چندین سال است که موضوع دمکراسی و حقوق بشر در جامعه ما حاد شده و هر کسی یا گروهی بنا بر توان، شناخت و امکان خود این مفاهیم را به عنوان اهرمی برای اثبات حقانیت خود بکار می گیرد. هر چند که این خود امر مثبتی است و ارزش هایی همچون دمکراسی و حقوق بشر مرز و ملیتی ندارند و جهانشمول هستند اما چنین بنظر می رسد که کپی برداری صرف از جوامعی که این پدیده ها در آنها نهادینه شده اند مشکل اصلی ما را حل نخواهد کرد و حالت انتزاعی بخود خواهد گرفت. شاید بهتر آن باشد که ما به ستون و شالوده ای که دمکراسی و حقوق بشر جوامع دیگر بر آنها بنا شده اند، توجه بیشتری بکنیم و آنها را بشناسیم و بشناسانیم. آنوقت است که حقوق بشر مفهوم ملموس تری خواهد داشت و در نتیجه امکان عملی شدن آن در اجتماع خودمان بیشتر می شود.
موجود دو دست و دوپایی که مغز دارد و قدرت تفکر، و انسان خوانده می شود را ما چگونه تعریف می کنیم. بعبارت دیگر انسان یعنی چه، چگونه موجودی است و فی البداهه و در ذات خود چه ارزشی دارد؟ بعد از پاسخ به این سئوال است که میتوان در باره وظایف، اخلاق، حقوق و مسئولیت این موجود ( انسان) بحث و گفتگو کرد.
انواع و اقسام مکاتب فکری و فلسفی، عمدتآ در غرب، سعی در تبیین و تعریف انسان کرده اند. یعنی از حدود پانصد سال قبل از میلاد مسیح، سقراط، افلاطون و ارسطو حول این مسائل کنکاش کرده و نظراتی مطرح کرده اند که که در ادامه خود به مکاتب فکری و فلسفی فراونی در غرب کشیده شده اند.
سقراط در پاسخ به این سئوال که انسان چگونه عقل و مسئولیت خود را در خدمت خیر جامعه بکار می گیرد و روش صحیح زندگی را می یابد چنین پاسخ می دهد: ” انسان باید به خود اجازه دهد تا توسط ( دیامون = قدرت خدایی درون خود) رهنمون و هدایت شود.” بعدها افلاطون و ارسطو بر این مسئله تآکید کردند که ارزش انسان بر اصل (مقدس) ابدیت روح آدمی استوار است و پرنسیپ عمل و قضاوت او همان عقل است که در پی آرامش، هماهنگی و توازن رابطه با جان های ( آدمیان) دیگر است.
هر انسانی قبل از آنکه ایرانی باشد یا دانمارکی، قبل از اینکه دیندار باشد یا بی دین، قبل از اینکه همجنسگرا باشد یا دگرجنسگرا، قبل از اینکه سیاهپوست باشد یا سفید پوست، قبل و پیش از هر چیزی یک انسان است. خود انسان بودن یک ارزش ذاتی دارد که باید در مرکز توجه قرار گیرد. بعد از آن است که تفاوت ها بروز می کنند؛ یکی آش تبریزی می پسندد یکی قلیه ماهی بوشهری، یکی کارمند است و دیگری خیاط، یکی با همجنس خود نرد عشق می بازد و یکی با جنس مخالف و کلآ هر کسی به شیوه خاص خود خوشبخت می شود.
زندگی یعنی چه؟ هدف آن چیست؟ اخلاق چیست، نرم و ارزش ها از کجا نشآت گرفته اند؟ چرا رابطه ای در یک اجتماع مورد قبول واقع می شود و همان رابطه در اجتماعی دیگر ضد ارزش محسوب می شود؟دیدگاه و بینش هر کدام از ما در باره انسان و جایگاه و ارزش او در شکل رفتار، برخورد، عمل، قضاوت و کلآ چگونگی بودن و کنش و واکنش ما در جامعه منعکس می شود. بهمین دلیل دیدگاه و بینش ما بخشی از شخصیت ماست. علاوه بر آن نگاه و شیوه دید ما مسلمآ نتائجی را بهمراه دارد و در عمل در برخورد با دیگرانی که مثل ما نمی اندیشند یا سبک زندگی متفاوتی را برگزیده اند، یا چگونگی تربیت فرزندان، تحصیل، سیاست و… همه تآثیرگذار است. چرا که اندیشه ما در اعمال و رفتار ما منعکس می شود.هر آنگاه که یهودیان، مسیحیان یا مسلمانان خود را بنا بر اعتقاد و بینشی که در مورد خلقت جهان و انسان دارا هستند، خود را خلق برگزیده خالق جهان و و در نتیجه برتر از دیگران بدانند، آنوقت آن ارزش ذاتی انسانی دیگران را زیر پا نهاده و در نتیجه پایه و اساس تبعیض، بی عدالتی و ظلم بر دیگران در هسته تفکر خود را عیان کرده اند.
