زلیخا یک زن بوشهری است. سواد ندارد. در دوازده سالگی شوهرش داده بودند، به مردی که سی سال بیشتر از عروس سن داشته است. یکسال بعد اولین فرزند زلیخا، قاسم، متولد می شود و اسم زلیخا برای همیشه از ذهن ها محو می گردد؛ حالا به رسم و زبان محلی بوشهری او را دی قاسم ( مادر قاسم) و یا ننه قاسم صدا می کنند. خودش هم اسمش را ” فراموش” کرده و خود را دی قاسم می نامد.هشت سال بعد، زلیخا تازه 20 ساله شده که کشتی ( لنج ی ) که شوهرش مسافر او بوده در بازگشت از کویت غرق و همه مسافران آن طعمه آبزیان دریا می شوند، زلیخا بیوه و سه فرزندش یتیم می شوند. زلیخا با هزار فقر و بدبختی بچه هایش را بزرگ می کند. قاسم، پسر بزرگ زلیخا در 22 سالگی ازدواج می کند و در 28 زنش را طلاق و برای دومین بار ازدواج می کند. دختر و پسر دیگر زلیخا هم هر دو ازدواج کرده اند. زلیخا در 36 سالگی مادر بزرگ می شود و درست در همین سال است که با مردی 50 ساله که زنش را سالها قبل از دست داده، آشنا و گاهی با هم رفت و آمد می کنند.
مدتی نمی گذرد که غروب روزی، دو پسر زلیخا، قاسم و برادرش، به خانه مادر وارد شده و با مشت و لگد آنچنان به جان او می افتند که نگو و نپرس. اما باز خشم اشان فروکش نمی کند و در آخر با میله بزرگی آنچنان به ساق پای او می کوبند که پایش می شکند و زلیخا آنچنان زمین گیر می شود که رختخوابش در هنگام ضرورت مستراح او می شود.
دلیل و سبب این عمل وحشیانه را خودتان می توانید حدس بزنید، به اعتقاد این دو پسر، مادرشان سر پیری با مرد غریبه ای روی هم ریخته و آبرو و ناموس آنها را بر باد داده است. یعنی احساس و نیاز انسانی زلیخا قربانی تعصباتی می شود که حرف های درگوشی در وهمسایه کلید آن را می زنند. زلیخا محکوم است وهمه چیز را باید در درون خود خفه کند تا ” آبرو، حیثیت ، شرف و ناموس” فامیل محفوظ بماند و بعد بعنوان یک زن سنگین و با وقار دارای ” ارزش و احترام” دروغینی شود که براستی بی مایه است و زندانبان ابدی زیباترین احساسات انسانی اوست.
فرهاد از دوستان صمیمی بندرعباسی است که سالهاست در هلند زندگی می کند. روزی از روزها با زنی بنام کریستین آشنا می شود. کریستین چهل ساله است و با پسر 18 ساله خود تنها زندگی می کند.یک هفته از آشنایی فرهاد و کریستین نگذشته که کریستین فرهاد را به جشن تولد خود دعوت می کند و در همانجا است که فرهاد با پدر و مادر، دو برادر و پسر کریستین آشنا می شود. ساعت 10.5 شب، بعد از پایان مراسم شام، کریستین در جلو همه حاظران رو به پسرش می گوید که امشب باید تنها در خانه باشی چون من و فرهاد بیرون می رویم و من امشب به خانه برنمی گردم. حاظران از این خبر استقبال و با خنده و شوخی نوید خوردن شیرینی عروسی کریستین و فرهاد را به هم می دهند. ارزش های اخلاقی و ذهنیت فرزندان زلیخا را با ارزش های اخلاقی و ذهنیت فرزند و بستگان کریستین با هم مقایسه کنیم. والدین یا برادران کریستین از خود نپرسیدند که چرا خواهرشان با یک مرد غریبه و خارجی خاورمیانه ای سبزه پوست و پناهنده دوست شده و با او بیرون می رود، شاید هم در ذهن خود با مسئله مشکل داشته اند اما عنوان نمی کنند. به این دلیل که در اعماق ذهن خود باور دارند که کریستین یک انسان مستقل است و حق انتخاب دوست برای خود را دارد و خوشبختی و زندگی خود را آنطور که به مذاقش خوش می آید، سامان می دهد. آبرو و حیثیت خانواده و فامیل به جنسیت کریستین وابسته نیست. و ناموس برای آنها (بدرستی) واژه ی بی مسمائی است.چرا جامعه ما سرکوب احساسات و نیاز های درونی انسانها را ارزش بحساب می آورد؟ ضررهای روانی و عاطفی ناشی از این سرکوب تا چه اندازه به روانشناسی و روحیات خلقی ما آسیب رسانده و عقده هایمان را ابدی کرده و تا چه اندازه در روابط ما با کسانی که از ما قویتر و یا ضعیف تر هستند، تآثیرگذار؟ چرا وقتی کلمه ی “ناموس” بگوش ما می خورد فورآ مسئله به خواهر، مادر( یا دختری از فامیل) و سکس و رابطه گره می خورد؟
