نه به خودکشی

By tizbin

مقدمه: در همه ادوار و جوامع معدود افرادی دست به خودکشی زده و می زنند. یک توافق نانوشته هم در این وسط عمل می کند که وسایل ارتباط جمعی از پرداختن به موضوع خودکشی اکراه دارند مبادا که این کار به افراد ایده بدهد و فکر کسانی را به سمت این عمل سوق دهد. در دو دهه ی اخیر تاریخ کشور ما، خودکشی اما رنگ و بوی نوع دیگری از اعتراض بخود گرفته است ؛ بیشتر افرادی که در این دو دهه دست به خودکشی زده اند  اکثرآ یا زنان و دختران بوده اند یا افرادی که از نظر گرایش و عواطف جنسی خود در حاشیه نگه داشته شده اند؛ یعنی ترانس سکشوالها یا همجنسگرایان. بعبارت دیگر افرادی از گروه ها و اقشار جامعه که بیش از دیگران در معرض تبعیضات جنسی واقع می شوند. اما خودکشی راه حل خلاصی از مشکلات نیست. مطلب زیر بقلم دختر لزبین را با هم بخوانیم:

خودکشی بقلم

دختر لزبین

beautifullesbiangirl@yahoo.com      

از آنجائی که من برای جان انسانها ارزش قائلم و متأسفانه در جامعه ما انسان افسرده کم نیست و یکی از نشانه های افسردگی اندیشیدن یا اقدام به خودکشی است، به عنوان کسی که چندین بار در زندگی تصمیم به خودکشی گرفته و معنای واقعی آنرا درک کرده،  تصمیم گرفته ام تجربیاتم را با شما در میان بگذارم.

یک زمانی من فکر می کردم که خودکشی یکی از سخت ترین کارهای دنیاست و کسی که اقدام به خود کشی می کند، فرد بسیار شجاعی است و کار خارق العاده ای انجام داده است.  تبلیغات دینی و عرفانی هم که هر ایرانی ای چه مذهبی و چه غیر مذهبی در طول زندگی خود و خصوصا در طی دوران تحصیل مواجه می شود، همه مشوق خود آزاری و بر انگیزاننده میل به خود کشی در وجود انسان هستند. همچنین اینطور تداعی می شود که انسانهای بزرگ و عارف علاقه ای به زیستن در این دنیا نداشته و همیشه آرزو می کرده اند که خداوند روح پاک و مطهر آنها را از قفس تن رهانیده تا  به وصال خود نائل شوند. شرایط توبه هم که جای خود دارد. توبه زمانی پذیرفته می شود که شخص آنقدر خود را عذاب دهد تا تمام گوشتی که با گناه بر تن او روئیده بوده آب شده و شخص گنهکار به پوست و استخوان تبدیل شود (مرتاضی)، سپس دوباره و اینبار در قالب انسانی پاک به تن او گوشت جدید اضافه گردد. ما ایرانیان واقعا انتظار داریم در دامن چنین دین و فرهنگی به طور نرمال پرورش یابیم؟ اگر عرفا واقعاً خواستار مرگ  و وصال به حق بوده اند، اما من که شخصا معتقدم همه آنها افسردگان روانی ای بیش  نبوده اند.

 نکته قابل ذکر این است که اصلا گناه چیست؟ عامل تمام بدبختی های ما احساس گناهی است که همیشه در طول زندگی داشته ایم. به نظر من کلاً ما انسانها باید این کلمه گناه را از فرهنگ لغت حذف کرده و آنرا دور بیندازیم . انسان جایز الخطاست و هر انسانی در زندگی مرتکب یک سری اشتباهاتی می شود که قابل بخشش اند. کلآ خطا کردن یعنوان یک حق ( و روشی برای کسب تجارب) باید برسمیت شناخته شود. لغت درستی که ما باید به کار ببریم کلمه اشتباه است نه گناه. آیا می دانید که بسیاری از معتادین به خاطر یک اشتباه کوچکی که در زندگی مرتکب شده اند و در دل احساس گناه کرده اند، آنهم گناهی غیر قابل بخشش، به دام اعتیاد کشیده شده اند؟ آیا می دانید که اگر بسیاری از اشتباهات کوچک و بزرگی که انسانها و خصوصا کودکان در طول زندگی خود مرتکب می شوند،  قابل بخشش بود و از طرف دیگران بخشوده می شد، آمار جرم و جنایت و اعتیاد به مقدار زیادی پائین می آمد؟ من خودم را مثال می زنم. من خوشبختانه نه معتادم و نه مجرم. تنها اثر سوئی که همین احساس گناه در زندگی من گذاشته میل به خودکشی بوده. و اما بشنوید از زندگی من:

