Archive for the ‘Uncategorized’ Category

من یک انسان هستم

ژانویه 5, 2007

مقدمه: متاسفانه روانشناسی جامعه ما رو به قدرت دارد. اکثریت بزرگی از مردم ما نسبت به کسی که از آنها مرفه تر، قدرتمند تر، شیک پوش تر، زیباتر، تحصیلکرده تر و ” شهری تر” باشد، به او احترام می گذارند و از رفت و آمد و معاشرت با او به خود می بالند.  عکس رفتار و برخورد را هم با کسانی که از جهت یا جهاتی موقعیت ” کهتری” نسبت به آنها دارند، در پیش می گیرند. چنین روانشناسی ای در امتداد خود قضاوت نسبت به افراد و گروههای مختلف اجتماعی  راهم بر اساس موقعیت و جایگاه حقوقی/ فرهنگی آنها در جامعه تنظیم می کند. گروه های اجتماعی زیادی دز جامعه ما در حاشیه نگه داشته شده اند. شاید به جرائت بتوان گفت که حاشیه ای ترین گروه جامعه ما زنان و دخترانی باشند که گرایش و هویت جنسی آنان با معیارها و هنجارهای حاکم در تناقض قرار دارد؛ یعنی زنان و دختران لزبین.  جایگاه و موقعیت لزبین ها و کلآ همجنسگرایان در قانون و سنت های رایج باعث شده و می شود که بخش قابل توجهی از مردم ما  قضاوت خود نسبت به آنان را تنها در موضوع زیر شکم خلاصه کنند و با توجه به تابو بودن مبحث جنسیت در جامعه،  همجنسگرایان خود بخود بدون هیچ جرم و دادگاهی و محروم از هرگونه دادخواهی و دفاعی، در اخلاق و روانشناسی مجذوب قدرت، محکوم شده هستند و کمتر کسی علاقه و تمایلی به شناخت آنها دارد. اما آیا لزبین ها ( و کلآ گروه های حاشیه ای) چنانند که دیگران می پندارند؟  نوشته زیر مطلبی است که یک دختر لزبین برای انتشار در این وبلاگ ارسال کرده. با هم آن را بخوانیم.

من یک انسان هستم

دختر لزبین                                                          beautifullesbiangirl@yahoo.com

در مطلب قبل من خود را تحت نام یک لزبین به شما معرفی کردم و اینبار می خواهم به شما بگویم که من فراتر از جنسیت و گرایش جنسی و احساسی ام یک انسان هستم؛ انسانی که خیلی ها به او اعتماد دارند. اورا فردی ساده، راستگو، گاهی خنده رو و گاهی تندخو و لجباز می شناسند. فردی مخالف سنتها و عقاید قدیمی و کهنه، و طرفدار صلح جهانی و دموکراسی. کسی که سعی دارد با اینکه در یک جامعه دیکتاتور بزرگ شده اما معنای دموکراسی را آموخته و تا آنجائیکه دانائی اش به او اجازه می دهد به اصول آن پایبند باشد. کسی که آرزوئی ندارد جز اینکه فردی باشد مؤثر در برقراری صلح جهانی. ملیت اصلا برای او مهم نیست و تمام انسانهای سرتاسر دنیا را با هم برابر می داند.

گاهی با خودم فکر می کنم اگر اطرافیانم بفهمند من یک لزبین هستم چه عکس العملی نشان می دهند؟ اگر تمام آن انسانهائی که به من می گویند این صداقت تو یکروز کار دستت می دهد، تمام مردهائی که دوست داشتند من همسر آنها باشم، تمام دوستان دانشگاهی من که از من می خواستند سر نماز برای آنها دعا کنم ( البته من الان نماز نمی خوانم)، اگر بفهمند من یک لزبین هستم آیا نظرشان نسبت به من عوض می شود؟ آن دوست بسیار متدینم که هرچقدر هم به او بگویم من در این حدی که او فکر می کند نیستم، اگر پی به هویت من ببرد آیا باز هم از من خواهد خواست که هر موقع احساس دعا به من دست داد او را فراموش نکنم؟ دختر دائی من که هر موقع پیش هم هستیم تا نیمه های شب توی تاریکی کنار هم می نشینیم و او رازهائی را که با کسی در میان نگذاشته برای من بازگو می کند، آیا اگر بفهمد کنار یک لزبین تنها در یک اتاق می نشسته و با دردل با او به آرامش می رسیده چه احساسی به او دست خواهد داد؟ آیا باز هم جرأت می کند یک شب تا صبح کنار او بنشیند، زیر گوشش زمزمه کند و از او کمک بخواهد؟ آیا دختر عمه من اگر بفهمد من یک لزبین هستم باز هم به من جایگاه کلید زاپاس خانه اش را نشان می دهد و از من می خواهد که از توی فلان قفسه کمد خانه اش پول بردارم و چکهای او را پاس کنم؟ آیا رئیس آموزشگاهی که در آن درس می خواندم اگر بفهمد من لزبین هستم باز هم برای من مثل سابق احترام قائل خواهد شد؟

 من مدت زیادی نیست که پی به هویت جنسی خود برده ام- گرایش در من وجود داشته اما من آنرا جدی نمی گرفتم- اما نسبت به قبل هم تغییر زیادی نکرده ام. هنوز هم برای مردها احترام قائلم. اتفاقا بنده با زن ذلیل بودن مردها صد در صد مخالفم و فکر می کنم یک مرد بهتر است اینقدر درک و فهم داشته باشد که هر چی همسرش گفت مثل یک برده اطاعت نکند و تن به خواسته های نا به جای همسر خود ندهد. این سخن من در مورد مردهائی است که همسری ناآگاه دارند و متأسفانه زندگی خود و فرزندان خود را با پذیرفتن خواسته های نابه جای همسر به تباهی کشانده اند. یک مرد و پدر هم باید نقش مردی و پدری خود را در خانواده ایفا نماید.

 اما در این میان انسانهائی هم هستند که مثل بنده بیشتر فردگرا هستند و چندان تمایلی به تشکیل خانواده ندارند. در طی این مدتی که پی به هویت خود برده ام می بینم که من از نظر شخصیتی جز اینکه دموکرات تر شده ام و به آرامش بیشتری دست یافته ام هیچ فرقی نکرده ام. مثل گذشته چندان علاقه ای به تشکیل خانواده ندارم و ترجیح می دهم پارتنر داشته باشم تا همسر، و البته الان می دانم که پارتنری از جنس خودم می خواهم. با اینکه در گذشته چندین بار عاشق شده ام و در حال حاضر هم هیچ دوست دخترفابریکی ندارم اما با تنهائی خود راحتم. گاهی فکر می کنم شاید من در زندگی وظایف مهمتری داشته باشم که فراتر از اندیشیدن به یک زندگی خانوادگی کوچک است.

 البته اینها همه نظرات و سلیقه های من است وخیلی از لزبین ها یا گی ها تمایل به تشکیل خانواده و پذیرفتن کودکانی به فرزندی دارند و آمار هم نشان داده که فرزندان پرورش یافته در میان خانواده هائی که شامل دو پدر یا دو مادر هستند هیچ تفاوتی با فرزندان پرورش یافته در دامان خانوداه های دگرجنسگرا نداشته و حتی رشد یافتن زیر نظر والدین همجنسگرا تأثیری در گرایش جنسی آنها نداشته و بسیاری از این فرزندان دگرجنسگرا بوده اند. هدف من از نوشتن این مطلب این بود که بگویم شما دگرجنسگرا ها  واقعا ما همجنسگرایان را نمی شناسید و قضاوتهای شما بر اساس یک سری اطلاعاتی است که به غلط در زندگی آموخته اید. شما چقدر مطمئن هستید که آن کسی که به عنوان یک لزبین، گی یا بایسکشوال هوسباز می شناسید یک دگرجنسگرای  واقعی نباشد؟ شاید همین خانم یا آقای همکار شما که بسیار برای او احترام قائل هستید، شاگرد زرنگ و درسخوان کلاس شما، معاون بسیار مذهبی و متدین یک شرکت معتبر، آن شاعر یا نویسنده یا سیاستمدار معروف ( مثل صادق هدایت، فریدون فرخزاد و امیرعباس هویدا)، اینها همه کسی نباشند مگر یک همجنسگرا. اگر آن دختری که توی اتوبوس سرش را روی شانه من گذاشته و خوابیده بود می دانست من یک همجنسگرا هستم آیا باز هم شانه های من را تکیه گاه خود قرار می داد و اینقدر آرام می خوابید؟ « ای هفت سالگی   ای لحظه شگفت عزیمت      بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت     بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن        میان ما و پرنده    میان ما و نسیم               شکست     شکست … بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم                  برای عشق قضاوت کردیمو همچنان که قلبهامان              در جیبهایمان نگران بودند                  برای سهم عشق قضاوت کردیم » فروغ فرخزاد

جامعه باز و جامعه بسته

دسامبر 30, 2006

چندین سال است که موضوع دمکراسی و حقوق بشر در جامعه ما حاد شده و هر کسی یا گروهی بنا بر توان، شناخت و امکان خود این مفاهیم را به عنوان اهرمی برای اثبات حقانیت خود بکار می گیرد. هر چند که این خود امر مثبتی است و  ارزش هایی همچون دمکراسی و حقوق بشر مرز و ملیتی ندارند و جهانشمول هستند اما چنین بنظر می رسد که کپی برداری صرف از جوامعی که این پدیده ها در آنها نهادینه شده اند مشکل اصلی ما را حل نخواهد کرد و حالت انتزاعی بخود خواهد گرفت. شاید بهتر آن باشد که ما به ستون و شالوده ای که دمکراسی و حقوق بشر جوامع دیگر بر آنها بنا شده اند، توجه  بیشتری بکنیم و آنها را بشناسیم و بشناسانیم. آنوقت است که حقوق بشر مفهوم ملموس تری خواهد داشت و در نتیجه امکان عملی شدن آن در اجتماع خودمان بیشتر می شود.

موجود دو دست و دوپایی که مغز دارد و قدرت تفکر، و انسان خوانده می شود را ما چگونه تعریف می کنیم. بعبارت دیگر انسان یعنی چه، چگونه موجودی است و فی البداهه و در ذات خود چه ارزشی دارد؟ بعد از پاسخ به این سئوال است که میتوان در باره وظایف، اخلاق، حقوق و مسئولیت این موجود ( انسان) بحث و گفتگو کرد.

 انواع و اقسام مکاتب فکری و فلسفی، عمدتآ در غرب، سعی در تبیین و تعریف انسان کرده اند. یعنی از حدود پانصد سال قبل از میلاد مسیح، سقراط، افلاطون و ارسطو حول این مسائل کنکاش کرده و نظراتی مطرح کرده اند که که در ادامه خود به مکاتب فکری و فلسفی فراونی در غرب کشیده شده اند.

سقراط در پاسخ به این سئوال که انسان چگونه عقل و مسئولیت خود را در خدمت خیر جامعه بکار می گیرد و روش صحیح زندگی را می یابد چنین پاسخ می دهد: ” انسان باید به خود اجازه دهد تا توسط  ( دیامون = قدرت خدایی درون خود) رهنمون و هدایت شود.” بعدها افلاطون و ارسطو بر این مسئله تآکید کردند که ارزش انسان بر اصل (مقدس) ابدیت روح آدمی استوار است و پرنسیپ عمل و قضاوت او همان عقل است که در پی آرامش، هماهنگی و توازن رابطه با جان های  ( آدمیان) دیگر است.

هر انسانی قبل از آنکه ایرانی باشد یا دانمارکی، قبل از اینکه دیندار باشد یا بی دین، قبل از اینکه همجنسگرا باشد یا دگرجنسگرا، قبل از اینکه سیاهپوست باشد یا سفید پوست، قبل و پیش از هر چیزی یک انسان است. خود انسان بودن یک ارزش ذاتی دارد که باید در مرکز توجه قرار گیرد. بعد از آن است که تفاوت ها بروز می کنند؛ یکی آش تبریزی می پسندد یکی قلیه ماهی بوشهری، یکی کارمند است و دیگری خیاط، یکی با همجنس خود نرد عشق می بازد و یکی با جنس مخالف و کلآ هر کسی به شیوه خاص خود خوشبخت می شود.

زندگی یعنی چه؟ هدف آن چیست؟ اخلاق چیست، نرم و ارزش ها از کجا نشآت گرفته اند؟ چرا رابطه ای در یک اجتماع مورد قبول واقع می شود و همان رابطه در اجتماعی دیگر ضد ارزش محسوب می شود؟دیدگاه و بینش هر کدام از ما در باره انسان و جایگاه و ارزش او در شکل رفتار، برخورد، عمل، قضاوت و کلآ چگونگی بودن و کنش و واکنش ما در جامعه منعکس می شود. بهمین دلیل دیدگاه و بینش ما بخشی از شخصیت ماست. علاوه بر آن نگاه و شیوه دید ما مسلمآ نتائجی را بهمراه دارد و در عمل در برخورد با دیگرانی که مثل ما نمی اندیشند یا سبک زندگی متفاوتی را برگزیده اند، یا چگونگی تربیت فرزندان، تحصیل، سیاست و… همه تآثیرگذار است. چرا که اندیشه ما در اعمال و رفتار ما منعکس می شود.هر آنگاه که یهودیان، مسیحیان یا مسلمانان خود را بنا بر اعتقاد و بینشی که در مورد خلقت جهان و انسان دارا هستند، خود را خلق برگزیده خالق جهان و و در نتیجه برتر از دیگران بدانند، آنوقت آن ارزش ذاتی انسانی دیگران را زیر پا نهاده و در نتیجه پایه و اساس تبعیض، بی عدالتی و ظلم بر دیگران در هسته تفکر خود را عیان کرده اند.

هر انسانی موجودی خود ویژه است و همین است که انسان را موجودی عجیب و پیچیده تعریف کرده اند. انسان تنها یک موجود اجتماعی نیست بلکه هورمونها و ترکیبات شیمیایی بدن او نیز در رفتار، احساس، گزینش و حالات و و رفتار او تآثیر دارند. بهمین دلیل هیچ انسانی بطئر مطلق به دیگری شبیه نیست و خود ویژه است. هر انسانی بخودی خود دارای ارزشی است که  بهیچوجه و تحت هیچ شرایطی نباید فراموش شود. فرق نمی کند این انسان فلج باشد یا نابینا، مذهبی است یا غیر مذهبی، فاحشه است یا خواهر روحانی، فرقی نمی کند.پس اگر همین ارزش انسانی در مرکز ثقل توجهات و رفتار  هر فردی قرار بگیرد، آنوقت رعایت حقوق بشر دیگران در روابط اجتماعی ما تا حدود زیادی هموار می شود.هر انسانی باید همیشه و در هر لحظه و مکانی نه یاد ببرد که خود یک ارزش ذاتی انسانی دارد که هیچ کسی حق پایمال کردن آن را ندارد و نه فراموش کند که دیگران هم از چنیین ارزش برخورداند. ضرب المثل معروف آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند گویای همین است. یا اینکه با دیگری آن طوری رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند. در برخورد با دیگران میتوان با کمی شادی، خوش فکری، کنجکاوی صمیمانه و حس عدم خودخواهی، درهای عشق، توجه، دوستی، صمیمیت و شفقت را به روی خود باز نگه داشت.یادمان باشد که احساس امنیت اجتماعی و فردی به بالندگی، شادابی و شکوفایی می انجامد. عدالت، برابری، مهرورزی و تساهل  و مدارا را باید جانشین خشونت، محکومیت ، تنگ نظری و قتل و کشتار کرد. سیاه و سفید دیدن و طبقه بندی انسانها بر اساس گرایش جنسی یا تعلق قومی و خانوادگی و امثالهم تنها به ظلم و حق کشی منجر می شود.

انسان خود هدف است نه وسیله. اگر همین بعنوان عصبی مهم در روابط و تفکر اجتماعی ما جا بیفتد و بدان عمل شود، آنوقت حقوق بشر و احترام به تفاوتها تا حدود زیادی آسان می شود. و فرهنگ قضاوت  به افراد بر اساس مدرک تحصیلی،  رنگ پوست، جایگاه خانوادگی و… همه رنگ می بازد.هیچ کسی نباید بخود اجازه دهد تا مانع تحقق خویشتن خویش دیگری شود.

اگر من نوعی به فرد دیگری بخاطر فقیر تر بودن، زشت تر بودن، روستایی بودن، تعلق به مذهب دیگری داشتن یا برخورداری از مدرک تحصیلی پائین تری، ظلم و بی مهری کنم و او را کم ارزش تر از خود بدانم آنوقت راه را برای آن کسی که از خود من زیباتر، پولدارتر و تحصیل کرده تر است هموار کرده ام که مرا کم ارزش تر از خود بداند. بهمین دلیل تبعیض و بی عدالتی یک ضد ارزش است و غیر اخلاقی. احترام به ذات انسان بودن، تفاوتها را ارج می نهد و لذا بعنوان یک ارزش مطرح است. با چنین پس زمینه ای است که برابری انسانها، حقوق مساوی زنان، احترام به همجنسگرایان،عدالت در حق اقلیت های قومی، دینی و زبانی  در قانون نهادینه می شود چون در اذهان مردم و جامعه پذیرفته شده اند. جامعه خود یک مدرسه است. در برخورد با هر انسانی توجه به خود ویژگی های او مهم است و امکانی است برای گشوده شدن چشم خود ما بر دریچه های تازه ای برای شناخت بیشتر وکشف رازهای  انسان و زندگی. اینجا میتوان مثالی را مطرح کرد؛ یکی از دوستانتان اعلام می کند که همجنسگرا است. واکنش شما چگونه خواهد بود؟ فوری به تئوری بافی و بیرون ریختن نظریات و پیشداوریهایتان می پردازید و همجنسگرایی را عمل کثیف و غیر اخلاقی و گناه معرفی کرده،  او را راهنمایی می کنید که از این کار دست بردارد؟ یا نه، اعلام می کنید که با این پدیده آشنا نیستید و مایلید اطلاعاتی در اینباره کسب کنید و صادقانه برای کسب شناخت، سئوالاتی از طرف می پرسید؟  آیا متفاوت بودن او را محترم شمرده و دوستی خود را ادامه می دهید یا از طرف فاصله می گیرید؟ همه اینها به این بستگی دارد که شما چگونه به انسان نگاه می کنید، تا چه اندازه تفاوتهای انسانی را ارج می نهید و تا کدام حد به ارزش خود ویژه انسانها پایبند هستید.

انسان نباید احساس ترس، ناامنی و تنهایی کند.  هر کسی در احساس تنهایی دیگری سهم و مسئولیتی دارد. اگر ما بجای محکوم کردن، درک کردن را بیاموزیم، بجای تقیر و سرزنش مدارا، بجای ترس و وحشت و گریز مهر و دوستی و کنجکاوی صمیمانه، بجای خشم عاطفه، بجای تحریف و پیشداوری، فاکت و داده های علمی، بجای حق بجانبی و تبعیض خرد گرایی و انسان دوستی، آنوقت تفاوت در عقیده، رنگ پوست،  دارایی، تحصیل،جنسیت و غیره به آزار رسانی و محرومیت از حقوق دیگران نمی انجامد. تفوت یک جامعه باز و یک جامعه بسته در همین چیزهاست. گفتن این چیزها  ساده است اما اعتقاد و بکارگیری آنها در عمل دشوار؛ درست بدان خاطر که در ذهنیت و فرهنگ ما جا نیفتاده اند . بهمین دلیل بسیاری از ما در عمل پیشدواری و قضاوت عجولانه را بر درک و احترام ارجح می شماریم و تحقیر و سرزنش و گریز را آسان تر از مهرورزی،  کنجکاوی و کسب شناخت می دانیم.

بنا به ادیان مختلف، خداوند با دادن قدرت عقل، تفکر و اراده به  انسان او را اشرف مخلوقات قرار داده است.اما سئوال این است که اگر خداوند از قدرت لایزال و نامتناهی برخورد و اینهمه پیامبر و کتاب برای ارشاد و راهنمایی اشرف مخلوقات نازل کرده چرا کار ساده تری انجام نداده و آن اینکه کلآ راه گناه را بشکلی بر انسان می بست، مثلآ قدرت ارتکاب گناه ( که خود خدواند در انسان گذاشته) را خلق نمی کرد. . یا بر دشمن خود ( شیطان) غلبه می کرد. حال که چنین نشده، شاید بتوان گفت که خداوند خودمختاری و استقلال انسان را محترم شمرده و به او آزادی عمل داده است. جالب آنکه  مکاتب فکری مختلف غرب که در پی تعریف انسان برآمده اند، همه کم و بیش بر ارزش ذاتی انسان، خودمختاری و استقلال و آزادی او در اختیار و انتخاب راه و تحقق خویشتن خویش بر اساس نیازهای فردی تاکید نموده  و متفاوت بودن را ارج نهاده اند.  فرق جامعه باز ( جوامعی که دارای دمکراسی و حقوق بشراند) با جوامع بسته همچون اجتماع خودمان در همین چیز های بظاهر ساده است. باز کردن جامعه تنها در گرو تغییر قوانین نوشته توسط حکومت نیست( هر چند که مهم اند) اما مهمتر از آن اینکه مفاهیم و ارزش های حاکم  بر جوامع باز در ذهن مردم ما جا بیفتند و به بخشی از اعتقادات و تفکرات ما تبدیل شوند.

