Archive for دسامبر 2006

جامعه باز و جامعه بسته

دسامبر 30, 2006

چندین سال است که موضوع دمکراسی و حقوق بشر در جامعه ما حاد شده و هر کسی یا گروهی بنا بر توان، شناخت و امکان خود این مفاهیم را به عنوان اهرمی برای اثبات حقانیت خود بکار می گیرد. هر چند که این خود امر مثبتی است و  ارزش هایی همچون دمکراسی و حقوق بشر مرز و ملیتی ندارند و جهانشمول هستند اما چنین بنظر می رسد که کپی برداری صرف از جوامعی که این پدیده ها در آنها نهادینه شده اند مشکل اصلی ما را حل نخواهد کرد و حالت انتزاعی بخود خواهد گرفت. شاید بهتر آن باشد که ما به ستون و شالوده ای که دمکراسی و حقوق بشر جوامع دیگر بر آنها بنا شده اند، توجه  بیشتری بکنیم و آنها را بشناسیم و بشناسانیم. آنوقت است که حقوق بشر مفهوم ملموس تری خواهد داشت و در نتیجه امکان عملی شدن آن در اجتماع خودمان بیشتر می شود.

موجود دو دست و دوپایی که مغز دارد و قدرت تفکر، و انسان خوانده می شود را ما چگونه تعریف می کنیم. بعبارت دیگر انسان یعنی چه، چگونه موجودی است و فی البداهه و در ذات خود چه ارزشی دارد؟ بعد از پاسخ به این سئوال است که میتوان در باره وظایف، اخلاق، حقوق و مسئولیت این موجود ( انسان) بحث و گفتگو کرد.

 انواع و اقسام مکاتب فکری و فلسفی، عمدتآ در غرب، سعی در تبیین و تعریف انسان کرده اند. یعنی از حدود پانصد سال قبل از میلاد مسیح، سقراط، افلاطون و ارسطو حول این مسائل کنکاش کرده و نظراتی مطرح کرده اند که که در ادامه خود به مکاتب فکری و فلسفی فراونی در غرب کشیده شده اند.

سقراط در پاسخ به این سئوال که انسان چگونه عقل و مسئولیت خود را در خدمت خیر جامعه بکار می گیرد و روش صحیح زندگی را می یابد چنین پاسخ می دهد: » انسان باید به خود اجازه دهد تا توسط  ( دیامون = قدرت خدایی درون خود) رهنمون و هدایت شود.» بعدها افلاطون و ارسطو بر این مسئله تآکید کردند که ارزش انسان بر اصل (مقدس) ابدیت روح آدمی استوار است و پرنسیپ عمل و قضاوت او همان عقل است که در پی آرامش، هماهنگی و توازن رابطه با جان های  ( آدمیان) دیگر است.

هر انسانی قبل از آنکه ایرانی باشد یا دانمارکی، قبل از اینکه دیندار باشد یا بی دین، قبل از اینکه همجنسگرا باشد یا دگرجنسگرا، قبل از اینکه سیاهپوست باشد یا سفید پوست، قبل و پیش از هر چیزی یک انسان است. خود انسان بودن یک ارزش ذاتی دارد که باید در مرکز توجه قرار گیرد. بعد از آن است که تفاوت ها بروز می کنند؛ یکی آش تبریزی می پسندد یکی قلیه ماهی بوشهری، یکی کارمند است و دیگری خیاط، یکی با همجنس خود نرد عشق می بازد و یکی با جنس مخالف و کلآ هر کسی به شیوه خاص خود خوشبخت می شود.

زندگی یعنی چه؟ هدف آن چیست؟ اخلاق چیست، نرم و ارزش ها از کجا نشآت گرفته اند؟ چرا رابطه ای در یک اجتماع مورد قبول واقع می شود و همان رابطه در اجتماعی دیگر ضد ارزش محسوب می شود؟دیدگاه و بینش هر کدام از ما در باره انسان و جایگاه و ارزش او در شکل رفتار، برخورد، عمل، قضاوت و کلآ چگونگی بودن و کنش و واکنش ما در جامعه منعکس می شود. بهمین دلیل دیدگاه و بینش ما بخشی از شخصیت ماست. علاوه بر آن نگاه و شیوه دید ما مسلمآ نتائجی را بهمراه دارد و در عمل در برخورد با دیگرانی که مثل ما نمی اندیشند یا سبک زندگی متفاوتی را برگزیده اند، یا چگونگی تربیت فرزندان، تحصیل، سیاست و… همه تآثیرگذار است. چرا که اندیشه ما در اعمال و رفتار ما منعکس می شود.هر آنگاه که یهودیان، مسیحیان یا مسلمانان خود را بنا بر اعتقاد و بینشی که در مورد خلقت جهان و انسان دارا هستند، خود را خلق برگزیده خالق جهان و و در نتیجه برتر از دیگران بدانند، آنوقت آن ارزش ذاتی انسانی دیگران را زیر پا نهاده و در نتیجه پایه و اساس تبعیض، بی عدالتی و ظلم بر دیگران در هسته تفکر خود را عیان کرده اند.

هر انسانی موجودی خود ویژه است و همین است که انسان را موجودی عجیب و پیچیده تعریف کرده اند. انسان تنها یک موجود اجتماعی نیست بلکه هورمونها و ترکیبات شیمیایی بدن او نیز در رفتار، احساس، گزینش و حالات و و رفتار او تآثیر دارند. بهمین دلیل هیچ انسانی بطئر مطلق به دیگری شبیه نیست و خود ویژه است. هر انسانی بخودی خود دارای ارزشی است که  بهیچوجه و تحت هیچ شرایطی نباید فراموش شود. فرق نمی کند این انسان فلج باشد یا نابینا، مذهبی است یا غیر مذهبی، فاحشه است یا خواهر روحانی، فرقی نمی کند.پس اگر همین ارزش انسانی در مرکز ثقل توجهات و رفتار  هر فردی قرار بگیرد، آنوقت رعایت حقوق بشر دیگران در روابط اجتماعی ما تا حدود زیادی هموار می شود.هر انسانی باید همیشه و در هر لحظه و مکانی نه یاد ببرد که خود یک ارزش ذاتی انسانی دارد که هیچ کسی حق پایمال کردن آن را ندارد و نه فراموش کند که دیگران هم از چنیین ارزش برخورداند. ضرب المثل معروف آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند گویای همین است. یا اینکه با دیگری آن طوری رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند. در برخورد با دیگران میتوان با کمی شادی، خوش فکری، کنجکاوی صمیمانه و حس عدم خودخواهی، درهای عشق، توجه، دوستی، صمیمیت و شفقت را به روی خود باز نگه داشت.یادمان باشد که احساس امنیت اجتماعی و فردی به بالندگی، شادابی و شکوفایی می انجامد. عدالت، برابری، مهرورزی و تساهل  و مدارا را باید جانشین خشونت، محکومیت ، تنگ نظری و قتل و کشتار کرد. سیاه و سفید دیدن و طبقه بندی انسانها بر اساس گرایش جنسی یا تعلق قومی و خانوادگی و امثالهم تنها به ظلم و حق کشی منجر می شود.

انسان خود هدف است نه وسیله. اگر همین بعنوان عصبی مهم در روابط و تفکر اجتماعی ما جا بیفتد و بدان عمل شود، آنوقت حقوق بشر و احترام به تفاوتها تا حدود زیادی آسان می شود. و فرهنگ قضاوت  به افراد بر اساس مدرک تحصیلی،  رنگ پوست، جایگاه خانوادگی و… همه رنگ می بازد.هیچ کسی نباید بخود اجازه دهد تا مانع تحقق خویشتن خویش دیگری شود.

اگر من نوعی به فرد دیگری بخاطر فقیر تر بودن، زشت تر بودن، روستایی بودن، تعلق به مذهب دیگری داشتن یا برخورداری از مدرک تحصیلی پائین تری، ظلم و بی مهری کنم و او را کم ارزش تر از خود بدانم آنوقت راه را برای آن کسی که از خود من زیباتر، پولدارتر و تحصیل کرده تر است هموار کرده ام که مرا کم ارزش تر از خود بداند. بهمین دلیل تبعیض و بی عدالتی یک ضد ارزش است و غیر اخلاقی. احترام به ذات انسان بودن، تفاوتها را ارج می نهد و لذا بعنوان یک ارزش مطرح است. با چنین پس زمینه ای است که برابری انسانها، حقوق مساوی زنان، احترام به همجنسگرایان،عدالت در حق اقلیت های قومی، دینی و زبانی  در قانون نهادینه می شود چون در اذهان مردم و جامعه پذیرفته شده اند. جامعه خود یک مدرسه است. در برخورد با هر انسانی توجه به خود ویژگی های او مهم است و امکانی است برای گشوده شدن چشم خود ما بر دریچه های تازه ای برای شناخت بیشتر وکشف رازهای  انسان و زندگی. اینجا میتوان مثالی را مطرح کرد؛ یکی از دوستانتان اعلام می کند که همجنسگرا است. واکنش شما چگونه خواهد بود؟ فوری به تئوری بافی و بیرون ریختن نظریات و پیشداوریهایتان می پردازید و همجنسگرایی را عمل کثیف و غیر اخلاقی و گناه معرفی کرده،  او را راهنمایی می کنید که از این کار دست بردارد؟ یا نه، اعلام می کنید که با این پدیده آشنا نیستید و مایلید اطلاعاتی در اینباره کسب کنید و صادقانه برای کسب شناخت، سئوالاتی از طرف می پرسید؟  آیا متفاوت بودن او را محترم شمرده و دوستی خود را ادامه می دهید یا از طرف فاصله می گیرید؟ همه اینها به این بستگی دارد که شما چگونه به انسان نگاه می کنید، تا چه اندازه تفاوتهای انسانی را ارج می نهید و تا کدام حد به ارزش خود ویژه انسانها پایبند هستید.

انسان نباید احساس ترس، ناامنی و تنهایی کند.  هر کسی در احساس تنهایی دیگری سهم و مسئولیتی دارد. اگر ما بجای محکوم کردن، درک کردن را بیاموزیم، بجای تقیر و سرزنش مدارا، بجای ترس و وحشت و گریز مهر و دوستی و کنجکاوی صمیمانه، بجای خشم عاطفه، بجای تحریف و پیشداوری، فاکت و داده های علمی، بجای حق بجانبی و تبعیض خرد گرایی و انسان دوستی، آنوقت تفاوت در عقیده، رنگ پوست،  دارایی، تحصیل،جنسیت و غیره به آزار رسانی و محرومیت از حقوق دیگران نمی انجامد. تفوت یک جامعه باز و یک جامعه بسته در همین چیزهاست. گفتن این چیزها  ساده است اما اعتقاد و بکارگیری آنها در عمل دشوار؛ درست بدان خاطر که در ذهنیت و فرهنگ ما جا نیفتاده اند . بهمین دلیل بسیاری از ما در عمل پیشدواری و قضاوت عجولانه را بر درک و احترام ارجح می شماریم و تحقیر و سرزنش و گریز را آسان تر از مهرورزی،  کنجکاوی و کسب شناخت می دانیم.

بنا به ادیان مختلف، خداوند با دادن قدرت عقل، تفکر و اراده به  انسان او را اشرف مخلوقات قرار داده است.اما سئوال این است که اگر خداوند از قدرت لایزال و نامتناهی برخورد و اینهمه پیامبر و کتاب برای ارشاد و راهنمایی اشرف مخلوقات نازل کرده چرا کار ساده تری انجام نداده و آن اینکه کلآ راه گناه را بشکلی بر انسان می بست، مثلآ قدرت ارتکاب گناه ( که خود خدواند در انسان گذاشته) را خلق نمی کرد. . یا بر دشمن خود ( شیطان) غلبه می کرد. حال که چنین نشده، شاید بتوان گفت که خداوند خودمختاری و استقلال انسان را محترم شمرده و به او آزادی عمل داده است. جالب آنکه  مکاتب فکری مختلف غرب که در پی تعریف انسان برآمده اند، همه کم و بیش بر ارزش ذاتی انسان، خودمختاری و استقلال و آزادی او در اختیار و انتخاب راه و تحقق خویشتن خویش بر اساس نیازهای فردی تاکید نموده  و متفاوت بودن را ارج نهاده اند.  فرق جامعه باز ( جوامعی که دارای دمکراسی و حقوق بشراند) با جوامع بسته همچون اجتماع خودمان در همین چیز های بظاهر ساده است. باز کردن جامعه تنها در گرو تغییر قوانین نوشته توسط حکومت نیست( هر چند که مهم اند) اما مهمتر از آن اینکه مفاهیم و ارزش های حاکم  بر جوامع باز در ذهن مردم ما جا بیفتند و به بخشی از اعتقادات و تفکرات ما تبدیل شوند.