من فرزند اول خانواده هستم و پدر و مادرم از من انتظار داشتند که هر چیزی باشم به غیر از انسان. یعنی من باید یک موجود غیر عادی و کامل باشم. نمی دانم آیا چنین موجودی در دنیا وجود دارد یا نه. بنا بر اعتقاد والدینم من هرگز نباید هیچ اشتباهی مرتکب می شدم، هیچ نمره کمتر از بیستی نمی گرفتم. هر گز من را در زندگی تشویق نکردند. همیشه با مشاجره و دعوا آنها مواجه بودم و  طوری تربیت شدم که انگارهمیشه  مایه ننگ پدر و مادرم بودم. آنها هیچ وقت حاضر نبودند به اشتباهات خود اعتراف کنند، بهترین حالت اعتراف به اشتباهاتشان این بود که ” اگرما اشتباه  هم می کنیم اما تو حق نداری مرتکب اشتباه بشوی”. به وضوح می دیدم که ارزش من برای آنها در حدی است که درس بخوانم و در مسابقات علمی مقام بیاورم تا پز من را جلوی بقیه بدهند. به همه بگویند دختر ما اهل مطالعه است. جالب اینجاست که من اصلا نفهمیدم پدر مادرم از چی خوششان می آید و از چی خوششان نمی آید. همیشه عکس آن چیزی را می خواستند که من داشتم یا می خواستم. خلاصه کلام اینکه من در زندگی، خودم را یک موجود گنهکار کثیف و به درد نخوری می دیدم که مایه ننگ این و آن هستم. کوچکترین احساس خوشایندی نسبت به خودم نداشتم و عادت کرده بودم که شخصآ خودم را تحقیر کنم و متأسفانه این عادت هنوز  به طور کامل در وجودم از بین نرفته و علتش هم این است که من هنوز اعتماد به نفس خودم را به طور کامل به دست نیاورده ام. نتیجه این شد که این دختر با استعداد و درسخوان به مرحله ای رسید که لیسانس اش را هم گرفته بود اما خود را جز یک دختر ابله، کودن و خنگ چیز دیگری نمی دید. تا زمانیکه درسم تمام شد بارها به خود کشی فکر کرده بودم اما آخرین باری که به طور جدی به مرگ فکر کردم سه سال پیش بود.

 یک اتفاق خیلی مسخره توی زندگی ام پیش آمد که واقعا نمی دانم که چطور از این اتفاق مسخره یک حادثه وحشتناک برای خودم ساختم و به طور جدی تصمیم به خودکشی گرفتم. خودکشی بالاترین درجه خودآزاریست که یک فرد برای خود در نظر می گیرد. برخلاف تصورخیلی از ماها، خودکشی، سخت ترین کار نیست، برعکس خودکشی آسان ترین راه برای ” مبارزه” با مشکلات زندگی است. در واقع مبارزه نیست بلکه حذف کلی تمام مشکلات از صحنه زندگی است. تنها لحظه سخت همان لحظه مرگ است و بعد شخص راحت می شود. این مهم نیست که چند نفر یک شخص را دوست داشته باشند، مهمترین عامل در زندگی هر فرد این است که خود آن شخص خود و خویشتن خویش را دوست داشته باشد. بارها و بارها در طول زندگی خود دیده یا شنیده ایم که یک فرد بسیار معروف اقدام به خودکشی کرده است. معمولا انسانهای معروف، طرفدار و به قول معروف کشته مرده زیاد دارند، پس چه عاملی باعث می شود اقدام به خودکشی کنند؟ آن خلاء عظیمی که در درون خود احساس می کنند، همان تنها عامل محرک آنهاست. کسی که خود را دوست ندارد اگر تمام دنیا هم در برابرش به سجده در آیند باز فکر می کند که تنهاست و باور ندارد که کسی او را دوست دارد، او شاید ادعا داشته باشد که خیلی ها او را دوست دارند، یا حتی به ظاهر آنرا باور داشته باشد، اما در اصل و در عمق وجود خود باور ندارد که دیگران دوستش دارند و همین عامل نشان دهنده افسردگی وناامیدی اوست. کسی که خود را دوست ندارد از دیگران برای خود یک بت می سازد و آنها را می پرستد. وقتی عاشق شد احساس می کند بدون عشقش یک لحظه هم نمی تواند زنده بماند (چون برای شخصیت خودش به عنوان یک انسان مستقل ارزش قائل نیست) و همیشه فکر می کند عشق او تنها انسان ارزشمند روی زمین است و بعد از او دیگر زندگی و دنیا به پایان می رسد.  من در همچون مرحله و شرایطی از زندگی ام به سر می بردم اما هنوز وجود دیگران برای من مهم بود. دومین عاملی که محرک شخص برای اقدام به خودکشی است هنوز در من بوجود نیامده بود. من خودم را دوست نداشتم اما هنوز خانواده ام را دوست داشتم.