آسیب شناسی عشق در نگاه سنتی و مدرن

دسامبر 22, 2006

اشاره: روزنامه همشهری مطلبی جالب و خواندنی، با عنوان فوق (آسیب شناسی عشق در نگاه سنتی و مدرن) به قلم مهدی سلطانی  بچاپ رسانده که گفتم بد نیست برای خوانندگان وبلاگ در اینجا منتشر کنم. این را اضافه کنم که به اعتقاد من می شد مطلبی جامع تر، گسترده تر و عمقی تر در این باره نوشت اما اگر همین مطلب به گشوده شدن چنین بحثی کمک کند خود نعمتی است. مطلب را با هم بخوانیم:

دنياي جديد به قول وبر دنيايي «راز زدايي» شده است. در دنياي مدرن از همه‌ پدیده های اجتماعی راز زدایی و تقدس زدایی شده است. در دنیای قدیم، همه چیزها، حتی چیزهای زمینی، در هاله ای از راز و قدسیت پوشانده شده بود. به قول بودلر حتی آدمیان در حجابی از هاله تقدس قرار داشتند. اما دنیای مدرن این هاله را از سر انسان مدرن به پائین، به میان گل و لای خیابان افکنده است ( برمن، 1381).

هیچ گاه در طول تاریخ، انسان ها در مناسبات و روابط خود به اندازه شفافیت مناسبات در دنیای مدرن، روبروی یکدیگر قرار نگرفته اند. بلکه همواره هاله ای از ابهام در دنیای پیشامدرن بر روابط انسانی حاکم بوده است.

نمونه چنین شفافیتی را می توان در کارکرد جدید پول در دنیای مدرن دید. در طول تاریخ از زمانی که اقتصاد به وجود آمد و روابط پولی میان آدمیان برقرار گشت، همیشه به نوعی پول بر روابط انسانی حاکم بوده است. اما دنیای مدرن وجوه دیگری به این پول داد. وجوهی که زیمل آنها را به خوبی در فلسفه پول تشریح کرده است ( زیمل، 1373). یکی از این وجوه همان هاله زدایی بوده است.

پول در دنیای مدرن نقش متفاوتی از آنچه در سراسر تاریخ بر عهده داشته، ایفا کرده است: نقش تقدس زدایی، غیر شخصی کردن روابط، تقلیل روابط انسانی به روابط پولی و ده ها نقش بزرگ و کوچک دیگر. اما ویژگی اصلی این تقدس زدایی چه بوده است؟ مهم ترین ویژگی آن رفع ابهام از روابط انسانی بوده است.در دوران ماقبل مدرن، ابهام همیشه بر روابط بین اشخاص، وجود داشته است. در دنیای قدیم، این ابهام کارکرد مهمی داشته، و آن هم حفظ اشکال حاکم بر زندگی اجتماعی بوده است. در دنیای سنتی، حتی عینی ترین چیزها نیز در هاله ای از تقدس فرو رفته بود.

پول، عینی ترین کالای اجتماعی، همراه با تقدس به حیات خود ادامه می داد. در واقع پول محصول کارکرد فرد تلقی نمی شد، بلکه نوعی هدیه ماورایی و الهی قلمداد می گشت. این مسئله را می توان به همه عرصه های زندگی بشری در جهان سنتی، از جمله زندگی جنسی تسری داد.

زیمل از تسلط دو نوع شکل روابط جنسی در طول تاریخ، ازدواج و فحشا، سخن گفته است ( زیمل، 1380). ملزومات دنیای سنتی برای حفظ این دو شکل، حذف عشق و روابط اروتیک و عاشقانه بوده است. زیرا همچنان که فروید اشاره کرده است، عشق ( اروس) و روابط اروتیک، تمدن را به زعم انسان های سنتی با خطر مواجه می سازند ( فروید، 1382). از این رو، تمدن در طول تاریخ برای حفظ خود، دو شکل سنتی روابط جنسی یعنی ازدواج و فحشا را حفظ کرده است.

دو شکلی که از طریق سیطره مداوم خود بر زندگی شهوانی، آن را از محتوا خالی ساخته و با تخطی از سرشت خاص نیروی شهوی، عملآ نیروی حیاتی جنسی را ربوده است؛ بدین معنا، ” قرارداد ازدواج در بی شماری موارد، عملآ بنا به دلایلی غیر اروتیک منعقد می شود و از این رو در موارد بی شماری انگیزه اروتیک یا راکد می ماند یا هنگامی که ویژگی آن در تضاد با سنت های انعطاف ناپذیر و بی رحمی قانون قرار می گیرد، تلف می شود.

از سوی دیگر فحشا…..زندگی جوانان را بدان سو می کشاند که شکلی انحراف آمیز به خود بگیرد، یعنی به کاریکاتوری بدل شود که تجاوزی است بر ضد عمیق ترین سرشت آن زندگی” ( زیمل، 1380:240).تمدن در طول تاریخ برای بقا و پیشرفت خود کوشیده است عشق را از روابط انسانی حذف کند؛ زیرا که آن را مغایر با اهداف خود دانسته است ( فروید، 1383). اما از آنجا که عشق بنیادی ترین غریزه در نهاد بشری است، تمدن برای سرکوب آن، شیوه ای ظریف و جالب را برگزیده که همواره از دید تیزبین بشر پنهان بوده است. من این شیوه را ” تقدیس عشق” می نامم.

تقدیس عشق در تاریخ ادبیات ایران و جهان صحنه های بدیعی فراهم آورده است. عرفا، شعرا، نویسندگان، حکیمان، فلاسفه و بزرگان ادب و هنر، عشق را ستوده اند. عشق چه بسا برای آنها منبع الهام و نیرویی برای تصعید و والایش غرایز بوده است.

در اینجا این سئوال پیش می آید که تقدس بخشیدن به عشق چگونه به ابقاء اشکال سنتی روابط جنسی کمک کرده است؟ ایده این مقاله این است که این مسئله از طریق ایجاد ابهام در مناسبات جنسی رخ داده؛ ابهامی که محصول تقدس عشق در فضای پر ابهام و رمز و راز دنیای سنتی است. اما مکانیسم ابهام در ابن جا برای ایجاد و تداوم چه بوده است؟ ابهام از طریق ایجاد فاصله و تقدیس این فاصله میان عاشق و معشوق.

در دنیای پیشامدرن، عشق تقدیس می شد؛ تمدن اگر چه برای بقای خود به سرکوب عشق نیاز داشته است، اما چون نتوانسته نیاز به بنیادی ترین غریزه بشری یعنی عشق را به طور کامل سرکوب کند، لذا دست به تقدیس مفهوم عشق زده است. به این صورت، عشق به منزله شئیء یا ابژه ای مقدس، پرستش شده است. از این نظر تمام ویژگی های یک شئی ء مقدس را می توان در عشق یافت: شیئی که افراد حق تعرض به حریم آن را ندارند و پای نهادن به حریم آن به منزله گناه و جرمی بزرگ محسوب می شود. با این حال نوعی عشق در دنیای سنتی و پیشامدرن جایز بوده است: ” عشق با فاصله”. در واقع، در دنیای پیشامدرن، آنچه بزرگان تقدیس و تجلیل می کردند، ” عشق با فاصله” بوده است. عشقی که در خلال آن عاشق و معشوق ( ابژه عشق) با فاصله با یکدیگر مواجه و عاشق یکدیگر می شدند. فاصله ها در این مورد ایجادگر ابهام در روابط اروتیک و عاشقانه بوده اند. در این مورد گاهی عشق یک طرفه و گاه دو طرفه بود. اما اساسآ در این فاصله، غالب عشق ها یک طرفه بوده است. ( 1) اما مهمترین چیزی که در این میان سرکوب گشته، خود غریزه نیاز به عشق و رابطه بوده است. حتی در جایی که واقعآ رابطه اروتیک اتفاق می افتد ( در داستان مثنوی مولوی)، داستان با مرگ یکی از طرفین رابطه ( زرگر) و تقبیح این گونه عشق های هوس آلود پایان می پذیرد……..

با این تحلیل، عشق در دنیای سنتی، عشقی یک سویه است. یک طرف از فاصله ای نسبتآ دور عاشق طرف دیگر می شود، بدون آن که طرف مقابل در وهله نخست از عشق دیگری خبردار باشد. این صحنه ها گویای، نوعی اسطوره است……اسطوره ای که کارکرد آن، حفظ و بقاء اشکال سنتی روابط جنسی است…… در فرهنگ ما شکل ” اسطوره شده” عشق به گونه ای پرداخته و عرضه شده است که انگار یک ” امر طبیعی” و تنها شکل عشق و روابط عاشقانه است.

اما عشق در دنیای مدرن به کلی مفهومش تغییر می کند. اولین ویژگی آن در قالب ویژگی تقدس زدایی دنیای مدرن شکل می گیرد. در اینجا عشق از قداست می افتد. به تعبیری، هاله تقدس از سر عشق فرو می غلتد. غرق گشتن آدمیان در دریای پرتلاطم و پرآشوب زندگی مدرن، به قیمت غافل ماندن آنها از یکدیگر تمام شده است. حاصل این مدرنیته، تنهایی انسان جدید بوده است. این تنهایی نیاز به دیگری را شدید می سازد؛ به خصوص نیاز به عشق و روابط عاشقانه را به ضرورت زندگی مدرن تبدیل می کند.

در دنیای مدرن، عشق ها معمولآ دو سویه اند و ” روابط صمیمانه” ( گیدنز، 1992) میان عاشق و معشوق وجه مشخصه آن است. در این شرایط، عشق ها از فاصله ای نزدیک رخ می دهند. بدین صورت، مناسبات جدیدی شکل می گیرند و ابهام از این مناسبات رخت بر می بندند. در اینجا، معشوق برای عاشق زمینی جلوه می کند، نه موجودی ماورایی و اسطوره ای. و مهمتر این که عشق ها دیگر پایان تراژیک ندارند. بدین ترتیب، عشق ویژگی عمومی زندگی جنسی می شود و تصور زندگی بدون عشق ناممکن می شود.

اما مهمترین ویژگی روابط جنسی مدرن، شفافیت و رفع ابهام در آن است. ابهام زدایی مدرن در روابط عاشقانه، پیامدهای انقلابی برای مناسبات جنسی مدرن داشته، به طوری که به سست شدن روابط پدرسالارانه انجامیده است…… زندگی عاشقانه در دنیای مدرن به افراد این امکان را داده است که در صورت عدم رضایت از یکدیگر، روابط عاشقانه را فسخ کنند؛ زیرا که بدین ترتیب مناسبات برابری جویانه میان آنها حاکم گشته است.

دنیای مدرن، بیش از هر چیز، بر اساس ارضای غرایز بنا شده یا لااقل گرایش به این سمت داشته است. لذا ابهام را از میان برداشته و فرصت گفتگو را پیش و پس از هرگونه رابطه ای، از جمله ازدواج، داده است.اما جامعه سنتی به این شیوه هرگز اجازه ارتباط نزدیک و صمیمی بین دو جنس را نداده است. از این نظر، برداشته شدن ابهام در روابط عاشقانه در دوران مدرن، به نوعی ” اسطوره شکنی” عاشقانه تبدیل شده است.عشق رمانتیک و روابط اروتیک با فرصت گفتگویی که فراهم می آورد، دیالوگ ذهن ها را رقم می زند و ذهن افراد را برای یکدیگر مکشوف می سازد. در حقیقت در دیالوگ های عاشقانه، دریچه های ذهن دو طرف رابطه، برای لحظاتی بر روی یکدیگر باز می شوند. این مسئله هرچند صمیمیت رابطه را بالا می برد و فرصت های بسیاری برای ادامه عشق فراهم می آورد، اما در ضمن همچون عاملی نیرومند برای از هم گسیختگی نیز عمل می کند. بنابراین اگر چه دنیای مدرن فاصله ها را بر می دارد، اما نمی تواند بر عواقب آسیبی آن نیز غلبه کند……. گرایش به از هم گسیختگی روابط عاشقانه و پیوندهایی که بر اساس آن در جامعه مدرن شکل می گیرد، پیامدی مهم برای ” روابط جنسی” داشته و آن ایجاد بحران در مناسبت پدرسالارانه و مردسالارانه بوده است. بطور کلی پدرسالاری بر فرض ” تداوم رابطه” استوار است. پدر سالاری برای اعمال سلطه خود، به تداوم رابطه مبتنی بر سلطه نیاز دارد. سلطه ای که از سوی یک طرف اعمال و از سوی دیگر پذیرفته می شود. در یک رابطه عاشقانه و اروتیک، به علت وجود تساوی در میزان اقتدار میان زن و مرد، تداوم رابطه وابسته به توافق دو نفر است. اما در مناسبات جنسی پدرسالارانه که سلطه یکی بر دیگری وجود دارد، اساسآ وجه تساوی قدرت میان زن و مرد منتفی است……در صورتی که شخص به سنت ها پایبند باشد، این ساختار تساوی طلبانه ( عشق در دنیای مدرن)، وجدان او را آذرده خواهد کرد. بخشی از جرایم و فجایعی که امروزه در روابط زنان و مردان رخ می دهد، ناشی از بحران پدرسالاری در نتیجه تساوی طلبی جنسی در روابط اروتیک است. در حقیقت میل به لذت  و خودخواهی زائیده دنیای مدرن، هر دو طرف رابطه را درگیر می کند. تضاد و نابهنجاری وقتی در روابط جنسی رخ می دهد که در یک جامعه مدرن یا در حال مدرن شدن، همچنان ارزش های عشق اسطوره ای و با فاصله ادامه یابد. در چنین حالتی، ضرورت جامعه مدرن، کسانی را که بخواهند با ملزومات جامعه سنتی نرد عشق ببازند، به نابودی می کشاند. ” فردگرایی عاطفی” ( برمن، 1381) 

جامعه مدرن جایی برای عشق های با فاصله نمی گذارد. در گذشته اگر عشق با فاصله اندکی کارساز بود، اما در دنیای مدرن، فرد یا ابژه مورد عشق هرگز قبول نمی کند که کسی این گونه با فاصله عاشقش شود. این الگو، یک طرف را فعال و دیگری را منفعل فرض می کند. در صورتی که در دنیای مدرن، دیگری نیز خواهان کنش فعالانه در عشق است. در اینجا ابهام زدایی در روابط جنسی به نوعی بیرحمی تبدیل می شود. اگر عاشق به هر دلیلی نخواهد یا نتواند شیوه مدرن گفتگو را برای از میان برداشتن فاصله و ایجاد ارتباط با معشوق بردارد، لاجرم از گردونه بازی کنار گذاشته می شود.

******

آقای سلطانی در این قسمت از مقاله خود مثالهایی  از عشق یک دختر به زرگری ناآشنا در داستان اول مولوی، داستانهای عاشقانه نظامی گنجوی و حماسه فرهاد و مجنون می آورد که برای جلوگیری از طولانی شدن مطلب، بهمراه چند سطر حاشیه ای دیگر در طول مقاله، حذف شده اند. با پوزش از اقای سلطانی- تیزبین

دگرجنس خواهی تحمیلی

دسامبر 16, 2006

مقدمه:  سه نوع گرایش جنسی وجود دارد؛ گرایش به جنس مخالف ( دگرجنس خواهی)، گرایش به جنس موافق ( همجنس خواهی) و گرایش به  هر دو جنس موافق  و مخالف ( دوجنس خواهی). ( گفته می شود که نزدیک به یک درصد افراد کلآ  احساس جنسی چندانی ندارند که آنها را آسکشوال می خوانند که از این بحث خارج اند). اما هر انسانی عمومآ  دارای یکی از سه گرایش جنسی گفته شده می باشد. هیچ کسی توان و امکان تغییر جهت و گرایش جنسی خود را ندارد اما در شرایطی میتوان آن را انکار و یا نفی کرد که عواقب روحی و روانی سنگینی برای فرد دارد. برخوردا بودن از این یا آن گرایش جنسی هیچ مزیت و برتری خاصی ندارد، درست همانطور که قد بلند یا قد کوتاه بودن، ایرانی یا آمریکایی بودن، شهری یا روستایی بودن، سیاه یا سفید پوست بودن، مسلمان یا مسیحی بودن، زن یا مرد بودن هم مزیت و برتری خاصی ندارد. اما اگر آمریکایی بودن،شهری بودن، قد بلند بودن، مرد بودن، مسلمان بودن، سفید پوست بودن و دگرجنس گرا بودن، دلیل و حجتی برای  طرد، نفی، تحقیر و کم ارزش دانستن ایرانیان ( یا هر ملت دیگری) ، روستائیان، افراد قد کوتاه، غیر مسلمانان، زنان، سیاه پوستان و همجنس گرایان شود آنوقت آمریکایی بودن، شهری بودن، بلند قد بودن، مسلمان بودن، مرد بودن، سفید پوست بودن و دگراجنس گرا بودن، به وسیله، حجت و ابزاری برای  نفی، طرد و سرکوب و تبعیض نسبت به دیگرانی تبدیل شده که بشکلی مثل ما نیستند و در نتیجه اسباب شرم و غیر اخلاقی است.

اکثریت بزرگی از مردم هر جامعه ای ( از جمله جامعه ما)  دارای گرایش جنسی دگرجنسگرایانه هستند یعنی از نظر میل و کشش  و غریزه جنسی به جنس مخالف خود گرایش دارند اما  چنین گرایش متاسفانه با یکسری ارزش ها و معیارهای غیر دمکراتیک، فرهنگ عدم تحمل دیگری و بی تفاوتی نسبت به تبعیض و تحقیر و حق کشی نسبت به دیگران آمیخته شده و  خصلتی  سرکوب گر و تحمیل کننده بخود گرفته است. از طرف دیگر حکومت و وسایل ارتباط جمعی هم بشدت با تبلیغ و ترویج دگرجنسگرایی و زشت انگاری، تقبیح و نفی وجود همجنسگرایان به ادامه سلطه دگرا جنسگرایی خدمت می کنند. در نتیجه شبکه ای از ارزش ها، قوانین و تبلیغات دست بدست هم داده، از یکطرف جامعه را از دریافت اطلاعات صحیح در باره همجنسگرایی و حقوق همجنسگرایان محروم کرده و از طرف دیگر فشارهای  فرهنگی، اجتماعی و قانونی طاقت فرسایی بر خود همجنسگرایان وارد نموده آنها را به نفی و طرد هستی درونی  و گرایش و غریزه جنسی خود مجبور و آنها را به در پیش گرفتن هویت دگرجنس گرایانه مجبور می کند و این همان چیزی است که به دگرجنس خواهی اجباری معروف است. 

در نظر داشتم که در آینده مطلب مفصلی در باره دگرجنسگرایی تحمیلی بنویسم اما از آنجا که در بخش ” اطلاعات در باره این سایت” ( سمت چپ) گفته شده که علاقمندان می توانند مطالب و نوشته های خود را برای درج در این وبلاگ ارسال کنند، هموطن لزبینی مطلبی برای چاپ ارسال کرده که حال و روزگار همجنسگرایان در این مملکت و دگرجنس گرایی اجباری تحمیلی بر آنها را بتصویر می کشد. فکر می کنم خواندن مطلب ایشان بهتر از هر مقاله ای خوانندگان را با این معضل آشنا می سازد. امیدوارم وبلاگ نویسان دیگر به سهم خود با درج مطالبی در این باره، دگرجنسگرایی را از خصلت تحمیلی رهانیده و به آگاهی رسانی در باره اهمیت برابری جنسی در جامعه کمک کنند.

