هم توافق کنیم که توافقی با هم  نداریم آن وقت راه کدورت و دشمنی را بسته  و فضایی برای  همکاری حول مسائلی که در باره اشان با هم توافق داریم، فراهم می شود. ذهنیت مساعد به حل عدم توافق و تفاهم کمک می کند و دوستی ها را کاملآ از بین نمی برد.

قضاوت و عدالت  با انتقام جویی  یکی نیست. قانون و قوه قضائیه اگر به اهرمی برای انتقام حکومت از مخالفان تبدیل شود، نه تنها استقلال که اعتبار خود را هم از دست می دهد.

 روشنفکران ما حق دارند بحث ها و محافل خاص خود را داشته باشند. اما مخالفان آزادی اگر زخمی شوند هنوز قادرند با اهرم » به خطر افتادن اسلام» نیروهای کوری را به میدان آورند که خشم اشان می تواند تر و خشک را با هم بسوزاند. خرد و ساده کردن تفکرات امروزی و بردن آنها به جامعه و خیابان می تواند پادزهر مناسبی باشد. همینطور توجه و نظر به هر فرد و نیرویی که بطور بالقوه می تواند در خدمت اصلاح فرهنگی اجتماعی قرار گیرد. همجنسگرایان  یکی از این نیروها هستند که سزاوار توجه بیشتری می باشند. خود همجنسگرایان هم باید نیاز و خواسته های خود را  به یک تمایل برای کسب حقوق فرا رویانند.  جامعه ما هیچوقت به اندازه امروز برای کسب شناخت در باره همجنسگرایی مساعد نبوده است.

ایران و اسلام خدمات متقابلی به هم کرده اند اما قدرت گیری روحانیون مسلمان و تشکیل حکومت اسلامی  در سال 1357پیوند زناشویی اسلام و ایران را دچار بحران کرده است. حل هر چه زودتر این بحران به نفع طرفین است و قرار نیست که یکی غالب و دیگری مغلوب شود. اسلام وارد ایران شده و به آن شناسنامه ایرانی اعطاء گردیده اما قرار نیست که صاحب خانه را بیرون کند.

ملی گرایی با تاسف و غصه و نوستالژی برای گذشته های  بسیار دور فرق دارد. ملی گرایی اگر با خشم و کینه نسبت به ترک و عرب و  دیگر اقوام و ملل آغشته شود، حتی متضمن صلح وحقوق شهروندی خود ملت ساکن کشور هم نخواهد بود.

 مدرنیت بدون یک شالوده اقتصادی حداقل، بسختی ( اگر نه غیر ممکن) ریشه می دواند. در دنیای امروز، بدون دمکراسی، آزادی و روابط حسنه با جهان خارج، اقتصاد پایدار رشد نمی کند.

 نوروز بر همه ایرانیان و دیگر برگزارکنندگان آن مبارک باد.

( 1) – علاقمندان به مطالعه در باره پراگماتیسم میتوانند به این کتاب مراجعه کنند: پراگماتیسم / ویلیام جیمز / ترجمه:عبدالکریم رشیدیان / ناشر:علمی و فرهنگی

نه به خودکشی

مارس 8, 2007

مقدمه: در همه ادوار و جوامع معدود افرادی دست به خودکشی زده و می زنند. یک توافق نانوشته هم در این وسط عمل می کند که وسایل ارتباط جمعی از پرداختن به موضوع خودکشی اکراه دارند مبادا که این کار به افراد ایده بدهد و فکر کسانی را به سمت این عمل سوق دهد. در دو دهه ی اخیر تاریخ کشور ما، خودکشی اما رنگ و بوی نوع دیگری از اعتراض بخود گرفته است ؛ بیشتر افرادی که در این دو دهه دست به خودکشی زده اند  اکثرآ یا زنان و دختران بوده اند یا افرادی که از نظر گرایش و عواطف جنسی خود در حاشیه نگه داشته شده اند؛ یعنی ترانس سکشوالها یا همجنسگرایان. بعبارت دیگر افرادی از گروه ها و اقشار جامعه که بیش از دیگران در معرض تبعیضات جنسی واقع می شوند. اما خودکشی راه حل خلاصی از مشکلات نیست. مطلب زیر بقلم دختر لزبین را با هم بخوانیم:

خودکشی بقلم

دختر لزبین

beautifullesbiangirl@yahoo.com      

از آنجائی که من برای جان انسانها ارزش قائلم و متأسفانه در جامعه ما انسان افسرده کم نیست و یکی از نشانه های افسردگی اندیشیدن یا اقدام به خودکشی است، به عنوان کسی که چندین بار در زندگی تصمیم به خودکشی گرفته و معنای واقعی آنرا درک کرده،  تصمیم گرفته ام تجربیاتم را با شما در میان بگذارم.