 توی وان زیر دوش آب دراز کشیده بودم و به دنبال کم دردترین راه برای خودکشی می گشتم و داشتم به مراسم عزاداری خودم فکر می کردم که قیافه پدر و مادر و خواهرم جلوی چشمم آمد. خواهرم تازه نامزد کرده بود و من به وضوح می دیدم که علاوه بر گریه و زاری هائی که می کنند چقدر جلوی فایل و خصوصا فامیل داماد جدید خجالت زده و شرمنده اند. به وضوح می دیدم که آبروی خواهرم را همین اول زندگیش جلوی فامیل شوهرش برده ام. نه، من نمی توانستم اجازه دهم که خانواده ام با مرگم اینطور در عذاب باشند. در همین هنگام بود که تصویر دیگری در برابر دیدگانم ظاهر شد. چند نفر پشت سر من حرف زده بودند و آبروی من را برده بودند و از طرفی باعث به هم خوردن رابطه دوستی من با کسی که دوستش داشتم شده بودند. بعد از مرگ من چه خواهد شد؟ به وضوح تصویر این چند آدم بد ذات را می دیدم که فاتحانه به من می نگرند و لبخند پیروزی بر لبانشان نقش بسته. با مرگ خود، به آنها ثابت می کردم که به هدفشان رسیده اند و موفق شده اند من را از پای در آورند. در اینجا بود که من تصمیم گرفتم با هر بدبختی ای که  شده به زندگی خود ادامه بدهم. تصمیم گرفتم تمام سختی ها را تحمل کنم اما نگذارم که دیگران در هم شکسته شدن من را ببینند.  مدتی بعد من متوجه شدم که واقعا برخلاف آنچه که فکر می کردم نه تنها ضعیف و ناتوان نیستم، بلکه انسان بسیار قوی ای هم هستم. چون به جای انتخاب آسانترین راه و راحت شدن از بار مشکلات زندگی به مبارزه ادامه دادم و در برابر مشکلات ایستادم. همیشه می گویند سخت ترین راه برای رسیدن به یک هدف برداشتن گام اول است. من آن گام اول را برداشته بودم.  و اما مهمترین مسئله ای که هر شخصی برای درمان افسردگی و مشکلات روحی روانی خود باید رعایت کند این است که مسئولیت تمام مشکلاتی که تا کنون در زندگی داشته را خود بر عهده بگیرد و آنها را بر دوش دیگران نیانداخته و دیگران را مسئول نداند. نکته دوم این است که این دیگرانی که بنا به هر دلیلی یک سری مشکلات را در زندگی او بوجود آورده اند را ببخشد. تا شخص این دو اصل را رعایت نکند به سوی بهبودی پیش نخواهد رفت. ضمناً یک نکته مهم دیگر را هم بگویم که من در تمام این مدتی که واقعا حالم بد بود یک دونه قرص هم نخوردم. همیشه دلم می خواست خواب باشم تا از زندگی هیچ چیز نفهمم، اما هرگز آرامبخش یا قرص خواب آور نخوردم. روزها از صبح تا شب پشت کامپیوتر بودم و شبها به جای مصرف دیازپام می نشستم فیلم فارسی یا فیلم هندی می دیدم. چون اصلا وضعیت فکریم طوری نبود که تحمل دیدن فیلم یا برنامه ای جدی را داشته باشم. البته اکثر مواقع فقط موقع خواب دلم می خواست برنامه های  جدی نبینم. اما دیدن همین فیلمها بخشی از حقایق زندگی را بر من آشکار کرد و پی به بخشی از ریشه مشکلات جامعه ا مان بردم و حتی یک ایمیل برای یکی از متخصصین روانشاس مقیم لس آنجلس ارسال کرده و این مسئله را با ایشان در میان گذاشتم و ایشان که در یکی از شبکه های ماهواره ای به کار مشاوره می پرداختند و از جمله کسانی بودند که من همیشه برنامه های او را می دیدم از همین نتیجه گیری ای که من از مشاهده فیلمهای فارسی به دست آورده بودم استفاده کرده و آنرا با بینندگانشان در میان گذاشت.

