Archive for ژانویه 2007

گرایش جنسی لزومآ به پذیرش هویت جنسی نمی انجامد

ژانویه 30, 2007

مقدمه: همانطور که در قسمت «اطلاعاتی در باره این سایت» ( سمت راست وبلاگ) گفته شده، دوستان و علاقمندان خواننده این وبلاگ میتوانند مطالب اجتماعی و فرهنگی خود را برای چاپ در این وبلاگ ارسال کنند. دختر لزبین تنها کسی است که تا بحال از این امکان استفاده کرده و در رابطه با موضوع همجنسگرایی مطالبی برای انتشار ارسال نموده. امید است که دیگر خوانندگان هم با هر فکر و گرایشی، از این امکان بهره گرفته و دغدغه های فکری- ذهنی خود را در رابطه با مسائل فرهنگی و اجتماعی، برای انتشار در این وبلاگ ارسال دارند. چه این وبلاگ تنها برای همجنسگرایان در نظر گرفته نشده بلکه محلی است برای  نگاهی تازه به مسائل فرهنگی و اجتماعی بدون سانسور و با هدف دامن زدن به تبادل فکر و اندیشه. در زیر مطلب جدید دختر لزبین تحت عنوان » گرایش جنسی لزومآ به پذیرش هویت جنسی نمی انجامد»  را با هم بخوانیم.

گرایش جنسی لزومآ به پذیرش هویت جنسی نمی انجامد

دختر لزبین                                   beautifullesbiangirl@yahoo.com 

بسیاری از مردم  به اشتباه بر این باورند که یک همجنسگرا خود انتخاب می کند که به جنس موافق گرایش داشته باشد، و اغلب بر این تصورند که او ( همجنسگرا) فردی است هوسباز که در زندگی تنها به امور جنسی اندیشیده و همواره بی توجه به امور معنوی،  بیشتر از هر چیز به مسائل جنسی فکر می کند و به دیگر امور زندگی بها نداده یا کمتر بها می دهد. اما واقعیت چیز دیگری است؛ یعنی نه تنها همجنسگرایان گرایش خود را انتخاب نمی کنند بلکه در بسیاری از مواقع برای رهایی از آن، چه رنج ها که نمی کشند هر چند که دیر یا زود متوجه این واقعیت می گردند که خلاصی از حس و گرایش جنسی درونی برایشان امکان پذیر نیست.  پس بخشی از همجنسگرایان بنا بر کم دانشی و عدم شناخت از پدیده همجنسگرایی  یا نداشتن قدرت و اراده سرپیچی از قید و بندها و سنت های اجتماعی، ماسکی بر چهره زده و خود را غیر از آنچه که هستند معرفی می کنند یعنی هویت جنسی ای برمی گزینند که با گرایش جنسی درونی اشان نمی خواند و خود را دگرجنسگرا معرفی کرده و حتی اقدام به ازدواج با جنس مخالف می کنند. این امر دوگانگی و تضادی را در درونشان شعله ور می سازد که تا آخر عمر رهایشان نمی کند و بقول صادق هدایت مثل خوره بجانشان می افتد که توان بیان آن به دیگران را ندارند. بگذریم از اینکه این ماسک به چهره زدن و در تنهایی و انزوا رنج کشیدن به خودشان ختم نمی شود بلکه دامن  همسر و زندگی خانوادگی اشان را هم می گیرد. به همین دلیل امروز تصمیم دارم در مورد همجنسگرایانی صحبت کنم که با گرایش جنسی خود مشکل دارند.

 من خودم را جزو انسانهای خوشبختی می دانم که زمانی به هویت همجنسگرایانه خود پی بردم که قبل از آن خیلی از مسائل جنسی، علمی و مذهبی را برای خود حل کرده بودم. من انسانی هستم که دو سال و نیم پیش اگر به من می گفتند با دختر همکلاسی ات تنها توی کلاس نمان، به من بر می خورد و زمین و زمان را به هم می آوردم که چرا به من تهمت می زنید، ما داریم با هم درس می خوانیم، همجنسگرائی را برابر با فساد اخلاقی دانسته و کلا ارتباط جنسی را کثیف و بد می دانستم. ولی همه همجنسگراها مثل من خوش شانس نیستند که به آگاهی و اطلاعات دسترسی پیدا کنند و یا آن نیرو و اراده من را ندارند که بعد از رسیدن به آگاهی،  هویت جنسی بیرونی مطابق با گرایش جنسی درونی خود برگزینند.*

برخلاف تصورات رایج، یک همجنسگرا بعد از پی بردن به گرایش خود از فرط خوشحالی جیغ نمی کشد و فورا لخت نمی شود که بپرد توی بغل همجنس خود. حتی خود من با وجود دید مثبتی که نسبت به همجنسگرایان پیدا کرده بودم، دو بار با یک متخصص مشورت کردم  تا مطمئن باشم نسبت به خودم شناخت درستی دارم و واقعا یک همجنسگرا هستم. چرا که شوکه شده بودم و حتی کمی دچار بحران و نوعی دوگانگی شخصیتی. فکر می کردم الان که همجنسگرا هستم چی می شه؟ چطور باید لباس بپوشم یا رفتار کنم؟ چند ماه گذشت تا من به حالت نرمال خود باز گشتم و به خودم قبولاندم که من هیچ فرقی با بقیه ندارم و آزادم هر طور که دوست دارم ( البته تا آنجا که قوانین حاکم اجازه می دهند) باشم. اگر می بینم همجنسگرایان دیگر تیپ یا رفتاری متفاوت از من دارند به این دلیل است که انسانهائی هستند متفاوت از من، هر کسی یک جوره و همه همجنسگرایان مثل هم نیستند بلکه تنها در یک چیز مشترک هستند و آن گرایش به جنس موافق خودشان ولی در بسیاری از مسائل دیگر زندگی از جمله علاقمندی ها، اخلاق، رفتار، احساس مسئولیت اجتماعی، موقعیت شغلی و غیره میتوانند تفاوتهای زیادی با هم داشته باشند.مشکل دیگر من این بود که از برقراری ارتباط با جنس موافق به شدت می ترسیدم، چون جسم مرد را دوست نداشتم و حس می کردم که اگر از جسم زن هم خوشم نیاید، دیگر هیچ راهی در زندگی پیش پای من قرار نخواهد داشت. البته هنوز هم من با هیچ زنی ارتباط جنسی برقرار نکرده ام، اما واقعاً میل و کشش و علاقه من به جنسیت و جسم زن بود که سرانجام باعث شد  به هویت خودم پی ببرم، اما بعد از کسب آگاهی، تازه دردسرها شروع شد؛ قبل از اینکه بفهمم من لزبین هستم، واقعا آروز داشتم دوست دختر داشته باشم، اما بعد از کسب آگاهی، حس می کردم نمی توانم به طرف دست بزنم، می ترسیدم. راستش هنوز هم این ترس همراه من هست، اما نه به شدتی که یکی دو ماه پیش در من وجود داشت. و همین ترس باعث شد که من برای بار دوم با متخصصی که می شناختم مشورت کنم و بفهمم که واقعا یک لزبین هستم.