مطلب  این دوست لزبین را به قلم خود ایشان بخوانیم:

دختر لزبین                                             beautifullesbiangirl@yahoo.com                   

آن روز هم مثل همیشه هنگام صحبت کردن با یکی از دوستانم با نکات جالبی برخورد کردم. داشتم از تنهائی هایم برای دوستم می گفتم و اینکه نه جرأت می کنم به کسی بگویم لزبین هستم و نه جرأت دارم از کسی بپرسم که آیا لزبین هست یا نه. ناگهان دوستم که تهرانی است به من گفت اما من که شنیده ام اصفهان زیاد لزبین داره؟ گفتم ظاهرا زیاد داره، همه به من می گویند که شنیده اند اصفهان زیاد لزبین داره اما من ندیده ام. آخه توی پیشونی کسی که ننوشته این خانم لزبینه، و در آن لحظه بود که آن عبارت جالب را شنیدم. دوستم گفت: من شنیده ام لب رودخونه لزبین زیاد هست. گفتم چی؟!!! لب رودخونه؟!!! منظورت چیه؟! راستش مرده بودم از خنده. مگه لزبین کلاغه که لب رودخونه زیاد هست. یا از این گروه پرنده های مهاجر که میان لب رودخونه. واقعا بعضی وقتها آدم یک حرفهائی می شنوه که واقعا … چی بگم آخه من.

هر چند که ما همجنسگراها هم اطلاعاتمون در زمینه همجنسگرائی بسیار اندک و هر همجنسگرائی فکر می کنه  یک گی یا لزبین کسی است که شبیه خود او باشه و دنیا را از دریچه دیدگان خود می نگرد، اما من امیدوارم که خوانندگان این نوشته بیشتر دگرجنسگراها یا همان straight ها باشند. چون من واقعا می بینم که یک straight ایرانی واقعا نمی دونه همجنسگرائی یعنی چه و حتی وقتی من برای آن شخص توضیح می دهم باز هم نمی فهمه و در واقع درک نمی کنه. از طرفی وقتی straight ها اطلاعات کافی راجع به جامعه همجنسگرا نداشته باشند، با هر مسئله یا مورد به ظاهر غلطی که به عنوان همجنسگرائی برخورد داشته باشند فکر می کنند که تمام همجنسگراها اینگونه اند و همجنسگرائی یعنی همانی که آنها یکبار دیده اند یا به غلط از زبان دیگری -حتی یک همجنسگرا-  شنیده اند.

به هر حال ما همجنسگراها برای کسب شناخت بهتر، گاهی به مجله ها یا وبلاگهای همجنسگرایان سر می زنیم. اما این straight ها هستند که ممکنه هیچ وقت گذرشون به این وبلاگ ها نیافته و یا اینکه هیچ وقت حوصله خواندن این جور مجله ها را نداشته باشند. اما من متأسفم که از بین اینهمه دوستان آگاه تر از من و کسانی که بهتر از من می نویسند این منم که دارم یک سری اطلاعات کلی را در قالب یک متن در اختیار شما قرار می دهم. امیدوارم که دیگر دوستانم هم کمی تلاش بیشتری در این زمینه بکنند و فعالتر باشند. با توجه به اینکه جمعیت زنان در ایران بیشتر از مردان است من حدس می زنم که جمعیت لزبین ها هم بیشتر از گی ها باشد، اما به وضوح می بینیم که گی های عزیز خیلی بیشتر فعال هستند. یعنی این فقط لزبین ها هستند که در شرایط سخت به سر می برند یا گرفتار کار و زندگی هستند و وقت به اندازه کافی ندارند؟ آیا گی ها هم مشکلات و گرفتاریهای خودشان را ندارند؟ امیدوارم لزبین های عزیز هم یک تکانی به خودشان بدهند و کمی فعالتر باشند. به هر حال علاقه مندان برای کسب اطلاعات بیشتر در زمینه همجنسگرایی می توانند با ایمیل من تماس بگیرند و لیست مجله های منتشر شده توسط همجنسگرایان ایران را جهت اشتراک دریافت نمایند.

چند روزی بود که می خواستم شروع به نوشتم این مطلب بکنم. از وضعیت خودمان در جامعه بنویسم. بگویم که ما که هستیم و چه مشکلاتی داریم. اما وضع روحی خودم خیلی خراب بود. راستش من این روزها در یک لحظه که وضع روحی مناسب تری داشته باشم فورا همان موقع اقدام به نوشتن می کنم، چون معلوم نیست بعد تا کی باز در شرایط مساعدی برای نوشتن قرار داشته باشم. راستش مشکل من به عنوان یک ایرانی یکی نیست. من به عنوان یک زن، لزبین و جوان ایرانی با سه مشکل فرهنگی و اجتماعی-اقتصادی مواجه هستم. مشکل سوم من یعنی بیکاری، معضلی است که کاملا دست و پای من را بسته. یکی از دوستانم که البته straight هستش چند روز پیش به من پیشنهاد جالبی داد، ازدواج با یک مرد در جهت تأمین معاش. پیشنهاد خیلی جالبی بود، چون برای اجرای چنین عملی من باید مجموعه ای از صفات یک انسان رذل را در وجود خود داشته باشم. در درجه اول باید کلاه بردار باشم و دروغگو تا بتوانم با همسر آینده ام ازدواج کنم. چون مسلما اگر بگویم لزبین هستم هیچ مردی با من ازدواج نخواهد کرد مگر اینکه انسان نفهم یا کلاه برداری بوده و یا اینکه به زن فقط به دید یک کلفت خانه و وسیله ارضای میل جنسی خود نگاه کند، و البته روش ارضائی هم که درپیش می گیرد فقط فرو بردن و در آوردن آلت خود به درون یک حفره گوشتی با چاشنی استخوان باشد. در درجه دوم من باید یک تن فروش باشم. البته من این را جزو صفات بد نمی دانم. اما کلا فیزیک بدنی و خصوصیات روحی من با تن فروشی سازگاری ندارد. هر چند با ازدواج نیازی ندارم که با مردهای متعددی ارتباط جنسی داشته باشم، اما خوب همین که هدف من از ازدواج امرار معاش هستش، همین یعنی تن فروشی که من نمی توانم تن به این کار بدهم. راستش را بخواهید این بیکاری من باعث شده که واقعا از آینده بترسم و همش فکر کنم که نکنه یک روز مجبور شوم ازدواج کنم؟ همش فکر می کنم که وای بر من و چقدر اگر چنین روزی سر راه من قرار بگیره من انسان بدبختی خواهم بود. بگذریم که این straight ها اصلا ما را درک نمی کنند و نمی فهمند که زندگی کردن با یک مرد و خصوصا داشتن رابطه جنسی با او برای ما چقدر درد آور است. راستش را بخواهید من یک زمانی از جسم مرد متنفر بودم. از کنار پدرم که رد می شدم سعی می کردم طوری رد شوم که بدنم هیچ گونه تماسی با بدن او نداشته باشه. اون موقع دبیرستان بودم. تا همین دو سال پیش کلا نسبت به سکس دید خوبی نداشتم و از آنجائی که در وضعیت روحی نامناسبی به سر می بردم و دائم فشار خانواده و اطرافیان برای ازدواج اعصابم را خرد کرده بود (خانواده ام تا حدی دیکتاتور بودند و هستند و من فاقد اعتماد به نفس و فوق العاده ترسو بودم و هنوز هم تا حدودی هستم)، همیشه من را می ترساندند که اگر زدواج نکنی بدبخت می شوی. اما راستش من در دوراهی بدی قرار داشتم چون از ازدواج  می ترسیدم و فکر می کردم با ازدواج هم بدبخت می شوم. هر خواستگار خوبی که داشتم همینطور اصرار می کردند که اینقدر احساساتی برخورد نکن و عاقلانه تصمیم بگیر و با او ازدواج کن. راستش من اینقدر در سیاهی به سر می بردم که الان تازه یکی یکی دخترهائی که عاشقشون شده ام را به خاطر می آورم و می فهمم که آن احساس چقدر عمیق و واقعی بوده. الان می فهمم که عشق به همجنس هم معنی داره…. بله داشتم می گفتم که من دو سال پیش بالاخره وقتی که به آخر خط رسیدم تصمیم گرفتم خودم را از منجلابی که در آن غوطه ور بودم بیرون بکشم. به لطف برنامه های روانشناسی شبکه های ماهواره ای که اگر این برنامه ها نبودند من شاید الان زنده نبودم، وضع روحی خیلی بهتری پیدا کردم و از افسردگی شدیدی که داشتم رهائی یافتم. که البته این روزها باز این افسردگی در حد نسبتا کمی به سراغ من آمده، که علت آنهم شرایط بسیار ایده آل !!! جامعه خوب ایرانی است. بله حدود دو سال پیش در سن بیست و شش سالگی کم کم توانستم بپذیرم که میل جنسی یک حالت نرمال و عادی و داشتن رابطه جنسی حق هر انسانی است،  اما متأسفانه چون تمام پرسش کنندگان برنامه های روانشناسی straight بودند من تنها چیزی که در این زمینه آموختم سکس با غیر همجنس و زندگی کردن با او بود. فقط یکی دو مورد در مورد هم جنسگرائی صحبت شد که در حد خیلی کمی بود و من فهمیدم که یک همجنسگرا یک انسان نرمال و قابل احترامی است. نمی دونم بگم متأسفانه یا خوشبختانه من تصمیم گرفتم با مرد ارتباط جنسی برقرار کنم. برای اینکه خودم را به جسم مرد عادت بدهم به تماشای فیلم های پورونو نشستم و از طریق کتابهای روانشناسی مغز خودم را شستشو دادم که مرد را باید دوست داشت و جسم او را تحسین کرد. راستش الان که یاد آن روزها می افتم (خودم هم نمی دانم بر اثر تلقین یا اینکه احساساتم واقعیه)، هر موقع که یاد سکس با مرد می افتم،  دلم می خواهد گریه کنم و الان بیش از پیش از جسم مرد متنفر شده ام. یک خشمی درون من هست که وقتی یادم به مرد می افتد دلم می خواهد با خشونت هر چه بیشتر تمام نفرتم را بر سر این جسم بی گناه خالی کنم. راستش من به هر بدبختی ای که بود و بیشتر با تلاش خودم ارضا می شدم. بگذریم که طرف مقابلم هیچ چی حالیش نبود و من خودم رفته بودم یک کسی را انتخاب کرده بودم که فقط هدفش سکس بود و هیچ علاقه ای هم به من نداشت. اما به مرور زمان فهمیدم که من این وسط بازنده ام. چون برابری اندام جنسی بین من و طرف مقابلم وجود نداره و من خودم را بازنده می دانستم چون از نظر من برنده کسی بود که طرف مقابلش اندام زنانه داشته باشه. راستش همین الان هم برای من اصلا کاری که طرف مقابل قراره روی من اعمال کنه مهم نیست و چیزی که باعث شد من به طرف همجنس خودم کشیده شوم این بود که من از نابرابری جنسی در عذاب بودم و اصلا نمی توانستم بپذیرم که طرف مقابل من مرد باشه با اندامی به آن شکل و شمایل. از طرفی بعد از مطالعه آن همه کتاب روانشناسی، وقتی که فهمیدم مغز و ساختار هورمونی مرد و زن چقدر با هم متفاوت است و در واقع این باید به من کمک می کرد که بدانم با مرد چگونه باید رفتار کرد و یک انسان آگاه باشم و بتوانم زندگی بهتری داشته باشم، اما راستش را بخواهید اثر این آگاهی بر روی من فقط تا مدت کوتاهی دوام داشت و من خوشحال بودم که می دانم چه کنم. بعد از مدتی بدون اینکه خودم بفهمم روزی نبود که من به خدا شکایت نکنم و از اونپرسم که چرا مرد و زن با هم اینقدر تفاوت دارند و من مجبورم با کسی زندگی کنم که اینقدر ساختار مغزی، فیزیکی و هورمونی ای متفاوت از من دارد. خدای من در زندگی یک خدای دموکرات است. من آن خدای دیکتاور را که باید از او اطاعت مطلق داشته باشم و روی حرف او نه نیاورم را قبول ندارم. برای همین به خودم اجازه دادم که از او شکایت کنم. (جالبه بدانید که من خیلی سعی کردم که حتی به خدا اعتقاد نداشته باشم. اصلا برای من اعتقاد داشتن یا نداشتن به خدا مهم نیست و اتفاقا انسانهائی که به خدا اعتقاد ندارند را هم خیلی دوست دارم، البته در صورتی که انسانیت را زیر پا نگذارند. اما خوب من خودم با وجود همه تلاشم به کفر گوئی آخرش از او حرف می زدم و نام او را بر زبان می آوردم. برای همین فکر می کنم این یک امر کاملا درونی و ذاتی است چون من از بچگی به او اعتقاد داشتم در حالیکه پدر من به هیچ عنوان خدا را باور ندارد و یک انسان کاملا مادی است). و اینگونه بود که من به خود اجازه دادم که به خدای دموکراتم شکایت کنم و واقعا آرزوی من این بود که رو در روی او قرار بگیرم و البته چون خیلی خشمگین بودم دلم می خواست سرش داد بزنم که چرا زنها و مردها را از هم متفاوت آفریده ای؟ خوب البته این خدای دموکرات من از آنجائی که دیکتاتور نیست به من اجازه داد افکارم را آزادانه بیان کنم و سر انجام یک روز به من فهماند که آفریده عزیزم علت اینکه تو این شیوه آفرینش من را دوست نداری این است که من تو و عده ای دیگر از بندگانم را جور دیگری آفریده ام. الان واقعا حس می کنم که به آرزویم رسیده ام و رو در روی خدا قرار گرفته ام و او جواب من را داده است. راستش را بخواهید واقعا باورم نمی شه که این اتفاق افتاده و من واقعا شوکه شده ام. باورم نمی شه که راه دیگری هم برای زیستن وجود دارد و خداوند آنرا بر سر راه ما همجنسگرایان قرار داده. راهی که کاربرد آن هم برای مردهاست و هم برای زنها. راهی که در آن مرد با مرد و زن با زن زندگی می کند. راهی که به من زیباترین واژه های زندگی ام را آموخت، گی و لزبین. من عاشق اسم لزبین هستم. واقعا زیباترین اسم در دنیا برای من، که یک هویت بسیار جالب و انسانی را به من نشان می دهد واژه لزبین است. من واقعا از خداوند ممنونم که من را لزبین آفریده. واقعا آرزو دارم که اگر هزار بار دیگر هم بمیرم و باز زنده شوم باز هم لزبین به دنیا بیایم. از اینکه می بینم در پشت اینهمه احساسات عاشقانه ای که نسبت به دوست دخترهایم داشته ام چه معنای عمیقی نهفته است، احساسی که یک زن straight نسبت به همجنس خود ندارد احساس غرور و افتخار می کنم. و اما شما، آیا می خواهید بدانید که یک همجنسگرا کیست؟ من در اینجا تعریفی از یک همجنسگرا از دیدگاه خودم ارائه می دهم که این تعریف در کل مربوط به تمام اقلیت های جنسی از گی و لزبین گرفته تا ترانس یا دگرجنسگونه و دو جنسگرا یا بای سکشوال و حتی سادو مازوخیزیستها می شود. اقلیت های جنسی انسانهائی هستند درست مثل دگرجنسگراها. تنها تفاوات این دو گروه با هم در گرایشات عاطفی و جنسی آنها می باشد. در واقع تفاوت این دو گروه با هم در گرایش جنسی/عاطفی است و شیوه زندگی شخصی ، شیوه عشق ورزی و شیوه عملکرد آنها در رختخواب می باشد و گرنه از نظر اجتماعی و انسانی هیچ فرقی با دگرجنسگرایان  ندارند. همانطور که یک دگر جنسگرا می تواند یک دانشمند، نویسنده، هنرپیشه، کشیش یا آخوند، دیکتاتور یا دموکرات، انسانی شریف یا متجاوز، دزد یا طرفدار حقوق بشر، رقصنده و یا پیامبر و … باشد یک همجنسگرا هم همینطور است. اینقدر از همجنسگراها نپرسید که آیا گی بودن یا لزبین بودن را تجربه کرده اند یا نه. گی یا لزبین بودن که تنها احساس یا سکس نیست که تجربه کرده باشند. گی یا لزبین بودن که تجربه نیست، یک گرایش جنسی درونی است که خود فرد آن را انتخاب نمی کند بلکه در سن معینی ( سالهای بلوغ) در وجود خود به آن پی می برد. همانطور که یک دگرجنسگرا هم حس و گرایش جنسی خود را ( در سالهای بلوغ) در درون خود حس می کند.  همجنس گرایی هویت است و یک شیوه زنگی ای که از بدو تولد همراه انسان است نه تجربه ای که در دوره ای از زندگی بشر کسب می گردد. آیا ما مردان و زنان تا به حال مرد یا زن بودن را تجربه کرده ایم؟ این سؤال به نظر شما مسخره نمی آید؟ آیا شما چینی ها یا ایرانی ها تا به حال چینی بودن یا ایرانی بودن را تجربه کرده اید؟ یک چینی، چینی به دنیا می آید، حال ممکن است این انسان چینی در امریکا زندگی کند و بسته به شخصیت خود کاملا آمریکائی یا بر عکس کاملا چینی باشد و یا اینکه هر دو فرهنگ را در وجود خود بپذیرد. یک همجنسگرا هم ممکن است هیچگاه هویت همجنسگرایانه خود را نپذیرد و از آن فرار کند. و یا یک دگرجنسگرا ممکن است یک زمانی مورد تجاوز جنس مخالف خود قرار بگیرد و هویت دگرجنسگرایانه خود را نادیده گرفته و خود را به عنوان یک همجنسگرا شناخته و بپذیرد. انسانی که می تواند بپذیرد که هم با هم جنس خود باشد و هم با غیر همجنس، یک دوجنس گراست(bisexual) نه همجنس گرا. همین انسان دو جنسگرا هم ممکن است تصمیم بگیرد که در زندگی خود فقط با جنس مخالف یا فقط با جنس موافق باشد و یک هویت دگرجنسگرایانه یا همجنسگرایانه را برای خود در نظر بگیرد. اما یک همجنسگرا واقعا زیستن در کنار غیر همجنس خود را نمی تواند تحمل کند. من واقع به حال جامعه خود تأسف می خورم که چرا ما باید در این وضع اسفناک به سر ببریم. باور کنید با این نادانی و عدم آگاهی، با این خشونتی که در حق همجنسگرایان اعمال می کنید ضرر آن را خود شما می بینید. ضرر آنرا خود شما مردان و زنانی می بینید که با یک همجنسگرا ازدواج کرده اید و صاحب یک خانواده از هم پاشیده شده اید. شما پدرها و مادر ها بدبختی فرزندان نوه های خود را شاهد هستید و عامل این بدبختی خود شما هستید که با فشار به فرزندتان او را وادار به ازدواج کرده اید. من قبول دارم که خود ماها هم مسئول هستیم و نباید تسلیم جبر شویم، ولی زمانی می رسد که واقعا تحمل ما تمام می شود. وقتی آرزوی مرگ داریم، وقتی دیگه این زندگی نکبت بار برای ما معنی ندارد، وقتی اینقدر زیر گوشمان می خوانند که تا ازدواج نکرده ای نمی فهمی که آیا خوب است یا بد، وقتی این شک را در تو بوجود می آورند که شاید تمایل به جنس مخالف داشه باشی و این تمایل بعد از برقراری ارتباط در تو بوجود خواهد آمد،  بالاخره انسان ممکنه به یک جائی برسه که تسلیم بشه. تسلیم زندگی ای که در آن نفرت و خشونت، جبر و زور و کتک، پایه های اصلی آنرا تشکیل می دهند. و بالاخره در کنار این زندگی فلاکت بار گاهی یک همجنسگرای متأهل مثل خود را پیدا می کند و کمی این درد را با هم قسمت می کنند. واقعا به نظر من بهترین دوست برای یک همجنسگرای متأهل یکی مثل خود اوست. کسی که در همان شرایط زندگی کند یا یک زمانی در چنان شرایطی زندگی کرده باشد و این درد را درک کند و بفهمد.  هر چند شرایط ما همجنسگرایان مجرد هم بهتر از متأهل ها نیست.