 و اما بشنوید از ادامه ماجرا بعد از تصمیمی که من در جهت ادامه زندگی گرفتم.

من در یک آموزشگاه درس می خواندم که آن اتفاق برای من افتاد و چند نفر دست به یکی کردند و پشت سر من حرف زدند. بعد از پشت سر گذاشتن تمام مراحلی که ذکر کردم واقعاً برای من سخت بود که دوباره پا به آن آموزشگاه بگذارم و واقعا نمی توانستم جلوی دیگران سر بلند کنم اما خوب تصمیم گرفته بودم برای اینکه از خودم ضعف نشان نداده باشم به راهم ادامه بدهم. مدتی گذشت و من دیدم نه مثل اینکه کسی کاری به کار من نداره و مثل همیشه جواب سلام من را می دهند. کمی اعتماد به نفس پیدا کردم و آرام شدم تا اینکه یک روز برای ثبت نام دوره جدید وارد دفتر آموزشگاه شدم و در برابر دو شخصیت مهم آن آموزشگاه ایستادم. همانطور که داشتم قبض ثبت نام را دریافت می کردم ناگهان آن آقائی که مهمترین شخصیت در آموزشگاه بود و تمام اساتید ازش می ترسیدند و از وی حساب می بردند برگشت به من گفت که نظرت راجع به استادهای اینجا چی هست؟ من با تعجب به این شخص نگاه کردم و گفتم نظر من را می پرسید؟ مگر شما به من اعتماد دارید؟ آن شخص به من گفت چرا اعتماد نداشته باشیم؟ شما یکی از بهترین دانشبران ما هستید. باور کنید که یک زمانی پشت سر شماخیلی حرف زدند ولی من به همه گفتم من این دختر را می شناسم. این دختر بی خودی پایش را توی این آموزشگاه نگذاشته و من او را می بینم که چقدر با علاقه از اساتید سؤال می پرسد و چقدر به فراگیری علم علاقه نشان می دهد. دخترم چند بار تا حالا شاگرد اول شده ای؟ من که شوکه شده بودم گفتم همش سه بار، که یک دفعه هر دوی آنها گفتند، عالیه، عالیه. آفرین به تو، آفرین. دخترم اسم آن افرادی که پشت سرت حرف زدند را به ما بگو. من در آن لحظه واقعاً فقط با چشمان اشک آلود ایستاده بودم و باورم نمی شد که این دو شخص راجع به من این نظر را دارند. به آنها گفتم خواهش می کنم دیگر راجع به این موضوع با من صحبت نکنید. من ترجیح می دهم چیزی نگویم چون نمی خواهم با این کارم باعث شوم آنها ضرر ببینند. چون دو تا از آنها از اساتید اینجا بودند و من نمی خواهم کسی به خاطر اعتراض من از کار برکنار بشود. آنها اصرار کردند که ما با آنها کاری نداریم، اما من ترجیح دادم در آن لحظه چیزی نگویم. البته همان روزی که پشت سر من حرف زده بودند من اسم آن دو شخص را تلفنی گفته بودم و اعتراض کرده بودم که این دو شخص برای من دردسر درست کرده اند. اما در آن لحظه دلیلی برای اشاره مجدد به اسم آندو نمی دیدم. البته دختری هم در این ماجرا دست داشت که بعد از مدتی از آموزشگاه اخراج شد. اما این حادثه بهترین حادثه زندگی من بود. چون بعد از رخ دادن این ماجرا بود که من به طور جدی به مطالعه و مشاهده کتب و برنامه های روانشناسی پرداختم و تحول عظیمی در زندگی من رخ داد.