 و اما دیگران چه؟ ما همجنسگرایانی داشته و داریم که با گرایش خود مبارزه می کنند و هرگز آنرا نمی پذیرند. ازدواج می کنند، شاید بتوانند تغییر کنند. اصلا باور ندارند که همجنسگرا هستند. شدیدا احساس گناه می کنند. پسر همجنسگرائی نوشته بود که به مسجد می رود و به خدا التماس و آنقدر گریه می کند که مردم دور او جمع می شوند و می پرسند چه شده؟ مشکلت چیست؟ دختر همجنسگرائی می شناسم که آروز می کند ای کاش دگر جنسگرا بود و می توانست با جنس مخالف خود باشد. علاوه بر آن اینجا می خواهم داستان مردی را برای شما تعریف کنم که نمی دانم آیا او خود می داند که یک گی هست یا نه؟ فقط این را می دانم که بعید است در این باره با کسی سخن بگوید. این شخص من را نمی شناسد و من ماجرای زندگی او را از طریق یکی از دوستانش شنیده ام و دوست این آقا هم خود نمی دانست که این شخص یک گی است.او مردی است بسیار متدین و دارای سمتی بسیار مهم، به همین دلیل من فکر می کنم ممکن است به دلیل اعتقادات مذهبی و میانسال بودن و اینکه در دوران جوانی او، مثل امروز امکانات وسیع اطلاع رسانی وجود نداشته، وی اصلا هویت و گرایش خود را نشناخته  باشد. ممکن هم هست که به گرایش خود پی برده باشد اما نتوانسته با این مسئله کنار بیاید، در زندگی هرگز تصمیم نداشته ازدواج کند، اما مادر او همچون سایر مادران ایرانی آرزو داشته دامادی پسر خود را ببیند و بالاخره این مرد حول و حوش سن چهل سالگی به علت ابتلای مادر به سرطان تن به ازدواج می دهد تا وی آرزو به دل از دنیا نرود. شب عروسی هر چند لحظه یکبار از سر سفره عقد بلند می شده و به اتاق کناری می رفته و می گریسته. بعد از ازدواج خود را در کار روزمره غرق می کند، شبها تا نیمه های شب به خانه بر نمی گردد و البته اینطور که من دورادور از زندگی او با خبرم اگر بتواند حتی گاهی تا چند روز به خانه هم باز نمی گردد. فرزند کوچک این مرد تا سن چهار سالگی پدر خود را عمو خطاب می کرده و این مرد همسر خود را هر چند وقت یکبار به همراه فرزند کوچکشان به مسافرت می فرستد ( بدون اینکه خود آنها را همراهی کند). می دانید چرا من فکر می کنم این شخص یک گی است؟ چون مردان زیادی را دیده ام که بر خلاف میل خود ازدواج کرده اند اما بالاخره (شاید به دلیل نیاز جنسی یا مهمتر از آن بدلیل تابو بودن همجنسگرایی) درکنار همسر خود مانده اند. حتی مردانی که فساد اخلاقی هم دارند و با زنان متعدد ارتباط برقرار می کنند هم باز گاهاً همسر خود را دوست دارند و حاضر به ترک او نیستند. این مرد فساد اخلاقی ( لااقل در زمینه امور جنسی) ندارد ( با توجه به موقعیت شغلی و محیط شهری که او ساکن آن است چنانچه کوچکترین خطائی از او سر زده بود تا کنون همه خبردار شده بودند) و حتی من شنیده ام فرزند یکی از دوستان خود را هم بسیار دوست داشته و به او محبت فراوان می کرده، و بعد از مرگ آن کودک در حد پدر وی دچار بحران روحی شده. اما خوب وقتی کسی نمی تواند با جنس مخالف خود زیر یک سقف باشد و برخلاف میل خود تن به ازدواج می دهد بالاخره یا راه در خانه ماندن و دعوا و مرافعه را در پیش می گیرد، یا به اعتیاد کشیده می شود. و البته این شخص هم خود را معتاد به کار کرده و البته بسیار هم در این زمینه و در زمینه های علمی پیشرفت نموده. اما اینکه چقدر در زندگی احساس خوشبختی می کند را تنها او می داند و خدای او. به هر حال شاید بتوان فرض را بر این گذاشت که این مرد گی نیست، اما هزاران هزار گی و لزبین هستند که چنین راهی را در زندگی خود در پیش گرفته اند. امیر عباس هویدا به دلیل موقعیت اجتماعی مجبور می شود تن به ازدواج بدهد. صادق هدایت در زندگی خود زخمهائی داشته که هرگز نمی توانسته از آنها سخن بگوید. اگر تنها مشکل او قوانین و فرهنگ عقب مانده اسلامی بوده که او در کتابهای خود بسیار از آنها سخن گفته، پس مشکل او آن چیزی بوده که هرگز نتوانسته از آن سخن بگوید. محمد خردادیان در دورانی که در زندان بوده نماز و قرآن می خوانده و از خدا می خواسته که به او کمک کند. به او بگوید که آیا گناهکار است یا یک انسان طبیعی. شاید شما او را یک رقاص بدانید و انسانی کم ارزش ( مشکلی فرهنگی که متأسفانه خیلی از  ما ایرانی ها با آن مواجه هستیم)، اما من خود شخصاً با اینکه تماشای رقص خیلی های دیگر را به تماشای رقص خردادیان ترجیح می دهم و لی برای او به عنوان یک انسانی که آگاهانه رفتار کرده، برای خود ارزش قائل بوده، مطالعه کرده، با روانشناسان آگاه مشورت نموده و راه درست را در زندگی خود انتخاب کرده، ارزش و احترام قائلم. رفتاری که او در زندگی داشته را من در بسیاری از انسانهای دارای تحصیلات عالیه – در حد تخصص-  ندیده ام. چه دانش اجتماعی و فرهنگی انسانها و به دور از خرافه و جهل زیستن، با مدرک دانشگاهی و ثروت بی کلان به دست نمی آید.… سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سؤال.قاطری دیدم بارش انشااشتری دیدم بارش سبد خالی « پند و امثال ».… من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می فت).… کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ…کار ما شاید این استکه میان گل نیلوفر و قرنپی آواز حقیقت بدویم.                                              « سهراب سپهری» 