یک زمانی من فکر می کردم که خودکشی یکی از سخت ترین کارهای دنیاست و کسی که اقدام به خود کشی می کند، فرد بسیار شجاعی است و کار خارق العاده ای انجام داده است.  تبلیغات دینی و عرفانی هم که هر ایرانی ای چه مذهبی و چه غیر مذهبی در طول زندگی خود و خصوصا در طی دوران تحصیل مواجه می شود، همه مشوق خود آزاری و بر انگیزاننده میل به خود کشی در وجود انسان هستند. همچنین اینطور تداعی می شود که انسانهای بزرگ و عارف علاقه ای به زیستن در این دنیا نداشته و همیشه آرزو می کرده اند که خداوند روح پاک و مطهر آنها را از قفس تن رهانیده تا  به وصال خود نائل شوند. شرایط توبه هم که جای خود دارد. توبه زمانی پذیرفته می شود که شخص آنقدر خود را عذاب دهد تا تمام گوشتی که با گناه بر تن او روئیده بوده آب شده و شخص گنهکار به پوست و استخوان تبدیل شود (مرتاضی)، سپس دوباره و اینبار در قالب انسانی پاک به تن او گوشت جدید اضافه گردد. ما ایرانیان واقعا انتظار داریم در دامن چنین دین و فرهنگی به طور نرمال پرورش یابیم؟ اگر عرفا واقعاً خواستار مرگ  و وصال به حق بوده اند، اما من که شخصا معتقدم همه آنها افسردگان روانی ای بیش  نبوده اند.

 نکته قابل ذکر این است که اصلا گناه چیست؟ عامل تمام بدبختی های ما احساس گناهی است که همیشه در طول زندگی داشته ایم. به نظر من کلاً ما انسانها باید این کلمه گناه را از فرهنگ لغت حذف کرده و آنرا دور بیندازیم . انسان جایز الخطاست و هر انسانی در زندگی مرتکب یک سری اشتباهاتی می شود که قابل بخشش اند. کلآ خطا کردن یعنوان یک حق ( و روشی برای کسب تجارب) باید برسمیت شناخته شود. لغت درستی که ما باید به کار ببریم کلمه اشتباه است نه گناه. آیا می دانید که بسیاری از معتادین به خاطر یک اشتباه کوچکی که در زندگی مرتکب شده اند و در دل احساس گناه کرده اند، آنهم گناهی غیر قابل بخشش، به دام اعتیاد کشیده شده اند؟ آیا می دانید که اگر بسیاری از اشتباهات کوچک و بزرگی که انسانها و خصوصا کودکان در طول زندگی خود مرتکب می شوند،  قابل بخشش بود و از طرف دیگران بخشوده می شد، آمار جرم و جنایت و اعتیاد به مقدار زیادی پائین می آمد؟ من خودم را مثال می زنم. من خوشبختانه نه معتادم و نه مجرم. تنها اثر سوئی که همین احساس گناه در زندگی من گذاشته میل به خودکشی بوده. و اما بشنوید از زندگی من:

من فرزند اول خانواده هستم و پدر و مادرم از من انتظار داشتند که هر چیزی باشم به غیر از انسان. یعنی من باید یک موجود غیر عادی و کامل باشم. نمی دانم آیا چنین موجودی در دنیا وجود دارد یا نه. بنا بر اعتقاد والدینم من هرگز نباید هیچ اشتباهی مرتکب می شدم، هیچ نمره کمتر از بیستی نمی گرفتم. هر گز من را در زندگی تشویق نکردند. همیشه با مشاجره و دعوا آنها مواجه بودم و  طوری تربیت شدم که انگارهمیشه  مایه ننگ پدر و مادرم بودم. آنها هیچ وقت حاضر نبودند به اشتباهات خود اعتراف کنند، بهترین حالت اعتراف به اشتباهاتشان این بود که » اگرما اشتباه  هم می کنیم اما تو حق نداری مرتکب اشتباه بشوی». به وضوح می دیدم که ارزش من برای آنها در حدی است که درس بخوانم و در مسابقات علمی مقام بیاورم تا پز من را جلوی بقیه بدهند. به همه بگویند دختر ما اهل مطالعه است. جالب اینجاست که من اصلا نفهمیدم پدر مادرم از چی خوششان می آید و از چی خوششان نمی آید. همیشه عکس آن چیزی را می خواستند که من داشتم یا می خواستم. خلاصه کلام اینکه من در زندگی، خودم را یک موجود گنهکار کثیف و به درد نخوری می دیدم که مایه ننگ این و آن هستم. کوچکترین احساس خوشایندی نسبت به خودم نداشتم و عادت کرده بودم که شخصآ خودم را تحقیر کنم و متأسفانه این عادت هنوز  به طور کامل در وجودم از بین نرفته و علتش هم این است که من هنوز اعتماد به نفس خودم را به طور کامل به دست نیاورده ام. نتیجه این شد که این دختر با استعداد و درسخوان به مرحله ای رسید که لیسانس اش را هم گرفته بود اما خود را جز یک دختر ابله، کودن و خنگ چیز دیگری نمی دید. تا زمانیکه درسم تمام شد بارها به خود کشی فکر کرده بودم اما آخرین باری که به طور جدی به مرگ فکر کردم سه سال پیش بود.