 شما چی فکر می کنید؟ اگر من تسلیم شده بودم و تنها به خاطر آنچه که به غلط به آن می اندیشیدم دست به خودکشی می زدم چه می شد؟ زندگی من به بیهودگی و بطالت خاتمه می یافت در حالیکه من، اکنون در سن بیست و هشت سالگی به آینده خود بسیارامیدوارم و آرزوی من در زندگی این است که به مرحله ای برسم که بتوانم بهترین کمکها را به انسانهای دوروبر خود، خصوصاً همجنسگرایان عزیز بکنم. در مواقعی هم که بر اثر بعضی از مشکلاتی که پیش پای من وجود داره، افسردگی به سراغم  می آید و امید هایم را ازم می گیرد، باز آرزوی مرگ می کنم، ولی در چنین لحظاتی جدا از غرو لندهایی که می کنم یا برای دیگران می نویسم، تصمیم می گیرم که به یک نفر کمک کنم. یعنی همیشه زمانی که به آینده خودم امیدی ندارم با خودم فکر می کنم که خوب من که آینده ای ندارم. لااقل بگذار به یک نفر دیگر کمک کنم. در چنین مواقعی اگر واقعاً شرایطش هم جور نباشد که به کسی کمک کنم یا با دوستم تماس گرفته و احوال او را می پرسم و یا اینکه به یاد یکی دیگر از دوستانم که اصفهان را خیلی دوست دارد به پیاده روی می روم.

اگر بخواهیم بمیریم و بپوسیم و نابود بشویم هزاران هزار راه در پیش پای ما وجود دارد و اگر هم بخواهیم زنده بمانیم و در سلامت زنگی کنیم باز هم هزاران هزار راه برای این کار وجود دارد. انتخاب با خود ماست و فقط و فقط خود ما مسئول انجام کارها و کیفت زندگی و سرنوشت خود هستیم. در آخر هم به شما توصیه می کنم که هیچ وقت خودکشی نکنید. چون من دو نفر را می شناسم که بعد از اقدام به خودکشی، آنها را به اصطلاح نجات دادند. یکی از آنها دچار مرگ مغزی شد و یکسال گوشه خانه افتاد تا حدی که بدنش کرم افتاد و بعد از دنیا رفت و دیگری هم بعد از نجات یافتن دچار توهم و اختلال حواس شد. هیچ تضمینی نیست که بعد از اقدام به خودکشی کسی ما را نجات نده. خودکشی راه حل مشکلات نیست بلکه فرار از مشکلات است.  با اقدام به خودکشی مشکلات همچنان باقی می مانند و فرد تنها جان خود را فدا کرده است. پس بیائیم فرهنگ مرگ و عزا و شیون را از خود دور کنیم.  زندگی را میتوان برای خود و دیگران زیبا و رنگین ساخت، کمی استقامت و شجاعت پا بیرون گذاشتن از دایره ای که نفس زندگی ما را تنگ کرده کافی است تا به خودکشی نه گفته و زندگی را پاس بداریم.

17 نظر to “نه به خودکشی”

  1. آلفو می گوید:

    اوه خدای من تو باکره هستی؟ این صدای تعجب بر انگیز مرد روس بود!

    دختر در حالی که اشک می ریخت سر تکان داد (آری)

    مرد روس: برام قابل درک نیست که برای گرسنگی مادرت چنین حراجی کنی!
    .
    .
    .
    آپم!

  2. شماره اخیر گذار مطالب زیادی در باره مسائل جنسی چاپ کرده می گوید:

    خوانندگان گرامی «گذار»،

    «گذار» (www.gozaar.org) هفتمین شماره‌ ی خود را در اسفند ماه با موضوع “سیاست ‌های جنسیتی و آزادی ‌های فردی” منتشر کرده است. در این شماره‌ی «گذار»، فعال حقوق زنان، لیلی پورزند، موارد تبعیض ‌آمیز قوانین ایران را در پیوند با زنان، و مسایلی چون جنسیت و رفتارهای جنسی را در عرصه‌ های خصوصی یا کنترل عمومی و دولتی بررسی می ‌کند؛ نویسنده‌ ی سرشناس ایرانی، شهرنوش پارسی ‌پور، در مقاله ‌ای با عنوان «نجابت اغراق شده، مشکل اساسی زنان و جامعه‌ی سنتی ایران» نشان می ‌دهد که چگونه بختک «نجابت» نه تنها زندگی فردی ایرانیان، بلکه زندگی اجتماعی و سیاسی آنان را نیز تحت تاثیر قرار داده است؛ کامران تلطف، استاد زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ ایران‌زمین در دانشگاه آریزونا، با بررسی آثار نویسندگان و شعرای مطرحی چون پارسی ‌پور، دانشور، فرخزاد، روانی ‌پور و…، در دور‌ه‌ های پیش و پس از انقلاب 1357، به تحول در نگاه و آفرینش ادبی زنان نویسنده‌ ی ایرانی اشاره می ‌کند؛ مریم معمارصادقی، مدیر «گذار»، در مقاله ‌ای با عنوان «منتسکیو و حرمسرای جمهوری اسلامی» با مقایسه ‌ای ظریف میان وضعیت مردم تحت حکومت استبدادی جمهوری اسلامی و فضای حاکم بر روایت مونتسکیو در «نامه‌ های ایرانی» و برخورد ویژه‌ ی مردم ایران را در مقابله با استبداد به شیوه‌ ی خود، تحلیل می ‌کند؛ و شعله شاهرخی، با ارایه‌ ی مقاله ‌ای بر اساس تحقیقات جمعیت ‌شناختی، زمینه ‌های اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی پدیده ی روسپیگری در میان دختران فراری تهران را بررسی می‌ کند؛ و آرش آبادی در نوشته‌ ای به بررسی فیلم «کافه ستاره» ساخته‌ ی جدید سامان مقدم به عنوان یکی از چند نمونه‌ ی تصویرگری واقعی زنان در سینمای ایران می‌ پردازد.

