من یک انسان هستم
ژانویه 5, 2007مقدمه: متاسفانه روانشناسی جامعه ما رو به قدرت دارد. اکثریت بزرگی از مردم ما نسبت به کسی که از آنها مرفه تر، قدرتمند تر، شیک پوش تر، زیباتر، تحصیلکرده تر و ” شهری تر” باشد، به او احترام می گذارند و از رفت و آمد و معاشرت با او به خود می بالند. عکس رفتار و برخورد را هم با کسانی که از جهت یا جهاتی موقعیت ” کهتری” نسبت به آنها دارند، در پیش می گیرند. چنین روانشناسی ای در امتداد خود قضاوت نسبت به افراد و گروههای مختلف اجتماعی راهم بر اساس موقعیت و جایگاه حقوقی/ فرهنگی آنها در جامعه تنظیم می کند. گروه های اجتماعی زیادی دز جامعه ما در حاشیه نگه داشته شده اند. شاید به جرائت بتوان گفت که حاشیه ای ترین گروه جامعه ما زنان و دخترانی باشند که گرایش و هویت جنسی آنان با معیارها و هنجارهای حاکم در تناقض قرار دارد؛ یعنی زنان و دختران لزبین. جایگاه و موقعیت لزبین ها و کلآ همجنسگرایان در قانون و سنت های رایج باعث شده و می شود که بخش قابل توجهی از مردم ما قضاوت خود نسبت به آنان را تنها در موضوع زیر شکم خلاصه کنند و با توجه به تابو بودن مبحث جنسیت در جامعه، همجنسگرایان خود بخود بدون هیچ جرم و دادگاهی و محروم از هرگونه دادخواهی و دفاعی، در اخلاق و روانشناسی مجذوب قدرت، محکوم شده هستند و کمتر کسی علاقه و تمایلی به شناخت آنها دارد. اما آیا لزبین ها ( و کلآ گروه های حاشیه ای) چنانند که دیگران می پندارند؟ نوشته زیر مطلبی است که یک دختر لزبین برای انتشار در این وبلاگ ارسال کرده. با هم آن را بخوانیم.
من یک انسان هستم
دختر لزبین beautifullesbiangirl@yahoo.com
در مطلب قبل من خود را تحت نام یک لزبین به شما معرفی کردم و اینبار می خواهم به شما بگویم که من فراتر از جنسیت و گرایش جنسی و احساسی ام یک انسان هستم؛ انسانی که خیلی ها به او اعتماد دارند. اورا فردی ساده، راستگو، گاهی خنده رو و گاهی تندخو و لجباز می شناسند. فردی مخالف سنتها و عقاید قدیمی و کهنه، و طرفدار صلح جهانی و دموکراسی. کسی که سعی دارد با اینکه در یک جامعه دیکتاتور بزرگ شده اما معنای دموکراسی را آموخته و تا آنجائیکه دانائی اش به او اجازه می دهد به اصول آن پایبند باشد. کسی که آرزوئی ندارد جز اینکه فردی باشد مؤثر در برقراری صلح جهانی. ملیت اصلا برای او مهم نیست و تمام انسانهای سرتاسر دنیا را با هم برابر می داند.