به هر حال هدف این بود که بگویم نه تنها افراد انتخاب نمی کنند که همجنسگرا شوند بلکه  بر عکس آن زور زیادی هم می زنند که از این گرایش و احساس رهایی یابند ولی توان آن را ندارند چون گرایش جنسی عوض شدنی نیست. حال بعضی از همجنسگرایان این گرایش را در خود خفه و سرکوب و در ظاهر بعنوان یک دگرجنسگرا زندگی را می گذرانند  و عواقب فشار و سختی های روحی و عاطفی ناشی از این سرکوب و خود سانسوری را به جان می خرند که به قیمت افسردگی، یآس، حرمان، محرومیت از لذت جنسی و احساس کامل بودن و کلآ احساس شکست دائمی در زندگی برایشان تمام می شود. پس نه تنها همجنسگرایان گرایش جنسی خود را انتخاب نمی کنند بلکه چه بسیارانی که آن را در درون خود سرکوب هم می کنند. پس گرایش جنسی همجنسگرایانه لزومآ به هویت جنسی همجنسگرایانه نمی انجامد. چرا که سنت های غلط فرهنگی و فشارهای اجتماعی، بخشی از همجنسگرایان را به زندگی ای مشحون از غم و احساس شکست و محرومیت دائمی در زندگی وادار می کنند و این  از جمله عیوب فرهنگ و سنت های این سرزمینی است که کشور ما ایران خوانده می شود.

اما بعضی از همجنسگرایان  بنا بر فاکتورها و عوامل  متفاوتی تصمیم می گیرند نه به خود و نه به اجتماع دروغ نگویند و خود را سانسور و سرکوب نکنند؛ پس هویت جنسی همجنسگرایانه که مطابق احساس و گرایش همجنسگرایانه آنهاست را برای خود انتخاب می کنند و به سنت ها و آموزش های غلط و غیر علمی پشت پا می زنند  و از آنجا که جامعه این چیزها را نمی شناسد و قبول نمی کند ، پس قدم  در راه مبارزه می نهند و برای آشنایی مردم با همجنسگرایی و  اصلاح قوانین ، سنت ها و فرهنگ اجتماعی می کوشند و بر این امیدند که  همجنسگرایان در ایران هم مانند همجنسگرایان کشورهای دارای آزادی و دمکراسی، به برابری حقوق شهروندی و اجتماعی خود برسند. مبارزه در شرایط نابرابر کار  آسانی نیست، مشکلات و سختی های زیادی دارد و شناخت، عزم و اراده قوی می طلبد. پس  همجنسگرایان این کشور که به آگاهی رسانی و فعالیت مشغولند و همینطور همجنسگرایانی که تنها به سانسور خود نمی پردازند افرادی نیستند که فقط به سکس می اندیشند و دیگر مسائل را به هیچ می گیرند بلکه اینها  شهروندان آگاهی هستند که  برای  تعمیق دمکراسی، حقوق بشر و برابری حقوق شهروندی می رزمند و در راه اصلاح فرهنگ و سنت های جامعه چه سختی ها که بر خود هموار نمی کنند. من امید دارم که همجنسگرایان عزیز در زندگی خود آگاهانه عمل نموده و زندگی خود را بر طبق اصول علمی و صحیح مطابق با زمان پیش ببرند و هر چه کمتر به خود سانسوری و سرکوب گرایش جنسی خود رو آورند، چه هر چه تعداد کمتری از ما همجنسگرایان به سرکوب درونی خود بپردازیم بهمان نسبت توجه جامعه را به خود جلب کرده و  راه را برای تفکر و بازاندیشی جامعه در باره همجنسگرایی باز کرده ایم و باز امیدوارم که در آینده نه چندان دور، دانش و فرهنگ مردم ایران اینقدر بالا رفته باشد که برای هر انسانی با هر گرایش جنسی یا مذهبی، احترام قائل باشند، انسانهای ناتوان چه از نظر جسمی، مالی و علمی را خوار و حقیر نشمارند و کسی را به دلیل دو جنسه بودن و داشتن رفتاری مشابه رفتار جنس مخالف تحقیر نکنند. * هویت جنسی بیرونی از این لحاظ گفتم که ممکن است کسی گرایش جنسی خود را خوب بشناسد و در باطن  هویتی را بپذیرد که با گرایش او مطابقت داشته باشد و برای خود قبول کند که او همجنسگرا است اما در ظاهر و در اجتماع  اینطور وانمود کند که گرایش و هویت جنسی او دگرجنسگرایانه است و در عین ازدواج با جنس مخالف اما در خفا به معاشرت جنسی با همجنسان خود رو می آورد. اما کسانی هم هستند که گرایش همجنسگرایانه خود را را فقط حس می کنند ولی شناختی از آن ندارند و از جایی اطلاعاتی دریافت نمی کنند و بنا  بر باورهای جامعه فکر می کنند مریض هستند و بر اساس همین ناآگاهی به ازدواج با جنس مخالف رو آورده و هویتی دگرجنسگرایانه  در پیش می گیرند. 