آسیب شناسی عشق در نگاه سنتی و مدرن

دسامبر 22, 2006

اشاره: روزنامه همشهری مطلبی جالب و خواندنی، با عنوان فوق (آسیب شناسی عشق در نگاه سنتی و مدرن) به قلم مهدی سلطانی  بچاپ رسانده که گفتم بد نیست برای خوانندگان وبلاگ در اینجا منتشر کنم. این را اضافه کنم که به اعتقاد من می شد مطلبی جامع تر، گسترده تر و عمقی تر در این باره نوشت اما اگر همین مطلب به گشوده شدن چنین بحثی کمک کند خود نعمتی است. مطلب را با هم بخوانیم:

دنياي جديد به قول وبر دنيايي «راز زدايي» شده است. در دنياي مدرن از همه‌ پدیده های اجتماعی راز زدایی و تقدس زدایی شده است. در دنیای قدیم، همه چیزها، حتی چیزهای زمینی، در هاله ای از راز و قدسیت پوشانده شده بود. به قول بودلر حتی آدمیان در حجابی از هاله تقدس قرار داشتند. اما دنیای مدرن این هاله را از سر انسان مدرن به پائین، به میان گل و لای خیابان افکنده است ( برمن، 1381).

هیچ گاه در طول تاریخ، انسان ها در مناسبات و روابط خود به اندازه شفافیت مناسبات در دنیای مدرن، روبروی یکدیگر قرار نگرفته اند. بلکه همواره هاله ای از ابهام در دنیای پیشامدرن بر روابط انسانی حاکم بوده است.

نمونه چنین شفافیتی را می توان در کارکرد جدید پول در دنیای مدرن دید. در طول تاریخ از زمانی که اقتصاد به وجود آمد و روابط پولی میان آدمیان برقرار گشت، همیشه به نوعی پول بر روابط انسانی حاکم بوده است. اما دنیای مدرن وجوه دیگری به این پول داد. وجوهی که زیمل آنها را به خوبی در فلسفه پول تشریح کرده است ( زیمل، 1373). یکی از این وجوه همان هاله زدایی بوده است.

پول در دنیای مدرن نقش متفاوتی از آنچه در سراسر تاریخ بر عهده داشته، ایفا کرده است: نقش تقدس زدایی، غیر شخصی کردن روابط، تقلیل روابط انسانی به روابط پولی و ده ها نقش بزرگ و کوچک دیگر. اما ویژگی اصلی این تقدس زدایی چه بوده است؟ مهم ترین ویژگی آن رفع ابهام از روابط انسانی بوده است.در دوران ماقبل مدرن، ابهام همیشه بر روابط بین اشخاص، وجود داشته است. در دنیای قدیم، این ابهام کارکرد مهمی داشته، و آن هم حفظ اشکال حاکم بر زندگی اجتماعی بوده است. در دنیای سنتی، حتی عینی ترین چیزها نیز در هاله ای از تقدس فرو رفته بود.

پول، عینی ترین کالای اجتماعی، همراه با تقدس به حیات خود ادامه می داد. در واقع پول محصول کارکرد فرد تلقی نمی شد، بلکه نوعی هدیه ماورایی و الهی قلمداد می گشت. این مسئله را می توان به همه عرصه های زندگی بشری در جهان سنتی، از جمله زندگی جنسی تسری داد.

زیمل از تسلط دو نوع شکل روابط جنسی در طول تاریخ، ازدواج و فحشا، سخن گفته است ( زیمل، 1380). ملزومات دنیای سنتی برای حفظ این دو شکل، حذف عشق و روابط اروتیک و عاشقانه بوده است. زیرا همچنان که فروید اشاره کرده است، عشق ( اروس) و روابط اروتیک، تمدن را به زعم انسان های سنتی با خطر مواجه می سازند ( فروید، 1382). از این رو، تمدن در طول تاریخ برای حفظ خود، دو شکل سنتی روابط جنسی یعنی ازدواج و فحشا را حفظ کرده است.

دو شکلی که از طریق سیطره مداوم خود بر زندگی شهوانی، آن را از محتوا خالی ساخته و با تخطی از سرشت خاص نیروی شهوی، عملآ نیروی حیاتی جنسی را ربوده است؛ بدین معنا، » قرارداد ازدواج در بی شماری موارد، عملآ بنا به دلایلی غیر اروتیک منعقد می شود و از این رو در موارد بی شماری انگیزه اروتیک یا راکد می ماند یا هنگامی که ویژگی آن در تضاد با سنت های انعطاف ناپذیر و بی رحمی قانون قرار می گیرد، تلف می شود.

از سوی دیگر فحشا…..زندگی جوانان را بدان سو می کشاند که شکلی انحراف آمیز به خود بگیرد، یعنی به کاریکاتوری بدل شود که تجاوزی است بر ضد عمیق ترین سرشت آن زندگی» ( زیمل، 1380:240).تمدن در طول تاریخ برای بقا و پیشرفت خود کوشیده است عشق را از روابط انسانی حذف کند؛ زیرا که آن را مغایر با اهداف خود دانسته است ( فروید، 1383). اما از آنجا که عشق بنیادی ترین غریزه در نهاد بشری است، تمدن برای سرکوب آن، شیوه ای ظریف و جالب را برگزیده که همواره از دید تیزبین بشر پنهان بوده است. من این شیوه را » تقدیس عشق» می نامم.

تقدیس عشق در تاریخ ادبیات ایران و جهان صحنه های بدیعی فراهم آورده است. عرفا، شعرا، نویسندگان، حکیمان، فلاسفه و بزرگان ادب و هنر، عشق را ستوده اند. عشق چه بسا برای آنها منبع الهام و نیرویی برای تصعید و والایش غرایز بوده است.

در اینجا این سئوال پیش می آید که تقدس بخشیدن به عشق چگونه به ابقاء اشکال سنتی روابط جنسی کمک کرده است؟ ایده این مقاله این است که این مسئله از طریق ایجاد ابهام در مناسبات جنسی رخ داده؛ ابهامی که محصول تقدس عشق در فضای پر ابهام و رمز و راز دنیای سنتی است. اما مکانیسم ابهام در ابن جا برای ایجاد و تداوم چه بوده است؟ ابهام از طریق ایجاد فاصله و تقدیس این فاصله میان عاشق و معشوق.

در دنیای پیشامدرن، عشق تقدیس می شد؛ تمدن اگر چه برای بقای خود به سرکوب عشق نیاز داشته است، اما چون نتوانسته نیاز به بنیادی ترین غریزه بشری یعنی عشق را به طور کامل سرکوب کند، لذا دست به تقدیس مفهوم عشق زده است. به این صورت، عشق به منزله شئیء یا ابژه ای مقدس، پرستش شده است. از این نظر تمام ویژگی های یک شئی ء مقدس را می توان در عشق یافت: شیئی که افراد حق تعرض به حریم آن را ندارند و پای نهادن به حریم آن به منزله گناه و جرمی بزرگ محسوب می شود. با این حال نوعی عشق در دنیای سنتی و پیشامدرن جایز بوده است: » عشق با فاصله». در واقع، در دنیای پیشامدرن، آنچه بزرگان تقدیس و تجلیل می کردند، » عشق با فاصله» بوده است. عشقی که در خلال آن عاشق و معشوق ( ابژه عشق) با فاصله با یکدیگر مواجه و عاشق یکدیگر می شدند. فاصله ها در این مورد ایجادگر ابهام در روابط اروتیک و عاشقانه بوده اند. در این مورد گاهی عشق یک طرفه و گاه دو طرفه بود. اما اساسآ در این فاصله، غالب عشق ها یک طرفه بوده است. ( 1) اما مهمترین چیزی که در این میان سرکوب گشته، خود غریزه نیاز به عشق و رابطه بوده است. حتی در جایی که واقعآ رابطه اروتیک اتفاق می افتد ( در داستان مثنوی مولوی)، داستان با مرگ یکی از طرفین رابطه ( زرگر) و تقبیح این گونه عشق های هوس آلود پایان می پذیرد……..

با این تحلیل، عشق در دنیای سنتی، عشقی یک سویه است. یک طرف از فاصله ای نسبتآ دور عاشق طرف دیگر می شود، بدون آن که طرف مقابل در وهله نخست از عشق دیگری خبردار باشد. این صحنه ها گویای، نوعی اسطوره است……اسطوره ای که کارکرد آن، حفظ و بقاء اشکال سنتی روابط جنسی است…… در فرهنگ ما شکل » اسطوره شده» عشق به گونه ای پرداخته و عرضه شده است که انگار یک » امر طبیعی» و تنها شکل عشق و روابط عاشقانه است.

اما عشق در دنیای مدرن به کلی مفهومش تغییر می کند. اولین ویژگی آن در قالب ویژگی تقدس زدایی دنیای مدرن شکل می گیرد. در اینجا عشق از قداست می افتد. به تعبیری، هاله تقدس از سر عشق فرو می غلتد. غرق گشتن آدمیان در دریای پرتلاطم و پرآشوب زندگی مدرن، به قیمت غافل ماندن آنها از یکدیگر تمام شده است. حاصل این مدرنیته، تنهایی انسان جدید بوده است. این تنهایی نیاز به دیگری را شدید می سازد؛ به خصوص نیاز به عشق و روابط عاشقانه را به ضرورت زندگی مدرن تبدیل می کند.

در دنیای مدرن، عشق ها معمولآ دو سویه اند و » روابط صمیمانه» ( گیدنز، 1992) میان عاشق و معشوق وجه مشخصه آن است. در این شرایط، عشق ها از فاصله ای نزدیک رخ می دهند. بدین صورت، مناسبات جدیدی شکل می گیرند و ابهام از این مناسبات رخت بر می بندند. در اینجا، معشوق برای عاشق زمینی جلوه می کند، نه موجودی ماورایی و اسطوره ای. و مهمتر این که عشق ها دیگر پایان تراژیک ندارند. بدین ترتیب، عشق ویژگی عمومی زندگی جنسی می شود و تصور زندگی بدون عشق ناممکن می شود.

اما مهمترین ویژگی روابط جنسی مدرن، شفافیت و رفع ابهام در آن است. ابهام زدایی مدرن در روابط عاشقانه، پیامدهای انقلابی برای مناسبات جنسی مدرن داشته، به طوری که به سست شدن روابط پدرسالارانه انجامیده است…… زندگی عاشقانه در دنیای مدرن به افراد این امکان را داده است که در صورت عدم رضایت از یکدیگر، روابط عاشقانه را فسخ کنند؛ زیرا که بدین ترتیب مناسبات برابری جویانه میان آنها حاکم گشته است.