 یک اتفاق خیلی مسخره توی زندگی ام پیش آمد که واقعا نمی دانم که چطور از این اتفاق مسخره یک حادثه وحشتناک برای خودم ساختم و به طور جدی تصمیم به خودکشی گرفتم. خودکشی بالاترین درجه خودآزاریست که یک فرد برای خود در نظر می گیرد. برخلاف تصورخیلی از ماها، خودکشی، سخت ترین کار نیست، برعکس خودکشی آسان ترین راه برای » مبارزه» با مشکلات زندگی است. در واقع مبارزه نیست بلکه حذف کلی تمام مشکلات از صحنه زندگی است. تنها لحظه سخت همان لحظه مرگ است و بعد شخص راحت می شود. این مهم نیست که چند نفر یک شخص را دوست داشته باشند، مهمترین عامل در زندگی هر فرد این است که خود آن شخص خود و خویشتن خویش را دوست داشته باشد. بارها و بارها در طول زندگی خود دیده یا شنیده ایم که یک فرد بسیار معروف اقدام به خودکشی کرده است. معمولا انسانهای معروف، طرفدار و به قول معروف کشته مرده زیاد دارند، پس چه عاملی باعث می شود اقدام به خودکشی کنند؟ آن خلاء عظیمی که در درون خود احساس می کنند، همان تنها عامل محرک آنهاست. کسی که خود را دوست ندارد اگر تمام دنیا هم در برابرش به سجده در آیند باز فکر می کند که تنهاست و باور ندارد که کسی او را دوست دارد، او شاید ادعا داشته باشد که خیلی ها او را دوست دارند، یا حتی به ظاهر آنرا باور داشته باشد، اما در اصل و در عمق وجود خود باور ندارد که دیگران دوستش دارند و همین عامل نشان دهنده افسردگی وناامیدی اوست. کسی که خود را دوست ندارد از دیگران برای خود یک بت می سازد و آنها را می پرستد. وقتی عاشق شد احساس می کند بدون عشقش یک لحظه هم نمی تواند زنده بماند (چون برای شخصیت خودش به عنوان یک انسان مستقل ارزش قائل نیست) و همیشه فکر می کند عشق او تنها انسان ارزشمند روی زمین است و بعد از او دیگر زندگی و دنیا به پایان می رسد.  من در همچون مرحله و شرایطی از زندگی ام به سر می بردم اما هنوز وجود دیگران برای من مهم بود. دومین عاملی که محرک شخص برای اقدام به خودکشی است هنوز در من بوجود نیامده بود. من خودم را دوست نداشتم اما هنوز خانواده ام را دوست داشتم.

 توی وان زیر دوش آب دراز کشیده بودم و به دنبال کم دردترین راه برای خودکشی می گشتم و داشتم به مراسم عزاداری خودم فکر می کردم که قیافه پدر و مادر و خواهرم جلوی چشمم آمد. خواهرم تازه نامزد کرده بود و من به وضوح می دیدم که علاوه بر گریه و زاری هائی که می کنند چقدر جلوی فایل و خصوصا فامیل داماد جدید خجالت زده و شرمنده اند. به وضوح می دیدم که آبروی خواهرم را همین اول زندگیش جلوی فامیل شوهرش برده ام. نه، من نمی توانستم اجازه دهم که خانواده ام با مرگم اینطور در عذاب باشند. در همین هنگام بود که تصویر دیگری در برابر دیدگانم ظاهر شد. چند نفر پشت سر من حرف زده بودند و آبروی من را برده بودند و از طرفی باعث به هم خوردن رابطه دوستی من با کسی که دوستش داشتم شده بودند. بعد از مرگ من چه خواهد شد؟ به وضوح تصویر این چند آدم بد ذات را می دیدم که فاتحانه به من می نگرند و لبخند پیروزی بر لبانشان نقش بسته. با مرگ خود، به آنها ثابت می کردم که به هدفشان رسیده اند و موفق شده اند من را از پای در آورند. در اینجا بود که من تصمیم گرفتم با هر بدبختی ای که  شده به زندگی خود ادامه بدهم. تصمیم گرفتم تمام سختی ها را تحمل کنم اما نگذارم که دیگران در هم شکسته شدن من را ببینند.  مدتی بعد من متوجه شدم که واقعا برخلاف آنچه که فکر می کردم نه تنها ضعیف و ناتوان نیستم، بلکه انسان بسیار قوی ای هم هستم. چون به جای انتخاب آسانترین راه و راحت شدن از بار مشکلات زندگی به مبارزه ادامه دادم و در برابر مشکلات ایستادم. همیشه می گویند سخت ترین راه برای رسیدن به یک هدف برداشتن گام اول است. من آن گام اول را برداشته بودم.  و اما مهمترین مسئله ای که هر شخصی برای درمان افسردگی و مشکلات روحی روانی خود باید رعایت کند این است که مسئولیت تمام مشکلاتی که تا کنون در زندگی داشته را خود بر عهده بگیرد و آنها را بر دوش دیگران نیانداخته و دیگران را مسئول نداند. نکته دوم این است که این دیگرانی که بنا به هر دلیلی یک سری مشکلات را در زندگی او بوجود آورده اند را ببخشد. تا شخص این دو اصل را رعایت نکند به سوی بهبودی پیش نخواهد رفت. ضمناً یک نکته مهم دیگر را هم بگویم که من در تمام این مدتی که واقعا حالم بد بود یک دونه قرص هم نخوردم. همیشه دلم می خواست خواب باشم تا از زندگی هیچ چیز نفهمم، اما هرگز آرامبخش یا قرص خواب آور نخوردم. روزها از صبح تا شب پشت کامپیوتر بودم و شبها به جای مصرف دیازپام می نشستم فیلم فارسی یا فیلم هندی می دیدم. چون اصلا وضعیت فکریم طوری نبود که تحمل دیدن فیلم یا برنامه ای جدی را داشته باشم. البته اکثر مواقع فقط موقع خواب دلم می خواست برنامه های  جدی نبینم. اما دیدن همین فیلمها بخشی از حقایق زندگی را بر من آشکار کرد و پی به بخشی از ریشه مشکلات جامعه ا مان بردم و حتی یک ایمیل برای یکی از متخصصین روانشاس مقیم لس آنجلس ارسال کرده و این مسئله را با ایشان در میان گذاشتم و ایشان که در یکی از شبکه های ماهواره ای به کار مشاوره می پرداختند و از جمله کسانی بودند که من همیشه برنامه های او را می دیدم از همین نتیجه گیری ای که من از مشاهده فیلمهای فارسی به دست آورده بودم استفاده کرده و آنرا با بینندگانشان در میان گذاشت.