دمکراسی و مدرنیسم یکی نیستند اما لازم و ملزوم یکدیگرند

ژانویه 22, 2007

در جایی خبری خواندم مبنی بر اینکه در یکی از سریالهای پربیننده تلویزیونی کشور بریتانیا، از یک هنرپیشه معروف هندی دعوت شده بوده که در یکی از قسمت های آن سریال بازی کند. او این دعوت را قبول  و نقشی را می پذیرد. اما در حین بازی یکی از هنرپیشه گان انگلیسی  در باره اسم هندی این هنرپیشه شرقی و لهجه انگلیسی او نظراتی می دهد که حمل بر نژاد پرستی هنرپیشه انگلیسی می شود و سر و صدا و اعتراضات زیادی در خود بریتانیا و مطبوعات آن کشور بپا می کند و تا حدودی به تحریم آن سریال توسط بینندگان می انجامد. تا جایی که مسئولان آن برنامه هنرپیشه انگلیسی را از آن فیلم اخراج می کنند. مسلمآ خبر به هند و مطبوعات آن هم می رسد و مطالبی در اینباره منتشر می کنند که احساس ملی بسیاری از مردم هند را برمی انگیزاند و در اعتراض به تحقیر و توهین به مردم هندوستان، اسامی انتخابی آنها و هنرپیشه هندی تظاهرات زیادی براه می اندازند.

برای بسیاری ممکن است این خبر ارزش پردازش زیادی نداشته باشد اما میتوان از زاویه دیگری هم به مسئله نگاه کرد. از زمان استقلال هند تا به امروز تعداد زیادی  از مردم هند بجرم تعلق داشتن به مذهب هندو یا اسلام یا سیک توسط هم میهنان که به مذهب دیگری تعلق دارند،  کشته و یا بی خانمان شده اند، نمونه دیگر سیستم کاست هندی است که بر طبق آن درجه احترام  یک هندی به هندی دیگربر اساس تعلق طرف به کاستی بالاتر یا پائین تر تنظیم می شود. حتی ازدواج دو نفر عاشق و دلباخته هم که به دو کاست متفاوت تعلق داشته باشند تا حدود زیادی تابو است. چرا مردم هند از فقر، بی خانمانی و گدایی میلیونها هندی در خیابانهای آن کشور، حس ملی اشان جریحه دار نمی شود و احساس شرم نمی کنند اما  نسبت به اتفاقی در سرزمینی دورتر اینهمه واکنش نشان می دهند؟ آیا خشم و احساس جریحه دار شده آن دسته از مردم هند که در اعتراض به هنرپیشه انگلیسی دست به تظاهرات  زدند یک احساس اصیل و قابل  احترام است یا احساسی دروغین و برانگیخته شده توسط مطبوعات و عمدتآ دامن کسانی را می گیرد که جو زده می شوند و مسائل را سطحی می بینند؟

 ما ایرانیان چه درسی از این واقعه می گیریم؟ احساس غرور و ملی گرایی ظاهری و برانگیخته شده توسط مطبوعات و رادیو تلویزیون تا چه اندازه ما را از دیدن واقعیت های زمینی و عیب و عیوب خودمان محروم می کند؟ چرا بسیارانی از ما ایرانیان نسبت به هم میهنان خود خضومت و دشمنی داریم یا در بهترین حالت آنها و حقوق انسانی اشان را نفی می کنیم و خود را برتر از آنها می دانیم؛  یکی را به جرم کرد بودن، دیگری را به جرم سنی مذهب یا بهایی بودن، دیگری را به جرم با لهجه حرف زدن، یکی را به جرم همجنسگرا بودن، یکی را به جرم فقیر بودن یا مدرک تحصیلی نداشتن و…. تا چه اندازه غرور کاذب ملی گرایی برانگیخته شده در ما باعث می شود که ما ظلم، ستم و حق کشی صاحبان قدرت را تحمل و مشکلات  خود را تنها توطئه دشمنان خارجی تفسیر کنیم؟ چرا ما در کوچه و خیابان اینهمه خشونت، بد رفتاری و بی احترامی نسبت به هم اعمال می کنیم، به هم دروغ می گوئیم، پشت سر هم حرف می زنیم، چاخان بازی در می آوریم و تعارفات صد من یک غاز به هم تقدیم می کنیم؟ مگر آن انسانهایی که چنین رفتارهایی با آنها در پیش می گیریم هم میهنان ما و ایرانی نیستند؟ مگر آنها همانقدر صاحب و مالک این سزمین نیستند که خود ما؟  اگر من نوعی ایرانی بودنم را ارج می نهم و به آن افتخار می کنم باید احترام به ایرانی با هر عقیده، مذهب، قومیت و گرایش جنسی، را هم یاد بگیرم و نسبت به حق کشی، ظلم و تعدی نسبت به او از جانب هر کسی که باشد حساسیت بخرج دهم.

مردمان ملتی که در روابط اجتماعی و فرهنگی در بین خود، انسانیت، مدارا، تحمل و احترام به همدیگر را بکار نگیرند بسختی می توانند  از ملت های دیگر سرزمین ها توقع داشته باشند که با آنها برخوردی احترام آمیز داشته باشند. چنین گفته ای به معنای تآئید برخوردهای تحقیر آمیز ملتی با ملتی دیگر نیست اما به معنای تآکید بر این نکته است که هر ملتی ابتدا باید احترام به خود را یاد بگیرد و در روابط اجتماعی درونی خود متمدنانه برخورد کند و آنوقت توقع داشته باشد که دیگران هم برخورد و منشی احترام آمیز نسبت به او در پیش بگیرند.

 دوباره به هندوستان برگردیم؛ ملت هند بیش از پنجاه سال است که دارای دمکراسی است اما فاقد مدرنیسم و در نتیجه در روابط اجتماعی خود اشکالات و نواقص زیادی دارند، از جمله تا همین امروز هم بسیاری از دختران و پسران هندی تنها با اجازه والدین، همسر خود را انتخاب می کنند، و این تنها به مسلمان هند محدود نمی شود بلکه  پیروان ادیان دیگر از جمله مسیحیان آن کشور هم چنین فرهنگی  دارند، مسائل جنسی وهمجنسگرایی کماکان بعنوان یک تابو بحساب می آیند، رسم  دفن زن بعد از مرگ شوهر هنوز در نقاطی از آن کشور اجرا می شود، از دوست دختر و دوست پسر گرفتن خبر چندانی نیست. سیستم کاست همچنان قوی است و….  البته در سالهای اخیر گویا همه اینها تا حدودی دچار تحول شده اند اما نه تا آن اندازه که کل جامعه را متحول و سنت های کهنه و نادرست را از بین ببرد. عکس قضیه را هم میتوان شاهد آورد؛ تا همین شانزده تا هفده  سال پیش کشورهای اروپای شرقی دارای سیستم دیکتاتوری کمونیستی بودند اما مردمان آنها در روابط خود تا حدود زیادی از اصول  امروزی زندگی پیروی می کردند، از جمله داشتن دوست دختر یا پسر، برابری نسبی حقوق زنان با مردان،  تابو نبودن سکس، آزاد گذاشتن همجنسگرایان، عدم دخالت والدین در انتخاب همسری فرزندان و…..