دنیای مدرن، بیش از هر چیز، بر اساس ارضای غرایز بنا شده یا لااقل گرایش به این سمت داشته است. لذا ابهام را از میان برداشته و فرصت گفتگو را پیش و پس از هرگونه رابطه ای، از جمله ازدواج، داده است.اما جامعه سنتی به این شیوه هرگز اجازه ارتباط نزدیک و صمیمی بین دو جنس را نداده است. از این نظر، برداشته شدن ابهام در روابط عاشقانه در دوران مدرن، به نوعی » اسطوره شکنی» عاشقانه تبدیل شده است.عشق رمانتیک و روابط اروتیک با فرصت گفتگویی که فراهم می آورد، دیالوگ ذهن ها را رقم می زند و ذهن افراد را برای یکدیگر مکشوف می سازد. در حقیقت در دیالوگ های عاشقانه، دریچه های ذهن دو طرف رابطه، برای لحظاتی بر روی یکدیگر باز می شوند. این مسئله هرچند صمیمیت رابطه را بالا می برد و فرصت های بسیاری برای ادامه عشق فراهم می آورد، اما در ضمن همچون عاملی نیرومند برای از هم گسیختگی نیز عمل می کند. بنابراین اگر چه دنیای مدرن فاصله ها را بر می دارد، اما نمی تواند بر عواقب آسیبی آن نیز غلبه کند……. گرایش به از هم گسیختگی روابط عاشقانه و پیوندهایی که بر اساس آن در جامعه مدرن شکل می گیرد، پیامدی مهم برای » روابط جنسی» داشته و آن ایجاد بحران در مناسبت پدرسالارانه و مردسالارانه بوده است. بطور کلی پدرسالاری بر فرض » تداوم رابطه» استوار است. پدر سالاری برای اعمال سلطه خود، به تداوم رابطه مبتنی بر سلطه نیاز دارد. سلطه ای که از سوی یک طرف اعمال و از سوی دیگر پذیرفته می شود. در یک رابطه عاشقانه و اروتیک، به علت وجود تساوی در میزان اقتدار میان زن و مرد، تداوم رابطه وابسته به توافق دو نفر است. اما در مناسبات جنسی پدرسالارانه که سلطه یکی بر دیگری وجود دارد، اساسآ وجه تساوی قدرت میان زن و مرد منتفی است……در صورتی که شخص به سنت ها پایبند باشد، این ساختار تساوی طلبانه ( عشق در دنیای مدرن)، وجدان او را آذرده خواهد کرد. بخشی از جرایم و فجایعی که امروزه در روابط زنان و مردان رخ می دهد، ناشی از بحران پدرسالاری در نتیجه تساوی طلبی جنسی در روابط اروتیک است. در حقیقت میل به لذت  و خودخواهی زائیده دنیای مدرن، هر دو طرف رابطه را درگیر می کند. تضاد و نابهنجاری وقتی در روابط جنسی رخ می دهد که در یک جامعه مدرن یا در حال مدرن شدن، همچنان ارزش های عشق اسطوره ای و با فاصله ادامه یابد. در چنین حالتی، ضرورت جامعه مدرن، کسانی را که بخواهند با ملزومات جامعه سنتی نرد عشق ببازند، به نابودی می کشاند. » فردگرایی عاطفی» ( برمن، 1381) 

جامعه مدرن جایی برای عشق های با فاصله نمی گذارد. در گذشته اگر عشق با فاصله اندکی کارساز بود، اما در دنیای مدرن، فرد یا ابژه مورد عشق هرگز قبول نمی کند که کسی این گونه با فاصله عاشقش شود. این الگو، یک طرف را فعال و دیگری را منفعل فرض می کند. در صورتی که در دنیای مدرن، دیگری نیز خواهان کنش فعالانه در عشق است. در اینجا ابهام زدایی در روابط جنسی به نوعی بیرحمی تبدیل می شود. اگر عاشق به هر دلیلی نخواهد یا نتواند شیوه مدرن گفتگو را برای از میان برداشتن فاصله و ایجاد ارتباط با معشوق بردارد، لاجرم از گردونه بازی کنار گذاشته می شود.

******

آقای سلطانی در این قسمت از مقاله خود مثالهایی  از عشق یک دختر به زرگری ناآشنا در داستان اول مولوی، داستانهای عاشقانه نظامی گنجوی و حماسه فرهاد و مجنون می آورد که برای جلوگیری از طولانی شدن مطلب، بهمراه چند سطر حاشیه ای دیگر در طول مقاله، حذف شده اند. با پوزش از اقای سلطانی- تیزبین

دگرجنس خواهی تحمیلی

دسامبر 16, 2006

مقدمه:  سه نوع گرایش جنسی وجود دارد؛ گرایش به جنس مخالف ( دگرجنس خواهی)، گرایش به جنس موافق ( همجنس خواهی) و گرایش به  هر دو جنس موافق  و مخالف ( دوجنس خواهی). ( گفته می شود که نزدیک به یک درصد افراد کلآ  احساس جنسی چندانی ندارند که آنها را آسکشوال می خوانند که از این بحث خارج اند). اما هر انسانی عمومآ  دارای یکی از سه گرایش جنسی گفته شده می باشد. هیچ کسی توان و امکان تغییر جهت و گرایش جنسی خود را ندارد اما در شرایطی میتوان آن را انکار و یا نفی کرد که عواقب روحی و روانی سنگینی برای فرد دارد. برخوردا بودن از این یا آن گرایش جنسی هیچ مزیت و برتری خاصی ندارد، درست همانطور که قد بلند یا قد کوتاه بودن، ایرانی یا آمریکایی بودن، شهری یا روستایی بودن، سیاه یا سفید پوست بودن، مسلمان یا مسیحی بودن، زن یا مرد بودن هم مزیت و برتری خاصی ندارد. اما اگر آمریکایی بودن،شهری بودن، قد بلند بودن، مرد بودن، مسلمان بودن، سفید پوست بودن و دگرجنس گرا بودن، دلیل و حجتی برای  طرد، نفی، تحقیر و کم ارزش دانستن ایرانیان ( یا هر ملت دیگری) ، روستائیان، افراد قد کوتاه، غیر مسلمانان، زنان، سیاه پوستان و همجنس گرایان شود آنوقت آمریکایی بودن، شهری بودن، بلند قد بودن، مسلمان بودن، مرد بودن، سفید پوست بودن و دگراجنس گرا بودن، به وسیله، حجت و ابزاری برای  نفی، طرد و سرکوب و تبعیض نسبت به دیگرانی تبدیل شده که بشکلی مثل ما نیستند و در نتیجه اسباب شرم و غیر اخلاقی است.

اکثریت بزرگی از مردم هر جامعه ای ( از جمله جامعه ما)  دارای گرایش جنسی دگرجنسگرایانه هستند یعنی از نظر میل و کشش  و غریزه جنسی به جنس مخالف خود گرایش دارند اما  چنین گرایش متاسفانه با یکسری ارزش ها و معیارهای غیر دمکراتیک، فرهنگ عدم تحمل دیگری و بی تفاوتی نسبت به تبعیض و تحقیر و حق کشی نسبت به دیگران آمیخته شده و  خصلتی  سرکوب گر و تحمیل کننده بخود گرفته است. از طرف دیگر حکومت و وسایل ارتباط جمعی هم بشدت با تبلیغ و ترویج دگرجنسگرایی و زشت انگاری، تقبیح و نفی وجود همجنسگرایان به ادامه سلطه دگرا جنسگرایی خدمت می کنند. در نتیجه شبکه ای از ارزش ها، قوانین و تبلیغات دست بدست هم داده، از یکطرف جامعه را از دریافت اطلاعات صحیح در باره همجنسگرایی و حقوق همجنسگرایان محروم کرده و از طرف دیگر فشارهای  فرهنگی، اجتماعی و قانونی طاقت فرسایی بر خود همجنسگرایان وارد نموده آنها را به نفی و طرد هستی درونی  و گرایش و غریزه جنسی خود مجبور و آنها را به در پیش گرفتن هویت دگرجنس گرایانه مجبور می کند و این همان چیزی است که به دگرجنس خواهی اجباری معروف است. 

در نظر داشتم که در آینده مطلب مفصلی در باره دگرجنسگرایی تحمیلی بنویسم اما از آنجا که در بخش » اطلاعات در باره این سایت» ( سمت چپ) گفته شده که علاقمندان می توانند مطالب و نوشته های خود را برای درج در این وبلاگ ارسال کنند، هموطن لزبینی مطلبی برای چاپ ارسال کرده که حال و روزگار همجنسگرایان در این مملکت و دگرجنس گرایی اجباری تحمیلی بر آنها را بتصویر می کشد. فکر می کنم خواندن مطلب ایشان بهتر از هر مقاله ای خوانندگان را با این معضل آشنا می سازد. امیدوارم وبلاگ نویسان دیگر به سهم خود با درج مطالبی در این باره، دگرجنسگرایی را از خصلت تحمیلی رهانیده و به آگاهی رسانی در باره اهمیت برابری جنسی در جامعه کمک کنند.

مطلب  این دوست لزبین را به قلم خود ایشان بخوانیم:

دختر لزبین                                             beautifullesbiangirl@yahoo.com                   

آن روز هم مثل همیشه هنگام صحبت کردن با یکی از دوستانم با نکات جالبی برخورد کردم. داشتم از تنهائی هایم برای دوستم می گفتم و اینکه نه جرأت می کنم به کسی بگویم لزبین هستم و نه جرأت دارم از کسی بپرسم که آیا لزبین هست یا نه. ناگهان دوستم که تهرانی است به من گفت اما من که شنیده ام اصفهان زیاد لزبین داره؟ گفتم ظاهرا زیاد داره، همه به من می گویند که شنیده اند اصفهان زیاد لزبین داره اما من ندیده ام. آخه توی پیشونی کسی که ننوشته این خانم لزبینه، و در آن لحظه بود که آن عبارت جالب را شنیدم. دوستم گفت: من شنیده ام لب رودخونه لزبین زیاد هست. گفتم چی؟!!! لب رودخونه؟!!! منظورت چیه؟! راستش مرده بودم از خنده. مگه لزبین کلاغه که لب رودخونه زیاد هست. یا از این گروه پرنده های مهاجر که میان لب رودخونه. واقعا بعضی وقتها آدم یک حرفهائی می شنوه که واقعا … چی بگم آخه من.

هر چند که ما همجنسگراها هم اطلاعاتمون در زمینه همجنسگرائی بسیار اندک و هر همجنسگرائی فکر می کنه  یک گی یا لزبین کسی است که شبیه خود او باشه و دنیا را از دریچه دیدگان خود می نگرد، اما من امیدوارم که خوانندگان این نوشته بیشتر دگرجنسگراها یا همان straight ها باشند. چون من واقعا می بینم که یک straight ایرانی واقعا نمی دونه همجنسگرائی یعنی چه و حتی وقتی من برای آن شخص توضیح می دهم باز هم نمی فهمه و در واقع درک نمی کنه. از طرفی وقتی straight ها اطلاعات کافی راجع به جامعه همجنسگرا نداشته باشند، با هر مسئله یا مورد به ظاهر غلطی که به عنوان همجنسگرائی برخورد داشته باشند فکر می کنند که تمام همجنسگراها اینگونه اند و همجنسگرائی یعنی همانی که آنها یکبار دیده اند یا به غلط از زبان دیگری -حتی یک همجنسگرا-  شنیده اند.

به هر حال ما همجنسگراها برای کسب شناخت بهتر، گاهی به مجله ها یا وبلاگهای همجنسگرایان سر می زنیم. اما این straight ها هستند که ممکنه هیچ وقت گذرشون به این وبلاگ ها نیافته و یا اینکه هیچ وقت حوصله خواندن این جور مجله ها را نداشته باشند. اما من متأسفم که از بین اینهمه دوستان آگاه تر از من و کسانی که بهتر از من می نویسند این منم که دارم یک سری اطلاعات کلی را در قالب یک متن در اختیار شما قرار می دهم. امیدوارم که دیگر دوستانم هم کمی تلاش بیشتری در این زمینه بکنند و فعالتر باشند. با توجه به اینکه جمعیت زنان در ایران بیشتر از مردان است من حدس می زنم که جمعیت لزبین ها هم بیشتر از گی ها باشد، اما به وضوح می بینیم که گی های عزیز خیلی بیشتر فعال هستند. یعنی این فقط لزبین ها هستند که در شرایط سخت به سر می برند یا گرفتار کار و زندگی هستند و وقت به اندازه کافی ندارند؟ آیا گی ها هم مشکلات و گرفتاریهای خودشان را ندارند؟ امیدوارم لزبین های عزیز هم یک تکانی به خودشان بدهند و کمی فعالتر باشند. به هر حال علاقه مندان برای کسب اطلاعات بیشتر در زمینه همجنسگرایی می توانند با ایمیل من تماس بگیرند و لیست مجله های منتشر شده توسط همجنسگرایان ایران را جهت اشتراک دریافت نمایند.