 و اما بشنوید از ادامه ماجرا بعد از تصمیمی که من در جهت ادامه زندگی گرفتم.

من در یک آموزشگاه درس می خواندم که آن اتفاق برای من افتاد و چند نفر دست به یکی کردند و پشت سر من حرف زدند. بعد از پشت سر گذاشتن تمام مراحلی که ذکر کردم واقعاً برای من سخت بود که دوباره پا به آن آموزشگاه بگذارم و واقعا نمی توانستم جلوی دیگران سر بلند کنم اما خوب تصمیم گرفته بودم برای اینکه از خودم ضعف نشان نداده باشم به راهم ادامه بدهم. مدتی گذشت و من دیدم نه مثل اینکه کسی کاری به کار من نداره و مثل همیشه جواب سلام من را می دهند. کمی اعتماد به نفس پیدا کردم و آرام شدم تا اینکه یک روز برای ثبت نام دوره جدید وارد دفتر آموزشگاه شدم و در برابر دو شخصیت مهم آن آموزشگاه ایستادم. همانطور که داشتم قبض ثبت نام را دریافت می کردم ناگهان آن آقائی که مهمترین شخصیت در آموزشگاه بود و تمام اساتید ازش می ترسیدند و از وی حساب می بردند برگشت به من گفت که نظرت راجع به استادهای اینجا چی هست؟ من با تعجب به این شخص نگاه کردم و گفتم نظر من را می پرسید؟ مگر شما به من اعتماد دارید؟ آن شخص به من گفت چرا اعتماد نداشته باشیم؟ شما یکی از بهترین دانشبران ما هستید. باور کنید که یک زمانی پشت سر شماخیلی حرف زدند ولی من به همه گفتم من این دختر را می شناسم. این دختر بی خودی پایش را توی این آموزشگاه نگذاشته و من او را می بینم که چقدر با علاقه از اساتید سؤال می پرسد و چقدر به فراگیری علم علاقه نشان می دهد. دخترم چند بار تا حالا شاگرد اول شده ای؟ من که شوکه شده بودم گفتم همش سه بار، که یک دفعه هر دوی آنها گفتند، عالیه، عالیه. آفرین به تو، آفرین. دخترم اسم آن افرادی که پشت سرت حرف زدند را به ما بگو. من در آن لحظه واقعاً فقط با چشمان اشک آلود ایستاده بودم و باورم نمی شد که این دو شخص راجع به من این نظر را دارند. به آنها گفتم خواهش می کنم دیگر راجع به این موضوع با من صحبت نکنید. من ترجیح می دهم چیزی نگویم چون نمی خواهم با این کارم باعث شوم آنها ضرر ببینند. چون دو تا از آنها از اساتید اینجا بودند و من نمی خواهم کسی به خاطر اعتراض من از کار برکنار بشود. آنها اصرار کردند که ما با آنها کاری نداریم، اما من ترجیح دادم در آن لحظه چیزی نگویم. البته همان روزی که پشت سر من حرف زده بودند من اسم آن دو شخص را تلفنی گفته بودم و اعتراض کرده بودم که این دو شخص برای من دردسر درست کرده اند. اما در آن لحظه دلیلی برای اشاره مجدد به اسم آندو نمی دیدم. البته دختری هم در این ماجرا دست داشت که بعد از مدتی از آموزشگاه اخراج شد. اما این حادثه بهترین حادثه زندگی من بود. چون بعد از رخ دادن این ماجرا بود که من به طور جدی به مطالعه و مشاهده کتب و برنامه های روانشناسی پرداختم و تحول عظیمی در زندگی من رخ داد.