دمکراسی و مدرنیسم یکی نیستند اما دمکراسی میتواند راه را برای مدرنیسم هموار کند و مدرنیسم میتواند دیکتاتوری را دچار تحول سازد.  دمکراسی و مدرنیسم لازم و ملزوم یکدیگرند. دمکراسی بدون مدرنیسم و مدرنیسم بدون دمکراسی ناقص اند.  وجود همزمان دمکراسی و مدرنیسم  که در کشورهای غربی وجود دارد شاید  تنها راه و روش زندگی جوامع نباشند اما به تجربه ثابت شده که تا امروز بهترین روش اداره  یک جامعه اند و همین دو روش زندگی و اداره جامعه هستند که روز بروز مرزهای جدیدی را تسخیر می کنند اما تنها زمانی که مردم جوامع آنها را بشناسند،  تعلق خاطراحساسی به سنت و روش های کهنه ناکارآمد را کنار نهند، فلک را سخت بشکافند و طرحی نو درآندازند.

اومانیسم و ضرورت معرفی آن

ژانویه 13, 2007

مقدمه: خشونت در جامعه ما بیداد می کند. ظلم، تعدی، خشونت  و دست اندازی به حقوق دیگران تنها منحصر به حکومت نیست بلکه بطور گسترده در روابط اجتماعی مردم با هم و حتی در خانواده ها هم رواج دارد. باید اعتراف کرد که اخلاق و آموزه های دینی و مذهبی نتوانسته اند درتعدیل خشونت در جامعه نقش آنچنانی ایفاء کنند. . در صحبت از حقوق بشر، مبارزه با خشونت (در همه سطوح) و تلطیف روابط اجتماعی،  پردازش و معرفی اومانیسم (هومانیسم بزبان انگلیسی)  می تواند نقش مؤثری داشته باشد. واژه اومانیسم برای بسیاری از روشنفکران و متفکران ما واژه ای آشناست با اینهمه جای تعجب ( و افسوس) دارد که با در نظر گرفتن شرایط  سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ای که در آن بسر می بریم، در جامعه ما بطور جدی به بینش و فلسفه انسان مدار اومانیسم پرداخته نشده و مردم از آشنایی با آن محروم مانده اند مطلب زیر در باره اومانیسم در واقع مقدمه و مدخلی برای ورود و دامن زدن به این مبحث است و امید است که دیگران بسهم خود بیشتر و عمقی تر به این مهم بپردازند.

در میان فلاسفه یونان قدیم کسانی بودند که تفکر، بینش و استدلال آنها از دو صفت ویژه برخوردار بود؛ اول اینکه  آنها پاسخ و تبیین حوادث و پدیده ها را نه در استناد به قدرتی مافوق بشری و ماوار الطبیعه بلکه در طبیعت و علوم طبیعی جستجو می کردند. آنها پرسش و مورد سئوال قرار دادن هر امر و جواب از قبل تعیین شده ای را ارج می نهادند و تشویق می کردند. به اعتقاد آنان این روش راه را برای کنجکاوی، یافتن پاسخهای تازه و رسیدن به شناخت، تفکر و بینش جدید هموار می کرد. این فلاسفه انسان ( بشر) را مرکز،  محور و معیار همه چیز قرار می دادند و معتقد بودند که سعادت و خوشبختی جامعه و انسانها در دست خود بشر است. صفت بعدی تفکرات آنها این بود که باور و ارزش های فرهنگی به ارث رسیده از گذشتگان را چشم بسته و تنها به صرف اینکه اینها سنت های جامعه هستند، قبول نداشتند بلکه سعی در توضیح علل آنها و ریشه یابی سنت های گذشتگان داشتند تا از این طریق درجه عدالتی آنها و از این طریق اولویت و اعتبار آنها رابرملا  کرده، نواقص آنها را شناخته و راه را برای شکل گیری معیار، سنت و کدهای اخلاقی تازه هموار می کردند.استدلال این دسته از فلاسفه این بود  که افراد در هنگام تنظیم استانداردهای ارزشی و اخلاقی خود نباید به گذشتگان یا خدایان و جهان ماوراالطبیعه بلکه به خودشان نگاه کنند. یعنی رفتار و اخلاق و ارزش های ما نباید برای خوشنودی خداوند بلکه برای سعادت، بهروزی و احساس خوشبختی بشر باشد. انها با تضعیف باورهای مذهبی  و به چالش کشیدن مرجعیت اقتدار رهبران روحانی، مردم  را به تفکر و اندیشیدن و بهبود شرایط زندگی خود تشویق می کردند.

نفی وجود خدایان و به سخره گرفتن قدرت آنان  همزمان با عدم پذیرش چشم بسته سنت های بجا مانده از نسل های گذشته باعث شد که بسیاری از این متفکران قبل از میلاد حضرت عیسی مسیح به » کفر، الحاد و بی اخلاقی» متهم شده از آتن به مراکزی دور دست تبعید شوند.

بعد از تولد دین مسیح و نفوذ آن به اروپا و حوادثی که بعدها رخ داد، چندین قرن طول کشید تا رنسانس در اروپا زاده شود و همزمان با آن،  تفکرات آن دسته از فلاسفه تبعیدی و به بی اخلاق متهم شده ی یونانی بار دیگر نضج گرفت و رشد نمو کرد و به فلسفه ای با چارچوب و مختصات خاص خود، منسجم و معتبر فرا روئید که فلسفه اومانیسم نام گرفت.

گفتنی است که ابوبکر رازی بعنوان یک متفکر نمونه ای از یک انسان اومانیستی ایرانی است چرا که رازی هم دین را اثری نامیمون می دانست و هم برای عقل بشر مانع و عایقی قائل نبود. البته بعضی از متفکران مذهبی اسلامی هم در تفکرات و بینش خود توجه زیادی به انسان نشان داده اند اما از آنجا که به ماوراالطبیعه  و قدرتی مافوق بشری ( خداوند خالق) اعتقاد دارند و پاسخ حداقل بخشی از سئوالات خود را در متون دینی جستجو می کنند ، آنها را اومانیستی به معنای واقعی کلمه نمی دانند بلکه آنها را » انسان مداران اسلامی» خوانده اند که از این مبحث خارج است اما علاقمندان به این مبحث میتوانند به سایت کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت که لینک آنها در همین سایت گذاشته شده، مراجعه کنند.