چند روزی بود که می خواستم شروع به نوشتم این مطلب بکنم. از وضعیت خودمان در جامعه بنویسم. بگویم که ما که هستیم و چه مشکلاتی داریم. اما وضع روحی خودم خیلی خراب بود. راستش من این روزها در یک لحظه که وضع روحی مناسب تری داشته باشم فورا همان موقع اقدام به نوشتن می کنم، چون معلوم نیست بعد تا کی باز در شرایط مساعدی برای نوشتن قرار داشته باشم. راستش مشکل من به عنوان یک ایرانی یکی نیست. من به عنوان یک زن، لزبین و جوان ایرانی با سه مشکل فرهنگی و اجتماعی-اقتصادی مواجه هستم. مشکل سوم من یعنی بیکاری، معضلی است که کاملا دست و پای من را بسته. یکی از دوستانم که البته straight هستش چند روز پیش به من پیشنهاد جالبی داد، ازدواج با یک مرد در جهت تأمین معاش. پیشنهاد خیلی جالبی بود، چون برای اجرای چنین عملی من باید مجموعه ای از صفات یک انسان رذل را در وجود خود داشته باشم. در درجه اول باید کلاه بردار باشم و دروغگو تا بتوانم با همسر آینده ام ازدواج کنم. چون مسلما اگر بگویم لزبین هستم هیچ مردی با من ازدواج نخواهد کرد مگر اینکه انسان نفهم یا کلاه برداری بوده و یا اینکه به زن فقط به دید یک کلفت خانه و وسیله ارضای میل جنسی خود نگاه کند، و البته روش ارضائی هم که درپیش می گیرد فقط فرو بردن و در آوردن آلت خود به درون یک حفره گوشتی با چاشنی استخوان باشد. در درجه دوم من باید یک تن فروش باشم. البته من این را جزو صفات بد نمی دانم. اما کلا فیزیک بدنی و خصوصیات روحی من با تن فروشی سازگاری ندارد. هر چند با ازدواج نیازی ندارم که با مردهای متعددی ارتباط جنسی داشته باشم، اما خوب همین که هدف من از ازدواج امرار معاش هستش، همین یعنی تن فروشی که من نمی توانم تن به این کار بدهم. راستش را بخواهید این بیکاری من باعث شده که واقعا از آینده بترسم و همش فکر کنم که نکنه یک روز مجبور شوم ازدواج کنم؟ همش فکر می کنم که وای بر من و چقدر اگر چنین روزی سر راه من قرار بگیره من انسان بدبختی خواهم بود. بگذریم که این straight ها اصلا ما را درک نمی کنند و نمی فهمند که زندگی کردن با یک مرد و خصوصا داشتن رابطه جنسی با او برای ما چقدر درد آور است. راستش را بخواهید من یک زمانی از جسم مرد متنفر بودم. از کنار پدرم که رد می شدم سعی می کردم طوری رد شوم که بدنم هیچ گونه تماسی با بدن او نداشته باشه. اون موقع دبیرستان بودم. تا همین دو سال پیش کلا نسبت به سکس دید خوبی نداشتم و از آنجائی که در وضعیت روحی نامناسبی به سر می بردم و دائم فشار خانواده و اطرافیان برای ازدواج اعصابم را خرد کرده بود (خانواده ام تا حدی دیکتاتور بودند و هستند و من فاقد اعتماد به نفس و فوق العاده ترسو بودم و هنوز هم تا حدودی هستم)، همیشه من را می ترساندند که اگر زدواج نکنی بدبخت می شوی. اما راستش من در دوراهی بدی قرار داشتم چون از ازدواج  می ترسیدم و فکر می کردم با ازدواج هم بدبخت می شوم. هر خواستگار خوبی که داشتم همینطور اصرار می کردند که اینقدر احساساتی برخورد نکن و عاقلانه تصمیم بگیر و با او ازدواج کن. راستش من اینقدر در سیاهی به سر می بردم که الان تازه یکی یکی دخترهائی که عاشقشون شده ام را به خاطر می آورم و می فهمم که آن احساس چقدر عمیق و واقعی بوده. الان می فهمم که عشق به همجنس هم معنی داره…. بله داشتم می گفتم که من دو سال پیش بالاخره وقتی که به آخر خط رسیدم تصمیم گرفتم خودم را از منجلابی که در آن غوطه ور بودم بیرون بکشم. به لطف برنامه های روانشناسی شبکه های ماهواره ای که اگر این برنامه ها نبودند من شاید الان زنده نبودم، وضع روحی خیلی بهتری پیدا کردم و از افسردگی شدیدی که داشتم رهائی یافتم. که البته این روزها باز این افسردگی در حد نسبتا کمی به سراغ من آمده، که علت آنهم شرایط بسیار ایده آل !!! جامعه خوب ایرانی است. بله حدود دو سال پیش در سن بیست و شش سالگی کم کم توانستم بپذیرم که میل جنسی یک حالت نرمال و عادی و داشتن رابطه جنسی حق هر انسانی است،  اما متأسفانه چون تمام پرسش کنندگان برنامه های روانشناسی straight بودند من تنها چیزی که در این زمینه آموختم سکس با غیر همجنس و زندگی کردن با او بود. فقط یکی دو مورد در مورد هم جنسگرائی صحبت شد که در حد خیلی کمی بود و من فهمیدم که یک همجنسگرا یک انسان نرمال و قابل احترامی است. نمی دونم بگم متأسفانه یا خوشبختانه من تصمیم گرفتم با مرد ارتباط جنسی برقرار کنم. برای اینکه خودم را به جسم مرد عادت بدهم به تماشای فیلم های پورونو نشستم و از طریق کتابهای روانشناسی مغز خودم را شستشو دادم که مرد را باید دوست داشت و جسم او را تحسین کرد. راستش الان که یاد آن روزها می افتم (خودم هم نمی دانم بر اثر تلقین یا اینکه احساساتم واقعیه)، هر موقع که یاد سکس با مرد می افتم،  دلم می خواهد گریه کنم و الان بیش از پیش از جسم مرد متنفر شده ام. یک خشمی درون من هست که وقتی یادم به مرد می افتد دلم می خواهد با خشونت هر چه بیشتر تمام نفرتم را بر سر این جسم بی گناه خالی کنم. راستش من به هر بدبختی ای که بود و بیشتر با تلاش خودم ارضا می شدم. بگذریم که طرف مقابلم هیچ چی حالیش نبود و من خودم رفته بودم یک کسی را انتخاب کرده بودم که فقط هدفش سکس بود و هیچ علاقه ای هم به من نداشت. اما به مرور زمان فهمیدم که من این وسط بازنده ام. چون برابری اندام جنسی بین من و طرف مقابلم وجود نداره و من خودم را بازنده می دانستم چون از نظر من برنده کسی بود که طرف مقابلش اندام زنانه داشته باشه. راستش همین الان هم برای من اصلا کاری که طرف مقابل قراره روی من اعمال کنه مهم نیست و چیزی که باعث شد من به طرف همجنس خودم کشیده شوم این بود که من از نابرابری جنسی در عذاب بودم و اصلا نمی توانستم بپذیرم که طرف مقابل من مرد باشه با اندامی به آن شکل و شمایل. از طرفی بعد از مطالعه آن همه کتاب روانشناسی، وقتی که فهمیدم مغز و ساختار هورمونی مرد و زن چقدر با هم متفاوت است و در واقع این باید به من کمک می کرد که بدانم با مرد چگونه باید رفتار کرد و یک انسان آگاه باشم و بتوانم زندگی بهتری داشته باشم، اما راستش را بخواهید اثر این آگاهی بر روی من فقط تا مدت کوتاهی دوام داشت و من خوشحال بودم که می دانم چه کنم. بعد از مدتی بدون اینکه خودم بفهمم روزی نبود که من به خدا شکایت نکنم و از اونپرسم که چرا مرد و زن با هم اینقدر تفاوت دارند و من مجبورم با کسی زندگی کنم که اینقدر ساختار مغزی، فیزیکی و هورمونی ای متفاوت از من دارد. خدای من در زندگی یک خدای دموکرات است. من آن خدای دیکتاور را که باید از او اطاعت مطلق داشته باشم و روی حرف او نه نیاورم را قبول ندارم. برای همین به خودم اجازه دادم که از او شکایت کنم. (جالبه بدانید که من خیلی سعی کردم که حتی به خدا اعتقاد نداشته باشم. اصلا برای من اعتقاد داشتن یا نداشتن به خدا مهم نیست و اتفاقا انسانهائی که به خدا اعتقاد ندارند را هم خیلی دوست دارم، البته در صورتی که انسانیت را زیر پا نگذارند. اما خوب من خودم با وجود همه تلاشم به کفر گوئی آخرش از او حرف می زدم و نام او را بر زبان می آوردم. برای همین فکر می کنم این یک امر کاملا درونی و ذاتی است چون من از بچگی به او اعتقاد داشتم در حالیکه پدر من به هیچ عنوان خدا را باور ندارد و یک انسان کاملا مادی است). و اینگونه بود که من به خود اجازه دادم که به خدای دموکراتم شکایت کنم و واقعا آرزوی من این بود که رو در روی او قرار بگیرم و البته چون خیلی خشمگین بودم دلم می خواست سرش داد بزنم که چرا زنها و مردها را از هم متفاوت آفریده ای؟ خوب البته این خدای دموکرات من از آنجائی که دیکتاتور نیست به من اجازه داد افکارم را آزادانه بیان کنم و سر انجام یک روز به من فهماند که آفریده عزیزم علت اینکه تو این شیوه آفرینش من را دوست نداری این است که من تو و عده ای دیگر از بندگانم را جور دیگری آفریده ام. الان واقعا حس می کنم که به آرزویم رسیده ام و رو در روی خدا قرار گرفته ام و او جواب من را داده است. راستش را بخواهید واقعا باورم نمی شه که این اتفاق افتاده و من واقعا شوکه شده ام. باورم نمی شه که راه دیگری هم برای زیستن وجود دارد و خداوند آنرا بر سر راه ما همجنسگرایان قرار داده. راهی که کاربرد آن هم برای مردهاست و هم برای زنها. راهی که در آن مرد با مرد و زن با زن زندگی می کند. راهی که به من زیباترین واژه های زندگی ام را آموخت، گی و لزبین. من عاشق اسم لزبین هستم. واقعا زیباترین اسم در دنیا برای من، که یک هویت بسیار جالب و انسانی را به من نشان می دهد واژه لزبین است. من واقعا از خداوند ممنونم که من را لزبین آفریده. واقعا آرزو دارم که اگر هزار بار دیگر هم بمیرم و باز زنده شوم باز هم لزبین به دنیا بیایم. از اینکه می بینم در پشت اینهمه احساسات عاشقانه ای که نسبت به دوست دخترهایم داشته ام چه معنای عمیقی نهفته است، احساسی که یک زن straight نسبت به همجنس خود ندارد احساس غرور و افتخار می کنم. و اما شما، آیا می خواهید بدانید که یک همجنسگرا کیست؟ من در اینجا تعریفی از یک همجنسگرا از دیدگاه خودم ارائه می دهم که این تعریف در کل مربوط به تمام اقلیت های جنسی از گی و لزبین گرفته تا ترانس یا دگرجنسگونه و دو جنسگرا یا بای سکشوال و حتی سادو مازوخیزیستها می شود. اقلیت های جنسی انسانهائی هستند درست مثل دگرجنسگراها. تنها تفاوات این دو گروه با هم در گرایشات عاطفی و جنسی آنها می باشد. در واقع تفاوت این دو گروه با هم در گرایش جنسی/عاطفی است و شیوه زندگی شخصی ، شیوه عشق ورزی و شیوه عملکرد آنها در رختخواب می باشد و گرنه از نظر اجتماعی و انسانی هیچ فرقی با دگرجنسگرایان  ندارند. همانطور که یک دگر جنسگرا می تواند یک دانشمند، نویسنده، هنرپیشه، کشیش یا آخوند، دیکتاتور یا دموکرات، انسانی شریف یا متجاوز، دزد یا طرفدار حقوق بشر، رقصنده و یا پیامبر و … باشد یک همجنسگرا هم همینطور است. اینقدر از همجنسگراها نپرسید که آیا گی بودن یا لزبین بودن را تجربه کرده اند یا نه. گی یا لزبین بودن که تنها احساس یا سکس نیست که تجربه کرده باشند. گی یا لزبین بودن که تجربه نیست، یک گرایش جنسی درونی است که خود فرد آن را انتخاب نمی کند بلکه در سن معینی ( سالهای بلوغ) در وجود خود به آن پی می برد. همانطور که یک دگرجنسگرا هم حس و گرایش جنسی خود را ( در سالهای بلوغ) در درون خود حس می کند.  همجنس گرایی هویت است و یک شیوه زنگی ای که از بدو تولد همراه انسان است نه تجربه ای که در دوره ای از زندگی بشر کسب می گردد. آیا ما مردان و زنان تا به حال مرد یا زن بودن را تجربه کرده ایم؟ این سؤال به نظر شما مسخره نمی آید؟ آیا شما چینی ها یا ایرانی ها تا به حال چینی بودن یا ایرانی بودن را تجربه کرده اید؟ یک چینی، چینی به دنیا می آید، حال ممکن است این انسان چینی در امریکا زندگی کند و بسته به شخصیت خود کاملا آمریکائی یا بر عکس کاملا چینی باشد و یا اینکه هر دو فرهنگ را در وجود خود بپذیرد. یک همجنسگرا هم ممکن است هیچگاه هویت همجنسگرایانه خود را نپذیرد و از آن فرار کند. و یا یک دگرجنسگرا ممکن است یک زمانی مورد تجاوز جنس مخالف خود قرار بگیرد و هویت دگرجنسگرایانه خود را نادیده گرفته و خود را به عنوان یک همجنسگرا شناخته و بپذیرد. انسانی که می تواند بپذیرد که هم با هم جنس خود باشد و هم با غیر همجنس، یک دوجنس گراست(bisexual) نه همجنس گرا. همین انسان دو جنسگرا هم ممکن است تصمیم بگیرد که در زندگی خود فقط با جنس مخالف یا فقط با جنس موافق باشد و یک هویت دگرجنسگرایانه یا همجنسگرایانه را برای خود در نظر بگیرد. اما یک همجنسگرا واقعا زیستن در کنار غیر همجنس خود را نمی تواند تحمل کند. من واقع به حال جامعه خود تأسف می خورم که چرا ما باید در این وضع اسفناک به سر ببریم. باور کنید با این نادانی و عدم آگاهی، با این خشونتی که در حق همجنسگرایان اعمال می کنید ضرر آن را خود شما می بینید. ضرر آنرا خود شما مردان و زنانی می بینید که با یک همجنسگرا ازدواج کرده اید و صاحب یک خانواده از هم پاشیده شده اید. شما پدرها و مادر ها بدبختی فرزندان نوه های خود را شاهد هستید و عامل این بدبختی خود شما هستید که با فشار به فرزندتان او را وادار به ازدواج کرده اید. من قبول دارم که خود ماها هم مسئول هستیم و نباید تسلیم جبر شویم، ولی زمانی می رسد که واقعا تحمل ما تمام می شود. وقتی آرزوی مرگ داریم، وقتی دیگه این زندگی نکبت بار برای ما معنی ندارد، وقتی اینقدر زیر گوشمان می خوانند که تا ازدواج نکرده ای نمی فهمی که آیا خوب است یا بد، وقتی این شک را در تو بوجود می آورند که شاید تمایل به جنس مخالف داشه باشی و این تمایل بعد از برقراری ارتباط در تو بوجود خواهد آمد،  بالاخره انسان ممکنه به یک جائی برسه که تسلیم بشه. تسلیم زندگی ای که در آن نفرت و خشونت، جبر و زور و کتک، پایه های اصلی آنرا تشکیل می دهند. و بالاخره در کنار این زندگی فلاکت بار گاهی یک همجنسگرای متأهل مثل خود را پیدا می کند و کمی این درد را با هم قسمت می کنند. واقعا به نظر من بهترین دوست برای یک همجنسگرای متأهل یکی مثل خود اوست. کسی که در همان شرایط زندگی کند یا یک زمانی در چنان شرایطی زندگی کرده باشد و این درد را درک کند و بفهمد.  هر چند شرایط ما همجنسگرایان مجرد هم بهتر از متأهل ها نیست.