هر انسانی موجودی خود ویژه است و همین است که انسان را موجودی عجیب و پیچیده تعریف کرده اند. انسان تنها یک موجود اجتماعی نیست بلکه هورمونها و ترکیبات شیمیایی بدن او نیز در رفتار، احساس، گزینش و حالات و و رفتار او تآثیر دارند. بهمین دلیل هیچ انسانی بطئر مطلق به دیگری شبیه نیست و خود ویژه است. هر انسانی بخودی خود دارای ارزشی است که بهیچوجه و تحت هیچ شرایطی نباید فراموش شود. فرق نمی کند این انسان فلج باشد یا نابینا، مذهبی است یا غیر مذهبی، فاحشه است یا خواهر روحانی، فرقی نمی کند.پس اگر همین ارزش انسانی در مرکز ثقل توجهات و رفتار هر فردی قرار بگیرد، آنوقت رعایت حقوق بشر دیگران در روابط اجتماعی ما تا حدود زیادی هموار می شود.هر انسانی باید همیشه و در هر لحظه و مکانی نه یاد ببرد که خود یک ارزش ذاتی انسانی دارد که هیچ کسی حق پایمال کردن آن را ندارد و نه فراموش کند که دیگران هم از چنیین ارزش برخورداند. ضرب المثل معروف آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند گویای همین است. یا اینکه با دیگری آن طوری رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند. در برخورد با دیگران میتوان با کمی شادی، خوش فکری، کنجکاوی صمیمانه و حس عدم خودخواهی، درهای عشق، توجه، دوستی، صمیمیت و شفقت را به روی خود باز نگه داشت.یادمان باشد که احساس امنیت اجتماعی و فردی به بالندگی، شادابی و شکوفایی می انجامد. عدالت، برابری، مهرورزی و تساهل و مدارا را باید جانشین خشونت، محکومیت ، تنگ نظری و قتل و کشتار کرد. سیاه و سفید دیدن و طبقه بندی انسانها بر اساس گرایش جنسی یا تعلق قومی و خانوادگی و امثالهم تنها به ظلم و حق کشی منجر می شود.
انسان خود هدف است نه وسیله. اگر همین بعنوان عصبی مهم در روابط و تفکر اجتماعی ما جا بیفتد و بدان عمل شود، آنوقت حقوق بشر و احترام به تفاوتها تا حدود زیادی آسان می شود. و فرهنگ قضاوت به افراد بر اساس مدرک تحصیلی، رنگ پوست، جایگاه خانوادگی و… همه رنگ می بازد.هیچ کسی نباید بخود اجازه دهد تا مانع تحقق خویشتن خویش دیگری شود.