 فلسفه اومانیسم درست همانند تفکرات یونانیان قدیم بر دو ستون اصلی بنا شده، یکی اینکه انسان را مختار و مسئول فرمولبندی ارزش های اخلاقی و ایده آل های خود می داند و در این فرمولبندی نه خدا بلکه انسان و انسانیت و همین جهان  دنیوی را در مرکز توجه خود قرار می دهد. اومانیسم این اعتقاد و اندیشه را رد می کند که قدرتی مافوق بشری و » آن جهانی» خالق دنیای مادی است و بر سرنوشت انسانها مسلط است و با وحی و الهام به پیامبران، بشر را با چگونگی رفع و رجوع نیازهای بشری خود آشنا کرده و رعایت یا عدم  دستورات الهی را با سعادت  یا عذاب آن جهانی پاسخ خواهد داد. اومانیسم  به انسان، قدرت پرسشگری و عقل و توان او در یافتن پاسخ  و علل پدیده ها باور دارد و معتقد است که نیکی و روش و کردار شایسته، درک

دیگران و کمک و یاری به آنها نباید بر اساس اینکه اجر و سعادتی آن جهانی خواهد داشت صورت بگیرد بلکه برای بهبود و ترقی روابط اجتماعی انسانها، برجسته شدن انسانیت و آسودگی وجدان بشری است. اومانیسم مرجعیت و اقتدار خدا و کسانی که خود را نماینده او می دانند رد کرده، اعتقادات خشک و لایتغیر را نفی و همنوایی با دیگران در پیروی از سنت های کهنه و یا اصول دینی را نکوهیده می شمارد.

اومانیسم فلسفه طبیعت گرایی است یا روشی از زندگی که بدفاع از انسان و قدرت او در خلق ارزش های خاص خود و تحقق خویشتن خویش او می پردازد و بر این باور است که انسان با سئوال و پرسش و بکارگیری عقل، برهان، منطق و علم میتواند جهان بهتری برای خود خلق کند. خدا و جهانی بغیر از جهان مادی وجود ندارد و تنها همین جهان است که ما را احاطه کرده و باید آن را شناخت و قوانین طبیعی  حاکم بر آن را کشف کرد چرا که جویندگی بن مایه های تضاد و تناقضات را بر ملا و به بینش و شناخت تازه ره می یاید.

نکته جالب اینکه اومانیستها به کارکرد روانی و اجتماعی مذهب در ایجاد آرامش درونی یا فعالیت های خیریه ای مذهبیون درکمک به مستمندان واقفند و آن را با ارزش می دانند اما بدون باور به خدا و خالقی که مذاهب ادعا می کنند. اومانیستها در عین حال مذهبیون خیرخواه را متهم می کنند که نیکی رفتار آنها نه برای احترام و ارزش گذاری به انسانها بلکه برای  دست و پا کردن جایی خوش در بهشت موعود برای خود شان است.اومانیستها معتقدند که بشر آزاد است و در نتیجه مجبور و مسؤل به معنا بخشیدن به زندگی، اهداف و ارزش های خود می باشد.( اشتراک نظری با فلسفه اگزیستانسیالیسم). اومانیستها به ساختن جهانی بر اساس شفقف درک و مهربانی، عدالت برای همه،  و برپایی جامعه ای دمکرات بر بنیاد تجارب و آموخته های بشری معتقدند و افراد بشری را فارغ از رنگ و نژاد یا ملیت و زبان و جنسیت برابر می دانند. همین نکته است که اومانیستها در بحث با مذهبیون بر آن انگشت می گذارند که چرا خدواند ( مورد ادعای مذهبیون) در کتابهای خود زنان را  از حقوق کمتری نسبت به مردان برخوردار کرده یا  انتخاب و اختیار و ارزش هایی که بشر بر اساس تجارب خود به آنها می رسد را نادیده می گیرد و تنها پیروی از دستورات الهی را اسباب سعادت بشر می داند. بر این اساس اعتقاد به دین و مذهب  در واقع بمعنای بی اعتقادی به آزادی و اختیار انسان و عقل و تجارب اوست.

اومانیسم یک فلسفه اخلاقی است و معتقد است که بشر بدون اعتقاد به ماوراالطبیعه میتواند  خوشبخت و سرفراز باشد. در مذهب خدا محور و مرکز است و همه چیز برای رضایت او انجام می گیرد، در هرگونه تفکر اقتدارگرا کلآ نوعی مرجعیت حضور دارد. ( خدا، هیتلر،موسولینی، امام زمان، مرچع تقلید، رهبر کبیرو…) در اومانیسم اما انسان مرکز است و هر ارزش و معیاری تنها تا زمانی اعتبار دارد که در خدمت بهروزی و سعادت بشری است. ضمن اینکه انسان باید معیارهای مورد قبول خود را هم مورد شک و تردید قرار داده و سعی در ارتقاء آنها داشته باشد نه اینکه بصورت دگم با آنها برخورد کند.

طبیعت، علم، اخلاق و شکاکیت عقلانی در واقع ستون های اصلی فلسفه اومانیسم را تشکیل می دهند.اومانیسم ریشه و مبنای ارزش های اخلاقی را تجارب بشری دانسته، رشد و شکل گیری ارزش های تازه را در نتیجه افزایش شناخت، دانش، تجارب و نیاز انسانها می داند. در نتیجه اومانیستها معتقدند که سنت ها و کدهای اخلاقی و راه سعادت انسان از فراز قله کوهی فرو نیامده اند بلکه بر بنیاد تجارب و تفکر خود انسانهای جامعه شکل گرفته اند و در نتیجه  انسانها در هر دوره ای برای تنظیم روابط خود و بهسازی فرهنگ اجتماعی زمانه خود حق دارند که کدهای اخلاقی بجا مانده از پیشینیان را نفی یا تعدیل کنند.