 شما چی فکر می کنید؟ اگر من تسلیم شده بودم و تنها به خاطر آنچه که به غلط به آن می اندیشیدم دست به خودکشی می زدم چه می شد؟ زندگی من به بیهودگی و بطالت خاتمه می یافت در حالیکه من، اکنون در سن بیست و هشت سالگی به آینده خود بسیارامیدوارم و آرزوی من در زندگی این است که به مرحله ای برسم که بتوانم بهترین کمکها را به انسانهای دوروبر خود، خصوصاً همجنسگرایان عزیز بکنم. در مواقعی هم که بر اثر بعضی از مشکلاتی که پیش پای من وجود داره، افسردگی به سراغم  می آید و امید هایم را ازم می گیرد، باز آرزوی مرگ می کنم، ولی در چنین لحظاتی جدا از غرو لندهایی که می کنم یا برای دیگران می نویسم، تصمیم می گیرم که به یک نفر کمک کنم. یعنی همیشه زمانی که به آینده خودم امیدی ندارم با خودم فکر می کنم که خوب من که آینده ای ندارم. لااقل بگذار به یک نفر دیگر کمک کنم. در چنین مواقعی اگر واقعاً شرایطش هم جور نباشد که به کسی کمک کنم یا با دوستم تماس گرفته و احوال او را می پرسم و یا اینکه به یاد یکی دیگر از دوستانم که اصفهان را خیلی دوست دارد به پیاده روی می روم.

اگر بخواهیم بمیریم و بپوسیم و نابود بشویم هزاران هزار راه در پیش پای ما وجود دارد و اگر هم بخواهیم زنده بمانیم و در سلامت زنگی کنیم باز هم هزاران هزار راه برای این کار وجود دارد. انتخاب با خود ماست و فقط و فقط خود ما مسئول انجام کارها و کیفت زندگی و سرنوشت خود هستیم. در آخر هم به شما توصیه می کنم که هیچ وقت خودکشی نکنید. چون من دو نفر را می شناسم که بعد از اقدام به خودکشی، آنها را به اصطلاح نجات دادند. یکی از آنها دچار مرگ مغزی شد و یکسال گوشه خانه افتاد تا حدی که بدنش کرم افتاد و بعد از دنیا رفت و دیگری هم بعد از نجات یافتن دچار توهم و اختلال حواس شد. هیچ تضمینی نیست که بعد از اقدام به خودکشی کسی ما را نجات نده. خودکشی راه حل مشکلات نیست بلکه فرار از مشکلات است.  با اقدام به خودکشی مشکلات همچنان باقی می مانند و فرد تنها جان خود را فدا کرده است. پس بیائیم فرهنگ مرگ و عزا و شیون را از خود دور کنیم.  زندگی را میتوان برای خود و دیگران زیبا و رنگین ساخت، کمی استقامت و شجاعت پا بیرون گذاشتن از دایره ای که نفس زندگی ما را تنگ کرده کافی است تا به خودکشی نه گفته و زندگی را پاس بداریم.

هشتم مارس تیزبین یک زن خواهد بود

مارس 2, 2007

نقش ، جایگاه و حضور زنان از دوره ساسانی، آئین زرتشت، انقلاب مشروطه و دیگر تحولات تاریخی تا به امروز چشمگیر است.  جنبش زنان و فعالان آن در کنار همسران، فرزندان، همکاران و همکلاسیان مرد برای آزادی و صلح نقش فعالی ایفا کرده و می کنند. اما در عین حال قوانین تبعیض آمیز بهمراه فرهنگ و سننی که زن را کهتر و مرد را برتر می شمارند، باعث می شوند که هر زنی ( فارغ از سطح آگاهی خود) با عملکرد های مردسالارانه در خانه، رختخواب، خیابان، دانشگاه، کارخانه،  محل کار و…روبرو شده،  طعم تلخ تبعیض را بچشد و  به اشکال و روش های خاص خود به مقابله با آنها برخیزد ( حتی اگر مقابله ابتدایی و کم دردسر ساز هم که شده). .با توجه به اینکه زنان بیش از نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می دهند، می توان سطح، عمق و گسترده اعتراضات زنان ( به کهتر شماری خود) در سطوح مختلف جامعه در هر روز و ساعت و دقیقه را متصور شد. با این حساب جنبش زنان قدیمی ترین و وسیع ترین جنبش اجتماعی ماست.

ضمن اعلام همبستگی با فعالیت های زبانی، قلمی و عملی که بدون شک بمناسبت فرا رسیدن 8 مارس، روز جهانی زن،  برای بیان نابرابری  زنان و مردان و در اهمیت اصلاح و تغییر قوانین تبعیض آمیز گفته، نوشته و فریاد خواهد شد، ترجیح می دهم  از زاویه و نگاهی دیگر به جنبش زنان بپردازم. چرا که جنبش زنان در سالهای اخیر بلوغ زیادی از خود نشان داده و با بکارگیری کنش های دمکراتیک، غیر خشن و سنجیده، نه تنها حاکمیت بلکه  کل جامعه را غافلگیر کرده  و تحسین همگان را بر انگیخته است. صفت برجسته دیگر جنبش نوین زنان مستقل بودن آن است، با اینهمه، جنبش زنان در عین فعالیتها، فداکاری ها و دست آوردهای  خود، اما، از چند مسئله رنج می برد که غلبه بر آنها راه را برای پیشرفت بیشتر هموار می کند. هدف این نوشته نه خرده گیری به جنبش زنان  بلکه با هدف کمک به بهتر شدن آن، نوشته شده است.