همانطور که گفتم یک همجنسگرا هم درست مثل بقیه انسانهاست. می تونه خوب باشه، می تونه بد هم باشه. و خصوصا در جامعه ما پیدا کردن یک دوست واقعا سخته. چون نه کسی می تونه از طرف بپرسه که آیا همجنسگرا هستی و نه می تونه هویت خود را برای طرف مقابل آشکار کنه. اعتراف به همجنسگرا بودن در جامعه ایرانی جسارت زیادی را می طلبه. اینی هم که می گویند از ظاهر یک همجنسگرا پی به هویت او می برند فقط در مورد دخترانی که ظاهر پسرانه دارند و مردانی که ظاهر کمی دخترانه دارند صادق است. که البته همه کسانی که تیپ جنس مخالف را دارند هم دلیلی بر این نمی شود که همجنسگرا باشند و از طرفی هر همجنسگرائی تیپ جنس مخالف خود را ندارد. مسئله ای که به غلط در ایران جا افتاده و حتی خیلی ها وقتی می بینند یک دختر همجنسگرا ظاهرپسرانه ندارد او را همجنسگرا نمی دانند. من یکی دو تا دوست straight دارم که در مورد این مسائل با آنها صحبت کرده ام. یکی دو تا آقای straight هم طرف صحبت من بوه اند، از روی مکالماتی که با این افراد داشته ام حدس می زنم که خیلی از افرادی که در جامعه ما به عنوان لزبین یا گی شناخته می شوند نه تنها همجنسگرا نیستند، بلکه حتی دو جنسگرا هم نیستند. به هر کس می گویم لزبین، می گوید آره من یک چند تائی را می شناختم، به من هم پیشنهاد سکس دادند. در صورتیکه کسی که همجنسگراست معمولا فقط با دوست فابریک خودش ارتباط جنسی برقرار می کنه. متأسفانه مردم جامعه ما همجنسگرائی را فقط با سکس می شناسند. توی اینترنت هر کس با من چت می کنه اول از همه می پرسه تا حالا سکس داشتی؟ یک نفر نمی پرسه آیا تا به حال عاشق همجنس خودت شده ای؟ در مورد احساسم نمی پرسند، وقتی هم که خودم می گویم عاشق یکی از دوستانم شده ام از من می پرسند اما تو که گفتی دوست نداری با پسرها باشی؟! در واقع اصلا عشق به همجنس برای آنها معنی ندارد. وقتی می گویم عاشق یک دختر شده ام می پرسند مگه می شه؟ خوب چه جوریه؟ من هم در جواب می گویم تا به حال عاشق جنس مخالف خود شده ای؟ طرف جواب مثبت می دهد، و من می گویم خوب این هم درست مثل همونه، هیچ فرقی با هم ندارند. فقط اون آرزوهائی که شما در مورد بودن با جنس مخالف خود دارید را من در مورد جنس موافق خود دارم. وقتی هم به آنها می گویم که دوستان من متأسفانه در حال حاضر فقط اینترنتی هستند می گویند، آهان پس سکس اینترنتی داری؟ من تا به حال  نه با دختر سکس داشته  و نه با کسی سکس اینترنتی داشته ام. اگر قرار بود یک همجنسگرا به این راحتی با هر کسی که از راه می رسه سکس داشته باشه که من الان باید یک حرفه ای به تمام عیار می شدم. تک تک دوستان من، که می شناسمشان، هیچ کدامشان تا عاشق نباشند با کسی ارتباط جنسی برقرار نمی کنند. البته احتمال اینکه گی ها راحت تر با هم سکس داشته باشند بیشتر است. چون در کل ساختار فیزیکی و روحی مردها با زنها فرق دارد و یک مرد راحت تر می تواند سکس بدون عشق داشته باشد. به همین دلیل من خودم فکر می کنم ارتباط عاطفی و سکسی بین دو همجنس موفقیت آمیز تر از ارتباط بین دو انسان از جنس مخالف خواهد بود. چون دو همجنس بهتر همدیگر را می فهمند و ساختار فیزیکی و هورمونی یکجوری دارند. با این وجود شما اگر سری به آگهی های دوست یابی مجله “ماها” بزنید می بینید که اکثر گی ها نوشته اند احساس و دوستی پایدار اولین ملاکی است که برای یافتن یک دوست مد نظر دارند. و اما این به ظاهر همجنسگرایانی که در اجتماع دیده می شوند، یک عده از آنها کسانی هستند که از جنس مخالف خیانت دیده اند و به سراغ همجنس خود می روند. یک عده هم برای تنوع این کار را انجام می دهند و هدفشون هم فقط برقراری ارتباط جنسی هستش نه هیچ چیز دیگری. اینها حتی بایسکشوال هم نیستند. من آقائی را می شناختم که یک مدتی با یک گی ارتباط جنسی داشت. ایشون خیلی علاقه مند بودند که انواع مختلف ارتباط جنسی را تجربه کنند. اما بعد از مدتی به من گفتند که دیگه دوست ندارند با مرد ارتباط داشته باشند و اندام زن را به اندام مرد ترجیح می دهند. این شخص گی نیست، بایسکشوال هم نیست. یک بایسکشوال هم می تواند عاشق جنس موافق خود باشه و هم عاشق جنس مخالف، و همواره تمایل به هر دو جنس موافق و مخالف را خواهد داشت، نه اینکه بعد از مدتی از ارتباط با جنس موافق خسته شود و آن اندام جذابیتش را برای او از دست بدهد. گروه دیگری از به ظاهر همجنسگرایان آنهائی هستند که در خوابگاهها، محیطهای دانشجوئی و یا سربازخانه ها دیده می شوند. جائی که دسترسی به جنس مخالف برای برقراری ارتباط جنسی بسیار سخته. باز این گروه حتی بایسکشوال هم نیستند چه برسه به همجنسگرا، چون اگر امکان داشتن ارتباط با جنس مخالف را داشتند هرگز به سراغ جنس موافق نمی رفتند.

بگذارید در اینجا از یکی از تجربیات خود برای شما بنویسم. الان به خاطر می آورم که من تنها سکسی که با جنس موافق خود در طول زندگی ام تا کنون داشته ام یک سکس فوق العاده جزئی با یک دختر straight بوده. یکی از دختران فامیل که در سن بلوغ به علت عدم دسترسی به جنس مخالف، در حد بسیار کمی موفق شدیم به کمک هم این عطش جنسی را فرو بنشانیم. و متأسفانه چون چیزی هم بلد نبودیم و البته من الان که فکرش را می کنم بیشتر مشکل او بود که ما سکس بهتر و کاملتری با هم نداشیم، چون از روی اجبار و عدم دسترسی به مرد و اینکه دوست نداشت مردی به او دست بزند و شخصیتش زیر سؤال برود تن به برقراری این ارتباط داده بود. جالبه که بدون اینکه از هم اجازه بگیریم با میل و اراده به هم لب دادیم و کمی همدیگر را ماساژ دادیم. اما الان آن تصویری که من از او در ذهن دارم احساس بدیست که او داشت و معلوم بود که از اینکه دختری به او دست می زند در عذاب است طوریکه من حتی اگر بار دیگر امکان برقراری ارتباط جنسی با او برایم میسر می شد هیچ گونه تمایلی به برقراری رابطه با او را نخواهم داشت.

  Straight های عزیز برخلاف آنچه که شما فکر می کنید ما تنها به فکر سکس نیستیم. از طرفی ما اصلا با این شرایطی که در جامعه داریم امکان داشتن چنین رابطه ای خیلی سخت برای ما پیش می آید. ما در این جامعه گمنام و کوچک خود حتی حق انتخاب هم نداریم. و شاید اگر بعد از مدتها به یک لزبین بر بخوریم که هیچ وجه اشتراکی با ما نداشته باشد چون در این جزیره تنها فقط همین یکی را پیدا کرده ایم احساسات داغ مدفون ما چون گدازه های یک آتشفشان نیمه خاموش فوران می کند و مسلما چنین عشقی بعد ازمدتی با هزار درد به پایان خواهد رسید. من خودم را مثال می زنم. تمام دوستان لزبینم را از طریق اینترنت پیدا کرده ام. در شهر خودم فقط با هزار دردسر یک لزبین پیدا کردم که او خود عاشق لزبین دیگری در شهر دیگریست. ضمنا شاید اگر دوست دختر هم نداشت من و او نمی توانستیم با هم دوست فابریک باشیم، هرچند که او دختر بسیار خوبی است، اما ما دو تیپ کاملا متفاوت از هم هستیم. بقیه دوستانی که می شناسم همه تهران هستند. بعضی از آنها دوست دختر دارند و بعضی هنوز مجردند. اما من امکان اینکه در شهر دیگری دوست دختر داشته باشم را ندارم. چون امکان زندگی در شهر دیگری را لااقل تا چند سال آینده ندارم. از طرفی هر چند که خیلی مراقب بودم که در دام عشق گرفتار نشوم، اما بالاخره وقتی فقط یک نفر بوده و هست که در این مدت همه حرفها و درد دلهایم را به او گفته ام نا خواسته عاشق او شدم. بالاخره این احساس درونی من که بی مصرف در قفسه سینه ام دفن شده بود، سر انجام هر چقدر که سعی کردم آنرا خاموش نگاه دارم، طاقت نیاورد و فوران کرد. آدم در محیط اینترنت با لزبین هائی در شهر های مختلف ایران یا دنیا آشنا می شود و چون همه ما احساس تنهائی می کنیم و درد مشترکی داریم چه بخواهیم چه نخواهیم یک علایقی نسبت به هم پیدا می کنیم. حتی ممکنه صدای هم را هم نشنیده باشم و فقط یک عکس از همدیگر دیده باشیم. نه رفتار هم را دیده ایم، نه چهره واقعی هم را. دل به کسی می بندیم در یک قاره یا یک کشور دیگه، یایکی در آن طرف ایران. نهایت کار این است که من عاشق کسی می شوم آنور دنیا و البته او هم خود عاشق دیگری می شود در یک طرف دیگر کره خاکی. بالاخره من از تنهائیهایم برای او گفته ام و او از حرفهای شخص دیگری خوشش آمده. ما هردو الان دقیقا در یک وضعیت قرار گرفته ایم. من سعی می کنم احساسم را نسبت به او در درون خود بکشم و او هم سعی دارد احساسش را نسبت به دیگری در قلب خود بکشد، چون هر دو به خوبی می دانیم که بد جائی گرفتار شده ایم و این عشق های سایبری هیچ سرانجامی  ندارد. من خودم سعی می کنم بیش از این گرفتار نشوم و همین کارهائی که خودم انجام می دهم را دوستانه از او می خواهم که در مورد دیگری انجام بدهد. واقعا سخته که کسی را دوست داشته باشی و راهنمائیش کنی که چطور وقتی عاشق دیگریست به خودش آسیب نرسونه  وبرایش آرزو کنی که ای کاش یک شرایطی پیش آید و به معشوقش برسد. بالاخره این وسط من باید انسانیتم را به خودم ثابت کنم و دوستی خالصانه ام را به او.

 اگر می بینید اینقدر همجنسگرایان در ایران افسرده اند، واقعا به آنها حق بدهید. فرض کنید که شرایط بر عکس باشد، شما تصمیم دارید با شخصی از جنس مخالف خود دوست صمیمی باشید. و در کل ایران فقط حدود یک میلیون انسان از جنس مخالف شما، با گرایشی مشابه گرایش شما، آنهم در سنین مختلف و در شهرهای مختلف وجود داشته باشد. در شهر خود شما هم اگر کسی باشد ناشناس است و اگر کسی را هم پیدا کنید اصلا با شخصیت شما جور در نیاید.  همین مقدار کم هم اعلام نمی کنند که انسانی هستند مثل شما که به جنس مخالف گرایش دارند. از طرفی خانواده و جامعه به شما فشار می آورند که باید با جنس موافق خود باشید و تمایل به جنس مخالف یک مشکل روانیه. روانشناسان جامعه هم که خدا را شکر اکثرشون هیچ چی نمی دانند و بدتر از یک بی سوادند و مشکل شما را دو چندان می کنند…. فکر کنم دیگه تا آخر خط را رفته باشید.

می دانید بزرگترین مشکل ما ایرانیها چیست؟ این است که حرف هیچ کس به جز خودمان را قبول نداریم. حال خود ما کی هستیم؟ اگر به یک نفر دیپلمه، دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی، دکتر روانشناس و… بگوئی دانشمندان سی سال پیش ثابت کرده اند که همجنسگرئی یک مسئله کاملا نرمال و عادی است و صد تا مجله هم بهش معرفی کنی و بگوئی سازمان بهداشت جهانی، انجمن روانشناسان آمریکا و سازمان حقوق بشر، همجنسگرائی را یک امر عادی تلقی کرده به شما می گوید، به نظر من همجنسگراها روانی اند. و البته یکبار هم حاضر نیست یک خط از این نتایج تحقیقات علمی یا مقالات مجله های همجنسگرائی را بخواند و البته این شخص هیچ دانشمند و محققی را به جز خود قبول ندارد. من با چشمهای خودم چینین افرادی را را در جامعه ایرانی دیده ام که متأسفانه هیچ شناختی نسبت به هیچ مسئله ای از اعتیاد گرفته تا بیماری ایدز و راههای  پیش گیری از ابتلا به آن، تا چگونگی برخورد با جنس مخالف یا موافق و … نداشته و همینطور از خود در این موارد نظریه و تئوری صادر می کنند. شنیده اید که می گویند درخت هر چه پربارتر باشد سر به زیر تر است؟ فقط افتخار می کنند که یک فرهنگ مرده دو هزار و پانصد ساله دارند. یک ایرانی در گذشته ای که مرده و دیگر وجود ندارد زندگی می کند. آن فرهنگ مال دو هزار و پانصد سال پیش بود و اکنون غربی ها دارند از آن استفاده می کنند. آن فرهنگ دیگر مال ایرانی ها نیست. یک فرهنگ مال کسانی است که از آن استفاده می کنند.  بهتر است اینقدر مرده پرست نباشیم و در گذشته مدفون خود به سر نبریم. به زمان حال و این منجلابی که در آن غوطه ور هستیم بیاندیشیم و سعی کنیم به جای ورق زدن دفتر تاریخ زمان حال خود را بسازیم. ایران ما اکنون ایرانی است که روز به روز پس رفت می کند. یک نگاهی به نقشه جغرافیا بیاندازید و ببینید که چگونه آن کشور پهناور و آن فرهنگ غنی روز به روز کوچک و کوچکتر و از ارزش آن کم شده است. به انقلاب اسلامی و حکومت فعلی بنگرید، آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است. نگویید ما مقصر نبودیم، نه دوستان خلایق هر چه لایق، از ماست که بر ماست. هر انسانی آنچه که خود با دستان خود کاشته را برداشت می کند. پس بهتر است چشمها را شسته و جور دیگر نگریست. باید زیست و زندگی کرد، می دانید زندگی کردن یعنی چه؟ زندگی زیستن در حوضچه اکنون است. فراموش نکنید که می توان با دیدگاهی کاملا متفاوت از قبل به دنیا نگریست و شما هر آنطور که به دنیا و انسانها بنگرید آنها همانطور خواهند بود. پس چه بهتر که با نگاهی زلال و بارانی به جهانی که خدای آن دموکرات است بنگرید، در پس این باران یک رنگین کمان زیبا در گوشه آسمان به شما سلام می کند. این رنگین کمان که با غرور و افتخار پرچم خود را در سراسر دنیا به اهتزار در آورده جامعه بزرگ همجنسگرایان جهانی است.

انتخابات خبرگان و شوراها

دسامبر 10, 2006

بعد از صحبتی ایمیلی با یکی از دوستان در ” وبلاگ منتقدین حکومت” قول دادم که مطلبی در باره انتخابات پیش رو بنویسم.. نیک می دانم که بسیاری  از خوانندگان این وبلاگ نه ذوق و شوقی به انتخابات خبرگان و شوراها دارند، نه اخبار و مسائل آن را دنبال و نه حتی حوصله مطالعه مطلبی در این باره را دارند، با اینهمه از آنجا که قرار است در این سایت از زاویه ای دیگر به مسائل نگاه شود، بد نیست چنانچه خوانندگان با همه بی حوصله گی نسبت به این مسئله، زحمت خواندن مطلب زیر ( که شاید خسته کننده هم باشد) را بخود بدهند.

 در انتخابات هر کشوری عمومآ در صدی از مردم بخصوص جوانان که علاقه چندانی به سیاست ندارند در انتخابات شرکت نمی کنند. اما عدم استقبال از انتخابات در کشور ما دلائل دیگری دارد و در نتیجه راه حل خاص خود را می طلبد.

بنا به تعالیم مذهب مسیحیت، مؤمنان رمه ای هستند که توسط شبانی ( حضرت عیسی مسیح) هدایت می شوند.در دوره ای که حضرت مسیح غایب است، نماینده او ( پاپ) بعنوان رئیس و رهبر واتیکان، با تفسیر دستورات انجیل،  شبانی رمه ( مؤمنان) را بعهده دارد تا روزی که حضرت مسیح دوباره ظهور کند و….. 

تاریخ واتیکان از پنجمین قرن میلادی یعنی زمانی که در دوره رومیان، ایتالیا بعنوان مرکز و پایتخت مسیحیت جا افتاده بود، شروع می شود. هر چند که تا سال 1870 قدرت پاپ و دخالت های او در امر کشور داری در کل کشور ایتالیا گسترده بود و تنها در سال 1929 بود که اختیارات  پاپ محدود شدند، اما محدود کردن اختیارات رهبران کلیسا و پاپ و جدا سازی دین از سیاست در اروپا از همان سالهای اولیه رنسانس  شروع گردید. امروز در غرب مذهب ازسیاست جدا است و به پاپ محدوده ( قطعه زمین کوچکی)در شهر روم ایتالیا داده اند که هر چند تمبر، واحد پول، تابعیت، پرچم، روزنامه، دانشگاه و…خاص خود را دارد و استقلال آن توسط دولت ایتالیا برسمیت شناخته شده و تضمین گردیده اما با اینهمه  محدود آن از چند کلیسا، تعدادی ساختمان بزرگ  و یک میدان نسبتآ وسیع فراتر نمی رود. مردم در انتخاب پاپ دخالتی ندارند و تنها چند روحانی بالا مقام مسیحی او را بعنوان شبان انتخاب می کنند و بعد مؤمنان بعنوان رمه با او عهد و پیمان  بسته و از دستورات او پیروی می کنند. امروزه  نقش پاپ صرفآ معنوی است و دخالتی در امور سیاسی و قانون گذاری کشور ایتالیا ندارد. دولت ایتالیا هم دخالتی در امور واتیکان و پاپ ندارد. توافقی است دوجانبه. یکی بر اساس شبان رمه ای  با مفهوم روحانی و معنوی آن جهانی و دیگری دمکراسی بر اساس انتخابات و حقوق شهروندی این جهانی. 

در دوره آخر حکومت شاه، وقتی شاپور بختیار نخست وزیر شد، به آقای خمینی و دیگر روحانیان شیعه در کشور پیشنهاد کرد که به شهر قم رفته و حکومت مذهبی ( شبان رمه ای) خود را ( شبیه حکومت واتیکان) بطور مستقل در آنجا دایر کنند و دولت هم استقلال آن را برسمیت خواهد شناخت. اما روحانیون پیشنهاد او را رد کردند و حکومت شبان رمه ای بگسردگی کل کشور و برای همه ملت را خواستار شدند. آنچه که از 22 بهمن 1357 به این طرف در کشور داشته ایم آن چیزی است که روحانیون در پی آن بودند. حال ببینیم جریان انتخابات خبرگان از چه قرار است؟

 اصل پنجم قانون اساسی می گوید: “  در زمان غیبت حضرت ولی عصر ” عجل الله تعالی فرجه” در جمهوری اسلامی ایران،  ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است. که طبق اصل یکصدو هفتم عهده دار آن می گردد.

 اصل یکصد و هفتم قانون هم می گوید”  پس از مرجع عالیقدر تقلید و رهبر کبیر انقلاب جهانی اسلام و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله العظمی امام خمینی که از طرف اکثریت قاطع مردم به مرجعیت و رهبری شناخته و پذیرفته شدند، تعیین رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است. خبرگان رهبری در باره همه فقها واجد شرایط مذکور در اصل پنجم و یکصد و نهم بررسی و مشورت می کنند. هرگاه یکی از آنان را اعلم به احکام و موضوعات فقهی یا مسایل سیاسی و اجتماعی یا دارای مقبولیت عامه یا واجد برجستگی خاص در یکی از صفات مذکور در اصل یکصد  نهم تشخیص دهند او را به رهبری انتخاب می کنند و در غیر اینصورت یکی از آنان را به عنوان رهبر انتخاب و معرفی می نمایند.”