خیلی ها شاید فکر کنند که افکار و عقاید امثال فرزندان زلیخا دیگر در این جامعه خریداری ندارند. اما در جامعه ای که مسئولانش بنا به دیدگاه خود، زن را گناهکار و عامل بدبختی مرد می دانند و هنوز ” گناهی” که حوا مرتکب و اسباب وسوسه آدم شد، را فراموش نکرده و همچنان زنان و دختران را از ابتدائی ترین حقوق شهروندی خود یعنی انتخاب پوشش محروم کرده اند، نمی تواند در خوش خیالی پشت سر گذاشتن خرافات بسر برد. گیریم که مسئولان، این تجاوز به حقوق شهروندان را ” طرح ارتقای امنیت اجتماعی با محوریت برخورد با بدحجابی” نام نهند. اما خنده دارتر از آن اینکه روزنامه کارگزاران بجای اعتراض به اصل مسئله یعنی بکارگیری خشونت دولتی برای جا انداختن نوع خاصی از اخلاق، تیتر می زند که ” در اجرای این طرح حقوق شهروندان نباید نقص شود” و می نویسد: ” در هر حال در اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی بسیاری از افراد عقیده دارند وجود یک مقام قضایی در کنار پلیس ضروری است تا در بعضی مواقع که احتمال تضییق حقوق فردی می رود ضابطین قضایی وارد عمل شوند. البته قابل ذکر است که در این بین برخی از افسران پلیس با خوشرویی و به نحو مطلوب افراد بدحجاب را ارشاد می کردند که متعاقبآ رضایت و برخورد مناسب شهروندان را بدنبال داشت.” ( بنقل از روزنامه کارگزاران”http://www.kargozaraan.com/Released/86-02-03/201.htm
امنیت اجتماعی با تضییق حقوق نیمی از شهروندان جامعه تامین نمی شود. اخلاق اگر برای تثبیت و تداوم خود نیاز به خشونت داشته باشد، ضد اخلاق است. جامعه ما نیازمند نگاهی ریشه ای به مسائل است. پاشنه آشیل همه اینها سکس و مسائل جنسی است. در جوامع اسکاندیناوی، هلند و دیگر کشورها که مسئله سکس تا حدودی حل شده، خشونت بمراتب بسیار کم تر از سطح خشونت در کشور ماست. اگر جامعه شناسان به رابطه بین خشونت و اخلاق مربوط به سکس و جنسیت در سطوح مختلف جامعه ما توجه کنند ، کشف رابطه ایندو کار چندان شاقی نخواهد بود، خشونت نسبت به زنان، همجنسگرایان، خشونت نسبت به شکل پوشش و نمایان بودن موی سر زنان، خشونت نسبت به زنان خیابانی ، دختران فراری، خشونت نسبت، به فیلم سازان، نویسندگان و دیگرانی که این قربانیان را غیر از آنچه منادیان اخلاق رسمی می گویند، تصویر می کنند. و….به همین سبب همجنسگرایان ( و همینطور زنان و کل اصلاح طلبان فرهنگی) در مبارزات خود باید همه عرصه های خشونت را نمایان سازند و روشنگری های خود را محدود به عرصه گروهی خویش نکنند.
دوری گزینی از” قاسم ها” در جامعه، راه حل نیست. باید راههایی جست تا بتوان نوری بر ریشه تفکرات و ارزش های ذهنی آنان و خشونت ناشی ازآن تاباند و از بازتولید اشان جلوگیری کرد. اگر مردم صلح دوست و متنفر از قهر و خشونت در جامعه، بر خشونت های موجود در همه سطوح چشم بندند و خود را بکوچه علی چپ بزنند، معنی صلح دوستی و تنفر از خشونت را بد فهمیده اند. اعتراض به خشونت و دفاع از حقوق قربانیان آن مترادف بکارگیری قهر و خشونت نمی باشد. سکوت اگردلیل بر تآئید نباشد، ولی شریط را هم تغییر نخواهد داد. ================================
داستان زلیخا و کریستین واقعی اند و ساخته ذهن نگارنده نیستند، تنها چند اسم جابجا شده اند.