    افزون بر این، در بخش نظرخواهی، ایران داور اردلان (نویسنده)، ابوالفضل بهادری (خبرنگار و فعال حقوق بشر) و فرید حائری‌نژاد (تهیه کننده و مستندساز شبکه‌ ی تلویزیونی سی بی سی- کانادا) به این پرسش «گذار» که «با توجه به سرکوب بیان احساسات و عواطف جنسیتی در جمهوری اسلامی، ایجاد چنین محدودیت‌ هایی برای ابراز آزادانه ‌ی هویت و احساسات جنسی – جنسیتی، چه تاثیراتی بر جامعه داشته است و مردم ایران چگونه با فشار دولت برای کنترل زندگی خصوصی خود برخورد کرده ‌اند؟” پاسخ داده ‌اند. همچنین در این شماره، با انجام گفت ‌وگوهایی با آرشام پارسی، دبیرکل سازمان دگرباشان ایرانی، و شراره عطاری، سازنده‌ ی فیلم «گاهی اتفاق می ‌افتد» در پیوند با مشکلات دگرجنسگونگان ایرانی و سرنوشت آنان، پیش و پس از عمل تغییر جنسیت، مسئله‌ ی اقلیت‌ های جنسی ایران را مورد توجه قرار گرفته است.

    در کنار مباحث مربوط به آزادی‌ و انتخاب فردی و جنسیتی به عنوان موضوع محوری این شماره، اکبر عطری، از فعالان جنبش دانشجویی ایران، در مقاله ‌ای مبسوط ره ‌آوردهای این جنبش را در بستر مسایل عمده‌ ی سیاسی ایران امروز ارزیابی می ‌کند و با اشاره به خطر جنگ، بر مبارزه در راه استقرار دموکراسی و حقوق بشر پای می ‌فشارد.

    همچنین به اطلاع خوانندگان گرامی می ‌رسانیم که سایت «گذار» در داخل ایران فیلتر شده است. برای دسترسی و خواندن «گذار» در داخل ایران لطفا به این نشانیwww.niknaz8.org مراجعه کنید. دیگر کاربران گرامی مقیم خارج از ایران می ‌توانند همچنان با استفاده از نشانی http://www.gozaar.org به «گذار» دسترسی داشته باشند. لطفا این پیام را برای دوستان و بستگان خود در داخل ایران که علاقه ‌مند به خواندن «گذار» هستند ارسال کنید.

    امیدواریم از خواندن «گذار» لذت ببرید و سایر دوستان، همکاران و دیگر علاقه‌ مندان را با آن آشنا سازید. «گذار» می ‌کوشد بستری برای بیان طیف گسترده ‌ای از دیدگاه ها فراهم آورد، و همواره از پیشنهادها و نظرات شما استقبال می کند.

    از توجه و یاری شما سپاسگزاریم.

    با مهر و احترام

    تحریریه ‌ی «گذار»

  3. بهبد پرشان می گوید:

    دوست خوبم
    مطلب بسيار جالبي بود
    در واقع مي توان گفت بيانگر نكات و زوايا خودكشي بود و هر كس تجربه ايي در اين زمينه داشته باشد به خوبي مي داند كه دقيقا روند و تجرببيات گفته شده در اين مقاله منطبق است
    اميدوارم كه هيچ كس با خودكشي مشكلاتش را بيشتر نكند
    از شما تيزبين عزيز و دختز لزبين بابت اين نوشتار ممنونم

  4. پــــــــــــــــوریــــــــــــــا می گوید:

    خیلی از این مردم
    چون علف
    پای گیلاس آفرینش روییده اند
    و خداوند
    از خلق این خلایق متاسف است.
    دیروز عزراییل را دیدم
    با همان کیف پستچی مآبش
    پر از قبض روح
    که به سراغ مشترکین می رفت
    مصرف عمر من بالا رفته است
    خیلی زود نوبت من می شود.