حال ببینیم قانون اساسی چه وظایفی را بعهده رهبر گذاشته. اصل یکصد و ده قانون اساسی یازده وظیفه و اختیار به رهبرداده که از این قرارند: “تعیین سیاست های کلی نظام پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام، نظارت بر حسن اجرای سیاست های کلی نظام، فرمان همه پرسی، فرماندهی کل نیروهای مسلح، اعلام جنگ و صلح و بسیج نیروها، عزل و نصب و قبول استعفای  فقهای شورای نگهبان، عالیترین مقام قوه قضائیه، رئیس سازمان صدا و سیما، رئیس ستاد مشترک، فرمانده کل سپاه پاسداران، فرماندهان عالی نیروهای نظامی و انتظامی، حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه گانه، حل معظلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیست، امضا حکم ریاست جمهوری ( رئیس جمهور باید قبل از انتخابات به تآئید شورای نگهبان و در دوره اول به تآئید رهبری برسد)، عزل رئیس جمهور، عفو یا تخفیف مجازات محکومیت.” 

 بد نیست این را هم بدانیم که قبل از به اصطلاح اصلاح قانون اساسی، ( که اگر اشتباه نکنم در دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی صورت گرفت)، در قانون قبلی، اصل پنجم قانون اساسی می گفت: “  ولایت امر و امامت ملت  به عهده فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که اکثریت مردم او را به رهبری شناخته و پذیرفته باشند“. یعنی در قانون قبلی مردم رهبر  را انتخاب می کردند و در واقع  رهبر تا حدودی نسبت به مردم و رای و نظر آنها احساس مسئولیت می کرد و مردم امکان این را داشتند که تا حدودی رهبر را تابع رای و نظر و خواسته خود کنند. اما بعد از ” اصلاح قانون” پذیرفته شدن رهبر توسط مردم حذف  و انتخاب او را به عهده خبرگان گذاشتند.

طبق قانون،  وظیفه اصلی مجلس خبرگان نظارت بر عملکرد رهبر حکومت ( ولایت فقیه) و انتخاب جانشین وی در صورت عزل یا فوت او است. حال چه کسی میتواند کاندید خبرگان شود؟ تنها کسانی که از صافی شورای نهگبان بگذرند. چه کسی شورای نگهبان را تعیین می کند؟ رهبر. بعبارت دیگر رهبر شورای نگهبان را تعیین، شورای نگهبان کاندیداهای مجلس خبرگان را بر می گزیند، خبرگان رهبر را تعیین و بر کارهای او نظارت می کنند. حالا متوجه می شوید که روحانیت چه مدار بسته  و چفت و بست هایی را تعیین تا سیستم شبان رمه گی را پایدار و ابدی کند؟

در باره شوراها:

حکومتیان خوب می دانند که مردم توجهی به انتخابات خبرگان نخواهند کرد و حتی حال و حوصله دنبال کردن اخبار  و تبلیغات آن را ندارند. پس انتخابات شوراها را با آن همزمان می کنند و تا حدودی  به نیروهای معروف به اطلاح طلب بی خطر اجازه کاندید شدن می دهند تا بلکه بتوانند تعداد بیشتری از رای دهندگان را به پای صندوق های انتخاباتی بکشانند و با فیلمبرداری و  تبلیغ و هیجان زایی حول  “صف طویل رای دهندگان” با چاشنی ملی گرایی ( که مجبور شدند  آن را بجای اسلامگرایی وارد ادبیات خود کنند)،  ” مشروعیت بی منازع” خود را در اذهان داخلی و خارجی نشان دهند. 

با چنین وضعیتی صحبت از حقوق شهروندی و بکار بردن لفظ انتخابات تلخندی بیش نیست. رمه ” مسجدوند” ( و نه شهروند) وظیفه الهی اش دنباله روی است نه انتخاب کردن شبان خود. انتخاب کردن رهبران در حوزه حقوق یک شهروند است که در دمکراسی و مدرنیته از آن برخوردار می شود. پس از آنجا که حکومت  ما نه مردم سالار بلکه شبان سالار است، رمه نمیتواند حق انتخابی داشته باشد و تنها وظیفه اش این است که بگذارد  چوپان به میل خود سرنوشت و راه و مسیر او را تعیین کند. بنا به همه آنچه گفته شد، کلآ بحث شرکت یا عدم شرکت در انتخابات خبرگان و شوراها یک بحث بیهوده،  بی مورد  و یک مسئله فرعی است. مسئله اصلی این است که قانون اساسی ( نوشته خود روحانیون)، ولایت فقیه، بعنوان مظهر و سمبل حکومت  و  نماد تداخل دین در سیاست و کشورداری، را قانونی کرده، روحانیون را شبان و ملت را رمه تعریف می کند.  پس اصل بحث و نظر باید حول همین مسئله اصلی دور بزند که آیا ما با دخالت دین در سیاست و  رمه بودن خود موافق هستیم یا نه و چرا و اینکه تجربه 28 سال اخیر چه نتایجی برای ما بهمراه داشته است. ( حرف و شعار مطرح نیست واقعیت ها خود بهترین گواه هستند.)

می گویند محمد رضا شاه در دوره حکومت خود یکبار گفته بود که پادشاهی کردن بر ملتی فقیر و بیسواد افتخاری ندارد. ایران باید به دروازه تمدن نزدیک شود.ظاهرآ حکومتگران فعلی ملت را از دروازه تمدن هر چه دورتر می کنند تا راحتر بتوانند حکومت شبان رمه گی خود را ادامه دهند.. اما از آنجا که در دوره اینترنت و دهکده شده جهان چنین کاری چندان آسان نیست، حکومتیان از سوئی دستگاههای تولید خرافات را گسترانده و از سوی دیگر با سانسور و فیلترینگ  از آگاه شدن مردم جلوگیری می کنند تا پیوسته آنها را با  الفاظ ” انقلاب، اسلام و انرژی هسته ای حق مسلم ماست”  در هیجانی خواب آلود نگه دارند. اما حکومت کردن با کمک تعدادی افراد خودی برخوردار از امتیازات ویژه بهمراه ابزار ترس، زور و خرافات بر ملتی که چهل درصد آن زیر خط فقر زندگی می کنند و بخشی از آن خرافی و مقلد، نه افتخاری دارد و نه اخلاقی است. 

از پرداختن به آمار و ارقام می گذرم چه مثنوی هفتاد من شود. اما افسردگی و دلمردگی حاکم بر جامعه، خشونت گسترده، فرار مغزها، چهل درصد مردم زیر خط فقر نه تنها به جامعه ما ضررهای آنچنانی وارد کرده که به اعتبار و حیثیت اسلام در بسیاری اذهان داخلی و خارجی هم لطمه های جبران ناپذیری وارد کرده است.   رمه  یعنی” مسجدوندان” ( نه شهروندان) بر اساس اعتقاد خود به مراجع تقلید های متفاوت و بنا به ذهنیت مطیع و سالار پذیر  یا بنا به عدم دسترسی به اطلاعات و مسحور قدرت و شعارهای بلندگوهای تبلیغاتی یکجانبه بودن،حول کاندیداها بحث می کنند و در مورد شرکت یا عدم شرکت در انتخابات به تبادل نظر می پردازند. و شهروندان در خارج از این چارچوب، انتخابات را به فرصتی برای  طرح وسیعتر مسئله اصلی یعنی  دین زدایی از سیاست و کسب حقوق شهروندی تبدیل می کنند.

مخالفت با انتخابات پیش رو و عدم شرکت در آن اگر بصورت منفعلانه و بقول معروف پاسیو صورت بگیرد و تنها در نرفتن به پای صندوق های رای خلاصه شود، کاربرد چندانی نخواهد داشت. دلسردی، دلمردگی و  بی توجهی مردم به انتخابات خبرگان را نباید تنها با بی علاقه گی مردم به سیاست توجیه کرد ، ریشه مسئله مخالفت مردم با دخالت دین در سیاست است. عدم شرکت منفعل نیاز اساسی مردم را جواب نمی دهد چرا که بهرحال  انتخاباتی صورت می گیرد و کسانی به حق یا ناحق از صندوقها بدر خواهند آمد. درست بهمان شکل  که تماشاچیان در میدان که دور شعبده باز حلقه زده اند، هر چقدر هم او را زیر نظر بگیرند، باز شعبده باز خرگوشی را از کلاه یا آستین خود بدر خواهد آورد و به آنها نشان می دهد. تجربه این 28 سال اخیر نشان داده که انتخابات در کشور ما چیزی جز این نبوده  و همه علائم و داده ها هم دال بر آن دارند که انتخابات خبرگان  ( و تا حدود زیادی شوراها) که اینهمه برای ” شرکت پرشور مردم”  تبلیغ می کنند  نتیجه ای جزء همان خرگوش شعبده باز نخواهد داد. اما مشکل این است که این خرگوش سرنوشت ملک و ملت را بدست خود دارد. پس منفعلانه برخورد کردن بدترین گزینه ها است. ( مطلب سیاست یعنی تصمیم گیری که در همین سایت چاپ شده را هم بخوانید.)

 عدم شرکت در انتخابات یا همان تحریم زمانی مؤثر خواهد بود که فعال صورت بگیرد یعنی از فرصت انتخابات استفاده کرده و وسیعترین بحث ها حول مسئله اصلی یعنی  مضرات دخالت دین در سیاست و اهمیت جدایی ایندو از هم به پیش کشیده شوند.  نیازی به گفتن نیست که سانسور اجازه اینکار را نمی دهد با اینهمه اینترنت این امکان را تا حدودی فراهم کرده است. پس سایتها و وبلاگهای اینترنتی باید در بحث انتخابات روی همان مسئله اصلی یعنی دخالت دین در سیاست تمرکز کرده و در باره دو سیستم متفاوت شبان رمه گی مبتنی بر اطاعت و  مطیع بودن و سیستم دمکراسی و انتخابات و حقوق شهروندی بحث کنند. در چنین بحثی  موافقان و مخالفان، از خود روحانیون گرفته تا مخالفان آنها همه امکان مشارکت در بحث ها را دارند و به شفافیت بیشتر خواست ها و اهداف و بینش ها کمک می کنند.

مبتلایان به اچ. آی. وی و مسئله علنی شدن

دسامبر 2, 2006

گردآوری و تهیه و تنظیم : تیزبین

12 آذرماه 1385

مقدمه : بعد از اطلاع فرد از ابتلا خود به ویروس عامل ایدز یعنی اچ. آی. وی، مدت زمانی لازم است تا فرد مبتلا با وضعیت جدید سلامتی خود خو بگیرد. این مدت زمان که مراحل مختلفی دارد در واقع پروسه ای است که طی آن به خود یابی فرد مبتلا و پذیرش  موقعیت و شرایط جدید زندگی اش منتهی می شود و بسته به عوامل گوناگونی از جمله توانایی ذهنی فرد، شناخت، دانش و اطلاعات او از بیماری، شرایط و فرهنگ خانوادگی، اجتماعی و محیطی و همچنین امکانات موجود برای مبتلایان، مدت زمان آن بسیار متفاوت است. این پروسه از مرحله رد و انکار شروع و بعد به افسردگی و گوشه گیری می انجامد و همینطور ادامه می یابد تا در آخر به مرحله ای می رسد که علنی کردن وضعیت خود به دیگران به یک نیاز درونی ( و انسانی) در فرد مبتلا فرا می روید. در این مطلب به همین مرحله آخر یعنی نیاز به علنی کردن پرداخته می شود.

 پروسه علنی کردن خود بعنوان حامل ویروس ایدز در مبتلایان،  به پروسه ای که  معمولآهمجنسگرایان برای علنی کردن گرایش همجنسگرایانه خود طی می کنند،  بی شباهت نیست و جرقه آن ناخواسته و ناآگاهانه از همان لحظه ای زده می شود که فرد از وضعیت خود اطلاع می یابد. اما بعد ازمدتی و طی مراحلی، که  زمان آنها در افراد مختلف متفاوت است، آنگاه که شناخت، دانش و اطلاع فرد از وضعیت خود به آن اندازه رشد می کند که به پذیرش قلبی و باطنی خویشتن خویش او می انجامد،  آنوقت  این پذیرش درونی بنوبه خود به رشد و شکل گیری نیازهای تازه ای  منجر می گردد که همان نیاز به علنی کردن خود می باشد. به این خاطر که تنها پذیرش و کنار آمدن فرد با وضعیت و موقعیت خود کافی نیست و به رضایت درونی کامل نمی انجامد. چه اگر فرد، بنا بر شرایط،  ناچار به پنهان کردن این راز خود شود آنگاه بشکلی احساس کمبود می کند و حمل راز درون به تنهایی برایش سخت و غذاب آور خواهد بود. پس پذیرش این هویت دارای دو بخش است؛ یکی پذیرش خویشتن خویش و دیگری اعلام آن به دیگران و آن هم بر اساس روانشناسی انسان و نیاز او به رفع تشویش و اضطراب، ترس، تضاد و احساس عذاب وجدان ( یا گناه)، نیاز به درک شدن و مورد احترام واقع شدن از سوی اطرافیان و جامعه، نیاز به خود بودن و خلاص شدن از ماسک های دروغین، نیاز به دوستی و رد و بدل کردن مهر و عاطفه با دیگران، نیاز به احساس امنیت و آرامش و غیر.

  احساس کامل بودن تنها در تصور فرد از خود کافی نیست بلکه انسان  دوست دارد و محتاج این هم هست که بداند دیگران در باره اش چگونه فکر می کنند و  ایندو ( تصور فرد از خود و تصور دیگران از او)  باعث میشوند که فرد بنوعی به ارزش، جایگاه و موقعیت خود واقف شود. همه این نیازها دست به دست هم داده و نیاز کلی یعنی نیاز به علنی کردن را به دغدغه اصلی ذهن فرد تبدیل می کنند و به جنگ و گریزی در درونش دامن می زنند که تنها رسیدن به مقصود ( یعنی علنی کردن خود) به خاتمه جنگ درون و صلح و آشتی در باطن او می انجامد و بس. با این حساب نیاز به علنی  شدن یک خواسته انسانی درونی است که به آرامش و صلح و صفای درون فرد می انجامد.

علنی کردن خود اما هزینه دارد؛ نمی توان یک تنه به جنگ پیش داوریها، تبعیضات و تعصبات رفت.  علنی شدن تنها به رقیق کردن و در بهترین حالت زدودن تعصبات و ذهنیت منفی بخشی از اطرافیان و نه کل اجتماع کمک می کند و همین باعث می گردد که فرد بعد از علنی کردن خود بطور مداوم در شرایط و موقعیت هایی قرار بگیرد که مرتبآ مجبور به توضیح ( و تفسیر) خود به دیگران شود. هر چند اینکار به فرهنگ سازی کمک می کند اما نیرو، انرژی و قدرت استقامت ذهنی و درونی زیادی می طلبد که همه از آن برخوردار نیستند. پس تحمل پیش داوریها و تعصبات دیگران ضمن پذیرش خویشتن خویش و در مواقعی خاص اعلام آن به بخشی از اطرافیان و دیگران ( دست چین شده) میتواند یک راه حل میانی باشد.

 بسیاری از افراد بنا بر شرایط و موقعیت و بعضی عوامل دیگر، درجات مختلفی از همین راه میانه را برمی گزینند. با این توضیحات مشخص می شود که چرا علنی کردن خود یک پروسه و امر کاملآ شخصی و خصوصی است که طول مدت آن برای همگان یکسان نمی باشد.  کنترل خود فرد بر این پروسه بسیار مهم و حیاتی است. لازم به گفتن نیست که اجبار افراد به علنی کردن خود باعث می شود که او حس کند کنترل خود بر یک پروسه شخصی را از دست داده و چه بسا او را به عقبگرد یا انزوای بیشتر بکشاند و ضربات روحی و روانی شکننده ای بر او وارد کند. با این حساب دادن اختیار کامل پروسه علنی شدن به فرد و احترام به تاکتیک های فردی او در این مسیر باید مورد قبول همگان واقع شود.

افراد مبتلا به ایدز و کلآ افراد گروه های اجتماعی تابو زده در جامعه ما از داشتن الگوهای مثبت خاص خود محروم هستند. همین به احساس عدم امنیت، تنهایی و ایزوله بودن آنها دامن می زند و پروسه علنی کردن را بسیار پیچیده و سخت می نماید، بخصوص که امکان دست رد به سینه زدن و درک نشدن  توسط دیگران در کشوری که این مسائل در آن از جمله رازهای مگو بحساب می آیند، بسیار زیاد است.در امر علنی کردن خود، قبل از صحبت  با دیگران فرد مورد نظر بایستی پیشاپیش مسائلی را برای خود در نظر بگیرد و عواقب کار را بسنجد؛ از جمله اینکه این تصمیم او کاملآ شخصی است،  مسئله دیگر اینکه قصد دارد خود را برای چه فرد یا افرادی علنی کند؟ در چه شرایط، مکان، موقعیت و لحظاتی، و اینکه دیگران در برابر اعلام خبر چگونه واکنش هایی ممکن است از خود بروز دهند.  اگر واکنش آنها مثبت باشد که هیچ اما اگر عکس العمل آنها منفی از آب درآمد، آنوقت واکنش من نوعی چه خواهد بود؟

روشن کردن این مسائل برای خود و آمادگی  برای برخوردهای احتمالی، قبل از برملا کردن راز خویش مهم است و از خراب شدن روحیه فرد و پا پس گذاشتن در پروسه علنی کردن،  تا حدود زیادی جلوگیری می کند.علنی شدن عمومآ با تقسیم راز درون با نزدیکترین و خصوصی ترین فرد یا افراد دور و بر شروع می شود که ممکن است یک دوست همکلاسی، یک همکار، یک رفیق یا همدمی از اعضای خانواده باشند. آماده کردن طرف مقابل  برای شنیدن راز دورن هم ضروری است؛  پس انتخاب زمان، لحظه و موقعیت مناسب و حتی آماده سازی فضا و شرایط برای طرح مسئله را باید در نظر گرفت. این موضوع ( لحظه و شرایط و موقعیت مناسب) بشکلی به آماده کردن ذهنی طرف مقابل برای شنیدن رازی مخفی و مهم کمک می کند و از نظر روانی امکان واکنش منفی او را به حداقل می رساند. بخصوص اگر فرد مبتلا موفق شود بطرف خود بفهماند که تقسیم راز  با او بر اساس اعتماد، ارزش و  دوستی عمیق صورت گرفته و انتظار متقابلی که از او دارد این است که حداقل این راز را پیش خود نگه داشته و اگر سئوال یا ابهامی دارد میتواند  مطرح کند. همین نکته مسئله مهم دیگری را بمیان می کشد و آن اینکه فرد مبتلا می بایست از قبل اطلاعات و دانش کافی از ویروس  اچ . آی. وی.، راههای سرایت آن و امکانات موجود برای مبتلایان در جامعه برخوردار باشد تا بتواند در صورت لزوم به سئوالات طرف خود جواب دهد یا راهها و امکانات دریافت اطلاعات صحیح را به او معرفی کند. موضوع دیگر آنکه راز خود را باید در شرایط و موقعیتی  به فرد یا افراد دیگر برملا کرد که از نظر زمانی مشکل وقت پیش نیاید و زمان کافی برای بحث و صحبت و سئوال و جواب احتمالی وجود داشته باشد بدون آنکه مجبور به قطع صحبت شد. پس انتخاب محل و در نظر گرفتن زمان کافی هم مهم است و از قبل می بایست آن را در نظر گرفت.

در صحبت با طرف مقابل بهتر است از اتهام زنی یا برانگیختن احساس ترحم طرف خودداری شود. بعد از مقدمه چینی چنین جمله ای تا حدودی میتواند مؤثر باشد:  ” من اینطور هستم، حامل این ویروس می باشم، مسئولیت خودم را می شناسم، احساس ترحم و شفقت لازم ندارم، میخواهم از این ببعد اینطور زندگی کنم و بعد از مدتها  با خود کلنجار رفتن تصمیم گرفته ام که صادقانه این راز خودم را با تو بعنوان یکی از نزدیکترین افراد بخودم در میان بگذارم. حامل ویروس ایدز بودن افتخاری ندارد اما واقعیت زندگی من و خیلی های دیگر است. حامل این ویروس بودن بمنعای محکومیت به مرگ زودرس نیست و از این ببعد میخواهم خودم باشم و برای خودم زندگی کنم. از دروغ گفتن و ماسک زدن بیزارم و دوست ندارم پنهان کاری کنم اما جار هم نمی زنم بلکه تصمیم گرفته ام دوستان خصوصی و نزدیکم را از شرایطم مطلع کنم.و……” و بعد  طرح این سئوال که ” نمی دانم خود تو تا چه اندازه  از این ویروس شناخت داری اما اگر سئوال یا ابهامی داری میتوانی مطرح کنی، شاید بتوانم به سئوالاتت جواب دهم.”