گاهی با خودم فکر می کنم اگر اطرافیانم بفهمند من یک لزبین هستم چه عکس العملی نشان می دهند؟ اگر تمام آن انسانهائی که به من می گویند این صداقت تو یکروز کار دستت می دهد، تمام مردهائی که دوست داشتند من همسر آنها باشم، تمام دوستان دانشگاهی من که از من می خواستند سر نماز برای آنها دعا کنم ( البته من الان نماز نمی خوانم)، اگر بفهمند من یک لزبین هستم آیا نظرشان نسبت به من عوض می شود؟ آن دوست بسیار متدینم که هرچقدر هم به او بگویم من در این حدی که او فکر می کند نیستم، اگر پی به هویت من ببرد آیا باز هم از من خواهد خواست که هر موقع احساس دعا به من دست داد او را فراموش نکنم؟ دختر دائی من که هر موقع پیش هم هستیم تا نیمه های شب توی تاریکی کنار هم می نشینیم و او رازهائی را که با کسی در میان نگذاشته برای من بازگو می کند، آیا اگر بفهمد کنار یک لزبین تنها در یک اتاق می نشسته و با دردل با او به آرامش می رسیده چه احساسی به او دست خواهد داد؟ آیا باز هم جرأت می کند یک شب تا صبح کنار او بنشیند، زیر گوشش زمزمه کند و از او کمک بخواهد؟ آیا دختر عمه من اگر بفهمد من یک لزبین هستم باز هم به من جایگاه کلید زاپاس خانه اش را نشان می دهد و از من می خواهد که از توی فلان قفسه کمد خانه اش پول بردارم و چکهای او را پاس کنم؟ آیا رئیس آموزشگاهی که در آن درس می خواندم اگر بفهمد من لزبین هستم باز هم برای من مثل سابق احترام قائل خواهد شد؟
من مدت زیادی نیست که پی به هویت جنسی خود برده ام- گرایش در من وجود داشته اما من آنرا جدی نمی گرفتم- اما نسبت به قبل هم تغییر زیادی نکرده ام. هنوز هم برای مردها احترام قائلم. اتفاقا بنده با زن ذلیل بودن مردها صد در صد مخالفم و فکر می کنم یک مرد بهتر است اینقدر درک و فهم داشته باشد که هر چی همسرش گفت مثل یک برده اطاعت نکند و تن به خواسته های نا به جای همسر خود ندهد. این سخن من در مورد مردهائی است که همسری ناآگاه دارند و متأسفانه زندگی خود و فرزندان خود را با پذیرفتن خواسته های نابه جای همسر به تباهی کشانده اند. یک مرد و پدر هم باید نقش مردی و پدری خود را در خانواده ایفا نماید.
اما در این میان انسانهائی هم هستند که مثل بنده بیشتر فردگرا هستند و چندان تمایلی به تشکیل خانواده ندارند. در طی این مدتی که پی به هویت خود برده ام می بینم که من از نظر شخصیتی جز اینکه دموکرات تر شده ام و به آرامش بیشتری دست یافته ام هیچ فرقی نکرده ام. مثل گذشته چندان علاقه ای به تشکیل خانواده ندارم و ترجیح می دهم پارتنر داشته باشم تا همسر، و البته الان می دانم که پارتنری از جنس خودم می خواهم. با اینکه در گذشته چندین بار عاشق شده ام و در حال حاضر هم هیچ دوست دخترفابریکی ندارم اما با تنهائی خود راحتم. گاهی فکر می کنم شاید من در زندگی وظایف مهمتری داشته باشم که فراتر از اندیشیدن به یک زندگی خانوادگی کوچک است.
البته اینها همه نظرات و سلیقه های من است وخیلی از لزبین ها یا گی ها تمایل به تشکیل خانواده و پذیرفتن کودکانی به فرزندی دارند و آمار هم نشان داده که فرزندان پرورش یافته در میان خانواده هائی که شامل دو پدر یا دو مادر هستند هیچ تفاوتی با فرزندان پرورش یافته در دامان خانوداه های دگرجنسگرا نداشته و حتی رشد یافتن زیر نظر والدین همجنسگرا تأثیری در گرایش جنسی آنها نداشته و بسیاری از این فرزندان دگرجنسگرا بوده اند. هدف من از نوشتن این مطلب این بود که بگویم شما دگرجنسگرا ها واقعا ما همجنسگرایان را نمی شناسید و قضاوتهای شما بر اساس یک سری اطلاعاتی است که به غلط در زندگی آموخته اید. شما چقدر مطمئن هستید که آن کسی که به عنوان یک لزبین، گی یا بایسکشوال هوسباز می شناسید یک دگرجنسگرای واقعی نباشد؟ شاید همین خانم یا آقای همکار شما که بسیار برای او احترام قائل هستید، شاگرد زرنگ و درسخوان کلاس شما، معاون بسیار مذهبی و متدین یک شرکت معتبر، آن شاعر یا نویسنده یا سیاستمدار معروف ( مثل صادق هدایت، فریدون فرخزاد و امیرعباس هویدا)، اینها همه کسی نباشند مگر یک همجنسگرا. اگر آن دختری که توی اتوبوس سرش را روی شانه من گذاشته و خوابیده بود می دانست من یک همجنسگرا هستم آیا باز هم شانه های من را تکیه گاه خود قرار می داد و اینقدر آرام می خوابید؟ « ای هفت سالگی ای لحظه شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست … بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم برای عشق قضاوت کردیمو همچنان که قلبهامان در جیبهایمان نگران بودند برای سهم عشق قضاوت کردیم » فروغ فرخزاد