درک واحد: تا حد امکان داشتن درک واحد از هدف جنبش مهم است چه درک مشترک افراد را به هم نزدیکتر می کند و تلاشها را مؤثرتر. اینطور به نظر می رسد که فعالان و رهبران جنبش زنان در به تصویر کشیدن  درک واحد و جا انداختن آن در ذهنیت زنان و مردان جامعه توفیق چندانی نداشته اند یا اینکه خود بر سر  رسیدن به درک  واحد مشکل داشته اند.

شبکه های گسترده:  به نظر می رسد که فعالان جنبش زنان به  ایجاد شبکه های گسترده نه تنها در مرکز بلکه در سراسر کشور و پیوند زدن آنها به هم واقف اند اما ( با  در نظر گرفتن مشکلات موجود)، چنین استنباط می شود که که فعالان جنبش زنان به این مهم توجه چندانی نکرده اند. موفقیت در این امر در تقویت جنبش زنان  و همینطور سازماندهی اعتراضات سراسری و گسترده تاثیر بسزایی دارد و آنوقت سرکوب و ایزوله کردن جنبش زنان هر چه مشکل تر می شود.

شرم زدایی از طلاق و جدایی:  با توجه به وضعیت اقتصادی زنان و بخصوص نگاه و برخورد جامعه با زنان مطلقه، بسیاری از زنان انواع خشونت های روانی / فیزیکی  و جنسی خانگی را تحمل کرده، دم بر نمی آورند. جنبش زنان تا بحال تنها بر اهمیت استقلال اقتصادی زنان تاکید کرده و از شرم زدایی از طلاق و جدایی چشم پوشی نموده. یافتن راه هایی برای غلبه بر این ضعف می تواند اعتبار به نفس زنان بسیاری را تقویت کرده آنها را به مقابله با خشونت بکشاند. البته شرم زدایی از طلاق و جدایی  ظرافت خاصی می طلبد چه اینکار میتواند حساسیت منفی بخشهایی از جامعه را ( علاوه بر حکومت) باعث شود اما این نباید مانع بی توجهی فعالان جنبش زنان به این مهم گردد.

ترس از تهمت ها: جنبش زنان نباید از شانتاژهای نیروهای  تندرو چپ و راست بترسد و از خوردن صفت لیبرال بودن یا همکاری با بعضی از نیروهای مذهبی واهمه داشته باشد. از یاد نباید برد که بسیاری از قوانین نابرابر فعلی با استناد به دین و مذهب تثبیت شده و به خورد جامعه داده شده اند. به همین دلیل جنبش زنان باید بخشی از نیروی خود را صرف کنش با  آندسته از روحانیان و خوش فکران مذهبی که قرائت های تازه و امروزی تری از قوانین دارند، صرف کند. همراهی مذهبیون خوش فکر حتی یک قدم هم که شده، باز در خدمت دست یابی به هدف است و در بی اعتباری بسیاری از قوانین در اذهان جامعه کمک می کنند.

غرور کاذب یا برداشت غلط از استقلال: اینطور احساس می شود که یا رهبران و فعالان جنبش زنان دچار نوعی غرور کاذب هستند یا برداشت نادرستی از استقلال دارند. استقلال جنبش زنان از قطب های قدرت و احزاب سیاسی (با توجه به تجارب گذشته) امری است قابل تحسین و یکی از نقاط قوت و بلوغ جنبش زنان است اما تجارب  جنبش های زنان در کشورهای دیگر بما می آموزند که پیوند با جنبش اجتماعی همسو در کشور و تقویت آنها، یکی از اهرم های مؤثر دست یابی به نفوذ اجتماعی و بسیج نیرو می باشد. مثلآ جنبش زنان آمریکا  در سالهای دور با جنبش ضد برده داری و جنبش سیاهپوستان، همجنسگرایان، کارگران و مخالفان جنگ پیوند خورد و دست آوردهایی را درو کرد. اما جنبش زنان ایران ظاهرآ مستقل بودن را منزه طلبی، دورگزینی و بی اعتنایی نسبت به جنبش های دیگر اجتماعی می داند. مثلآ جنبش زنان  تنها تا حدودی،  آن هم بعد از انتقاداتی که وارد شد،  بصورت کلیشه ای به مسئله زندانیان سیاسی و مبارزات کارگران توجه کرد در حالی که نسبت به جنبش همجنسگرایان که قوی ترین متحد جنبش زنان بر علیه مردسالاری است، همچنان سکوت آزار دهنده ای در پیش گرفته است. البته باید اذعان نمود که جنبش زنان ایرانی در خارج تا حدود زیادی به این مسئله توجه کرده و هر چند شرایط داخل می تواند بعنوان مانع عمده ای در راه حمایت فعالان زنان داخل کشور از همجنسگرایان  باشد ولی جنبش زنان برای غلبه بر موانع و مشکلات بوجود آمده نه برای احترام و یا مماشات نسبت به آنها. از طرف دیگر جنبش زنان  نمی تواند و نباید از توجه به جنبش نوپای همجنسگرایان ( هرچند ضعیف و پراکنده) بعنوان عرصه و میدانی  دیگر برای بسیج نیرو و چالش مردسالاری  غفلت کند. اینجاست که همجنسگرایان  با همه حمایتی هایی که به حق و بدرستی از جنبش برابری طلبی زنان بعمل می آورند اما از بی توجهی جنبش زنان به خواسته های  خود ( همجنسگرایان) ناراضی اند. جنبش زنان توان پرداخت هزینه معنوی این » فراموش کاری» را ندارد و به نفع طرفین است که به هم نزدیک تر شوند. بقول قره العین: «چند مغایرت کنی؟ با غمت آشنا منم»