همانطور که گفتم یک همجنسگرا هم درست مثل بقیه انسانهاست. می تونه خوب باشه، می تونه بد هم باشه. و خصوصا در جامعه ما پیدا کردن یک دوست واقعا سخته. چون نه کسی می تونه از طرف بپرسه که آیا همجنسگرا هستی و نه می تونه هویت خود را برای طرف مقابل آشکار کنه. اعتراف به همجنسگرا بودن در جامعه ایرانی جسارت زیادی را می طلبه. اینی هم که می گویند از ظاهر یک همجنسگرا پی به هویت او می برند فقط در مورد دخترانی که ظاهر پسرانه دارند و مردانی که ظاهر کمی دخترانه دارند صادق است. که البته همه کسانی که تیپ جنس مخالف را دارند هم دلیلی بر این نمی شود که همجنسگرا باشند و از طرفی هر همجنسگرائی تیپ جنس مخالف خود را ندارد. مسئله ای که به غلط در ایران جا افتاده و حتی خیلی ها وقتی می بینند یک دختر همجنسگرا ظاهرپسرانه ندارد او را همجنسگرا نمی دانند. من یکی دو تا دوست straight دارم که در مورد این مسائل با آنها صحبت کرده ام. یکی دو تا آقای straight هم طرف صحبت من بوه اند، از روی مکالماتی که با این افراد داشته ام حدس می زنم که خیلی از افرادی که در جامعه ما به عنوان لزبین یا گی شناخته می شوند نه تنها همجنسگرا نیستند، بلکه حتی دو جنسگرا هم نیستند. به هر کس می گویم لزبین، می گوید آره من یک چند تائی را می شناختم، به من هم پیشنهاد سکس دادند. در صورتیکه کسی که همجنسگراست معمولا فقط با دوست فابریک خودش ارتباط جنسی برقرار می کنه. متأسفانه مردم جامعه ما همجنسگرائی را فقط با سکس می شناسند. توی اینترنت هر کس با من چت می کنه اول از همه می پرسه تا حالا سکس داشتی؟ یک نفر نمی پرسه آیا تا به حال عاشق همجنس خودت شده ای؟ در مورد احساسم نمی پرسند، وقتی هم که خودم می گویم عاشق یکی از دوستانم شده ام از من می پرسند اما تو که گفتی دوست نداری با پسرها باشی؟! در واقع اصلا عشق به همجنس برای آنها معنی ندارد. وقتی می گویم عاشق یک دختر شده ام می پرسند مگه می شه؟ خوب چه جوریه؟ من هم در جواب می گویم تا به حال عاشق جنس مخالف خود شده ای؟ طرف جواب مثبت می دهد، و من می گویم خوب این هم درست مثل همونه، هیچ فرقی با هم ندارند. فقط اون آرزوهائی که شما در مورد بودن با جنس مخالف خود دارید را من در مورد جنس موافق خود دارم. وقتی هم به آنها می گویم که دوستان من متأسفانه در حال حاضر فقط اینترنتی هستند می گویند، آهان پس سکس اینترنتی داری؟ من تا به حال  نه با دختر سکس داشته  و نه با کسی سکس اینترنتی داشته ام. اگر قرار بود یک همجنسگرا به این راحتی با هر کسی که از راه می رسه سکس داشته باشه که من الان باید یک حرفه ای به تمام عیار می شدم. تک تک دوستان من، که می شناسمشان، هیچ کدامشان تا عاشق نباشند با کسی ارتباط جنسی برقرار نمی کنند. البته احتمال اینکه گی ها راحت تر با هم سکس داشته باشند بیشتر است. چون در کل ساختار فیزیکی و روحی مردها با زنها فرق دارد و یک مرد راحت تر می تواند سکس بدون عشق داشته باشد. به همین دلیل من خودم فکر می کنم ارتباط عاطفی و سکسی بین دو همجنس موفقیت آمیز تر از ارتباط بین دو انسان از جنس مخالف خواهد بود. چون دو همجنس بهتر همدیگر را می فهمند و ساختار فیزیکی و هورمونی یکجوری دارند. با این وجود شما اگر سری به آگهی های دوست یابی مجله «ماها» بزنید می بینید که اکثر گی ها نوشته اند احساس و دوستی پایدار اولین ملاکی است که برای یافتن یک دوست مد نظر دارند. و اما این به ظاهر همجنسگرایانی که در اجتماع دیده می شوند، یک عده از آنها کسانی هستند که از جنس مخالف خیانت دیده اند و به سراغ همجنس خود می روند. یک عده هم برای تنوع این کار را انجام می دهند و هدفشون هم فقط برقراری ارتباط جنسی هستش نه هیچ چیز دیگری. اینها حتی بایسکشوال هم نیستند. من آقائی را می شناختم که یک مدتی با یک گی ارتباط جنسی داشت. ایشون خیلی علاقه مند بودند که انواع مختلف ارتباط جنسی را تجربه کنند. اما بعد از مدتی به من گفتند که دیگه دوست ندارند با مرد ارتباط داشته باشند و اندام زن را به اندام مرد ترجیح می دهند. این شخص گی نیست، بایسکشوال هم نیست. یک بایسکشوال هم می تواند عاشق جنس موافق خود باشه و هم عاشق جنس مخالف، و همواره تمایل به هر دو جنس موافق و مخالف را خواهد داشت، نه اینکه بعد از مدتی از ارتباط با جنس موافق خسته شود و آن اندام جذابیتش را برای او از دست بدهد. گروه دیگری از به ظاهر همجنسگرایان آنهائی هستند که در خوابگاهها، محیطهای دانشجوئی و یا سربازخانه ها دیده می شوند. جائی که دسترسی به جنس مخالف برای برقراری ارتباط جنسی بسیار سخته. باز این گروه حتی بایسکشوال هم نیستند چه برسه به همجنسگرا، چون اگر امکان داشتن ارتباط با جنس مخالف را داشتند هرگز به سراغ جنس موافق نمی رفتند.

بگذارید در اینجا از یکی از تجربیات خود برای شما بنویسم. الان به خاطر می آورم که من تنها سکسی که با جنس موافق خود در طول زندگی ام تا کنون داشته ام یک سکس فوق العاده جزئی با یک دختر straight بوده. یکی از دختران فامیل که در سن بلوغ به علت عدم دسترسی به جنس مخالف، در حد بسیار کمی موفق شدیم به کمک هم این عطش جنسی را فرو بنشانیم. و متأسفانه چون چیزی هم بلد نبودیم و البته من الان که فکرش را می کنم بیشتر مشکل او بود که ما سکس بهتر و کاملتری با هم نداشیم، چون از روی اجبار و عدم دسترسی به مرد و اینکه دوست نداشت مردی به او دست بزند و شخصیتش زیر سؤال برود تن به برقراری این ارتباط داده بود. جالبه که بدون اینکه از هم اجازه بگیریم با میل و اراده به هم لب دادیم و کمی همدیگر را ماساژ دادیم. اما الان آن تصویری که من از او در ذهن دارم احساس بدیست که او داشت و معلوم بود که از اینکه دختری به او دست می زند در عذاب است طوریکه من حتی اگر بار دیگر امکان برقراری ارتباط جنسی با او برایم میسر می شد هیچ گونه تمایلی به برقراری رابطه با او را نخواهم داشت.