اینکه بسیاری از فلاسفه و حتی افراد عادی بشری بدون هر گونه اعتقادی به دین و مذهبی زندگی ای پربار، با متانت و اخلاقی والا سپری کرده اند خود مؤید این مسئله است که بدون مذهب و خدا هم میتوان به اصول و ارزش های متعالی بشری پایبند بود و بی مذهبی مترادف هرج و مرج اجتماعی فرهنگی نیست. اومانیستها متعصبان مذهبی و حاکمان را متهم می کنند که برای کسب اعتبار، با وعده ها و شعارهای بسته بندی شده و تکراری که بیشتر احساس برانگیزند تا عقلانی به » ششتشوی مغزی» مردم رو می آورند  تا با بکارگیری ترس از آخرت یا حاکم مقتدر انسانها را به در پیش گرفتن روش خاصی از زندگی مجبور یا متقاعد سازند. اومانیستها بر عکس، به پرسش و بزیر سئوال بردن هر چیزی و مسئولیت خود بشر تآکید می کنند. چرا که شکاکیت  عقلانی یکی از اصول اومانیسم است و ایمان مذهبی را اعتقادی بودن پشتوانه و سندی علمی و صرفآ بر بنیاد زایش در خانواده ای خاص یا احساساتی بدون توضیح می دانند. اومانیستها خودکامگی نهفته در مذهب را به چالش می گیرند و می گویند آنجا که سخن از دلیل و علت و علم و دانش باشد، حرف از مذهب و ایمان رنگ می بازد. انسانها زمانی از ایمان و مذهب حرف می زنند که احساسات جانشین سند و مدرک  شوند. صحبت از ایمان و اعتقاد غیرمتزلزل همین است که هیچ سند و دلیل و برهانی آن را خدشه دار نمی کند و در نتیجه ایمان مذهبی می تواند به دگم و خشک اندیشی و نفی داده ها و نتائج علمی بیانجامد. اومانیستها ادعا می کنند که چون دین و مذهب بر برهان ، منطق و علم متکی نیست  در نتجه با کمک علم هم نمیتوان با دین برخورد کرد و از آنجا که دین،  دلیل و برهان را برنمی تابد پس به دانش و علم قابل اتکاء هم منجر نمی شود و چه بسا در پی پنهان کردن نتائج و فاکت های علمی ای که به نفع اشان نباشند هم برآیند. از طرف دیگر مذهب قدرت و مرجعیت خود را از خدا می گیرد اما در جهان مدرن اقتدار و مرجعیت سکه ای است که خریداری ندارد پس علت ضعف ایمان مذهبی در جهان مدرن روشن میگردد و بهمین خاطر است که مذهبیون از کسب اطلاعات و مدرن شدن جوامع ترس و واهمه دارند یا با پدیده های مدرن مخالفت می کنند. مخالفت اومانیستها با هرگونه ساسور از همین جا نشآت می گیرد. گفتنی است که بسیاری از قوانین در کشورهای دارای دمکراسی با در نظر گرفتن اصول بشردوستانه اومانیسم و دست آوردهای علم بشری تنظیم شده اند، از جمله برابری حقوقی زنان با مردان، برسمیت شناختن حقوق همجنسگرایان و اقلیت های قومی و مذهبی و غیره.

در بسیاری از کشورهای جهان تشکلات و انجمن های  اومانیستها دایر هستند و فعالیت گسترده ای دارند. اما متاسفانه در کشور ما کماکان از چنین انجمنی خبری نیست. جا دارد که بخصوص افراد و فعالان گروههای تحت ستم در هماهنگی با دیگر علاقمندان دربرپایی تشکلات اومانیستی حتی بصورت محدود هم که شده بکوشند.

بسیاری از مکاتب فکری از اومانیسم وام گرفته اند و فلسفه اومانیسم همچون هر فلسفه دیگر انواع و اقسامی دارد. امیدوارم فرصتی پیش آید تا بیشتر در اینباره بنویسم و آرزو می کنم دیگران به سهم خود در معرفی اومانیسم بکوشند.

من یک انسان هستم

ژانویه 5, 2007

مقدمه: متاسفانه روانشناسی جامعه ما رو به قدرت دارد. اکثریت بزرگی از مردم ما نسبت به کسی که از آنها مرفه تر، قدرتمند تر، شیک پوش تر، زیباتر، تحصیلکرده تر و » شهری تر» باشد، به او احترام می گذارند و از رفت و آمد و معاشرت با او به خود می بالند.  عکس رفتار و برخورد را هم با کسانی که از جهت یا جهاتی موقعیت » کهتری» نسبت به آنها دارند، در پیش می گیرند. چنین روانشناسی ای در امتداد خود قضاوت نسبت به افراد و گروههای مختلف اجتماعی  راهم بر اساس موقعیت و جایگاه حقوقی/ فرهنگی آنها در جامعه تنظیم می کند. گروه های اجتماعی زیادی دز جامعه ما در حاشیه نگه داشته شده اند. شاید به جرائت بتوان گفت که حاشیه ای ترین گروه جامعه ما زنان و دخترانی باشند که گرایش و هویت جنسی آنان با معیارها و هنجارهای حاکم در تناقض قرار دارد؛ یعنی زنان و دختران لزبین.  جایگاه و موقعیت لزبین ها و کلآ همجنسگرایان در قانون و سنت های رایج باعث شده و می شود که بخش قابل توجهی از مردم ما  قضاوت خود نسبت به آنان را تنها در موضوع زیر شکم خلاصه کنند و با توجه به تابو بودن مبحث جنسیت در جامعه،  همجنسگرایان خود بخود بدون هیچ جرم و دادگاهی و محروم از هرگونه دادخواهی و دفاعی، در اخلاق و روانشناسی مجذوب قدرت، محکوم شده هستند و کمتر کسی علاقه و تمایلی به شناخت آنها دارد. اما آیا لزبین ها ( و کلآ گروه های حاشیه ای) چنانند که دیگران می پندارند؟  نوشته زیر مطلبی است که یک دختر لزبین برای انتشار در این وبلاگ ارسال کرده. با هم آن را بخوانیم.