توضیح مفاهیم:  در ادبیات  جنبش زنان مکرر با » تبعیض جنسی / تبعیض جنسیتی» روبرو می شویم اما فعالان و تئورسین های این جنبش از پرداختن و شکافتن بیشتر » تبعیض جنسی»  یا » تبعیض جنسیتی» طفره می روند.آیا این تبعیض جنسی تنها در حوزه قانون و اقتصاد است یا به عرصه سکس زنان هم مربوط می شود؟ شکی در این نیست که فعالان جنبش زنان خواهند گفت سکس زنان و مالکیت آنها بر بدن و احساس و عواطف خود هم شامل همین مسئله می شود اما سئوال این است که پس چرا  مسائل جنسی در ادبیات فعالان این جنبش  غایب هستند ( در خارج تا حدودی این مسئله کمتر به چشم می خورد.) یا چرا تا بحال در ادبیات جنبش زنان به مسائل زنان لزبین که هم بخاطر زن بودن و هم به خاطر گرایش جنسی همجنسگرایانه خود مورد تبعیض واقع می شوند، سکوت شده است؟  اگر جنبش زنان پاشنه آشیل جنبش دمکراسی خواهی کشور است بدون شک موضوع سکس و جنسیت پاشنه آشیل جنبش آزادی زنان می باشد. تا مسئله سکس زن و استقلال جنسیت او  دستگیر نشود، صحبت از حقوق برابر واقعی زنان و مردان تهی از مفهوم و محتوا خواهد بود. جنبش زنان باید به جنبش (انقلاب) جنسی در جامعه فرا روید تا بتواند هرگونه اشکال تبعیضات جنسی را ریشه کن کند. » بی صدایان» در جامعه ما تنها زنان نیستند. جنبش زنان همانقدر در طرح همه صداها مسئول است که کل جامعه در طرح صداهای زنان.

انتشار لیست های مختلف: فعالان جنبش زنان می توانند ابتکارات زیادی بخرج دهند مثلآ تهیه و توزیع وسیع لیستی از انواع و اقسام خشونت های روانی، فیزیکی و جنسی در محیط خانواده همراه با لیستی از نتائج این تبعیضات به زنان از جمله افسردگی زنان، سکس گریزی و ضعیف شدن غریزه و تمایل جنسی زنان، کاهش علاقه به همسر، اعمال خشونت زنان نسبت به فرزندان خردسال خود ، خودکشی زنان، فرارآنها، شوهر کشی و… همینطور لیستی از نابرابری های قانونی موجود و در کنار آن لیستی از درخواست های زنان. می توان این لیست ها را بصورت وسیعی در جامعه و اینترنت منتشر کرد. این کار باعث می شود که چهره زشت مرد سالاری و بی حقوقی زنان در سطوح مختلف بطور مشخص در برابر دیدگان جامعه قرار بگیرد. اصلاح قوانین خانواده، رفع تبعیض در رابطه با قانون دیه، نابرابری در قانون ازدواج، بی حقوقی زنان در قانون اساسی ( مثلآ یک زن نمی تواند رئیس جمهور شود) همه اینها را باید  خرد کرده و برای جامعه توضیح داد تا قابل لمس باشند و آن وقت است که انگیزه برانگیز می شوند.