 برخوردار بودن مبتلایان به ویروس اچ. آی. وی.  از جوانب مختلف بیماری ایدز، راههای سرایت ویروس آن، درمان و امکانات موجود در جامعه نه تنها کمک می کند که مبتلایان موقعیت و شرایط خود را بپذیرند بلکه در تقویت احساس مسئولیت اجتماعی آنها هم مؤثر و طی کردن پروسه علنی شدن آنها را هم تسهیل می کند. از آن گذشته به افراد مختلف امکان کسب دانش و اطلاعات صحیح در اینباره را هم می دهد. به همین سبب مسئولان و دست اندرکاران می بایست اهمیت ارائه دانش و اطلاعات گسترده به مبتلایان را هر چه جدی تر بگیرند.

اعلام راز درون و شرایط و موقعیت شخصی به نزدیکترین افراد میتواند مشکل ترین اما در عین حال آرامش بخش ترین کارها باشد چرا که به اعتماد به نفس بیشتر، احساس امنیت و آرامش زیادی در فرد می انجامد.  باید بخاطر سپرد که  بسیاری از خود افراد مبتلا هم در روزهای اولیه اطلاع از ابتلا خود به این ویروس،  از پذیرش آن سرباز زده و یا واکنش هایی منفی و عجولانه از خود بروز داده اند. بنابراین دادن وقت کافی به طرف مقابل برای هزم خبر،  تفکر و تعمق در مسئله و پذیرش واقعیت را نباید از یاد برد. همچنین باید آمادگی آن را داشت که در صورت درخواست طرف بتوان جزوات، مقالات و نوشته های علمی در باره ایدز را در دسترس او قرار داد یا به او معرفی نمود.

هر چند که دانش و اطلاعات فرد مبتلا در باره بیماری و نیاز او به یافتن جایگاه و موقعیت جدید و اعتراف اجتماعی به این هویت در بیشتر اوقات فرد را به سمت علنی کردن  بیماری خود می کشاند اما  بدون اغراق میتوان گفت که شرکت در گروهها و انجمن های حمایتی خاص بیماران و مبتلایان و گرفتن نقش فعالی در آنها به اعتماد به نفس و زدودن آثار مخرب افسردگی می انجامد ونه تنها پروسه پذیرش خود و علنی کردن را تسریع می کند بکله امکان مقابله با تبعیضات و پیشداوریها را هم افزایش می دهد و از مضرات علنی کردن برای خود فرد می کاهد. بهمین سبب تجمع افراد  مبتلا به ویروس اچ. آی. وی و دیگر مبتلایان به بیماری ایدز در گروهها و انجمن های خاص خود و حمایت و همیاری آنها به هم  و بوجود آوردن امکانات مشاوره، تفریح و……بسیار ضروری است.  این کار به افراد جدیدآ مبتلا هم  امکان می دهد که سریعتر از افسردگی و ایزوله بودن بدر آیند و هر چه سریعتر با موقعیت جدید خود خو بگیرند. 

 کاستن از رنج و ستم وارده بر انسانها وظیفه انسانی همگان است،  اما خود افراد درگیر می بایست در امر ستم زدایی و کاهش رنج و مشقات خود پیشقدم شوند تا از آنها افسون زدایی شود و جامعه چهره آنها را ببیند. آنگاه  پذیرش و احترام به آنها آسان تر خواهد شد و چه بسا  که بسیارانی هم به حمایت فعال از آنها برخیزند.با این حساب  بعد از دانش و آگاهی، متشکل شدن و علنی کردن دو ستون مهم برای ستم زدایی، اصلاح فرهنگی و دست یابی به حقوق و برابری است.

 مبتلایان به ویروس عامل ایدز که خود را علنی می کنند غنیمتی برای جامعه  ما می باشند که به ساختار سازی اجتماعی، زدودن تعصبات،  پیش داوری و شناخت بیماریها یاری می رسانند. چه این مهم یعنی مقابله با بیماری ها و خلاص شدن از تعصبات  یک کار فرهنگی. پس قدر آنها که رنج و محنت علنی شدن را بجان خریده، راز خود را با ما در میان می نهند و ما را با خطرات،  زشتی ها و عیوب جامعه آشنا می کنند، بدانیم و آنها را پاس بداریم.

ایدز و اهمیت اعتراف به ناهنجاریها

نوامبر 30, 2006

اشاره : قول داده بودم که بمناسبت دهم آذر، روز جهانی ایدز دو مطلب در این سایت چاپ کنم. اولین مطلب چاپ شده و در حال تهیه دومین مطلب هستم، اما گفته های ضد و نقیض مسئولان وزارت بهداشت مرا بر آن داشت که امشب مطلب جدیدی  نوشته و چاپ کنم و آن مطلب در دست تهیه را بعنوان سومین مطلب بمناسبت روز ایدز چند روز دیگر منتشر کنم. 

در اوائل دهه هشتاد میلادی بود که پزشکان در آمریکا برای اولین بار با عفونت های پوستی مرموزی در جوانان مواجه شدند که قبل از آن بیشتر در بین افراد بسیار مسن دیده می شد. بعدها معلوم شد که این بیماری ایدز است و عامل آن ویروسی بنام اچ.آی.وی. می باشد. همچنین معلوم گردید که اکثر قریب به اتفاق آن جوانان همجنسگرا بوده و از طریق روابط جنسی مقعدی بدون استفاده از کاندوم به آن ویروس دچار شده بودند. در سال 1366 بود که نخستین مورد ایدز در ایران شناسایی  و وجود این بیماری رسمآ در کشور تآئید گردید.

امروزه آگاهی در باره ایدز و راههای سرایت آن بر بخش بزرگی از مردم، بخصوص در کشورهایی که مسئولان آنها مسئله را جدی گرفته اند، آشکار شده است. اما در کشور ما وضع بسیار نامناسب می باشد؛ بنا به  گفته نماینده یونیسف در ایران میزان اطلاعات جوانان ایرانی در باره ایدز کمتر از ده درصد است. این سخن بایستی در کشوری که اکثریت جمعیت آن را جوانان تشکیل می دهند، جدی  تلقی گردد و  برنامه هایی برای حل مشکل در نظر گرفته شوند. در سال های اولیه اعتراف به وجود ایدز در کشور، بر انتقال بیماری از طریق روابط جنسی تآکید بیشتری شد و حتی بروشورهایی برای پخش در فرودگاه و میان مسافران به کشورهای خارجی در نظر گرفته شدند. اما اخلاقیات و کم بینی ها باعث شد که مسئولان خیلی زود بر متبرا بودن ” امت اسلامی ایران” از ” رفتارهای غیر اخلاقی” تآکید و همه ی هم و غم و تبلیغات خود را بر مسئله گسترش ایدز در بین معتادان متمرکز و دیگران را فراموش کردند. آمار های سازمان ملل دال بر آن دارند که 80 درصد انتقال ویروس ایدز از راه های آمیزش جنسی صورت گرفته اما مسئولان ایران درست عکس قضیه را نشان می دهند؛ آمار وزارت بهداشت کشور حاکی از آن است که 3/86 درصد از راه اعتیاد تزریقی بوده و تنها 9/9 درصد از راه تماس جنسی. جالب اینجاست که آقای عباس صداقت رئیس اداره کل کنترل ایدز در وزارت بهداشت اعتراف می کند که آمارهای ارائه شده شامل بیماران شناسایی شده می باشد و در 8/25 افراد روش ابتلا نامشخص است. البته آمار و ارقامی که مسئولان اعلام می کنند تفاوت فاحشی با هم دارند و نمایانگر آشفتگی و بازار مکاره ای است که در رابطه با جان مردم بخصوص جوانان، براه انداخته اند. همچنین معلوم نیست که چرا برنامه تحت پوشش قرار دادن حداقل نود درصد دانش آموزان 15 تا 18 ساله در خصوص پیشگیری از ایدز که معاون تربیت بدنی و تندرستی وزارت آموزش و پرورش قولش را داده بود، تنها در مناطقی از تهران اجرا و بعد نیمه کاره رها شد. وزیر بهداشت آقای کامران باقری لنکرانی  اعلام کرده که فاز دوم برنامه کنترل بیماری ایدز با محوریت کاهش آسیب معتادان و آموزش افرادی که در معرض رفتارهای پرخطر جنسی هستند، می باشد،  اما دریغ از حتی یک اشاره به آن دسته از جوانانی که در معرض خطر بیشتری هستند یعنی همجنسگرایان. این در حالی است که مسئولان اعتراف می کنند که روش های گسترش ویروس ایدز در کشور در حال عوض شدن است و  اگر در سابق اعتیاد و استفاده از سرنگ های مشترک باعث گسترش این ویروس می شد اما اینک تماس جنسی است که به اصلی ترین راه انتقال ویروس ایدز تبدیل شده است. مشاور وزیر بهداشت، آقای بیژن صدری زاده هم اعتراف می کند که حداقل 30 درصد از مبتلایان به این بیماری که علت ناشناخته دارند، در واقع از طریق رابطه جنسی مبتلا شده اند و این مسئله را پنهان می کنند. مشاور وزیربهداشت ادامه می دهد: به نظر می رسد عامل اعتیاد تزریقی به صورت کاذب بالا رفته است یعنی این آمار بعلت دسترسی آسان تر به گروه معتادان تزریقی که بیشترشان مرد هستند و دسترسی نداشتن به گروه های پرخطر دیگر، واقعی و قابل تکیه نیست. این حرف با توجه به تابو زدگی مسائل جنسی در کشور بسیار واقعی به نظر می رسد. آقای دکتر مهدی چرخنده عضو کار گروه ایدز مرکز بهداشت خراسان رضوی بدرستی می گوید : قباحت طرح موارد آموزشی پیشگیری از بیماری ایدز در باره مسائل جنسی باید برداشته شود. بنا به گفته ایشان، تغییر الگوی ابتلا به ایدز از طریق جنسی، شیوه آموزش و اطلاع رسانی در بحث مسائل جنسی در کشورمان باید بازنگری و به طور شفاف بیان شود.بی توجهی مسئولان نسبت به واقعیت هایی که حتی از زبان خودشان بیان می شود، براستی که نگران کننده است. اگر آقای لنکرانی بخصوص بر آموزش و مراقبت از گروههای پرخطر و دسترسی بیشتر به آنها را  در فاز دوم برنامه خود قرار داده، قبل از هرچیز می بایست سنت شکنی کرده و حداقل از یکی از این گروههای پرخطر( همجنسگرایان) نام ببرد و الگویی برای همکاران خود شود.در فاز دوم برنامه وزارت بهداشت همچنین بر گسترش خدمات مشاوره ایدز در همه گروه ها و خانواده ها تآکید شده است. اما آقای وزیر حتمآ می داند که با توجه به قوانین سخت و سکوت مطلقی که مسئولان در باره همجنسگرایان و حقوق شهروندی آنها در پیش دارند، این افراد اعتماد لازم به حکومت و وزاری آن و برنامه های آنها نخواهند داشت. و گفته آقای  محمد مهدی گویا از مرکز مدیریت وزارت بهداشت مبنی بر اینکه  ” به مردم اطمینان می دهیم که تمام اطلاعات آنها محرمانه باقی می ماند”، گوش شنوایی نخواهد یافت مگر آنکهمسئولان کشور بپذیرند که همجنسگرایان در جامعه وجود دارند و رفتارها و روابط جنسی آنها هرچند غیر متعارف اما برخاسته از نیاز درونی و گرایش جنسی اشان می باشد که خود عامل شکل گیری آن نبوده و امکان تغییر گرایش همجنسگرایانه خود را ندارند.

 نمیتوان از یکطرف اعدام و شلاق زدن همجنسگرایان را قانونی کرد یا آنها را ” همجنس باز و منحرف جنسی” خواند و از طرف ذیگر از آنها درخواست نمود که مسئولیت اجتماعی تقبل کرده و با مسئولان همکاری کنند و مطمئن باشند که اطلاعات آنها محرمانه خواهد ماند. قبل از هر چیز باید اعتماد سازی شود و در امر مشاوره و آموزش راههای پیشگیری از انتقال ویروس ایدز نیروی خود گروه های در معرض خطر از جمله همجنسگرایان را بخدمت گرفت. برای شروع کار، مسئولان باید ابتدا حسن نیت خود را نشان دهند و بجای دادن آدرس های عوضی،  اگر همجنسگرایی را نمی پذیرند و آن را  یک ناهنجار تلقی می کنند حداقل باید  قبول کنند که این رفتار ناهنجار در جامعه وجود دارد و بهترین راه نه سرکوب بلکه اعتراف به آن است. چنین اعترافی بدون شک در جلب توجه و همکاری افراد مثمر ثمر خواهد بود. روش دیگر اعتماد سازی این است که دولت به  بستن و فیلترینگ کردن سایتها و وبلاگهای همجنسگرایان خاتمه دهد و به آنها امکان تشکل یابی و ایجاد گروههای خاص خود برای مشاوره و اطلاع رسانی را بدهد. آنوقت مسئولان وزارت بهداشت راحتر و بهتر خواهند توانست برنامه خود در زمینه دسترسی به یکی از گروهای پرخطر و امر آموزش و اطلاع رسانی به آنها را به پیش ببرند.

چگونگی اطلاع رسانی به کودکان و نوجوانان در باره ایدز

نوامبر 27, 2006

گردآوردی و تهیه و تنظیم :  تیزبین

سه شنبه 7 آذر ماه 1385

مقدمه: پرداختن به موضوع ایدز و راههای پیشگیری از آن بدون پرداختن به موضوع جنسیت بعنوان یکی از نیازهای بنیادی انسانها،  ناقص خواهد بود. تجربه عملکرد گروههای متعصب مسیحی در غرب و مسلمانان متعصب در شرق که در ضدیت با حقوق زنان، سقط جنین،  برابری حقوق همجنسگرایان و کلآ سکس و جنسیت رویه خوشی ندارند،  و روزه سکس را بعنوان تنها راه مقابله با گسترش ایدز تجویز می کنند، کاری جزء آب در هاون کوبیدن نیست. بیماری ها را نمی توان با دعا و استخاره یا وردهای اخلاقی درمان کرد بلکه بایستی دست آوردهای پزشکی، علمی و تجارب موفق ملل دیگر را برای مقابله با آنها بخدمت گرفت. بکارگیری  تجارب کشورهای غربی ( البته بعد از تآخیر زیاد) در توزیع سرنگ های مجانی به معتادان که در کشور صورت گرفت، تجربه نسبتآ موفقی بوده و هست. دست اندرکاران امور اذعان دارند که مدتی است  ویروس ایدز در کشور از مسیر تماسهای جنسی گسترش می یابد. بهمین دلیل بحث شفاف و علنی جهت آگاهی رسانی در اینباره مهم و ضروری است. اطلاع رسانی در باره ویروس اچ. آی. وی و بیماری ایدز باید در همه سطوح جامعه صورت بگیرد. این مهم شامل صحبت با کودکان و نوجوانان در باره این بیماری مهلک نیز می گردد. اما با هر  گروه سنی باید نوعی روش تاثیر گذاری و بقولی تربیتی خاصی در نظر گرفته شود تا عمل آگاهی رسانی مؤثر واقع گردد. جامعه ما نیازمند این است که در کنار برنامه های کوتاه مدت کلآ به پرورش روحیه و منش مسئولیت پذیری در نسل جوان ونوجوان پرداخته شود تا بتوان نیروی آنها برای  مقابله با این بیماری مهلک را بخدمت گرفت.  در این مطلب به چگونگی صحبت از ایدز و خطرات آن با خردسالان و نوجوانان زیر بیست سال پرداخته می شود.

کلید اصلی کمک به کودکان برای فهم فاکت های عمده در ارتباط با ایدز این است که در باره این فاکتها بطور مداوم صحبت شود. موضوع را ساده وبه  بخشی از محاوره و صحبت های روزانه تبدیل کنید. نباید اجازه داد که ایدز یک موضوع مجزا و یا یک موضوع خاص درس تربیتی مبدل شود. هر جا که با کودکان و نوجوانان در باره جنسیت و مسائل مربوط به آن، عشق، مواد مخدر، دوستی، سلامتی،  بهداشت و امثال اینها صحبت می کنید، موضوع ایدز را هم در آنها بگنجانید.با آنها رک،  صریح، باز و صادق باشید اما از یاد نبرید که به حریم خصوصی اشان احترام گذاشته و از ورود به آن بپرهیزید؛ مثلآ از آنها نپرسید که آیا استمنا می کنند یا نه یا اینکه  در خلوت خود با دوستان همسن و سال به چگونه بازیهایی مبادرت می ورزند. درک این مسئله نباید چندان سخت باشد هرآنگاه که بزرگسالان به نیاز خود مبنی بر حفظ حریم خصوصی فکر کنند، آنگاه اهمیت حفظ حریم خصوصی کودکان و نوجوانان خود را هم میتوانند درک نمایند.

 نکته مهم دیگری که در صحبت با کودکان و نوجوانان باید مورد توجه قرار گیرد این است که بزرگسالان  همه چیز را نمی دانند ، پس اگر نوجوان شما سئوالی کرد که پاسخ آن را نمی دانید  با صداقت به آنها جواب دهید که پاسخ سئوال اشان را نمی دانید اما سعی می کنید که جواب آن را پیدا کرده و به آنها برسانید.توجه داشته باشید که آگاهی جنسی صحیح به کودکان و نوجوانان از آگاهی و اطلاع رسانی صحیح به آنها در باره ایدز جدا نیست. 

 از تولد تا سه سالگی

چگونگی در آغوش گرفتن و دست زدن به کودک، چگونگی غذا دادن، شستن، پوشاک پوشاندن و برخورد با رفتار و حرکات کودک  همه و همه در آموزش و تربیت او تآثیر جدی دارند. برای نمونه اجازه دادن به کودک که به کشف تمامی اعضاء بدن خود مشغول شود بدون آنکه او را از عضو خاصی بترسانیم. مثلآ  کاملآ طبیعی است که کودک نسبت به مدفوع خود  کنجکاو باشد یا  برای کشف اعضاء بدن خود به آلت جنسی خود هم ذست زده و خیلی سریع متوجه می شود که دست زدن به آلت جنسی احساس خوبی در او تولید می کند.  باید به کودک اجازه چنین کاری  داده شود بدون آنکه او را از ” لولویی” بترسانیم یا روی پشت دستش بزنیم. منع کودک از کنجکاوی و یا ترساندن او از کشف بدن خود ( بخصوص کشف آلت جنسی اش) باعث می شود که کودک در سنین بعدی به ما اعتماد نکرده، مخفی کاری پیشه کند و برای یافتن پاسخ سئوالات و کنجکاویهای خود در باره مسائل جنسی به دیگران روی آورد. در حالی که اگر این چیزهای ساده و ابتدایی را  از همان ابتدا با مهر، عشق و عطوفت و بدون تعصب به کودک ارزانی داریم آنوقت پایه رشد احساس سالم کودک نسبت به جنسیت خود را بنا نهاده ایم. 

از سه تا پنج سالگی

اجازه دادن به کودک در این سن و سال به طرح آزادانه سئوالات و پرسش هایی در باره بدن خود، مسائل جنسی و روابط بزرگسالان که در ذهن دارند بسیار مهم است. والدین خود میتوانند علنآ و با زبان ساده در حضور کودک از این مسائل صحبت کنند و  حتی گاهی این مسائل را موضوع صحبت  با کودک خود قرار دهند. باید به خاطر داشت که در چنین مواقعی از سربه سر گذاشتن یا سرسری گرفتن مسائل و مسخره کردن کودک خودداری کرد.  درجه علنیت و شفافیت و صداقت سئوالات کودکان در این سن و سال بستگی به شکل، شیوه و روش رفتار و برخورد  بزرگسالان دارد؛ کودک در این سال و سال آمادگی این را دارد که بفهمد زن و مرد آلت جنسی متفاوتی دارند. صحبت از آلت جنسی باید با زبانی ساده و خودمانی درست بهمان شکلی که از دماغ یا دست و زانو صحبت می شود، صورت بگیرد نه با ایماء و اشاره و نوعی پنهانکاری. اسم بردن از آلت جنسی بشکل مرسوم بهتر از بکار گرفتن اشارات است. در غیر اینصورت کودک فکر می کند که این بخش ازاعضاء بدن ( آلت های جنسی) اشکالی دارند و یا مخاطره آمیزند. ( متاسفانه در زبان فارسی در عرصه نام گذاری آلت های جنسی زن و مرد مشکلی اساسی بچشم می خورد و جا دارد که اهل این رشته فکری اساسی برای این مشکل کنند.)