  Straight های عزیز برخلاف آنچه که شما فکر می کنید ما تنها به فکر سکس نیستیم. از طرفی ما اصلا با این شرایطی که در جامعه داریم امکان داشتن چنین رابطه ای خیلی سخت برای ما پیش می آید. ما در این جامعه گمنام و کوچک خود حتی حق انتخاب هم نداریم. و شاید اگر بعد از مدتها به یک لزبین بر بخوریم که هیچ وجه اشتراکی با ما نداشته باشد چون در این جزیره تنها فقط همین یکی را پیدا کرده ایم احساسات داغ مدفون ما چون گدازه های یک آتشفشان نیمه خاموش فوران می کند و مسلما چنین عشقی بعد ازمدتی با هزار درد به پایان خواهد رسید. من خودم را مثال می زنم. تمام دوستان لزبینم را از طریق اینترنت پیدا کرده ام. در شهر خودم فقط با هزار دردسر یک لزبین پیدا کردم که او خود عاشق لزبین دیگری در شهر دیگریست. ضمنا شاید اگر دوست دختر هم نداشت من و او نمی توانستیم با هم دوست فابریک باشیم، هرچند که او دختر بسیار خوبی است، اما ما دو تیپ کاملا متفاوت از هم هستیم. بقیه دوستانی که می شناسم همه تهران هستند. بعضی از آنها دوست دختر دارند و بعضی هنوز مجردند. اما من امکان اینکه در شهر دیگری دوست دختر داشته باشم را ندارم. چون امکان زندگی در شهر دیگری را لااقل تا چند سال آینده ندارم. از طرفی هر چند که خیلی مراقب بودم که در دام عشق گرفتار نشوم، اما بالاخره وقتی فقط یک نفر بوده و هست که در این مدت همه حرفها و درد دلهایم را به او گفته ام نا خواسته عاشق او شدم. بالاخره این احساس درونی من که بی مصرف در قفسه سینه ام دفن شده بود، سر انجام هر چقدر که سعی کردم آنرا خاموش نگاه دارم، طاقت نیاورد و فوران کرد. آدم در محیط اینترنت با لزبین هائی در شهر های مختلف ایران یا دنیا آشنا می شود و چون همه ما احساس تنهائی می کنیم و درد مشترکی داریم چه بخواهیم چه نخواهیم یک علایقی نسبت به هم پیدا می کنیم. حتی ممکنه صدای هم را هم نشنیده باشم و فقط یک عکس از همدیگر دیده باشیم. نه رفتار هم را دیده ایم، نه چهره واقعی هم را. دل به کسی می بندیم در یک قاره یا یک کشور دیگه، یایکی در آن طرف ایران. نهایت کار این است که من عاشق کسی می شوم آنور دنیا و البته او هم خود عاشق دیگری می شود در یک طرف دیگر کره خاکی. بالاخره من از تنهائیهایم برای او گفته ام و او از حرفهای شخص دیگری خوشش آمده. ما هردو الان دقیقا در یک وضعیت قرار گرفته ایم. من سعی می کنم احساسم را نسبت به او در درون خود بکشم و او هم سعی دارد احساسش را نسبت به دیگری در قلب خود بکشد، چون هر دو به خوبی می دانیم که بد جائی گرفتار شده ایم و این عشق های سایبری هیچ سرانجامی  ندارد. من خودم سعی می کنم بیش از این گرفتار نشوم و همین کارهائی که خودم انجام می دهم را دوستانه از او می خواهم که در مورد دیگری انجام بدهد. واقعا سخته که کسی را دوست داشته باشی و راهنمائیش کنی که چطور وقتی عاشق دیگریست به خودش آسیب نرسونه  وبرایش آرزو کنی که ای کاش یک شرایطی پیش آید و به معشوقش برسد. بالاخره این وسط من باید انسانیتم را به خودم ثابت کنم و دوستی خالصانه ام را به او.

 اگر می بینید اینقدر همجنسگرایان در ایران افسرده اند، واقعا به آنها حق بدهید. فرض کنید که شرایط بر عکس باشد، شما تصمیم دارید با شخصی از جنس مخالف خود دوست صمیمی باشید. و در کل ایران فقط حدود یک میلیون انسان از جنس مخالف شما، با گرایشی مشابه گرایش شما، آنهم در سنین مختلف و در شهرهای مختلف وجود داشته باشد. در شهر خود شما هم اگر کسی باشد ناشناس است و اگر کسی را هم پیدا کنید اصلا با شخصیت شما جور در نیاید.  همین مقدار کم هم اعلام نمی کنند که انسانی هستند مثل شما که به جنس مخالف گرایش دارند. از طرفی خانواده و جامعه به شما فشار می آورند که باید با جنس موافق خود باشید و تمایل به جنس مخالف یک مشکل روانیه. روانشناسان جامعه هم که خدا را شکر اکثرشون هیچ چی نمی دانند و بدتر از یک بی سوادند و مشکل شما را دو چندان می کنند…. فکر کنم دیگه تا آخر خط را رفته باشید.

می دانید بزرگترین مشکل ما ایرانیها چیست؟ این است که حرف هیچ کس به جز خودمان را قبول نداریم. حال خود ما کی هستیم؟ اگر به یک نفر دیپلمه، دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی، دکتر روانشناس و… بگوئی دانشمندان سی سال پیش ثابت کرده اند که همجنسگرئی یک مسئله کاملا نرمال و عادی است و صد تا مجله هم بهش معرفی کنی و بگوئی سازمان بهداشت جهانی، انجمن روانشناسان آمریکا و سازمان حقوق بشر، همجنسگرائی را یک امر عادی تلقی کرده به شما می گوید، به نظر من همجنسگراها روانی اند. و البته یکبار هم حاضر نیست یک خط از این نتایج تحقیقات علمی یا مقالات مجله های همجنسگرائی را بخواند و البته این شخص هیچ دانشمند و محققی را به جز خود قبول ندارد. من با چشمهای خودم چینین افرادی را را در جامعه ایرانی دیده ام که متأسفانه هیچ شناختی نسبت به هیچ مسئله ای از اعتیاد گرفته تا بیماری ایدز و راههای  پیش گیری از ابتلا به آن، تا چگونگی برخورد با جنس مخالف یا موافق و … نداشته و همینطور از خود در این موارد نظریه و تئوری صادر می کنند. شنیده اید که می گویند درخت هر چه پربارتر باشد سر به زیر تر است؟ فقط افتخار می کنند که یک فرهنگ مرده دو هزار و پانصد ساله دارند. یک ایرانی در گذشته ای که مرده و دیگر وجود ندارد زندگی می کند. آن فرهنگ مال دو هزار و پانصد سال پیش بود و اکنون غربی ها دارند از آن استفاده می کنند. آن فرهنگ دیگر مال ایرانی ها نیست. یک فرهنگ مال کسانی است که از آن استفاده می کنند.  بهتر است اینقدر مرده پرست نباشیم و در گذشته مدفون خود به سر نبریم. به زمان حال و این منجلابی که در آن غوطه ور هستیم بیاندیشیم و سعی کنیم به جای ورق زدن دفتر تاریخ زمان حال خود را بسازیم. ایران ما اکنون ایرانی است که روز به روز پس رفت می کند. یک نگاهی به نقشه جغرافیا بیاندازید و ببینید که چگونه آن کشور پهناور و آن فرهنگ غنی روز به روز کوچک و کوچکتر و از ارزش آن کم شده است. به انقلاب اسلامی و حکومت فعلی بنگرید، آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است. نگویید ما مقصر نبودیم، نه دوستان خلایق هر چه لایق، از ماست که بر ماست. هر انسانی آنچه که خود با دستان خود کاشته را برداشت می کند. پس بهتر است چشمها را شسته و جور دیگر نگریست. باید زیست و زندگی کرد، می دانید زندگی کردن یعنی چه؟ زندگی زیستن در حوضچه اکنون است. فراموش نکنید که می توان با دیدگاهی کاملا متفاوت از قبل به دنیا نگریست و شما هر آنطور که به دنیا و انسانها بنگرید آنها همانطور خواهند بود. پس چه بهتر که با نگاهی زلال و بارانی به جهانی که خدای آن دموکرات است بنگرید، در پس این باران یک رنگین کمان زیبا در گوشه آسمان به شما سلام می کند. این رنگین کمان که با غرور و افتخار پرچم خود را در سراسر دنیا به اهتزار در آورده جامعه بزرگ همجنسگرایان جهانی است.

انتخابات خبرگان و شوراها

دسامبر 10, 2006

بعد از صحبتی ایمیلی با یکی از دوستان در » وبلاگ منتقدین حکومت» قول دادم که مطلبی در باره انتخابات پیش رو بنویسم.. نیک می دانم که بسیاری  از خوانندگان این وبلاگ نه ذوق و شوقی به انتخابات خبرگان و شوراها دارند، نه اخبار و مسائل آن را دنبال و نه حتی حوصله مطالعه مطلبی در این باره را دارند، با اینهمه از آنجا که قرار است در این سایت از زاویه ای دیگر به مسائل نگاه شود، بد نیست چنانچه خوانندگان با همه بی حوصله گی نسبت به این مسئله، زحمت خواندن مطلب زیر ( که شاید خسته کننده هم باشد) را بخود بدهند.

 در انتخابات هر کشوری عمومآ در صدی از مردم بخصوص جوانان که علاقه چندانی به سیاست ندارند در انتخابات شرکت نمی کنند. اما عدم استقبال از انتخابات در کشور ما دلائل دیگری دارد و در نتیجه راه حل خاص خود را می طلبد.

بنا به تعالیم مذهب مسیحیت، مؤمنان رمه ای هستند که توسط شبانی ( حضرت عیسی مسیح) هدایت می شوند.در دوره ای که حضرت مسیح غایب است، نماینده او ( پاپ) بعنوان رئیس و رهبر واتیکان، با تفسیر دستورات انجیل،  شبانی رمه ( مؤمنان) را بعهده دارد تا روزی که حضرت مسیح دوباره ظهور کند و….. 

تاریخ واتیکان از پنجمین قرن میلادی یعنی زمانی که در دوره رومیان، ایتالیا بعنوان مرکز و پایتخت مسیحیت جا افتاده بود، شروع می شود. هر چند که تا سال 1870 قدرت پاپ و دخالت های او در امر کشور داری در کل کشور ایتالیا گسترده بود و تنها در سال 1929 بود که اختیارات  پاپ محدود شدند، اما محدود کردن اختیارات رهبران کلیسا و پاپ و جدا سازی دین از سیاست در اروپا از همان سالهای اولیه رنسانس  شروع گردید. امروز در غرب مذهب ازسیاست جدا است و به پاپ محدوده ( قطعه زمین کوچکی)در شهر روم ایتالیا داده اند که هر چند تمبر، واحد پول، تابعیت، پرچم، روزنامه، دانشگاه و…خاص خود را دارد و استقلال آن توسط دولت ایتالیا برسمیت شناخته شده و تضمین گردیده اما با اینهمه  محدود آن از چند کلیسا، تعدادی ساختمان بزرگ  و یک میدان نسبتآ وسیع فراتر نمی رود. مردم در انتخاب پاپ دخالتی ندارند و تنها چند روحانی بالا مقام مسیحی او را بعنوان شبان انتخاب می کنند و بعد مؤمنان بعنوان رمه با او عهد و پیمان  بسته و از دستورات او پیروی می کنند. امروزه  نقش پاپ صرفآ معنوی است و دخالتی در امور سیاسی و قانون گذاری کشور ایتالیا ندارد. دولت ایتالیا هم دخالتی در امور واتیکان و پاپ ندارد. توافقی است دوجانبه. یکی بر اساس شبان رمه ای  با مفهوم روحانی و معنوی آن جهانی و دیگری دمکراسی بر اساس انتخابات و حقوق شهروندی این جهانی. 

در دوره آخر حکومت شاه، وقتی شاپور بختیار نخست وزیر شد، به آقای خمینی و دیگر روحانیان شیعه در کشور پیشنهاد کرد که به شهر قم رفته و حکومت مذهبی ( شبان رمه ای) خود را ( شبیه حکومت واتیکان) بطور مستقل در آنجا دایر کنند و دولت هم استقلال آن را برسمیت خواهد شناخت. اما روحانیون پیشنهاد او را رد کردند و حکومت شبان رمه ای بگسردگی کل کشور و برای همه ملت را خواستار شدند. آنچه که از 22 بهمن 1357 به این طرف در کشور داشته ایم آن چیزی است که روحانیون در پی آن بودند. حال ببینیم جریان انتخابات خبرگان از چه قرار است؟

 اصل پنجم قانون اساسی می گوید: «  در زمان غیبت حضرت ولی عصر » عجل الله تعالی فرجه» در جمهوری اسلامی ایران،  ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است. که طبق اصل یکصدو هفتم عهده دار آن می گردد.

 اصل یکصد و هفتم قانون هم می گوید»  پس از مرجع عالیقدر تقلید و رهبر کبیر انقلاب جهانی اسلام و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله العظمی امام خمینی که از طرف اکثریت قاطع مردم به مرجعیت و رهبری شناخته و پذیرفته شدند، تعیین رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است. خبرگان رهبری در باره همه فقها واجد شرایط مذکور در اصل پنجم و یکصد و نهم بررسی و مشورت می کنند. هرگاه یکی از آنان را اعلم به احکام و موضوعات فقهی یا مسایل سیاسی و اجتماعی یا دارای مقبولیت عامه یا واجد برجستگی خاص در یکی از صفات مذکور در اصل یکصد  نهم تشخیص دهند او را به رهبری انتخاب می کنند و در غیر اینصورت یکی از آنان را به عنوان رهبر انتخاب و معرفی می نمایند.»