 حجاب و پوشش اجباری:  بعد از قدرت گیری سیاسی روحانیون در ایران، بسیاری از تبعیضات عرفی، شرعی و فرهنگی به قانون تبدیل شدند. اما رفتن به زیر حجاب  اسلامی در واقع  قبل از بقدرت رسیدن حکومت اسلامی و در همان روزهایی صورت گرفت که تظاهرات و اعتراضات میلیونی بر پا می شد و حجاب را در درون ذهنیت بسیاری از زنان و مردان درونی کرد. در آن روزها،  زنان نه تنها اتوریته ی  منادیان حجاب را پذیرفتند بلکه اخلاق دلخواه آنها را هم به درون خویش منتقل کردند. حجاب تحمیلی سمبل فرهنگ و دیدگاهی است که زن را مایملک مرد می داند و زن را عامل هوس و گناه مرد. چنین دیدگاهی کلآ سکس و جنسیت مستقل زن را برسمیت نمی شناسد. دیدگاهی هم در بین خود زنان وجود دارد که معتقد است حجاب و پوشش اسلامی راه را برای ورود بیشتر زنان و دختران به مراکز کار و تحصیل هموار کرده است . حتی اگر نیمه حقیقتی در این ادعا وجود داشته باشد باز نمی توان  بر حجاب اجباری و  سمبلی که برجسته می کند و به قیمت نفی استقلال جسم و جان زن تمام می شود،  چشمها را بست. جنبش زنان هر چند  به موضوع پوشش اجباری توجه کرده اما  این توجه هیچ تناسبی با عمق مسئله حجاب ندارد. جنبش زنان ایران بدرستی حالت تهاجمی بخود گرفته و این ایجاب می کند که نفی حجاب و پوشش اجباری شکل بارزتر و سمبلیک تری بخود بگیرد.  چندین بار و در مقاطعی خاص موضوع به آتش زدن چادر در مراسم های مختلف یا » کشف حجاب دسته جمعی»مطرح شده اما برد چندانی نداشته است. زنان می توانند  بمناسبت های مختلف، حتی در حین استفاده از حجاب و پوشش اسلامی، اما بطور سمبلیک  به چنین کارهایی یا ابتکاراتی  مشابه( مثلآ سر تراشی گروهی)  دست بزنند تا نارضایتی خود را نسبت به پوشش اجباری برجسته تر کنند.  

در پایان:  بدوش کشیدن بار سنگین جنبش زنان که طلیعه دار عدالت جنسی، اجتماعی، خانوادگی، حقوق شهروندی و دمکراسی است  نباید تنها به عهده فعالین و دست اندرکاران جنبش زنان و افراد دور و بر آنها   واگذار شود. این کارغیر عادلانه است. بر همه  انسان های آگاه، برابری خواه و دمکرات است که سهمی در به جلو کشاندن جنبش زنان بعهده بگیرند.   ایجاد زمین تمامآ مسطح برای «بازی» و رقابت مسالمت آمیز شهروندان و همه گروه های اجتماعی که در آن بتوانند بر اساس قانون و امکانات برابر، جهت  سازماندهی خویش  و طرح درخواست های خود بپردازند، وظیفه دولت است.  در حالی که دولت ایران  زمین بازی مردان را چمنی و هم سطح کرده، زمین بازی زنان را پر از سنگلاخ، پر از دست انداز و  بسیار نامسطح  کرده است. در چنین » بازی ایی» فتوحات برندگان ( بخوان مردان) بعنوان » رشوه»  بی اعتبار می شوند. به همین دلیل مردان خود نباید به حقوقی که آنها را برتر و شایسته تر از زنان می دانند دلخوش کنند و حداقل جهت اعتبار دادن به حقوق خود هم که شده، برای لغو تبعیضات نسبت به زنان و کمک به هم سطح کردن زمین بازی یاری رسانند. درست بدان علت که حقوقی که مردان جامعه در وضعیت فعلی از آن برخوردارند،  نه یک » حق» بلکه رشوه  شراکت در اعمال تبعیض به زنان است. و این توهینی به مردان این سرزمین می باشد. مردان فمینیست و مدافع جنبش زنان  ضمن شرکت در فعالیت های،  بهتر است که در شکل گیری جنبشی  مردان فمینیست برای به تصویر کشیدن ستم ناشی از مرد سالاری و نتائج زیان بار آن بر جامعه همت کنند و به اشکال مختلف از  زن ستیزی و فرهنگ آن اعلام برائت کنند از جمله چند همسری و صیغه. همچنین  عدم تحمیل حجاب اجباری به زنان و دختران و بستگان خود، توجه به زنان مطلقه و کلآ دست رد زدن بر همه » رشوه هایی» که حکومت به قیمت نادیده گرفتن حقوق زنان، به مردان داده است. زن موجودی موهوم، خیالاتی و خارج از زمان و مکان نیست. زن خواهر مرد است، مادر او، معشوقه او، همرزم و همکار او، دختر او و…..آیا مردان ایران می بایست از «حق شراکت در تبعیض» نسبت به زن در قوانین دلخوش باشند؟ حتی اگر سکوت  مردان در شرایطی بمعنای تآئید بیعدالتی نباشد حداقل در شرایط رشد جنبش زنان، بی اعننایی به خواسته های زنان  و غنودن در » خوشبختی رشوه های» خویش می باشد.

چه خوب می شد اگر در روز جهانی زن بطور سمبلیک هم که شده همه مردان ایران، یا حداقل مردان مدافع برابری حقوق  زنان، اعلام کنند که زن هستند و این را در وبلاگها، سایتها و یا به هر شکل ممکن اعلام کنند. بدان سبب که این قوانین ناحق، غیر عادلانه و تنفر آورند و مردان نباید در ستم رسانی به زنان شراکت داشته باشند. بگذار وضع کنندکان قانون این شرمساری را به تنهایی به دوش بکشند و کسی را شریک و همراه خود ندانند.

روز هشتم مارس تیزبین یک زن خواهد بود. هشتم مارس، روز جهانی زن بر همه زنان و دختران ایران، مردان زن شده ایرانی و تمام آزادیخواهان جهان مبارک باد.