اگر من نوعی به فرد دیگری بخاطر فقیر تر بودن، زشت تر بودن، روستایی بودن، تعلق به مذهب دیگری داشتن یا برخورداری از مدرک تحصیلی پائین تری، ظلم و بی مهری کنم و او را کم ارزش تر از خود بدانم آنوقت راه را برای آن کسی که از خود من زیباتر، پولدارتر و تحصیل کرده تر است هموار کرده ام که مرا کم ارزش تر از خود بداند. بهمین دلیل تبعیض و بی عدالتی یک ضد ارزش است و غیر اخلاقی. احترام به ذات انسان بودن، تفاوتها را ارج می نهد و لذا بعنوان یک ارزش مطرح است. با چنین پس زمینه ای است که برابری انسانها، حقوق مساوی زنان، احترام به همجنسگرایان،عدالت در حق اقلیت های قومی، دینی و زبانی در قانون نهادینه می شود چون در اذهان مردم و جامعه پذیرفته شده اند. جامعه خود یک مدرسه است. در برخورد با هر انسانی توجه به خود ویژگی های او مهم است و امکانی است برای گشوده شدن چشم خود ما بر دریچه های تازه ای برای شناخت بیشتر وکشف رازهای انسان و زندگی. اینجا میتوان مثالی را مطرح کرد؛ یکی از دوستانتان اعلام می کند که همجنسگرا است. واکنش شما چگونه خواهد بود؟ فوری به تئوری بافی و بیرون ریختن نظریات و پیشداوریهایتان می پردازید و همجنسگرایی را عمل کثیف و غیر اخلاقی و گناه معرفی کرده، او را راهنمایی می کنید که از این کار دست بردارد؟ یا نه، اعلام می کنید که با این پدیده آشنا نیستید و مایلید اطلاعاتی در اینباره کسب کنید و صادقانه برای کسب شناخت، سئوالاتی از طرف می پرسید؟ آیا متفاوت بودن او را محترم شمرده و دوستی خود را ادامه می دهید یا از طرف فاصله می گیرید؟ همه اینها به این بستگی دارد که شما چگونه به انسان نگاه می کنید، تا چه اندازه تفاوتهای انسانی را ارج می نهید و تا کدام حد به ارزش خود ویژه انسانها پایبند هستید.
انسان نباید احساس ترس، ناامنی و تنهایی کند. هر کسی در احساس تنهایی دیگری سهم و مسئولیتی دارد. اگر ما بجای محکوم کردن، درک کردن را بیاموزیم، بجای تقیر و سرزنش مدارا، بجای ترس و وحشت و گریز مهر و دوستی و کنجکاوی صمیمانه، بجای خشم عاطفه، بجای تحریف و پیشداوری، فاکت و داده های علمی، بجای حق بجانبی و تبعیض خرد گرایی و انسان دوستی، آنوقت تفاوت در عقیده، رنگ پوست، دارایی، تحصیل،جنسیت و غیره به آزار رسانی و محرومیت از حقوق دیگران نمی انجامد. تفوت یک جامعه باز و یک جامعه بسته در همین چیزهاست. گفتن این چیزها ساده است اما اعتقاد و بکارگیری آنها در عمل دشوار؛ درست بدان خاطر که در ذهنیت و فرهنگ ما جا نیفتاده اند . بهمین دلیل بسیاری از ما در عمل پیشدواری و قضاوت عجولانه را بر درک و احترام ارجح می شماریم و تحقیر و سرزنش و گریز را آسان تر از مهرورزی، کنجکاوی و کسب شناخت می دانیم.
بنا به ادیان مختلف، خداوند با دادن قدرت عقل، تفکر و اراده به انسان او را اشرف مخلوقات قرار داده است.اما سئوال این است که اگر خداوند از قدرت لایزال و نامتناهی برخورد و اینهمه پیامبر و کتاب برای ارشاد و راهنمایی اشرف مخلوقات نازل کرده چرا کار ساده تری انجام نداده و آن اینکه کلآ راه گناه را بشکلی بر انسان می بست، مثلآ قدرت ارتکاب گناه ( که خود خدواند در انسان گذاشته) را خلق نمی کرد. . یا بر دشمن خود ( شیطان) غلبه می کرد. حال که چنین نشده، شاید بتوان گفت که خداوند خودمختاری و استقلال انسان را محترم شمرده و به او آزادی عمل داده است. جالب آنکه مکاتب فکری مختلف غرب که در پی تعریف انسان برآمده اند، همه کم و بیش بر ارزش ذاتی انسان، خودمختاری و استقلال و آزادی او در اختیار و انتخاب راه و تحقق خویشتن خویش بر اساس نیازهای فردی تاکید نموده و متفاوت بودن را ارج نهاده اند. فرق جامعه باز ( جوامعی که دارای دمکراسی و حقوق بشراند) با جوامع بسته همچون اجتماع خودمان در همین چیز های بظاهر ساده است. باز کردن جامعه تنها در گرو تغییر قوانین نوشته توسط حکومت نیست( هر چند که مهم اند) اما مهمتر از آن اینکه مفاهیم و ارزش های حاکم بر جوامع باز در ذهن مردم ما جا بیفتند و به بخشی از اعتقادات و تفکرات ما تبدیل شوند.