در این سن و سال کنجکاوی کودک نسبت به اعضاء بدن خود، والدین و دوستان دور و بر امری است عادی و طبیعی. کودکان در این دوره ممکن است خود بخود به انواع بازیهایی رو آوردند که امکان دست زدن و کشف اعضاء بدن خود و اطرافیان را به آنها بدهد. بعبارت دیگر، رفتار و بازیهای اینگونه یک روش معمولی و عادی کودکانه برای یافتن پاسخ سئوالات مربوط به جنسیت که در این سن و سال به ذهن اشان خطور می کند، می باشد. منع کودکان ار اینگونه بازیها امکان رشد سالم آنها را محدود و بر تصمیم گیری وبرقراری روابط جنسی سالم در آینده تآثیر منفی می گذارد.

صحبت بزرگسالان و والدین در باره ایدز در حضور کودکان مهم است  و طبیعتآ ممکن است بر اثر کنجکاوی، کودک را به طرح سئوالاتی در باره ایدز وادارد. بهمین دلیل اطمینان دادن به کودک که خطر ایدز در این سن و سال او را تهدید نمی کند بسیار مهم است. نباید به کودک گفته شود که اگر رختخواب خود را خیس کند یا فلان کار ناشایست انجام دهد،  ایدز می گیرد. میتوان با زبان ساده به کودک گفت که ایدز از طریق بازی، تنفس، دست دادن یا در آغوش گرفتن منتقل نمی شود. یا اگر کودک سئوال کند که ” پس مردم چطوری ایدز می گیرند؟” جواب باید ساده و صریح باشد : “یک میکرب خاص ایدز هست که وارد خون این افراد می شود.” وقتی که دست کسی زخم می شود و خون می آید آن را پانسمان می کنند تا از ورود میکرب به زخم جلوگیری شود. همین مثال ساده کمک می کند تا کودک به یک برداشتی از میکرب برسد.

 از پنج تا هفت سالگی 

کودکان در  سنین اولیه شروع مدرسه از طریق تلویزیون یا هم بازیها و همکلاسیهای خود  در باره تجاوز به کودکان، ایدز و یا سوء استفاده جنسی از خردسالان چیزهایی بطور جسته و گریخته بگوششان می خورد و حتی اگر با بزرگسالان در این باره حرفی نزنند اما به احتمال زیاد با همسن و سالان و هم بازیهای خود  چیزهایی در این باره رد و بدل می کنند. در همین سن و سال است که کودک تفاوت هایی بین مادینگی و نرینگی هم کشف می کند و چه بسا در ذهن خود به ” انجام” عمل سکس با دوستان یا خویشان خود از هر دو جنس مبادرت ورزد. این کار در عین حال ممکن است کودک را به نوعی عذاب وجدان دچار سازد. والدین باید به کودک اطمینان دهند که او کار خلافی نمی کند و حتی دست زدن به آلت جنسی خود هم اشکالی ندارد اما بهتر است که اینکار در خلوت انجام گیرد. اطلاع و آگاهی والدین در رابطه با ایدز و چگونگی انتقال آن  به آنها کمک می کند تا بتوانند حداقل سئوالات ابتدایی کودک خود را جواب دهند از جمله اینکه  اگر کودک سئوالات مشخصی در باره ایدز داشته باشد باید به او جواب داد که مثلآ نیش زدن حشرات ایدز را منتقل نمی کند، یا تقسیم غذا با دیگران ایدز نمی آورد، یا ایدز نوعی تنبیه بخاطر آدم بدی بودن نیست، یا بله تو میتوانی با دوستانت بازی کنی و از اینکار ایدز نمی گیری.

کودکانی که مورد سوء استفاده جنسی بزرگسالان قرار می گیرند ممکن است دچار این ترس و پریشانی شوند که آنها مرتکب خلافی شده و در نتیجه ایدز می گیرند. چنین کودکانی نیاز به مراقبت های ویژه و جلسات مشاوره با روانشناسان متخصص دارند.  

هشت تا دوازده سالگی

کودکان در حول و حوش سنین بلوغ  علاقه و کنجکاوی بیشتری نسبت به مسائل جنسی از خود بروز می دهند.آنها به دانش و اطلاعات در مورد استمناء، استحلام شبانه ( یا روزانه) و مسائل مشابه نیاز دارند. کودکان این سن و سال همچنین به نوعی نگرانی و خودخوری در باره جنسیت خود دچار می شوند؛ طول  آلت جنسی، شکل بیضه ها و… ( در پسران) و دختران در مورد اندازه پستان های خود و غیره. تاکید والدین و مربیان بر این موضوع که هیچ دو انسان_ صد در صد مشابه مطلق در دنیا وجود ندارند و همه انسانها با هم متفاوتند در کم کردن نگرانی کودکان تآثیر مثبتی بجای می گذارد و در آشتی آنها با تن و اعضاء بدن خود کمک می کند. اصولآ باید به کودکان  آموزش داده شود که تفاوتها را پذیرفته،  به آنها احترام بگذارند و یاد بگیرند که متفاوت بودن یک امر کاملآ طبیعی و عادی است. چنین آموزشی در عین باز گذاشتن میدان به کودک که با همسن و سالان خود بجوشد اما در عین حال اعتماد به نفس آنها را تقویت و به آنها کمک می کند که به اصلاح با جریان حرکت نکند بلکه مستقل اندیشیدن و عمل کردن و خود بودن را هم یاد بگیرد.

 در سن بلوغ نوجوانان نوعی شرم از خود بروز می دهند. آنها سعی می کنند که حالات و تحولات درونی خود را از والدین یا بزرگترهای خانواده پنهان نگه دارند و ترجیح می دهند که با دوستان و همکلاسیان خود در باره این مسائل صحبت کنند.

 هیچوقت نباید از باز کردن باب صحبت و گفتگو در باره مسائل جنسی با نوجوانان پرهیز شود. چرا که در غیر آن صورت تنها منبع اطلاعاتی آنها دوستان هم سن و سالشان خواهند بود و چه بسا بسیاری اطلاعات غلط و ناقص بخوردشان داده شود. حال اگر دوستان آنها هم  اطلاعات صحیحی از والدین خود نگرفته باشند چه بسا سردرگمی نوجوان بیشتر شود. فرصت برای پیش کشیدن اینگونه صحبتها با نوجوانان در خانواده فراوان پیش می آید؛ هنگام تماشای تلویزیون، گوش دادن به اخبار رادیو یا حتی وقتی متوجه می شویم که فرزند ما با دوستانش در حال چنین صحبت هایی هستند. در این سن و سال نوجوانان  به اطلاعات کامل نیاز دارند،  از جمله اینکه ایدز چی هست،  ویروس آن چگونه سرایت می کند و راه پیشگیری از آن کدام است.علاوه بر این اطلاعات،  نوجوانان در سن بلوغ به اطلاعاتی در مورد مواد مخدر، مشروبات الکلی،  سکس و گرایشات مختلف جنسی در انسانها از جمله همجنس گرایی نیاز دارند. این اطلاعات باید  با صداقت و بخصوص بدون پیش داوری در مورد گرایشات مختلف جنسی به نوجوان داده شود. چه مثلآ اگر  والدین نسبت به همجنس گرایی تعصب داشته باشند و نوجوان آنها چنین احساساتی دارد ممکن است ترس از بروز جنست خود در او دامن زده شود و ترس از واکنش منفی والدین او را منزوی و گوشه گیر ساخته،  اعتماد به نفسش را متزلزل کند و او را به پی جویی اطلاعات درخواستی از منابع دیگر بکشاند. 

  صحبت با نوجوانان در باره مسائل جنسی ممکن است به طرح سئوالاتی از جانب آنها منجر شود که تا حدودی برای والدین خصوصی باشند. در اینگونه مواقع میتوان با صراحت به آنها گفت که اینها مسائل خصوصی ما هستند اما در عین حال بطور عام میتوان اطلاعاتی به آنها داد. 

دوازده تا بیست سالگی

جوانان و نوجوانان در این سن و سال به نوعی حس ماجراجویی دچار می شوند اما بدلیل کمبود تجربه اغلب فاقد توان محاسبه خطرمی باشند. آنها حتی ممکن است تصور کنند که بیماری و سلامتی ربطی به آنها ندارد و فقط مسئله بزرگترها است. با همه اینها اما این ادعا هم صحت دارد که میتوان  در جوانان زیر بیست سال رغبت و انگیزه مواظبت از خود و دیگران را پروارند. شاهد این ادعا همان تلاش شبانه روزی این جوانان برای موفقیت در تحصیل و ورود به دانشگاه، یا  انجام کارهای سخت برای کمک به درآمد خانواده می باشد. و این ثابت می کند که جوانان میتوانند مسئولیت تقبل کرده و بخوبی از عهده آن برآیند. تنها کافی است که والدین و بزرگترها توان نهفته در جوانان و آرزوها و اشتیاق آنان را بخوبی و بدرستی بازشناخته و در پرورش و رشد آن به نحو احسن تلاش کنند. موفقیت در این کار جوانان را از خطرات بسیاری رهانیده و آنها را به شهروندانی مسئول، متعهد با اعتماد به نفس بار می آورد و بدون شک در روابط جنسی خود هم احساس مسئولیت بیشتری خواهند کرد. 

بسیاری از والدین  منع فرزندان  خود از نزدیک شدن به مبحث سکس را تنها راه حفاظت از آنها تلقی می کنند و با هزار وسیله سعی می کنند به فرزندان خود تلقین کنند که تنها راه پیشگیری از ابتلا به ایدز همانا خط کشیدن کامل دور سکس  و عدم ورود به این دایره است.

این  کاملآ قابل قبول است که مطمئن ترین راه جلوگیری از ایدز و دیگر بیماریهای مقاربتی همانا چشم پوشی کامل از سکس می باشد اما آیا هیچ  والدینی یافته می شوند که با اطمینان بتوانند تضمین کنند که فرزندان زیر بیست سال آنها هرگز با کسی سکس نداشته و نخواهند داشت؟ اگر چنین والدینی پیدا شوند به احتمال بسیار قوی فرزندان خود را نمی شناسند و دوره جوانی خود را هم فراموش کرده اند.واقعیت اما چیز دیگری است. غیر ممکن است که جوان امروزی،  کنجکاوی خود نسبت به سکس، هورمونهای غلیان زده در دورن و احساسات تند جوانی خود  و صحبت های هم سالان در اینباره را فراموش و آنها را قربانی  پند و اندرزهای خشک والدین کند. پس اعتراف به این واقعیت حتی اگر بر خلاف ارزش های  ذهنی والدین باشد اما به نفع جوان و سلامتی اوست. پس عاقلانه تر این است که در باره راه و روش سکس سالم با او صحبت شود، کاندوم در دسترس و اختیار او قرار گیرد و چگونگی استفاده از آن به او آموزش داده شود. باید به او گفته شود که اسپرم مرد، مایع ترشح شده از واژن زن و خون باعث انتقال ویروس ایدز می شوند و استفاده از کاندوم خطر را تا حدود زیادی تقلیل می دهد. باید به جوان گفته شود که  درآغوش کشیدن و بغل کردن، بوسیدن، ماساژ و لمس بدن و با هم استمناء کردن خطری ندارد و این گونه فعالیت ها بعنوان سکس بدون خطر محسوب می شوند. و در آخر باید به آنها گفته شود که خطرناکترین راه  ابتلا به ویروس عامل ایدز همانا انجام عمل دخول از جلو یا عقب بدون استفاده از کاندوم می باشد.

 بد نیست به این واقعیت هم اشاره شود که جوانان زیر بیست سال  بنا به کنجکاوی و بی تجربه گی به نوعی رفتار  “خطا و تجربه” رو می آورند یعنی برای شناخت هویت و گرایش جنسی خود گاهی به سکس با هر دو جنس موافق و مخالف روی می آورند و در این مسیر با افراد زیادی به مراوده جنسی می پردازند. این موضوع گاهی به سردرگمی آنها می انجامد و بار روانی سنگینی بر آنها تحمیل می کند. در جامعه ما که امکان رابطه دختر و پسر  دچار محدودیتهای اخلاقی و سیاسی/ مذهبی است این مسئله دوچندان می شود. و لازم است که مسئولین بجای پافشاری بر تعصبات خود به منافع قشر جوان و سلامتی روح و روان او توجه کرده، در زدودن محدویتها موجود همت کنند.

 نکته بسیار مهم دیگری که در اطلاع رسانی به افراد زیر بیست سال باید به آن توجه شود این است که در  این سن و سال جوانان با گرایش جنسی خود هم آشنا می شود و همانطور که علوم جنسی می گویند درصدی از این جوانان  دارای گرایش جنسی همجنسگرایانه هستند. تعدادی از این جوانان همجنسگرا موفق می شوند از طریق  دوستان و همکلاسیان خود، اینترنت و دیگر منابع غیر رسمی، اطلاعاتی جسته و گریخته  بدست آورند اما بخشی دیگر با توجه به عدم امکانات از  کسب اطلاعات و دانش لازم در اینباره محروم و در نتیجه از  شناخت صحیح گرایش جنسی خود باز می مانند، اما هر دو گروه بنا به احساس جوانی، غلیان هورمونهای درون و کنجکاوی خود بخود به ارتباط جنسی با همجنس رو می آورند و تمام تلاش خود را بکار می گیرند که از آگاه شدن والدین، اطرافیان و مربیان آموزشی در باره گرایش و رفتار جنسی خود جلوگیری کنند.  باز آنجا که همجنسگرایان بعنوان یکی از گروه های در معرض خطر شناخته می شوند، درک این مسئله که چه خطراتی این جوانان را تهدید می کند چندان مشکل نخواهد بود. تنها راه صحیح، عاقلانه و منطقی آن است که بزرگترها و مسئولین بجای محکوم کردن همجنسگرایی و موعظه های بی منطق و بیهوده ( که به پنهانکاری بیشتر این جوانان منجر می شود) منطقی و بر اساس واقعیتهای زمینی برخورد کرده و در مدارس در باره گرایشات جنسی مختلف از جمله همجنس گرایی در انسانها و اهمیت احترام به تنوع گرایشات جنسی را آموزش داده و امکان و راه های کسب شناخت صحیح در اینباره را به جوانان بیاموزانند. چنین کاری مسلمآ نیازمند آن است که مسئولین دولتی و مملکتی ذهنیت و کدهای اخلاقی خود در باره جنسیت و همجنسگرایی را به کنار نهند و به همجنسگرایان  به عنوان یک گروه اجتماعی در جامعه امکان فعالیت و تشکل یابی دهند تا با تشکیل گروه های مختلف حمایتی از جمله گروههای خاصی برای جوانان همجنسگرا، در شناخت گرایش جنسی اشان و چگونگی حفاظت از خود در برابر بیماری ایدز به آنها کمک کنند. چرا که افراد با چنین گرایشی  در کنار همجنسان و هم احساسان خود بیشتر احساس راحتی می کنند و الگوهای خود را می یابند و راحتر سئوالات خود را مطرح و اطلاعات صحیح را جذب و هزم می کنند.

 پایان کلام: مبارزه با ایدز باید با برنامه ریزی، بدون تعصب و بر اساس واقعیتها پیش برود و به هر گروه و قشری از جامعه بر اساس نیازمندیهای خاص خودش برنامه ریزی و برخورد شود. تربیت و آموزش صحیح جنسی بهتر است از همان دوران کودکی شروع و بر اساس روش های تربیتی و آموزشی علمی به پیش رود.مبارزه با گسترش ایدز با تعصبات و کدهای اخلاقی غیر زمینی همخوانی ندارد و بار چندانی نخواهد داد. بدون تابو زدایی از جنسیت، برنامه ها و هزینه های مالی و انسانی که صرف پیشگیری از ایدز در جامعه می شوند، در بهترین حالت نتیجه ناقصی خواهند داد و مهمتر از آن به اعتماد ها و مسئولیت شناسی در افراد آسیب می رساند.

رقص و جایگاه آن در جامعه ما

نوامبر 22, 2006

بعضی از هموطنان باد به غبغب می اندازند که ” هنر نزد ایرانیان است و بس” اما ای کاش تعریفی از هنر داشتیم و تعمقی در جایگاه هنرهای مختلف در جامعه و ذهنیت و زندگی خودمان می کردیم. 

بنا بر سنت یونانیان قدیم، عمومآ هنر را بر هفت قسم می دانند که شامل ادبیات، موسیقی، نقاشی، معماری، پیکرتراشی، تئاتر و رقص می شود. البته هنر انواع دیگری هم دارد اما این نوشته صرفآ به جایگاه رقص بعنوان یک هنر مستقل در نزد ما ایرانیان می پردازد.

 واژه پارسی رقص فرخه است که کمتر معروف می باشد. رقص یکی از قدیمی ترین هنر ها است که جزئی از فرهنگ و تاریخ همه ملل و جوامع است و در حفظ و اشاعه فرهنگ و آشنایی ملل تآثیر زیادی دارد. حتی بعضی از جانوران و پرندگان هم در هنگام جفت گیری و یا معاشقه بنوعی رقص با هم می پردازند. 

رقص هم هنر است و هم ورزش (و اگر وزرش را هم هنر بدانیم آنگاه رقص، هنری دوگانه خواهد بود). رقص هنر است  بدین دلیل که حرکات موزون، هماهنگ و موسیقی وار اعضا بدن می باشد،  بسیار چشم نواز است و مملو از نبوغ فردی ( و گاه جمعی) و دارای سبک و روش های مختلفی است که در آن رقاص (یا  رقاصه و رقصندگان)  با هنرمندی هرچه تمامتر اعضا مختلف بدن خود  را برای  بروز عواطف و حالات درونی و روانی خود بکار می گیرد. پس رقص ابزاری ( نوعی وسیله اجتماعی) است جهت راز ورزی و ایجاد ارتباط و همدلی با دیگران.  علاوه بر این، رقص،  اسباب شادی و زدون روحیه غم و یاس را فراهم،  باعث تقویت روحیه و زدودن خماری و بیحالی می شود و حس نزدیکی، تفاهم، همدلی،  تعاون و ارتباط اجتماعی با دیگران را تقویت و غمها، دل گیری ها و ناخوشی ها را می زداید.

 رقص یک ورزش و اسباب سلامتی و سرخوشی هم است چرا که  در پرورش بدن مؤثر است.  رقص ورزشی است که خطر ضربه دیدن در آن کمتر از بقیه ورزش ها است،  در هنگام رقص ضربان قلب بیشتر، فشار خون بالا می رود و شمارش تنفس تندتر می گردد (همان نتیجه ای که از ورزش عاید می شود.) پس رقص ورزشی است که نه تنها اسباب شادی و سرزندگی را فراهم می کند بلکه به کاهش فشار خون و  کاهش وزن منجر، کلسترول بدن را پائین و حتی  به لطافت پوست می انجامد. رقص همچنین باعث تقویت عضلات ، ماهیچه ها  و ستون فقرات  هم می گردد. ( گفته می شود که رقص چوب بازی در خراسان و ایلات بختیاری و قشقایی از زمان تسلط مغولها به ایران مرسوم گردید که نیاز به کسب توانایی و تبحر در دفاع و حمله به مرسوم شدن این رقص انجامید.) 

  رقص از ارزش زیبایی شناسی خاصی برخوردار و در فرهنگ مردمان سرزمین های مختلف جایگاه والایی دارد؛ آنچنان والا که تنها در آکادمی ها تدریس نمی شود بلکه مردمان در زندگی روازانه خود، در شادیها و غم ها  برای ابراز احساسات و بیان عواطف خود آن را بکار می گیرند. پس همانطور که گفته شد، رقص بعنوان حرکاتی موزون و ریتمیک در کنار موسیقی ( و حتی شعر) عامل عمده ای در زندگی و روحیه بخشی و شادابی انسانها است و همچنین وسیله ای است در خدمت  ابراز خوشی ها و غم ها  و کلآ حالات روحی و عواطف مردمان. رقص گاهی ممکن است محتوای حماسی یا عرفانی هم داشته باشد. 

 اعراب در قبل از اسلام کلآ موسیقی  را با رقص و اروتیک پیویند می دادند. رقص شرقی، که در عربی آن را ” رقص بلدی” می نامند (همان رقص عربی  یا رقص شکم که بعدها بدان معروف شد) بعنوان یکی از قدیمی ترین رقص ها می باشد که قدمت آن به هزاران سال قبل از میلاد مسیح باز می گردد و حداقل از چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح در نزد مصریان باب بوده است. بنا به روایاتی این رقص مخصوص جشن باروری و بارداری زن بوده و حتی در ایران، هند و چین هم رواج داشته (حالا دیگر جهانی شده). رقص شکم با رواج اسلام در ایران همراه با بسیاری از انواع رقص های دیگر ایران باستان دچار مهجوری شد و کلآ از ایران رخت بر بست.