    *******

    خیلی زیبا بود دستت درد نکنه
    واقعا تیزبین عزیز تو در بین ما جای بسی افتخاری . مطالب زیبا و مفید و به روز رسانی بموقع وبلاگت و زحمات بیدریغت فراموش نشدنی اند
    مرسی عزیزم

  5. keyvan می گوید:

    دوست عزیز بسیار عالی بود کاملا با نظرات شما موافقم
    احساس گناه مخرب ترین جیز برای روح و جسم انسان است
    به نظر من ما دارای فرهنگ و باورها و سنتهای غلطی هستیم که زمینه ساز بسیاری از مشکلات روحی و روانی ما شده است !!!!!!!
    عدم تحمل انتقاد و نقد پذیری به عقیده من بزرگترین عیب ما است !!!!
    وقتی که ما (ملت ایران اعم از هر دین و ایده ) حاظر به بازنگری و تفکر ونقد خودمان بدور از هر گونه تعصب شویم
    ان وقت است که به سرعت انقلاب واقعی در جهت رسیدن به عدالت اجتماعی و ایفای حقوق و دمکراسی صورت خواهد گرفت

  6. توی سایت ایران گلوبال چاپ شد و لینک داده شد. می گوید:

    این مطلب خودکشی که دختر لزبین نوشته توی سایت فرهنگ گفتگو چاپ شده است. آدرس سایت فرهنگ توی قسمت پیوند های وبلاگ تیزبین هم هستش. و لینک خود مطلب که توی سایت فرهنگ گفتگو چاپ شده هم این است:
    http://www.iranglobal.dk/emtyseite3.php?news-id=1790

  7. دختر لزبین می گوید:

    متاسفانه این سایت فیلتر است. من نتونستم ببینمش.

  8. دختر لزبین می گوید:

    یک فیلتر شکن گیر آوردم و رفتم دیدیم. فقط خدا کنه کسی نفهمه من کیم، ها ها ها ها.

  9. آلفو می گوید:

    چرا حتی برای کم رزش کردن دیگران دلیل داریم؟

  10. دختر لزبین می گوید:

    آلفو جان من منظور این پرسش شما را نفهمیدم لطفا واضحتر بنویسید.

  11. آلفو می گوید:

    جوکر سیاه و سفید در حالیکه عرق پیشونی ش رو پاک می کرد به جوکر رنگی رو کرد و گفت:
    می بینم که با چشمای گشاد شده داری ژورنالِ اجتماعی تماشا می کنی٬ اون هم روی دوچرخه و تو خیابون… و شروع به خندیدن به مکاشفه کرد
    جوکر رنگی اهی کشید و گفت:
    می بینم از شدت حسادت به زیبا رویان چشمات رو بستی!
    .
    .
    .
    آپم!

  12. آلفو می گوید:

    رزش=ارزش

  13. پیشنهادی بجای خودکشی می گوید:

    همه گروه ها تو جامعه ما از بی حقوقی رنج می برن مثل همجنس گرایان، زنان، معلمان، کارگران، اقلیت های قومی و دینی و غیره. کسانی اومدن و طعم زندگی را بکام همه زهر کردن. پیشنهاد من اینه که بجای دست زدن به خودکشی و اینکه هر گروهی جداگانه مبارزه کنه، بهتره که همه از همدیگه حمایت کنن و تو اعتراضاتی که میشه شرکت کنن. همین چند روز پیش مگه ندیدیم که معلمان و کارگران و زنان اومدن وسط و تظاهرات و اعتراض کردن. خوب درسته که میگیرن و تو زندان می کنن ولی فکرشو بکنین که اگه تعداد شرکت کنندگان خیلی زیاد بشه اونوقت نمیتونن همه را تو زندان کنن. باید این اعتراضات هر چه گسترده تر بشه تا حکومت عقب نشینی کنه. حالا این وبلاگ را ببینین و خودتون هر کاری می تونین انجام بدین. سکوت و غر زدن تو خلوت کاری از پیش نمی بره همه آبها باید تو یک جوی بزرگ بریزن تا بتونن مانع را از پیش پا برداره.
    اونهایی که فکر می کنن ما ایرانیا کاری نمی کنیم باید از خودشون بپرسن که شخصآ چه کاری کردن. و ببینن که کسانی جلو افتادن اما باید ازشون حمایت بشه. این وبلاگ را سر بزنین.
    http://hambastegi83.blogspot.com