من یک انسان هستم

دختر لزبین                                                          beautifullesbiangirl@yahoo.com

در مطلب قبل من خود را تحت نام یک لزبین به شما معرفی کردم و اینبار می خواهم به شما بگویم که من فراتر از جنسیت و گرایش جنسی و احساسی ام یک انسان هستم؛ انسانی که خیلی ها به او اعتماد دارند. اورا فردی ساده، راستگو، گاهی خنده رو و گاهی تندخو و لجباز می شناسند. فردی مخالف سنتها و عقاید قدیمی و کهنه، و طرفدار صلح جهانی و دموکراسی. کسی که سعی دارد با اینکه در یک جامعه دیکتاتور بزرگ شده اما معنای دموکراسی را آموخته و تا آنجائیکه دانائی اش به او اجازه می دهد به اصول آن پایبند باشد. کسی که آرزوئی ندارد جز اینکه فردی باشد مؤثر در برقراری صلح جهانی. ملیت اصلا برای او مهم نیست و تمام انسانهای سرتاسر دنیا را با هم برابر می داند.

گاهی با خودم فکر می کنم اگر اطرافیانم بفهمند من یک لزبین هستم چه عکس العملی نشان می دهند؟ اگر تمام آن انسانهائی که به من می گویند این صداقت تو یکروز کار دستت می دهد، تمام مردهائی که دوست داشتند من همسر آنها باشم، تمام دوستان دانشگاهی من که از من می خواستند سر نماز برای آنها دعا کنم ( البته من الان نماز نمی خوانم)، اگر بفهمند من یک لزبین هستم آیا نظرشان نسبت به من عوض می شود؟ آن دوست بسیار متدینم که هرچقدر هم به او بگویم من در این حدی که او فکر می کند نیستم، اگر پی به هویت من ببرد آیا باز هم از من خواهد خواست که هر موقع احساس دعا به من دست داد او را فراموش نکنم؟ دختر دائی من که هر موقع پیش هم هستیم تا نیمه های شب توی تاریکی کنار هم می نشینیم و او رازهائی را که با کسی در میان نگذاشته برای من بازگو می کند، آیا اگر بفهمد کنار یک لزبین تنها در یک اتاق می نشسته و با دردل با او به آرامش می رسیده چه احساسی به او دست خواهد داد؟ آیا باز هم جرأت می کند یک شب تا صبح کنار او بنشیند، زیر گوشش زمزمه کند و از او کمک بخواهد؟ آیا دختر عمه من اگر بفهمد من یک لزبین هستم باز هم به من جایگاه کلید زاپاس خانه اش را نشان می دهد و از من می خواهد که از توی فلان قفسه کمد خانه اش پول بردارم و چکهای او را پاس کنم؟ آیا رئیس آموزشگاهی که در آن درس می خواندم اگر بفهمد من لزبین هستم باز هم برای من مثل سابق احترام قائل خواهد شد؟

 من مدت زیادی نیست که پی به هویت جنسی خود برده ام- گرایش در من وجود داشته اما من آنرا جدی نمی گرفتم- اما نسبت به قبل هم تغییر زیادی نکرده ام. هنوز هم برای مردها احترام قائلم. اتفاقا بنده با زن ذلیل بودن مردها صد در صد مخالفم و فکر می کنم یک مرد بهتر است اینقدر درک و فهم داشته باشد که هر چی همسرش گفت مثل یک برده اطاعت نکند و تن به خواسته های نا به جای همسر خود ندهد. این سخن من در مورد مردهائی است که همسری ناآگاه دارند و متأسفانه زندگی خود و فرزندان خود را با پذیرفتن خواسته های نابه جای همسر به تباهی کشانده اند. یک مرد و پدر هم باید نقش مردی و پدری خود را در خانواده ایفا نماید.

 اما در این میان انسانهائی هم هستند که مثل بنده بیشتر فردگرا هستند و چندان تمایلی به تشکیل خانواده ندارند. در طی این مدتی که پی به هویت خود برده ام می بینم که من از نظر شخصیتی جز اینکه دموکرات تر شده ام و به آرامش بیشتری دست یافته ام هیچ فرقی نکرده ام. مثل گذشته چندان علاقه ای به تشکیل خانواده ندارم و ترجیح می دهم پارتنر داشته باشم تا همسر، و البته الان می دانم که پارتنری از جنس خودم می خواهم. با اینکه در گذشته چندین بار عاشق شده ام و در حال حاضر هم هیچ دوست دخترفابریکی ندارم اما با تنهائی خود راحتم. گاهی فکر می کنم شاید من در زندگی وظایف مهمتری داشته باشم که فراتر از اندیشیدن به یک زندگی خانوادگی کوچک است.

 البته اینها همه نظرات و سلیقه های من است وخیلی از لزبین ها یا گی ها تمایل به تشکیل خانواده و پذیرفتن کودکانی به فرزندی دارند و آمار هم نشان داده که فرزندان پرورش یافته در میان خانواده هائی که شامل دو پدر یا دو مادر هستند هیچ تفاوتی با فرزندان پرورش یافته در دامان خانوداه های دگرجنسگرا نداشته و حتی رشد یافتن زیر نظر والدین همجنسگرا تأثیری در گرایش جنسی آنها نداشته و بسیاری از این فرزندان دگرجنسگرا بوده اند. هدف من از نوشتن این مطلب این بود که بگویم شما دگرجنسگرا ها  واقعا ما همجنسگرایان را نمی شناسید و قضاوتهای شما بر اساس یک سری اطلاعاتی است که به غلط در زندگی آموخته اید. شما چقدر مطمئن هستید که آن کسی که به عنوان یک لزبین، گی یا بایسکشوال هوسباز می شناسید یک دگرجنسگرای  واقعی نباشد؟ شاید همین خانم یا آقای همکار شما که بسیار برای او احترام قائل هستید، شاگرد زرنگ و درسخوان کلاس شما، معاون بسیار مذهبی و متدین یک شرکت معتبر، آن شاعر یا نویسنده یا سیاستمدار معروف ( مثل صادق هدایت، فریدون فرخزاد و امیرعباس هویدا)، اینها همه کسی نباشند مگر یک همجنسگرا. اگر آن دختری که توی اتوبوس سرش را روی شانه من گذاشته و خوابیده بود می دانست من یک همجنسگرا هستم آیا باز هم شانه های من را تکیه گاه خود قرار می داد و اینقدر آرام می خوابید؟ « ای هفت سالگی   ای لحظه شگفت عزیمت      بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت     بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن        میان ما و پرنده    میان ما و نسیم               شکست     شکست … بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم                  برای عشق قضاوت کردیمو همچنان که قلبهامان              در جیبهایمان نگران بودند                  برای سهم عشق قضاوت کردیم » فروغ فرخزاد