متولیان اسلام فاقد نظر منسجم و یکسانی در باره رقص و موسیقی اند. عده ای از روحانیون کلآ موسیقی و رقص را گناه می دانند، عده ای تنها موسیقی مذهبی را جایز می شمارند، بخشی با موسیقی و رقص موافقند و صوفیان کلآ موسیقی و رقص را ابزار مهمی برای یکی شدن با خالق خود بشمار می آورند. در ایران بعد از واقعه 22 بهمن 1357 که طی آن سیاست و قدرت بدست  روحانیان شیعه افتاد، موسیقی و رقص هر دو حرام اعلام شدند. البته بعدها،  تا حدودی،  موسیقی توانست بر تحجرات فائق آید اما رقص همچنان در محاق تابو بودن باقی مانده است.

بعضی از پزشکان و روانپزشکان برای مداوای افسردگی بیماران خود آنها را به  فراگیری رقص و انجام آن تشویق می کنند. به این خاطر که رقص به زدودن استرس و افسردگی و بازگشت شادی و نشاط و انگیزه در فرد کمک زیادی می کند و باعث ارامش خاطر و تقویت روحیه در مواجهه با مشکلات می شود. 

بدون شک رقص در تاریخ ما ایرانیان هم بوده و هنوز هم هست . اما از رقص در گذشته دور متاسفانه منابع آنچنانی در دست نداریم. یعنی شواهد تاریخی  چندانی در مورد حرکات و رقص در ایران باستان  در دست نیست ( یا من اطلاع چندانی ندارم)(1). با اینهمه معروف است که آئین میترائی بنا بر اعتقادات خود به نور و روشنایی رقص هایی با نماها ی آئینی و مذهبی داشته اند. گفته می شود که اردشیر دوم ( پیرو آئین میترا) رقاصه ای بنام زنون داشته است. حتی هنرهای نمایشی در ایران مثل نقالی، قوالی، معرکه گیری و پرده خوانی،  آنچنان گسترده نیست و هنوز بسیاری از ایرانیان آینها را نمی شناسند و حتی یکبار تجربه نکرده اند.

 آئین و مراسم رقص بمناسبت های مختلف در گوشه و کنار ایران وجود داشته و دارند، مانند رقص شالیکاری در مازندران، رقص قاسم آبادی در گیلان، رقص خوشه چینی در فارس،  رقص گندم کاران و چوب بازی در خراسان و ایلات بختیاری و قشقایی، رقص جیران در ایل بختیاری، یا رقص های بابا کرم،  کردی، آذربایجانی، عربی، لری، رقص سماع و…

رقص در زندگی ایلات و عشایر با مراسم خاصی و اغلب بصورت دسته جمعی برگزار می شوند، اما تنها افراد معدودی به آن می پردازند وبیشتر اوقات به جنبه هنری و ابداعات ونوآوریهای رقاصان(  یا افراد رقصنده ) کمتر توجه می شود. متاسفانه در دو سه دهه اخیر با توجه به محدودیتها و ارزشهایی که حاکمیت در پی تحمیل آنهاست،  باعث شده که در بسیاری جاها زنان و مردان در دسته های جداگانه و حتی دور از چشم هم برقصند.

به جزء این، در مهمانی ها و جشن های خصوصی هم مراسم رقص برپا می شود،  اما  با همه اینها،  رقص  به جزئی مهم از زندگی ما ایرانیان،  آنچنان که در بین ملل دیگر رواج دارد، تبدیل نشده و  تا حدود زیادی تابو زده می باشد.

توجه به این مسئله که چرا رقص در ذهن و زندگی روزانه ما ایرانیان از آنچنان جای و اهمیتی برخوردار نیست که در زندگی مردمان دیگر جوامع، و پرداختن به علت و علل آن می تواند به بازگشت رقص بعنوان یک فاکت و عامل مهم  شادی زا و بر طرف کننده غم و اندوه در زندگی  ما بعنوان یک ملت کمک فراوانی بکند و درصد افسردگی در جامعه را کاهش دهد.  

طبق اطلاعات، در زمان حکومت شاه یک هنرستان رقص های ملی و محلی و چند مدرسه آموزش رقص دایر بوده که عمدتآ زیر نظر وزارت فرهنگ و هنر اداره می شده اند اما بعد از حادثه 22 بهمن سال 1357 ( معروف به انقلاب اسلامی) این هنرستان و دیگر مدارس رقص بسته شدند و کلآ آواز ، موسیقی و رقص از صحنه اجتماعی خارج رخت بر بستند.

 درحالی که رقص در زندگی مردمان  دیگر بخصوص آفریقایی ها  بسیار برجسته و  مشهود است، اکثریت بزرگی از مردم ما وقتی کلمه رقص را می شنوند فوری ” قرتی، امل، سبک، غیر جدی، بی شخصیت” و امثالهم در ذهن اشان تداعی می شود. بعضی ها  به یاد دیسکو های غربی ( بدون آنکه دیده باشند) یا کافه های زمان شاه می افتند و کلآ رقص را یک پدیده مبتذل و ناهنجار می دانند. این گونه قضاوتها بیشتر در مردان،  بخصوص حاملان ارزش های مردسالار، ضد زن و یا افراد متعصب مذهبی نمایان هستند. “مرد نباید خود را سبک کند و قرتی بازی درآورد و کون خود را تکان دهد. که چی؟”.  رقص زن برای این افراد که دیگر جای خود دارد و اگر زنی برقصد بیشتر  جنبه تحریک شهوانی او برای مردان برجسته شده و محکومش می کنند. میتوان چنین گفت که قضاوت و پیشداوری های منفی جامعه در باره رقص شبیه قضاوتها وپیش داوریهای منفی در باره هر پدیده  ناشناخته دیگر می باشد از جمله همجنسگرایی، آزادی زنان، مبتلایان به ایدز، مذهب بهایی و…..یعنی خرافات و تعصبات مردسالارانه آغشته به اسلامگرایی نقش منفی و مخرب زیادی در این مهم دارند.  عدم اطلاع صحیح از مسئله بهمراه مردسالاری و ذهنیت مذهبی باعث می شود که اجتماع ما فاقد شناخت و قدرت تشخیص و قضاوت  صحیح باشد و در نتیجه فضا برای پیشداوری و تعصب بیجا فراهم می گردد. از طرف دیگر فشارهای حکومتی و حمله به مراسم جشن ها و پارتیها در کنار برجسته کردن مراسم های عزاداری و سوگواری های فراوان و بزرگداشت غم و گریه و اندوه در کنار تبلیغات منفی و سمپاشی بر علیه شادی و خوشی و گسترده بودن فرهنگ دلمردگی و یاس در جامعه که توسط سردمداران به پیش می رود، به پیشدواریهای اجتماعی دامن می زند. اگر به اهمیت رقص در حفظ و ماندگاری فرهنگ یک ملت بیندیشیم آنگاه روشن می گردد که سخت گیری های حکومتی نسبت به شادی و رقص تا چه اندازه در زدودن آثار و تاریخ و فرهنگ ما تآثیر مخرب دارد و هویت ملی ما را تهدید می کند. 

جای بسی خوشحالی است که هنوز قشرهایی از جامعه در مهمانی ها و جشن های خصوصی خودمراسم رقص برپا می کنند، بخصوص نسل جوان که علاقه و توجه بیشتری به رقص بعنوان ابزاری برای سرخوشی و وسیله ای برای بروز احساسات و غم زدایی از زندگی خود نشان داده که مایه امیدواری است. در این  میان بخصوص باید به همجنسگرایان اشاره کرد که در جشن ها و پارتی های خود به شادی و رقص جای خاصی را اختصاص می دهند. این موضوع  بخصوص از این زاویه جالب و قابل تآمل است که  همجنسگرایان کلآ بدون درگیر شدن مستقیم،  اما فرهنگ و ارزش های مردسالار را در عرصه های مختلفی بچالش گرفته و به تضعیف آن در جامعه کمک می کنند و این نمونه دیگری از خدمت  خرده فرهنگ همجنسگرایی در پاسداری از ارزش های خوب می باشد که سهم مهمی در اصلاح اجتماعی و حفظ  و اشاعه شادی در فرهنگ جامعه و غم زدایی از آن ایفا می کند. اما نباید این عرصه مهم را تنها به همجنسگرایان و جوانان و یا قشر خاصی از جامعه واگذار کرد بلکه همه روشنگران و فرهنگ ورزان اجتماعی می بایست به سهم خود در تابو زدایی از رقص در جامعه کمک کنند و علاوه بر آن در زندگی خصوصی و خانوادگی خود هم به شکوفایی استعداد رقص بکوشند. وبلاگ نویسان در این مهم میتوانند نقش با اهمیتی ایفا کنند و با  نگارش مطالبی در باره رقص و اهمیت آن به عنوان یک هنر،  سهم خود را در زدودن غم و اندوه و افسردگی از چهره جامعه و جایگزینی آن با شادی و سرزندگی اادا نمایند.

********

1- آقای عبدالله ناظمی که به رقص علمی و طبق اصول در ایران توجه خاصی نشان داده کتابی در دست تهیه دارد که به تاریخ پیدایش و دگرگونی رقص در ایران می پردازد. امیدوارم این کتاب چاپ شده باشد و اگر کسی چیزی از آن می داند به من هم خبر دهد

.******

قابل توجه: با  نزدیک شدن دهم آذر ، روز جهانی ایدز، دو مطلب بعدی این سایت به مسئله ایدز و مبتلایان به ویروس اچ. آی. وی اختصاص داده خواهند شد. سایت ” زندگی مثبت” هم بهمین مناسبت یک مسابقه وبلاگ نویسی تدارک دیده و امیدوارم وبلاگ نویسان هر چه بیشتری به این مهم توجه نشان دهند. برای اطلاع بیشتر به چهار مطلب قبل از این در همین سایت تحت عنوان ” اولین مسابقه وبلاگ نویسی به مناسبت روز جهانی ایدز” مراجعه کنید.

سیاست یعنی تصمیم گیری

نوامبر 18, 2006

بسیاری از افراد  وقتی که به مسائل سیاسی  و اهمیت دخالت در سیاست برای  شرکت در رقم زدن زندگی خود و  بدست گرفتن سرنوشت خویش، می رسند با قیافه حق بجانبی می گویند  ” من از سیاست بدم می آید.” یا ” من دلم نمی خواهد در سیاست دخالت کنم ، به من مربوط نیست” و امثال اینها.

طبیعتآ افراد  یکی نیستند و هر شخصی سلیقه ای دارد و کسی را نمیتوان سرزنش کرد. با اینهمه میتوان امیدوار بود که با روشن کردن یکسری مسائل بتوان سره را از ناسره جدا کرد.

سیاست یعنی چه؟ در طول تاریخ و بسته به نگاه رشته تخصصی افراد، سیاست را به اشکال مختلفی تعریف کرده اند اما عمومآ سیاست را اینگونه تعریف می کنند : سیاست پروسه ای است که بر اساس آن در یک گروه بزرگ یا کوچک تصمیماتی اتخاذ می شوند. هرچند که مفهوم سیاست بیشتر به رفتار و عملکرد دولتها اطلاق می شود اما سیاست به مفهوم گفته شده در بین همه گروههای انسانی چه کوچک و چه بزرگ ( و حتی بعضی از جانوران هم) دیده می شود. مثلآ یک سازمان  یا ان جی او سیاست خاصی را اتخاذ می کند تا افراد بیشتری را به سمت خود بکشاند یا یک گروه مذهبی سیاست تبلیغاتی خاصی را در پیش می گیرد تا پیروان بیشتری پیدا کند، یا یک فرد با کم خرجی و امساک سیاست ذخیره مالی و پس انداز را در پیش می گیرد، یک فرد با وبلاگ زدن و معرفی همجنسگرایی، سیاست روشنگری عمومی در باره اقلیت جنسی همجنسگرا را پیش می برد و با اینکار سیاست و فرهنگ حاکم مبنی بر بد بودن همجنسگرایی و اینکه همه باید دگرجنسگرا شوند را به چالش می کشد( حتی اگر خود دقیقآ متوجه نباشد)، یا یک وبلاگ نویس برای معرفی وبلاگ خود سیاست کامنت گذاشتن و نوشتن آدرس وبلاگ خود در وبلاگهای دیگر را برای خود تعیین میکند یک فرد با لباس شیک پوشیدن و به سر و روی خود رسیدن ( با هر دلیلی) اما باز سیاست خوب ظاهر شدن جلو دیگران و به وضع خود رسیدن را در پیش گرفته است. و…. مسلمآ خود خواننده این مطلب میتواند نمونه های بهتر و بیشتری را مثال بزند، ولی هدف این است که بگویم همه انسانها چه فردی و چه گروهی در هر رفتار و حرکت و تصمیمی که می گیرند خود بخود نوعی سیاست بکار برده  و می برند تا به اهداف معینی دست یابند. با این تعاریف شاید بتوان گفت که سیاست یعنی تصمیم ( چه جمعی و چه فردی) که نتایجی با خود بهمراه دارد.

آن بخش از سیاست که شامل حوزه دولتها می شود  خود دارای انواع و اقسام مختلفی است . مثلآ علوم سیاسی، تاریخ سیاسی، روابط بین الملل، اقتصاد سیاسی، تئوری رفتارهای سیاسی و….همینطور انواع دولتها و نظامهای سیاسی همچون آریستوکراسی، دمکراسی، دیکتاتوری، پادشاهی مطلق، پادشاهی مشروطه، جمهوری و…. که  پرداختن به آنها هدف این مطلب نیست.

همه انسانها بطور روزانه و هر لحظه در دو راهی انتخاب وتصمیم گیری ( تعیین سیاست)  برای زندگی شخصی خود قرار می گیرند و آن را اجرا می کنند. در حالی که تصمیمات حکومتی و سیاست های تعیین شده توسط دولتها برای جامعه و عموم اتخاذ می شوند و نه برای زندگی فردی خود دولتمردان. در حالی که سیاست ( تصمیمات دولتی) بطور مستقیم بر زندگی و سرنوشت  عمومی تاثیر دارد و چه بسا  تصمیم گیری ( سیاست گذاری) افراد در عرصه زندگی خصوصی  اشان را هم محدود کند  و در احساس مردم از خوشبختی یا بی حقوقی در زندگی خود و رسیدن به آمال و آرزو هایشان تآثیر بلاواسطه دارد اما پارادوکس اینجاست که  بخشی از عموم،  سیاست را تنها در حوزه کار دولتها تلقی کرده  و ظاهرآ از دخالت در آن می پرهیزند. جالب اینجاست که همه مردم در رابطه با سیاست های دولتی، چه بخواهند و چه نخواهند، آگاهانه یا ناآگاهانه  سیاستی را در پیش میگیرند و نتائج همین سیاست ( شکل برخورد) مردم با تصمیمات حکومتی است که تظاهر عمومی می یابد و شکل و شمایل زندگی ملت را رقم می زند. چرا که اگر سیاست را نوعی تصمیم بدانیم، آنگاه اگر شخصی تصمیم بگیرد که در سیاست اتخاذ شده توسط دولت در مورد مسائل فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و جنسی  دخالتی نکند، باز همین تصمیم عدم دخالت خود نوعی سیاست است؛  یعنی سیاست بی طرفی و عدم دخالت.  این بخودی خود اشکالی ندارد و در حوزه تصمیمات فردی هر کسی است اما  نکته ای که خیلی ها فراموش می کنند این است که هر تصمیمی نتائجی هم بهمراه خود دارد( حتی تصمیم نگرفتن هم خود نوعی تصمیم است)؛ مثلآ  شخصی با سیاست بی طرفی خود غیر مستقیم  اعلام می کند که  به من مربوط نیست، من در اینباره حرف و نظری ابراز نخواهم داشت، هر دولتی که بیاید و هر کاری که بکند برای من فرقی نمی کند. در نتیجه دولت هر کاری دلش بخواهد و هر سیاستی که خودش بپسندد اجرا می کند و می داند که این شهروند بی طرف عکس العملی نشان نخواهد داد. مشکل زمانی بدتر می شود که  افراد بی طرف اکثریت را در جامعه تشکیل می دهند و دولتها هم از یکطرف با سیاست تبلیغاتی خود هر چه بیشتر مردم را به دوری از سیاست و دخالت نکردن در تصمیمات دولتی تشویق  و از طرف دیگر با دست گیری ، زندانی کردن و شکنجه کسانی که در سیاست او دخالت می کنند، هزینه فعالیت سیاسی ( بخوان عدم بی طرفی نسبت به تصمیمات دولتی) را بالا می برد تا کسانی که دچار توهم تبلیغات دولتی مبنی بر بد بودن سیاست و خوب بودن  دوری گزیدن از آن  که دولت سعی در جا انداختن آن دارد، نشدند، با اشکال دیگر ( دستگیری و پیگرد) آنها را سر جای خود بنشاند.

سیاست تبلیغاتی دولتها مبنی بر دور نگه داشتن مردم از سیاست هدف و نتائج خاصی دارد و آن این است که دولتمردان بتوانند خود هر طور می خواهند بدوزند و ببرند و کسی از آنها سئوالی نکند و اتوریته و قدرت آنها ازلی و ابدی شود. اما بدبختی اینجاست که نتائج سیاست های دولت و دود آنها بچشم  ملت می رود؛ سیاست اقتصادی دولت به کارگران و مردم فقیر فشار وارد می کند، سیاست مردسالارانه دولت زنان را از حقوق شهروند برابر محروم می سازد، سیاست جنسی دولت  زنان و اقلیت های جنسی  ( از جمله همجنسگرایان) را بی حق و حقوق می کند، سیاست خارجی دولت، کشور و منافع ملی ما را بخطر انداخته و کشور را در عرصه جهانی ایزوله می کند، سیاست قومی دولت، اقلیتهای قومی و زبانی و دینی بخشی از هموطنان را محروم می سازد و…..

تنها راه وادار کردن دولتها به  احترام به حقوق شهروندان و منحل کردن قوانین تبعیض آمیز در رابطه با گروههای مختلف این است که آن اکثریت بی طرف به اقلیت تبدیل شود و عده هر چه بیشتری از شهروندان سیاست بی طرفی در رابطه با تصمیمات حکومتی را کنار گذاشته و نسبت به هر تصمیم دولتی از خود حساسیت نشان دهند و در صورت لزوم  مخالفت خود با تصمیم یا تصمیماتی را بطور علنی با اعتراض و تحصن و  انواع مقاومت مدنی نشان دهند. یعنی شرکت فعال در وارد کردن فشار به حکومتیان برای لغو قوانین تبعیض آمیز و رعایت حقوق شهروندان.  تنها در صورت شرکت اکثریت مردم در سیاست است که هزینه فعالیت سیاسی پائین می آید و این خود بخود هم به شرکت افراد هر چه بیشتری در سیاست منجر می شود و هم اینکه دولتها در اتخاذ تصمیمات به رای و نظر مردم اهمیت خواهند داد و تنها عقاید  خود را بر شهروندان تحمیل نخواهند کرد.

فرض کنیم فعالان حقوق زنان برای اصلاح قوانین خانواده و یا لغو سنگسار مبارزه می کنند. دولت با آنها مخالفت می کند، به آنها فشار وارد کرده تا از این کار خود دست بردارند، سایت آنها را فیلتر می کند و… اما در این وسط زنان بی حقوقی هم هستند که تصمیم می گیرند وارد این ” دعوای سیاست ” نشوند و سیاست بی طرفی را اتخاذ می کنند. در حالی که نتیجه دعوای فعالین حقوق زنان با دولت بطور مستقیم بر سرنوشت و حقوق خود همین زنان ( بی طرف) تاثیر خواهد گذاشت. نتیجه دعوا را هم میتوان از قبل حدس زد؛ هر چه تعداد زنان بی طرف کمتر باشد امکان موفقیت زنان محتمل تر و هر چه تعداد بی طرفان بیشتر باشد امکان موفقیت دولت و شکست فعالان زنان بیشترمی شود. نتیجه اینکه تصمیم ( سیاست ) بی طرفی خواه ناخواه در تقویت یک طرف و تضعیف طرف دیگر تاثیر بلاواسطه دارد و اینجاست که می گویند  هر ملتی سزوار  همان دولتی است که بر او حکومت می کند. بعبارت دیگر سطح آزادی و بهرمند بودن از حقوق شهروندی  ملت با درجه کنشگری فعال مجموعه آحاد آن ملت نسبت به سیاست دولتی رابطه دارد.