  14. لطفآ لینک دهید چهره های معروف ادبی) می گوید:

    وبلاگ تازه ای در معرفی چهر ه هی ادبی هنری الگو. از همه دوستان تقاضا می شود که به وبلاگ لینک دهند.
    http://adabvahonar.blogspot.com/

  15. دختر لزبین می گوید:

    من متوجه شدم که این کلمه ارزش هستش اما اصلا منظور سوال شما را نفهمیدم. برای کم ارزش کردن دیگران چرا دلیل داریم؟ نمی دانم در چه مورد صحبت کرده اید؟

  16. دختر لزبین می گوید:

    این وبلاگ کامنتهای من به اسم دختر لزبین را دیلیت کرد:

    http://hambastegi83.blogspot.com

  17. Arman می گوید:

    اشک ها همچون قیر سیاه هستند انها از سیاه چال نفرت های درونی نشات میگیرند و به بیرون مطراوند ارام ارام همچون جوهری سیاه جاری میشوند چشمها ظرافت خاصی انها رابه بیرون هدایت می کنند این اشک هاتوسط سایه های تنهای گوشه و کنار بلعیده میشوند … بیرون دنیای ذیگری حاکم است جوش و خروش دنیای روشنایی چقدر خسته کننده و نامفهوم به نظر میرسد ان دنیا اینه خاطرات هست خطراتی که روح را میسوزاند و قلب را در هم می فشارد الام گذ شته روح .و جسمم را در هم می پیچند بوی گل سرخ بهاری همچون زهری تند و خشن به مشام میرسد حفره ها می گریند صدای غمناکشان را می شنوم سایه درون انها مینالند انها هم تنهایند اهل گوشه ها از دنیای مطرود شده گان صدایم میزند اسمان میگیرد کلاغ پیر درخت کهنسال با امدن نسیم مرگ بال میگشاید و خودش را در دامن طبیعت مخفی میکند با ان نسیم تنها ارام در میان خلا همراه میشوم دیکر تنها نیستم تاریکی مرا میخاند نسیم مزگ مبدل به توفانی شده و با الام و خاطرات گذشته ام به خاطر من میجنگد انجا ذره ذره وجودم با قدرت خاطرات مسخ میشود حفره ای تاریک با اشکهایم به کمک توفان مرگ میشتابند و به تازیکی اشک هایم را درون خود میکشد و از درون خلا ارام ارام به سمتم میخزد اصوات و انوار دنیای روشنایی همچون دیواری توفان مرگ را به عقب میرانند مرگ خسته است و خاطرات حتی او را هم میفشارد تاریکی از راه میرسد و توفان مرگ را در کنام خویش فرو میبرد انوار روشنایی برای لحظه ای قدرت میگیزند و با وعده های پوچ خاطرات را ترغیب میکنند اما فرشته تاریک مرگ با اهنگ غمناکی برایم اواز میخواند قطرات اشکم درونش به هم میپیوندند ودریای سیاهی را به سوی روشنایی هدایت میکنندتاریکی خود را میگستراند و سرمایش رنگها را می خشکاند فرشته مرگ بالهای سیاهش را دورم حلقه میکند و برای لحظه ای بوسه تاریکی را حس میکنم فرشته مرگ با بوسه اش سیاه چال درونم را فرا می خواند همه جا در تاریکی فرو میریزد دیگر ازادم هیچ حسی ندارم انگار در بینهایت گسترده ام صدایی نیست نوری نیست چهره ای نیست و مهمتر از دیگر دلی نیست که با تیغه پلید احساسات ریزریز شود فقط وجود سرد و تاریک خودم هست که با خلا در هم امیخته یکوت ابدیت مرا فرا می خواند نسیم مرگ درونم همچون دختری تنها و بی کس می ارامد و خودش را در عمیقترین تاریکیهای وجود تاریکم مخفی میکند احساسی ندارم نغمه تنهایی دیگر برایم غریبه نیست حتی تنهایی خود تنهایی هم درون من است زیرا که من قلب تاریکی هستم.
    آرمان ترقی اسکویی.

يك پاسخ برايش بگذاريد