حال ببینیم قانون اساسی چه وظایفی را بعهده رهبر گذاشته. اصل یکصد و ده قانون اساسی یازده وظیفه و اختیار به رهبرداده که از این قرارند: «تعیین سیاست های کلی نظام پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام، نظارت بر حسن اجرای سیاست های کلی نظام، فرمان همه پرسی، فرماندهی کل نیروهای مسلح، اعلام جنگ و صلح و بسیج نیروها، عزل و نصب و قبول استعفای  فقهای شورای نگهبان، عالیترین مقام قوه قضائیه، رئیس سازمان صدا و سیما، رئیس ستاد مشترک، فرمانده کل سپاه پاسداران، فرماندهان عالی نیروهای نظامی و انتظامی، حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه گانه، حل معظلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیست، امضا حکم ریاست جمهوری ( رئیس جمهور باید قبل از انتخابات به تآئید شورای نگهبان و در دوره اول به تآئید رهبری برسد)، عزل رئیس جمهور، عفو یا تخفیف مجازات محکومیت.» 

 بد نیست این را هم بدانیم که قبل از به اصطلاح اصلاح قانون اساسی، ( که اگر اشتباه نکنم در دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی صورت گرفت)، در قانون قبلی، اصل پنجم قانون اساسی می گفت: «  ولایت امر و امامت ملت  به عهده فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که اکثریت مردم او را به رهبری شناخته و پذیرفته باشند«. یعنی در قانون قبلی مردم رهبر  را انتخاب می کردند و در واقع  رهبر تا حدودی نسبت به مردم و رای و نظر آنها احساس مسئولیت می کرد و مردم امکان این را داشتند که تا حدودی رهبر را تابع رای و نظر و خواسته خود کنند. اما بعد از » اصلاح قانون» پذیرفته شدن رهبر توسط مردم حذف  و انتخاب او را به عهده خبرگان گذاشتند.

طبق قانون،  وظیفه اصلی مجلس خبرگان نظارت بر عملکرد رهبر حکومت ( ولایت فقیه) و انتخاب جانشین وی در صورت عزل یا فوت او است. حال چه کسی میتواند کاندید خبرگان شود؟ تنها کسانی که از صافی شورای نهگبان بگذرند. چه کسی شورای نگهبان را تعیین می کند؟ رهبر. بعبارت دیگر رهبر شورای نگهبان را تعیین، شورای نگهبان کاندیداهای مجلس خبرگان را بر می گزیند، خبرگان رهبر را تعیین و بر کارهای او نظارت می کنند. حالا متوجه می شوید که روحانیت چه مدار بسته  و چفت و بست هایی را تعیین تا سیستم شبان رمه گی را پایدار و ابدی کند؟

در باره شوراها:

حکومتیان خوب می دانند که مردم توجهی به انتخابات خبرگان نخواهند کرد و حتی حال و حوصله دنبال کردن اخبار  و تبلیغات آن را ندارند. پس انتخابات شوراها را با آن همزمان می کنند و تا حدودی  به نیروهای معروف به اطلاح طلب بی خطر اجازه کاندید شدن می دهند تا بلکه بتوانند تعداد بیشتری از رای دهندگان را به پای صندوق های انتخاباتی بکشانند و با فیلمبرداری و  تبلیغ و هیجان زایی حول  «صف طویل رای دهندگان» با چاشنی ملی گرایی ( که مجبور شدند  آن را بجای اسلامگرایی وارد ادبیات خود کنند)،  » مشروعیت بی منازع» خود را در اذهان داخلی و خارجی نشان دهند. 

با چنین وضعیتی صحبت از حقوق شهروندی و بکار بردن لفظ انتخابات تلخندی بیش نیست. رمه » مسجدوند» ( و نه شهروند) وظیفه الهی اش دنباله روی است نه انتخاب کردن شبان خود. انتخاب کردن رهبران در حوزه حقوق یک شهروند است که در دمکراسی و مدرنیته از آن برخوردار می شود. پس از آنجا که حکومت  ما نه مردم سالار بلکه شبان سالار است، رمه نمیتواند حق انتخابی داشته باشد و تنها وظیفه اش این است که بگذارد  چوپان به میل خود سرنوشت و راه و مسیر او را تعیین کند. بنا به همه آنچه گفته شد، کلآ بحث شرکت یا عدم شرکت در انتخابات خبرگان و شوراها یک بحث بیهوده،  بی مورد  و یک مسئله فرعی است. مسئله اصلی این است که قانون اساسی ( نوشته خود روحانیون)، ولایت فقیه، بعنوان مظهر و سمبل حکومت  و  نماد تداخل دین در سیاست و کشورداری، را قانونی کرده، روحانیون را شبان و ملت را رمه تعریف می کند.  پس اصل بحث و نظر باید حول همین مسئله اصلی دور بزند که آیا ما با دخالت دین در سیاست و  رمه بودن خود موافق هستیم یا نه و چرا و اینکه تجربه 28 سال اخیر چه نتایجی برای ما بهمراه داشته است. ( حرف و شعار مطرح نیست واقعیت ها خود بهترین گواه هستند.)

می گویند محمد رضا شاه در دوره حکومت خود یکبار گفته بود که پادشاهی کردن بر ملتی فقیر و بیسواد افتخاری ندارد. ایران باید به دروازه تمدن نزدیک شود.ظاهرآ حکومتگران فعلی ملت را از دروازه تمدن هر چه دورتر می کنند تا راحتر بتوانند حکومت شبان رمه گی خود را ادامه دهند.. اما از آنجا که در دوره اینترنت و دهکده شده جهان چنین کاری چندان آسان نیست، حکومتیان از سوئی دستگاههای تولید خرافات را گسترانده و از سوی دیگر با سانسور و فیلترینگ  از آگاه شدن مردم جلوگیری می کنند تا پیوسته آنها را با  الفاظ » انقلاب، اسلام و انرژی هسته ای حق مسلم ماست»  در هیجانی خواب آلود نگه دارند. اما حکومت کردن با کمک تعدادی افراد خودی برخوردار از امتیازات ویژه بهمراه ابزار ترس، زور و خرافات بر ملتی که چهل درصد آن زیر خط فقر زندگی می کنند و بخشی از آن خرافی و مقلد، نه افتخاری دارد و نه اخلاقی است. 

از پرداختن به آمار و ارقام می گذرم چه مثنوی هفتاد من شود. اما افسردگی و دلمردگی حاکم بر جامعه، خشونت گسترده، فرار مغزها، چهل درصد مردم زیر خط فقر نه تنها به جامعه ما ضررهای آنچنانی وارد کرده که به اعتبار و حیثیت اسلام در بسیاری اذهان داخلی و خارجی هم لطمه های جبران ناپذیری وارد کرده است.   رمه  یعنی» مسجدوندان» ( نه شهروندان) بر اساس اعتقاد خود به مراجع تقلید های متفاوت و بنا به ذهنیت مطیع و سالار پذیر  یا بنا به عدم دسترسی به اطلاعات و مسحور قدرت و شعارهای بلندگوهای تبلیغاتی یکجانبه بودن،حول کاندیداها بحث می کنند و در مورد شرکت یا عدم شرکت در انتخابات به تبادل نظر می پردازند. و شهروندان در خارج از این چارچوب، انتخابات را به فرصتی برای  طرح وسیعتر مسئله اصلی یعنی  دین زدایی از سیاست و کسب حقوق شهروندی تبدیل می کنند.

مخالفت با انتخابات پیش رو و عدم شرکت در آن اگر بصورت منفعلانه و بقول معروف پاسیو صورت بگیرد و تنها در نرفتن به پای صندوق های رای خلاصه شود، کاربرد چندانی نخواهد داشت. دلسردی، دلمردگی و  بی توجهی مردم به انتخابات خبرگان را نباید تنها با بی علاقه گی مردم به سیاست توجیه کرد ، ریشه مسئله مخالفت مردم با دخالت دین در سیاست است. عدم شرکت منفعل نیاز اساسی مردم را جواب نمی دهد چرا که بهرحال  انتخاباتی صورت می گیرد و کسانی به حق یا ناحق از صندوقها بدر خواهند آمد. درست بهمان شکل  که تماشاچیان در میدان که دور شعبده باز حلقه زده اند، هر چقدر هم او را زیر نظر بگیرند، باز شعبده باز خرگوشی را از کلاه یا آستین خود بدر خواهد آورد و به آنها نشان می دهد. تجربه این 28 سال اخیر نشان داده که انتخابات در کشور ما چیزی جز این نبوده  و همه علائم و داده ها هم دال بر آن دارند که انتخابات خبرگان  ( و تا حدود زیادی شوراها) که اینهمه برای » شرکت پرشور مردم»  تبلیغ می کنند  نتیجه ای جزء همان خرگوش شعبده باز نخواهد داد. اما مشکل این است که این خرگوش سرنوشت ملک و ملت را بدست خود دارد. پس منفعلانه برخورد کردن بدترین گزینه ها است. ( مطلب سیاست یعنی تصمیم گیری که در همین سایت چاپ شده را هم بخوانید.)

 عدم شرکت در انتخابات یا همان تحریم زمانی مؤثر خواهد بود که فعال صورت بگیرد یعنی از فرصت انتخابات استفاده کرده و وسیعترین بحث ها حول مسئله اصلی یعنی  مضرات دخالت دین در سیاست و اهمیت جدایی ایندو از هم به پیش کشیده شوند.  نیازی به گفتن نیست که سانسور اجازه اینکار را نمی دهد با اینهمه اینترنت این امکان را تا حدودی فراهم کرده است. پس سایتها و وبلاگهای اینترنتی باید در بحث انتخابات روی همان مسئله اصلی یعنی دخالت دین در سیاست تمرکز کرده و در باره دو سیستم متفاوت شبان رمه گی مبتنی بر اطاعت و  مطیع بودن و سیستم دمکراسی و انتخابات و حقوق شهروندی بحث کنند. در چنین بحثی  موافقان و مخالفان، از خود روحانیون گرفته تا مخالفان آنها همه امکان مشارکت در بحث ها را دارند و به شفافیت بیشتر خواست ها و اهداف و بینش ها کمک می کنند.

مبتلایان به اچ. آی. وی و مسئله علنی شدن

دسامبر 2, 2006

گردآوری و تهیه و تنظیم : تیزبین

12 آذرماه 1385

مقدمه : بعد از اطلاع فرد از ابتلا خود به ویروس عامل ایدز یعنی اچ. آی. وی، مدت زمانی لازم است تا فرد مبتلا با وضعیت جدید سلامتی خود خو بگیرد. این مدت زمان که مراحل مختلفی دارد در واقع پروسه ای است که طی آن به خود یابی فرد مبتلا و پذیرش  موقعیت و شرایط جدید زندگی اش منتهی می شود و بسته به عوامل گوناگونی از جمله توانایی ذهنی فرد، شناخت، دانش و اطلاعات او از بیماری، شرایط و فرهنگ خانوادگی، اجتماعی و محیطی و همچنین امکانات موجود برای مبتلایان، مدت زمان آن بسیار متفاوت است. این پروسه از مرحله رد و انکار شروع و بعد به افسردگی و گوشه گیری می انجامد و همینطور ادامه می یابد تا در آخر به مرحله ای می رسد که علنی کردن وضعیت خود به دیگران به یک نیاز درونی ( و انسانی) در فرد مبتلا فرا می روید. در این مطلب به همین مرحله آخر یعنی نیاز به علنی کردن پرداخته می شود.

 پروسه علنی کردن خود بعنوان حامل ویروس ایدز در مبتلایان،  به پروسه ای که  معمولآهمجنسگرایان برای علنی کردن گرایش همجنسگرایانه خود طی می کنند،  بی شباهت نیست و جرقه آن ناخواسته و ناآگاهانه از همان لحظه ای زده می شود که فرد از وضعیت خود اطلاع می یابد. اما بعد ازمدتی و طی مراحلی، که  زمان آنها در افراد مختلف متفاوت است، آنگاه که شناخت، دانش و اطلاع فرد از وضعیت خود به آن اندازه رشد می کند که به پذیرش قلبی و باطنی خویشتن خویش او می انجامد،  آنوقت  این پذیرش درونی بنوبه خود به رشد و شکل گیری نیازهای تازه ای  منجر می گردد که همان نیاز به علنی کردن خود می باشد. به این خاطر که تنها پذیرش و کنار آمدن فرد با وضعیت و موقعیت خود کافی نیست و به رضایت درونی کامل نمی انجامد. چه اگر فرد، بنا بر شرایط،  ناچار به پنهان کردن این راز خود شود آنگاه بشکلی احساس کمبود می کند و حمل راز درون به تنهایی برایش سخت و غذاب آور خواهد بود. پس پذیرش این هویت دارای دو بخش است؛ یکی پذیرش خویشتن خویش و دیگری اعلام آن به دیگران و آن هم بر اساس روانشناسی انسان و نیاز او به رفع تشویش و اضطراب، ترس، تضاد و احساس عذاب وجدان ( یا گناه)، نیاز به درک شدن و مورد احترام واقع شدن از سوی اطرافیان و جامعه، نیاز به خود بودن و خلاص شدن از ماسک های دروغین، نیاز به دوستی و رد و بدل کردن مهر و عاطفه با دیگران، نیاز به احساس امنیت و آرامش و غیر.

  احساس کامل بودن تنها در تصور فرد از خود کافی نیست بلکه انسان  دوست دارد و محتاج این هم هست که بداند دیگران در باره اش چگونه فکر می کنند و  ایندو ( تصور فرد از خود و تصور دیگران از او)  باعث میشوند که فرد بنوعی به ارزش، جایگاه و موقعیت خود واقف شود. همه این نیازها دست به دست هم داده و نیاز کلی یعنی نیاز به علنی کردن را به دغدغه اصلی ذهن فرد تبدیل می کنند و به جنگ و گریزی در درونش دامن می زنند که تنها رسیدن به مقصود ( یعنی علنی کردن خود) به خاتمه جنگ درون و صلح و آشتی در باطن او می انجامد و بس. با این حساب نیاز به علنی  شدن یک خواسته انسانی درونی است که به آرامش و صلح و صفای درون فرد می انجامد.

علنی کردن خود اما هزینه دارد؛ نمی توان یک تنه به جنگ پیش داوریها، تبعیضات و تعصبات رفت.  علنی شدن تنها به رقیق کردن و در بهترین حالت زدودن تعصبات و ذهنیت منفی بخشی از اطرافیان و نه کل اجتماع کمک می کند و همین باعث می گردد که فرد بعد از علنی کردن خود بطور مداوم در شرایط و موقعیت هایی قرار بگیرد که مرتبآ مجبور به توضیح ( و تفسیر) خود به دیگران شود. هر چند اینکار به فرهنگ سازی کمک می کند اما نیرو، انرژی و قدرت استقامت ذهنی و درونی زیادی می طلبد که همه از آن برخوردار نیستند. پس تحمل پیش داوریها و تعصبات دیگران ضمن پذیرش خویشتن خویش و در مواقعی خاص اعلام آن به بخشی از اطرافیان و دیگران ( دست چین شده) میتواند یک راه حل میانی باشد.

 بسیاری از افراد بنا بر شرایط و موقعیت و بعضی عوامل دیگر، درجات مختلفی از همین راه میانه را برمی گزینند. با این توضیحات مشخص می شود که چرا علنی کردن خود یک پروسه و امر کاملآ شخصی و خصوصی است که طول مدت آن برای همگان یکسان نمی باشد.  کنترل خود فرد بر این پروسه بسیار مهم و حیاتی است. لازم به گفتن نیست که اجبار افراد به علنی کردن خود باعث می شود که او حس کند کنترل خود بر یک پروسه شخصی را از دست داده و چه بسا او را به عقبگرد یا انزوای بیشتر بکشاند و ضربات روحی و روانی شکننده ای بر او وارد کند. با این حساب دادن اختیار کامل پروسه علنی شدن به فرد و احترام به تاکتیک های فردی او در این مسیر باید مورد قبول همگان واقع شود.

افراد مبتلا به ایدز و کلآ افراد گروه های اجتماعی تابو زده در جامعه ما از داشتن الگوهای مثبت خاص خود محروم هستند. همین به احساس عدم امنیت، تنهایی و ایزوله بودن آنها دامن می زند و پروسه علنی کردن را بسیار پیچیده و سخت می نماید، بخصوص که امکان دست رد به سینه زدن و درک نشدن  توسط دیگران در کشوری که این مسائل در آن از جمله رازهای مگو بحساب می آیند، بسیار زیاد است.در امر علنی کردن خود، قبل از صحبت  با دیگران فرد مورد نظر بایستی پیشاپیش مسائلی را برای خود در نظر بگیرد و عواقب کار را بسنجد؛ از جمله اینکه این تصمیم او کاملآ شخصی است،  مسئله دیگر اینکه قصد دارد خود را برای چه فرد یا افرادی علنی کند؟ در چه شرایط، مکان، موقعیت و لحظاتی، و اینکه دیگران در برابر اعلام خبر چگونه واکنش هایی ممکن است از خود بروز دهند.  اگر واکنش آنها مثبت باشد که هیچ اما اگر عکس العمل آنها منفی از آب درآمد، آنوقت واکنش من نوعی چه خواهد بود؟

روشن کردن این مسائل برای خود و آمادگی  برای برخوردهای احتمالی، قبل از برملا کردن راز خویش مهم است و از خراب شدن روحیه فرد و پا پس گذاشتن در پروسه علنی کردن،  تا حدود زیادی جلوگیری می کند.علنی شدن عمومآ با تقسیم راز درون با نزدیکترین و خصوصی ترین فرد یا افراد دور و بر شروع می شود که ممکن است یک دوست همکلاسی، یک همکار، یک رفیق یا همدمی از اعضای خانواده باشند. آماده کردن طرف مقابل  برای شنیدن راز دورن هم ضروری است؛  پس انتخاب زمان، لحظه و موقعیت مناسب و حتی آماده سازی فضا و شرایط برای طرح مسئله را باید در نظر گرفت. این موضوع ( لحظه و شرایط و موقعیت مناسب) بشکلی به آماده کردن ذهنی طرف مقابل برای شنیدن رازی مخفی و مهم کمک می کند و از نظر روانی امکان واکنش منفی او را به حداقل می رساند. بخصوص اگر فرد مبتلا موفق شود بطرف خود بفهماند که تقسیم راز  با او بر اساس اعتماد، ارزش و  دوستی عمیق صورت گرفته و انتظار متقابلی که از او دارد این است که حداقل این راز را پیش خود نگه داشته و اگر سئوال یا ابهامی دارد میتواند  مطرح کند. همین نکته مسئله مهم دیگری را بمیان می کشد و آن اینکه فرد مبتلا می بایست از قبل اطلاعات و دانش کافی از ویروس  اچ . آی. وی.، راههای سرایت آن و امکانات موجود برای مبتلایان در جامعه برخوردار باشد تا بتواند در صورت لزوم به سئوالات طرف خود جواب دهد یا راهها و امکانات دریافت اطلاعات صحیح را به او معرفی کند. موضوع دیگر آنکه راز خود را باید در شرایط و موقعیتی  به فرد یا افراد دیگر برملا کرد که از نظر زمانی مشکل وقت پیش نیاید و زمان کافی برای بحث و صحبت و سئوال و جواب احتمالی وجود داشته باشد بدون آنکه مجبور به قطع صحبت شد. پس انتخاب محل و در نظر گرفتن زمان کافی هم مهم است و از قبل می بایست آن را در نظر گرفت.

در صحبت با طرف مقابل بهتر است از اتهام زنی یا برانگیختن احساس ترحم طرف خودداری شود. بعد از مقدمه چینی چنین جمله ای تا حدودی میتواند مؤثر باشد:  » من اینطور هستم، حامل این ویروس می باشم، مسئولیت خودم را می شناسم، احساس ترحم و شفقت لازم ندارم، میخواهم از این ببعد اینطور زندگی کنم و بعد از مدتها  با خود کلنجار رفتن تصمیم گرفته ام که صادقانه این راز خودم را با تو بعنوان یکی از نزدیکترین افراد بخودم در میان بگذارم. حامل ویروس ایدز بودن افتخاری ندارد اما واقعیت زندگی من و خیلی های دیگر است. حامل این ویروس بودن بمنعای محکومیت به مرگ زودرس نیست و از این ببعد میخواهم خودم باشم و برای خودم زندگی کنم. از دروغ گفتن و ماسک زدن بیزارم و دوست ندارم پنهان کاری کنم اما جار هم نمی زنم بلکه تصمیم گرفته ام دوستان خصوصی و نزدیکم را از شرایطم مطلع کنم.و……» و بعد  طرح این سئوال که » نمی دانم خود تو تا چه اندازه  از این ویروس شناخت داری اما اگر سئوال یا ابهامی داری میتوانی مطرح کنی، شاید بتوانم به سئوالاتت جواب دهم.»

 برخوردار بودن مبتلایان به ویروس اچ. آی. وی.  از جوانب مختلف بیماری ایدز، راههای سرایت ویروس آن، درمان و امکانات موجود در جامعه نه تنها کمک می کند که مبتلایان موقعیت و شرایط خود را بپذیرند بلکه در تقویت احساس مسئولیت اجتماعی آنها هم مؤثر و طی کردن پروسه علنی شدن آنها را هم تسهیل می کند. از آن گذشته به افراد مختلف امکان کسب دانش و اطلاعات صحیح در اینباره را هم می دهد. به همین سبب مسئولان و دست اندرکاران می بایست اهمیت ارائه دانش و اطلاعات گسترده به مبتلایان را هر چه جدی تر بگیرند.

اعلام راز درون و شرایط و موقعیت شخصی به نزدیکترین افراد میتواند مشکل ترین اما در عین حال آرامش بخش ترین کارها باشد چرا که به اعتماد به نفس بیشتر، احساس امنیت و آرامش زیادی در فرد می انجامد.  باید بخاطر سپرد که  بسیاری از خود افراد مبتلا هم در روزهای اولیه اطلاع از ابتلا خود به این ویروس،  از پذیرش آن سرباز زده و یا واکنش هایی منفی و عجولانه از خود بروز داده اند. بنابراین دادن وقت کافی به طرف مقابل برای هزم خبر،  تفکر و تعمق در مسئله و پذیرش واقعیت را نباید از یاد برد. همچنین باید آمادگی آن را داشت که در صورت درخواست طرف بتوان جزوات، مقالات و نوشته های علمی در باره ایدز را در دسترس او قرار داد یا به او معرفی نمود.

هر چند که دانش و اطلاعات فرد مبتلا در باره بیماری و نیاز او به یافتن جایگاه و موقعیت جدید و اعتراف اجتماعی به این هویت در بیشتر اوقات فرد را به سمت علنی کردن  بیماری خود می کشاند اما  بدون اغراق میتوان گفت که شرکت در گروهها و انجمن های حمایتی خاص بیماران و مبتلایان و گرفتن نقش فعالی در آنها به اعتماد به نفس و زدودن آثار مخرب افسردگی می انجامد ونه تنها پروسه پذیرش خود و علنی کردن را تسریع می کند بکله امکان مقابله با تبعیضات و پیشداوریها را هم افزایش می دهد و از مضرات علنی کردن برای خود فرد می کاهد. بهمین سبب تجمع افراد  مبتلا به ویروس اچ. آی. وی و دیگر مبتلایان به بیماری ایدز در گروهها و انجمن های خاص خود و حمایت و همیاری آنها به هم  و بوجود آوردن امکانات مشاوره، تفریح و……بسیار ضروری است.  این کار به افراد جدیدآ مبتلا هم  امکان می دهد که سریعتر از افسردگی و ایزوله بودن بدر آیند و هر چه سریعتر با موقعیت جدید خود خو بگیرند. 

 کاستن از رنج و ستم وارده بر انسانها وظیفه انسانی همگان است،  اما خود افراد درگیر می بایست در امر ستم زدایی و کاهش رنج و مشقات خود پیشقدم شوند تا از آنها افسون زدایی شود و جامعه چهره آنها را ببیند. آنگاه  پذیرش و احترام به آنها آسان تر خواهد شد و چه بسا  که بسیارانی هم به حمایت فعال از آنها برخیزند.با این حساب  بعد از دانش و آگاهی، متشکل شدن و علنی کردن دو ستون مهم برای ستم زدایی، اصلاح فرهنگی و دست یابی به حقوق و برابری است.

 مبتلایان به ویروس عامل ایدز که خود را علنی می کنند غنیمتی برای جامعه  ما می باشند که به ساختار سازی اجتماعی، زدودن تعصبات،  پیش داوری و شناخت بیماریها یاری می رسانند. چه این مهم یعنی مقابله با بیماری ها و خلاص شدن از تعصبات  یک کار فرهنگی. پس قدر آنها که رنج و محنت علنی شدن را بجان خریده، راز خود را با ما در میان می نهند و ما را با خطرات،  زشتی ها و عیوب جامعه آشنا می کنند، بدانیم و آنها را پاس بداریم.